تفاوت ادبيات و صداي آدمي‌زاد

با صداي آدمي‌زاد (براي يارعلي پورمقدم)

براي شنيدن صداي متن، اين جا كليك كنيد .

  بدون صداي آدمي‌زاد:

سال 52 يه دكون خريده بودم توي طبقه‌ي پنجم پاساژ علمي و به جاي اتاق ازش استفاده مي‌كردم. اين دكونو خريده بودم كه وقتي خواستم برم دانشگاه به نرخ خون پدرم بفروشم و برم تو حيطه‌ي دانش‌پژوهان روزگار. شبا توي بالكن مي‌خوابيدم. رو به روي پاساژ علمي يه صد متري اون ورتر سينما اروپا بود و زيرش‌ام كاباره ليدو. شبا معمولاً چند تا مست پيدا مي‌شد كه عربده بكشه و ما رو از خواب بپّرونه. يكي از اينا گردوفروش چهارراه ملت بود كه به جاي عربده كشيدن آوازاي خيلي قشنگ كوچه‌باغي مي‌خوند. اين تنها صدايي بود كه اگه بيدارم مي‌كرد دلخور نمي‌شدم. امّا يه شب كه خيلي خسته بودم و حوصله‌ي شنيدن آواز قشنگ كوچه‌باغي اون‌ام نداشتم، تا داشت خوابم مي‌برد ديدم صداش بلند شد كه:

ـ به ياد د د د د د د ئه ئه ئه ئه

گفتم خفه شو!

بعد از لاي نرده نگاش كردم كه وايساد، يه نگاهي انداخت پُش سرش، يه نگاهي به اين ور خيابون، بعد فكر كرد لابد خيالاتي شده و دوباره زد زير آواز:

ـ به ياد د د د د د د ئه ئه ئه ئه

ـ خفه شو!

دوباره وايساد؛ به پُش سرش نگا كرد؛ به اينور خيابون نگا كرد؛ به بالكناي اين ور و اون ور نگا كرد؛ ساعت يك صُب بود؛ كسي تو خيابون نبود. اين دفه يه چند قدمي را اومد؛ و درست رو به روي پاساژ علمي شرو كرد:

ـ به ياد د د د د د د ئه ئه ئه ئه

ـ خفه شو!

اين دفه به يه چرخش سر همه‌ي دور و بر و پايين و بالا رو نگا كرد و عين ِ عين ِ گردو فروش ِ مست ِخوش آواز ِ درمونده‌ي چهار راه ملت داد زد:

ـ آخه كجايي، مادر جنده!