يكي از غريبان روزگار

براي سنيدن صداي متن، اين جا كليك كنيد.  

من از اين كلمه‌ي غريب و غربت حالم به هم مي‌خوره. اين غريب و غربت هم شده عين كلمه خلق‌ها و توده‌ها كه يه عده نونشو مي‌خورن.

ما يه دوست شيليايي داشتيم كه تا دهن‌شو واز مي‌كرد از غربت حرف مي‌زد و از غريبي. اولين چيزي‌ام كه از ما پُرسيد اين بود كه fremmed به فارسي چي مي‌شه، مام گفتيم مي‌شه غريب. بعد اين هر وقت‌ام نگاش به ما مي‌افتاد يه سري تكون مي‌داد كه انگار خودِ خودِ امام رضاي غريبه و مي‌گفت كريب! كريب!

اون وقتا من خونه دوتا دختر دانماركي زندگي مي‌كردم و گاهي كه به هر دليل جشني توي خونه بود، اين رفيق مام با رفيقاي شيليايي‌ي ديگه‌ش ظاهر مي‌شد. شيليايي‌‌يايي‌ام كه من ديدم همه‌شون اهل رقص و زن‌بازي و خوش‌گذروني بودن.

اين رفيق ما سوسيس مي‌خورد، به ما نگا مي‌كرد، مي‌گفت كريب! كريب! ويسكي مي‌خورد، تا چشمش مي‌افتاد به ما مي‌گفت كريب! كريب! مي‌رفت با دختراي خوشگل دانماركي مي‌رقصيد، مي‌گفت كريب! كريب! مام هي مي‌خنديديم كه برو حقّه! حالا واقعاً توي تمام اين جشنا اگه يه غريب بود همين من بودم كه نه زبون بلد بودم، نه بلد بودم برقصم، نه خوش تيپ بودم كه دخترا بيان طرفم.

يكي از اين شبا، اين هي آبجو خورد، گفت كريب! هي شراب خورد، گفت كريب! هي ويسكي خورد، گفت كريب! هي دست دخترا رو گرفت و رقصيد و همه جاشو به همه جاشون ماليد و گفت كريب! كريب! و مام هي خنديديم كه برو حقّه!

خلاصه اين قدر هي كريب، كريب كرد كه اعصاب ما رو حسابي له و لورده كرد. آخه تو تمام اون مدت هر كسي كه به اون فضا نگا مي‌كرد، مي‌ديد تنها كسي كه غريبانه كنار ديوار وايساده و يه كيلاس ويسكي دسته‌شه و احساس غربت‌ام نمي‌كنه، همين منم، بعد اين جاكش هي الكي مي‌گفت كريب! كريب!

نزديكاي صُب‌ام‌ با يكي از دخترا رفت توي اون اتاق و بدون كوچك‌ترين احساس غربتي، با سر و صداي بلند از همون كارايي كرد كه خيلي‌يا توي اين جشناي دانماركي مي‌كنن، بعد وقتي اومد بيرون تا دهن‌شو واز كرد كه بگه كريب، گفتم خفه شو جاكش!