يك صبح ناقص زيبا
سوار دوچرخه بودم. سوار دوچرخه بود. پنج متري جلوتر از من ميرفت. كاپشن كرم رنگ كوتاه، موهاي بور تا روي شانه داشت. و باران شانهاش را خيس كرده بود و هنوز ميآمد. روي كمرش درست بالاي باسن نازش دوتا مارمولك آبي خالكول شده بود كه به طرف پروانهاي زنگي كه در ميانشان بود حمله ميبردند. شلوارش آبي بود و كشيده شده بود پايين و روي زين. شورت قرمزش از زير شلوار بيرون زده بود و بنديلك دو طرفش معلوم بود و قسمتي هم از مثلث آن. و قد بلند بود و از پوست شاداب كمرش حدس زدم كه بيش از بيست ساله نيست. اما ميخواستم ببينمش. ميخواستم چهرهاش را ببينم. انگار اين زيبايي كمر كه بيرون بود با ديدن چهرهاش كامل ميشد. اما هي چي ركاب ميزدم هي ميديدم ده متري از من جلو تر است. سر چراغ قرمز بهش رسيدم. تقريباً كنارش تزمز كرده بودم. نيمرخش را ديدم و گونه از باران و باد نه چندان شديد سرخ شده. اما فقط انگار گونه را ديدم و راه افتاد. و من هي پا ميزدم و هي ميديدم او از من جلوتر است. دوچرخهاش زنانه بود و سفيد بود. اما به سرعتي كه من ركاب ميزدم ركاب نميزد و با اين همه دوچرخهاش از من سريعتر ميرفت. لج كرده بودم كه هر طور شده صورتش را ببينم. اين كمر زيبا با ديده چهرهاش كامل ميشد. اما هي من عقب بودم و او كه خيلي جوانتر از من بود با آن دوتا مارمولك و آن پروانة رنگي جلو جلو ميرفت. و بعد هم بدشانسي ام با گذشتن او و قرمز شدن چراغ كامل شد. و رفت و من همين طور مانده بودم پشت چراغ و به او دلبسته بودم كه دور ميشد و دور. و گم شد از نظرم و بعد هي ركاب زدم و هي نااميدانه به خيابانهاي فرعي سمت راست و سمت چپ نگاه كردم. خيابان مستقيم بود و پس از هزار متري پيچ ميخورد و سرپيچ كه رسيدم نااميديام كامل شد چون ديدم در آن دور دورها پيچد سمت راست و ديگر هر چه ركاب ميزدم رسيدنم ممكن نبود به او بدون شك. و آخرش نديدم و آخرش تصوير قشنگ امروز صبح من نيمه كاره ماند.
اما چه غم. امروز صبح زني زيبا ديدم كه از كمر عريان بود و دوتا مارمولك روي كمرش به سوي يك پروانه خيز كرفته بودند و او ركاب زنان هي جلو جلو ميرفت.
من قانعم به اين تصوير.