شيوه‌ي مبتذلان -  شيوه‌ي بياني كه  جهان را پيچيده مي‌كند.

به این جمله ها توجه کنید:


آخ چقدر بد شد كه همه فهميدند من يك عنصر مواجب بگير هستم ! ديگه نميتونم زيرزيركي چيز بنويسم و قالب كنم ! ولي خوبيش اينه كه اعتراف كردند خيلي باهوشم ! مرسي ! اين حقيقت رو قبلا خودم هم ميدونستم ، حالا كه افراد ديگه‌يي هم تاييد كردند ديگه خيلي خوش خوشانم شد ! خصوصا كه با استدلال خيلي قوي ثابت كردند كه من خيلي باهوشم ، متشكرم چون ميدونم اهل شوخي و چاپلوسي نيستي پسر !

 

سئوال: اين ضماير به چه كساني بر مي‌گردد: كردند، افراد ديگه‌(ديگران)، كردند، پسر؟

اين يك شيوه‌ي ادبي است، از شاخه شيوه‌ي اشاره و كنايه، كه من فعلاً اسمش را مي‌گذارم شيوه‌ي مبتذلان روزگار. (اين تعريف كاملاً شخصي من است از اين شيوه) اما چرا؟

چون كه من مي‌توانم بگويم اين‌ حرف‌ها را در جواب حرف‌هاي منطقي اميد ميلاني نوشته است. يكي ديگر مي‌تواند بگويد نه بابا، اين‌ها را براي فضول نوشته است، و ديگري: نه بابا، جمله‌ي بالا را در جواب همسايه‌ رواني‌اش نوشته است، جمله‌هاي پايين را هم در جواب دوستانش دانشجويش كه ديروز با او بحث مي‌كردند. يكي ديگر مي‌تواند بگويد نه بابا، اين ديشب با شوهرش دعواش شده، جمله اول را براي شوهره نوشته، و جمله‌ي دوم را براي خواهر شوهرهاش كه چون چپول هستند، تا اين دختره با شوهرش دعواش مي‌شود، مي‌گويند مزدور رژيم است و از اين حرف‌ها، و پنجمي و ششمي و هفتمي هم هر كدام مي‌توانند چيز ديگري بگويند.

خُب، پس شما چيزي مي‌گوييد، ذهن كسي يا كساني را انگولك مي‌كنيد. گفته‌ي شما در دايره‌اي مشخص، به آدم يا آدم‌هاي خاصي است، اما شيوه‌ي گفته‌ي شما به گونه‌اي‌ست كه شخص مورد نظر را تبديل مي‌كند به هيچ كس و همه.

ساده‌ترين كاري كه اين شيوه مي‌كند اين است كه:

1-                      شما حرفتان را زده‌ايد.

2-                      شما حرفي نزده‌ايد، چون اين حرف مخاطبي مشخص ندارد.

3-                      خواننده حرف شما را به همين شكل كه مطرح شده گرفته است، يعني هم حرف شما را خوانده و فهميده است و هم حرف شما را خوانده است و در بلاتكليفي مانده است. چون هم خواننده و هم شما كه نويسنده‌ايد بر اين اصل آگاهيد كه مخاطب هيچ شخص خاصي نيست و هر كسي هم مي‌تواند باشد.

ريشه‌ي تقربياً تاريخي اين شيوه:

بدون اين كه از بار تزوير اين تعريف شخصي خودم كم كنم، اين شيوه‌ را من براي اولين بار در حرف‌هاي كسي ديده‌ام كه دوستش داشتم يعني هوشنگ گلشيري، در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و در سال 1354.

گلشيري هر وقت مي‌خواست عليه دم و دستگاه حكومت حرف بزند يا از مزوّران زمانه در هر رنگ و جامه‌اي، (ساواكي‌ها، جيره‌خواران رژيم، شبه روشن‌فكرهاي مبتذل) به اين شيوه حرف مي‌زد. (مزوّران را در اين جمله به ياد بسپاريد).

