زن

براي علي شوريده


از بندبازي خوشم مي‌آيد و از رقص روي يخ. از اعتماد غريب اين‌زوج‌هاي بندباز، اين زوج‌هاي رقاص ديوانه مي‌شوم. هي مي‌گويم خدا، خدايا چه باشكوه!

ديده‌ايد چه جوري خودشان را رها مي‌كنند توي دست‌هاي هم؟ وقتي كه پرواز مي‌كنند روي طناب‌ها. وقتي كه چرخ مي‌زنند از اين سر طناب تا آن سر طناب، سر مي‌خورد همه زيبايي و در دست مرد مي‌ماند.

الان من رقص روي يخ ديدم. ساراي نمي‌دانم چي بود كه اين جور ناز مي‌رقصيد. من انگار نافم را به ناف زن زده‌اند. من زن ندارم اما ديوانة زنم. هر روز كه چرخي توي خيابان مي‌زنم اگر چه بي‌خدا هستم، هي مي‌گويم شكر خدات كه اين همه نازي! من با ديدن زن مؤمن مي‌شوم خدا! روزي دست كم چند بار هي فكر مي‌كنم اگر اين زن‌ها نبودند چه خاكي مي‌توانستم به سر كنم؟ از ديدن زن دوستانم كيف مي‌كنم. از ديدن زن دشمنانم كيف مي‌كنم. هر زني كه مي‌بينم انگار خود خود معشوقة من است. از ديدن لبخند ناز زن ديوانه مي‌شوم. از ديدن اندوهش ديوانه‌تر منم. ناز و كرشمه‌ی هر زن كه در زندگيم مي‌بينم توي ذهنم حک می‌شود و مي‌ماند. زن‌ها اميد من‌اند. زن‌ها همه‌ی اين گند و گوز زندگي را بر باد مي‌دهند با رنگ‌هاي لباس‌هاي شادشان. با روژ لب‌هاي نازشان و آن مژه‌هاي بلند كه هي مي‌چسبانند روي مژه‌های‌شان.

روژ لب مي‌مالد زيبا هست.

روژ لب نمي‌مالد زيباست.

وقتي يقه حلقه‌اي مي‌پوشند و چاك پستان‌هايش را بيرون مي‌اندازند ديوانه مي‌شوم.

وقتي مي‌پوشاندش ديوانه‌تر منم.

شلوار تنگ مي‌پوشد ديوانه مي‌شوم.

شلوار گشاد مي‌پوشد بيچاره مي‌شوم.

از ديدنش، از بويش، از اين كه هست در اين خاك ديوانه مي‌شوم.

دانماركي حرف مي‌زند بيچاره مي‌شوم.

تركي حرف مي‌زند بدبخت مي‌شوم.

صداي زن يكي از صاحب‌كارهام، وقتي هفده ساله بودم، هنوز توي گوش من مانده؛ ترك بود. اسم مرد علي بود. اسم خودش يادم نمانده است. به علي آقا مي‌گفت علا. هنوز كه هنوز است بيچاره علا علا گفتنش منم. هر وقت مي‌آمد توي كارگاه يك جوري مي‌رفتم دور و بر دفتر كه وقتي با هم حرف مي‌زنند بشنوم من علآ؟ علآ؟

علآ؟

علآ؟

باور كنيد فقط زيبائيش نيست. فقط صداي نازش نيست. فقط آن پستان‌هاي داغ داغش نيست. نه زن يك چيز ديگري است. زن روح زندگي است. در بيچاره‌ترين لحظه‌هاي زندگيم همين كه مي‌دانم در اين جهان زن هست آرام مي‌شوم.

بعداً بايد بنويسم. سر فرصت بايد بنويسم. اين اولين نوشتة من است كه بوي زن گرفته است. بايد چنان بنويسم كه عطر و عطر زن باشد. مي‌خواهم بزنم روي دست آلبركامو. از تمام چيزهاي زيبايي كه راجع به زن خوانده‌ام فقط آلبر كامو توي خاطرم مانده. يادم هم نيست چه بود كه خواندم. اما هر چه بود وصف دختران الجزاير بود. بوي زنده‌ی زنان آن نوشته هنوز پس از بيست و چند سالي در خاطر من است. فقط بوي زنش، بوي زندگيش.
زن زندگي است به پستان‌هاي ناز ناز قسم!

امشب دلتنگ پستان‌هاي ناز هر چه زنم من.

امشب دلتنگ خنده‌هاش، نگاهش، عطر تنش منم.

چه قدر عشق كرده‌ام با اين زن‌هاي به ظاهر مال اين و آن.

چه قدر عشق كرده‌ام با لبخندشان با چرخش دست‌هايشان و تق تق آهنگ كفش‌هاش.

چه قدر دلتنگ شده‌ام براي اندوه و همه‌ی شب‌ها و روزشان.

ديوانه زن است اكبر، ديوانه است من!

زن محسن، زن محمود، زن حميد، زن يك حميد ديگرتر. زن كامران، زن يارعلي، زن عبدي.
معشوقة محسن، معشوقه‌هاي محمود، معشوقه‌هاي كامران، يارعلي، عبدي و كي و كي و كدام.

زن مرتضي با آن فارسي عطرآلود ژاپونش.

و شاهكارشان زن دكتر محمد كوثر و به سال هزار و سيصد ناز.

اين‌ها همه چه طور در دل من خانه مي كنند خدا؟

اين‌ها كه در كنار ديگرانند كه. اين‌ها كه توي رختخواب هر كس‌اند جز اين من.

