وقتي كه كارخونه دار بودم

به ياد حسين ابيانه‌اي، قاه قاهِ زيباي هميشگي‌ي كارگاه كوچك ما

به دليل سنگين بودن حجم صدا، نيمه‌ي رنگي‌ي اين متن صدا دارد.

براي شندين صداي متن، اين جا كليك كنيد.

سال 52 من و داداشم يه توليدي خياطي داشتيم توي پاساژ علمي. البته توليدي كه مي‌گم اين جوري بود كه از كارخونه‌هاي بزرگِ تريكو، پارچه مي‌گرفتيم و مي‌دوختيم. توليدي داشتن براي ما معنيش اين بود كه آقاي خودمون باشيم و مجيز هيچ جاكشي رو نگيم، و فرق ما با دو، سه تا كارگرهامون اين بود كه اگه بد نمي‌آورديم و همه چي رو به راه بود، در سال دو هزار تومني بيش‌تر از اونا درمي‌آورديم.

بعد، رابطه ما با اون دو، سه‌تا كارگر خيلي رفيقانه بود. يه فاطمه نطنزي‌ي دست‌دوز بود كه عين خواهرمون بود و يه فرج چرخ‌كار بود كه عين داداش كوچيكه‌مون، و يه حسين ابيونه‌اي كه صُب تا شب شادي‌ي كارگاه كوچيك ما بود. يعني احساس كارگري و كارفرمايي بين‌مون نبود، ولي چون به هر حال كارفرماها بيش‌ترشون جاكشن، مام از نظر اون دو، سه‌تا كارگرمون دست كم تو ناخودآگاه‌شون، يه وقتايي عين همون جاكشا بوديم.

بعد، اين دونه گير ما كه اسمش حسين ابيونه‌اي بود و خيلي‌ام با ما رفيق بود، همون اوايل پاييز، تا ديد كار زياد شده، هي ناخودآگاه با ما عين اوسّا كارا رفتار كرد، و صوبا به جاي اين كه ساعت هشت بياد، هشت و نيم، يه رُب به نُه مي‌اومد. داداش من خيلي آدم خون‌سردي بود، اما من كه چهار سال از اون بچه‌تر بودم، عين همين الان زود جوش مي‌آوردم، و هر بار كه حسين دير مي‌اومد، احساس اوسّا كاري به‌م دست مي‌داد، يعني احساس جاكشي.

يه روز صُب يواشكي در گوش حسين گفتم ابيونه جون، چند روزه كه داري دير مي‌آيي‌آ، كونده!

فرداش ديدم دوباره يه رُب به نُه اومده. اين دفه بلند گفتم كه دوتا كارگراي ديگه‌مون‌ام بشنون. گفت اتوبوس گير نمي‌آد، چه كار كنم؟

روز بعد كه باز بيست دقيقه به نُه اومد، من ديگه باهاش حرف نزدم و ديگه كارگاه ما كه هميشه با داستاناي حسين ابيونه‌اي شادترين كارگاه پاساژ علمي بود، تبديل شد به كارگاهي با يه مشت آدم عبوس و يه مشت زر زر يه چرخ خياطي قزميت عهد بوق و يه زيگرال ياماتو، بدتر از اون و يه ماشین دونه‌گيري كه نمونه‌ش توي كارخونه‌ي هيچ‌كدوم از جاكشا نبود .

روز بعدش كه باز يه رُب به نُه اومد،  ديگه من جوش آوردم عين يه صاحاب كار به رفيق خودم كه حسين ابيونه‌اي بود گفتم حسين آقا بيا اين جا، و بردمش توي مثلاً دفتر، كه يه متر در يه متر بود و گفتم حسين آقا اين حقوق چند روز پيش، اينم دويست تومني كه پيش ما داشتي،‌ تو رو به خير و ما رو،‌ آره ديگه.

گفت يعني چي امير خان؟

گفتم يعني كه تو معرفت نداري، الان ده روزه كه داري يه رُب به نُه مي‌آي!

گفت خُب اتوبوس نيس!

گفتم مگه من با هوا پيما مي‌آم؟

گفت از فردا سر ساعت مي‌آم.

گفتم ده روزه كه قراره سر ساعت بيايي.

گفت هنوز يه هفته‌ام نشده، ولي از فردا...

گفتم نمي‌خواد، برو! برو يه جاي ديگه كار كن!

يه دفه ديدم زد زير گريه كه: اين جوري‌يه امير خان؟ خودت كه مي‌دوني، ننه‌م مريضه. اگه ده روز بيكار بمونم خرج ننه‌مو كي بده؟ حالا ننه‌م هيچي، خرج آبجي‌مو كي بده؟

منم زدم زير گريه كه: آخه خوار كسده، ده روزه دارم به‌ت مي‌گم حسين جون سر ساعت بيا، هي دير مي‌آي! آخه مگه ما كارخونه داريم كه اين جوري مي‌كني؟ آخه مگه ما جاکشیم؟