با اين شيوه مُدام به حكومت و طرفدارانش مي‌انداخت. هر كس هم مي‌خواست يقه‌اش را بگيرد، راه فرار داشت. احساس رندي هم مي‌كرد، و ما هم احساس مي‌كرديم عجب رند است استاد نازمان، و تازه ما هم رندتر از او بوديم كه دقيقاً مي‌فهميديم دارد به كي مي‌اندازد، و در مورد چي مي‌اندازد. و همه‌ي اين‌ها در يك دايره بسته مي‌چرخيد و در همان دايره‌ي بسته معني‌ داشت، يعني كسي بجز ما و با ذهنيّتي ديگر اگر حرف‌هاش را مي‌شنيد، اگر كمي دقت مي‌كرد، اين سئوال برايش پيش مي‌آمد، كه از چي؟ و از كي؟ حرف مي‌زند؟ اما براي ما معمولاً دل‌خوش‌كنك بود، عقده‌هايمان را فرو مي‌نشاند، عقده‌ي انگولك كردن.  و چيزي را روشن نمي‌كرد، بلكه گاهي، دست كم براي من، يا امثال من، گره‌اي هم به پيچيدگي‌هاي موجود اضافه مي‌كرد.

سمين دانشور هم (البته نه چندان در داستان‌ها و رمان‌هاش) وقتي ناچار مي‌شد سر كلاس به حكومت بيندازد از همين شيوه استفاده مي‌كرد. چون چاره‌اي نبود، چون فرض بر اين بود كه در هر كلاس يك خبرچين يا ساواكي هست.

بهرام بيضايي معمولاً از هر چيزي كه حرف مي‌زد، با مثال و مشخص بود، و وارد حيطه‌هايي نمي‌شد كه نياز به كاربرد آن نوع از زبان باشد.

اسم كساني را آوردم كه برايشان احترام قائل بوده‌ام و هستم. در آن دوره به شيوه‌ي ديگر اگر حرف مي‌زدي، كه نمونه‌اش شيوه‌ي سعيد سلطان‌پور بود، جات توي زندان بود. من هم فكر مي‌كردم شيوه‌ي گلشيري و سمين دانشور موفق‌تر است، پس بهتر هم هست. اما در دانمارك متوجه شدم كه اين شيوه اگر چه وقتي صحبت از  گلشيري يا دانشور باشد، شيوه‌ي بي‌پناهان جهان است، اما با اين همه خودش تبديل مي‌شود به شيوه‌ي مزوّران جهان.

گلشيري، بگيريم با رندي تمام، اين شيوه را به علاوه‌ي جزئيات تكنيك داستان‌نويسي البته، در داستان‌ها و رمان‌هاش هم استفاده مي‌كرد، و همين باعث مي‌شد كه از زير سانسور قِسر در برود. خانم دانشور به هر دليل كه بود، انگار اين شيوه را قبول نداشت، يا توانايي داستان و رمان كردنش را نداشت. چون به گفته‌ي خودش 60 صفحه از رمان سووشون توسط مميزي دوره شاه سانسور شد و بعد به چاپ‌خانه سپرده شد.

فكر مي‌كنم همين دو مثال روشن كرده باشد كه اين شيوه در جامعه‌اي خفقان‌گرفته شكل مي‌گيرد. يعني اول وسيله‌ي مبارزه با حكومت است، اما بعد كم كم مي‌شود جزئي جدا نشدني از گفتار ما، چه در مقابل حكومت چه در مقابل بقال سركوچه چه در مقابل افراد خانواده‌ي خودمان.

من از اين شيوه متنفرم، چون اين شيوه معمولاً هيچ چيزي را روشن نمي‌كند، و روي هر نكته‌اي هم كه انگشت‌ بگذارد، (كه معمولا روي هيچ نكته‌ي روشني انگشت نمي‌گذارد) آن را از آن چه هست پيچيده‌تر مي‌كند. دست كم مي‌شود گفت از چند دهه‌ي پيش، ادبياتِ مطرح، و البته راه‌گشاي جهان، اين شيوه را حذف كرده است. (ادبيات كشورهاي خفقان‌گرفته را البته بايد جدا كنيم).