من رختخواب ندارم با اين زنان ناز.

من جوهر زنش را همراه مي‌برم. من مالكم به آن چه كه هيچ كس از اين‌ها توي خواب و توي رختخواب ندارد. من عاشق زنم. و زن فقط آن پستان‌هاي داغ نيست. و زن فقط آن شومبول ناز بلعنده و مكنده نيست برايم. زن بوي زندگيست. نفس وجودش، نفس بودنش نَفَس گرم ِ هر دمم. اين‌ها جداست از رختواب رفتن با تن زني. من جلق‌هايم را با مشهورترين هنرپيشه‌هاي پُرنو، در لحظه‌هاي بازي‌هاي شهوت انگيزشان بله. من جلق‌هايم را با قشنگ‌ترين خوانندگان زن، وقتي كه پيچ و تاب تنش تنها دعوت تن است. اين حيطه‌اي جداست. كارش جداتر است. بيچارگي تن و درماندگي اين جسم شيميايي است جلاّق بودنم.

از آن جداست اين. از آن كه زندگي است و هر دم تنفسم.

اين زن كه مي‌گويم زن عريان تخت نيست.

اين زن كه مي‌گويم زنگ صداي ناز اشرف من.

اين زن كه مي‌گويم آهنگ صداي ناز خواهرم من.

اين زن، زن است تمامي. اين زن سميّه است، برادرزاده‌ام و اعظم خواهرزاده‌‌ی نازم توي آن خاك گند و گوز.


اين زن صداي شيداست كه
عین موسیقی، زخمه، زخمه‌اش آهنگ زندگيست فقط.

اين گردباد است؛ اين آرامش است؛ اين توفان.

اين ذلّت است گاهي؛ ذليل است گاهي، اما دوباره تازه نفس.

زيباست وقتي كه لوله مي‌كند همة گرد و غبار را؛ زيباست وقتي كه از تاز و تاخت مي‌ماند. آرامشش، خدايا! سر من روي سينه‌ات!

من سجده مي‌كنم اين زن را كه هر لحظه با من است.

اين زن كه اين گونه چرخ، چرخ، اين گونه ناز مي‌چرخد.

ول مي‌رود، ومن دچار سرگيجه مي‌شوم.

اين اعتماد به نفسش و اين پريدن‌هاش.

اين كاش هوا بودم! هواي دور تنت خودم!

شكر خدات كه من آن رقصنده نيستم!

شكر خدات كه من اين جا نشسته‌ام كه ببينم كه ناز مي‌چرخي.

از اعتماد به نفست ديوانه‌ است من.

از اين همه اعتماد كه به آن مرد مي‌كني.

ديوانة حركاتت، بدنت، لرزشت روي يخ كه مغرورِ بودن تن توست؛

بيچارة بدنت، ساق پات، دامن كوتاه گل‌به‌ايت!

چرخي بزن به ناز، شرف زندگي تواي!

من سجده مي‌كنم به يخ!

من سجده مي‌كنم به پاهات، به تمام پيچش تنت!

شكر خدات كه چشمم قشنگ مي‌بيند.

 

امشب دوباره گريه كردم. هر سال زمستان كريه مي‌كند اكبر. هر سال فصل پاتيناژ. هر سال فصل چرخش ِ اين همه زيبايي روي سطح يخ. هجده يا بيست ساله بود عزيزم. با آن پيراهنكِ كوتاه پشت باز و جلو باز و گل‌به‌اي. چه رقصي مي‌كرد. سرگيجه تمام شدم از چرخش تنش. از اعتماد به نفسش گريه‌ام گرفت. از اعتمادي كه به دست‌هاي رقصنده‌ی مقابل داشت. از اين كه مي‌ديدم خودش را مي‌سپارد به دست‌هاي جوانكِ زيباي رقصنده‌اش، دلم درد و درد خالص شد. براي همين دكتر كوثر را به ياد آوردم. براي همين دوستان تئاتري‌ام را به ياد آوردم.

توي كلاس تئاتر كه بوديم. يك تمريني داشتيم كه من هيچ وقت نتوانستم انجامش دهم. بيچاره دكتر كوثر، مرا ببخش عزيز! هيچ وقت نتوانستم. هي گفت اكبر جان چشم‌هاتو ببند اكبر! آخر نشد كه بشود. آخرش نشد. تمرين به اين سادگي بود. تمرين به اين مطمئني بود. همه‌ی همكلاسي‌ها دور آدم حلقه مي‌زدند. به فاصلة نيم متر يا كمي بيشتر. تو بايد چشم‌هات را مي‌بستي و خودت را عين يك تكه چوب سيخ رها مي‌كردي به پشت يا جلو يا به سمت راست يا سمت چپ. اين حلقة دانشجوهاي دورت، امكان نداشت بگذارند بيفتي. پس از 50 سانتي كه خم مي‌شدي دست‌هاشان تو را مي‌گرفت و مي‌داد به دست‌هاي آن بخش از حلقه كه رو به روي تو بود، يا سمت راست، يا چپ ِ تو. امكان نداشت بيفتي. شكي نبود كه نمي‌افتي. افتادن كسي در اين ساخت نمي‌گنجيد. اما نشد. من هيچ وقت نتوانستم چشمم را ببندم و خودم را به دست‌هاي كه دورم حلقه بود بسپارم؛ هنوز هم به هیچ شکلی نمی‌توانم من.