اين شيوه حاصل حكومت‌هاي توتاليتر است. حتي خود حاكمان اين حكومت‌ها هم به همين شيوه حرف مي‌زنند. فقط يكي از جمله‌هاي خميني را مثال مي‌آورم: لاكن اين‌ها كه توطئه مي‌كنند بدانند كه...

اين‌ها در اين جمله كيستند؟ همه هستند و هيچ‌كس با هم.

اما حاصل اين شيوه در كامل‌ترين شكلش از نظر ادبي، (البته به همراه تكنيك داستان‌نويسي و استادي نويسنده) داستان «دست تاريك، دست روشن» هوشنگ گلشيري است، كه در حين توضيح جهان آن را پيچيده‌تر مي‌كند از آن چه هست. (صحبت من سر ارزش داشتن يا بي‌ارزش بودن اين شيوه‌ي داستان‌نويسي نيست البته).

حاصل كار سيمين دانشور (تن دادن به سانسور) در اوج خود مي‌رسد به پايين‌ترين پله‌ي رمان‌نويسي، يعني جلد اول رمان «جزيره سرگرداني» به علاوه خودسانسوري.

و حاصل كار سعيد سلطان‌پور در اوج : سينه‌سپركردن، يا سينه به گلوله‌هاي جمهوري اسلامي سپردن است.

اما رمان‌نويسيِ مطرح و عميقِ معاصر جهان، اين شيوه‌ها را كنار گذاشته است. به تمام داستان‌ها و رمان‌هاي ميلان كوندرا (چك، مقيم فرانسه)‌ و پُل آستر (امريكايي) رجوع كنيد. (توجه كنيد كه كوندرا رمان »شوخي» را حتي در چكسلواكي نوشته است).

با شيوه‌ي بي‌پرده‌گويي اين‌هاست كه مي‌شود جهان را توضيح داد، و انسان را با تمام سادگي يا پيچيدگيش توضيح داد. زبان گلشيري فقط در رمان »جن نامه» به اين شيوه كمي نزديك مي‌شود، كه شايد حاصل آمد و رفتش به خارج از كشور باشد و از نزديك ديدن غرب، اگر چه از نظر تئوري قبل از سفر به خارج از كشور هم به اين مسئله آگاه بود. (قابل توجه مزوّران: اين‌حرف‌ها نفي هيچ كدام از ارزش‌هاي گلشيري و دانشور نيست).

و اما طرفدار سفت و سخت اين شيوه در ميان وبلاگ‌نويس‌ها، نويسنده و استاد بعضي از آن‌ها، «الواح شيشه‌‌اي» ست. (به تمام يادداشت‌هاي روزانه‌اش، بجز فوتبال و اين جور چيزها رجوع شود). توجه كنيد هر جا كه اين وبلاگ‌نويس الواح شيشه‌اي ناتوان از جواب دادن به كسي در مورد سئوال مشخصي است به اين شيوه متوسل مي‌شود.

صحبت من اين جا چندان مربوط نمي‌شود به نويسندگان اين دوتا وبلاگ. من دارم از اين شيوه حرف مي‌زنم و چون با اين شيوه مخالف هستم مشخص حرف مي‌زنم و به وبلاگ‌نويس‌هاي مشخصي اشاره مي‌كنم. اين يعني روشن حرف زدن براي روشن كردن يك مسئله.

و من البته بدون رودربايستي مي‌نويسم (قبلاً هم نوشته‌ام): اين شيوه‌ي مزوّران زمانه است. چون با اين شيوه همه چيز بي‌هويت مي‌شود و در دايره‌اي از ابتذال، هي چرخ و چرخ مي‌چرخد.

براي همين مي‌بينيد كه در وبلاگ سايه‌روشن، بنا به مصلحت شخصي وبلاگ‌نويسش، گاه‌گاه نوشته‌هايي از اين دست گذاشته مي‌شود، همان طور كه اگر من چيزي در سايتم بگذارم، نوشته‌هاي بي‌پرده و رُك و صريح است.

گمانم از اين روشن‌تر نمي‌شود حرف زد.

اين يادداشت‌ در واقع در ادامه‌ي يادداشت‌هاي اميد ميلاني است در مورد همين مسائل.