بي‌سوادها و ديوار يخچال و سيّد خليل

 بعد از انقلاب وقتي مي‌ديدم دانشجوهاي هنرهاي زيبا، دخترهاي خوشگل و نازش، و پسرهاش، از همان خوشگل‌ها و نازهاش، كه قبلاً روي چمن دراز مي‌كشيدند و به قول امروزي‌ها حال مي‌كردند، همه سياسي شده‌اند و مدافع كارگر و سخن‌گوي برزگر، هيچ كدام‌شان را باور نمي‌كردم. اگر چه توي تمام راه‌پيمايي‌هاي (البته غير حزب‌اللهي‌یاش) شركت مي‌كردم، اما همان طور كه كنار آن‌ها بودم، مي‌دانستم كه به هيچ نماينده، مدافع، سخن‌گويي اعتماد ندارم.

اين بي‌اعتمادي البته حاصل زندگي من بود. وقتي ده، دوازده سالم بود، توي يك زير زميني توي كوچه‌ي آبمنگل مي‌نشستيم كه مجموعه‌اي از يخچال و باغ و آب انبار بود و قرار بود خرابش كنند، و ساختمان‌هاي نو بسازند. در نتيجه ما ده دوازده خانوار كه سال‌ها آن جا زندگي مي‌كرديم، بايد اسباب كشي مي‌كرديم و مي‌رفتيم.

يكي بود (جالب است كه اسمش را هنوز يادم هست) سيّد خليل، (يكي از همسايه‌ها بود كه بر خلاف بقيه سواد داشت) كه يك روز آمد همه‌ي خانواده‌ها را جمع كرد و توضيح داد كه چون ما ده پانزده سال اين جا نشسته‌ايم حق آب و گل داريم و از اين حرف‌ها و صاحب اين املاك از نظر قانوني نمي‌تواند ما را بيرون كند، و اگر همه با هم باشيم، مي‌توانيم زميني، چيزي بگيريم و آلاخون بالاخون نشويم. (توضيح اين كه همسايه‌هايي كه آن جا مي‌نشستند يا عمله بودند يا گچ كار، يا شاتوت فروش، يا رخت‌شوي.)

همسايه‌ها همه متحد شدند؛ سيّد خليل شد سخنگوي‌شان؛ و همه ماندند؛ و صاحب املاك آن يخچال‌ها و باغ‌ها و خانه‌ها، ظاهراً از نظر قانوني نمي‌توانست ما را بيرون كند،‌ چون كه املاك آن جا وقف 99 ساله بود و از اين چيزها كه من نمي‌فهمم.

دو، سه سالي گذشت و در اين فاصله گاهي پاسباني، مأمور دولتي، مي‌آمد كه همسايه‌ها حواله‌اش مي‌دادند به سيّد خليل.

اما يك روز سّيد خليل آمد كه كاري نمي‌شود كرد و بايد بلند شويم و از اين حرف‌ها و تازه همسايه‌ها يك جوري با خود سيّد خليل هم مشكل پيدا كردند و صحبت اين بود كه ديگر او نماينده‌ي ما نيست (اما از نظر قانوني هنوز بود). از آن به بعد يادم هست كه يك جوري بود كه هميشه يك عده خانه مي‌ماندند، چون متوجه شده بودند كه كافي است يك روز نباشند تا بولدوزرها به كار بيفتد و ديوار بلند يخچال را خراب كند. (ديوار بلند يخچال كه خراب مي‌شد، كار ديگر تمام بود).

دوباره حرف‌هاي سيّد خليل مثل اول كار شد. دوباره صحبت اين بود كه مي‌دود براي گرفتن زمين براي همسايه‌ها. يك روز سيّد خليل آمد و به بهانه‌اي كه قرار است به همه قطعه‌ زميني بدهند در مفت‌آباد يا نمي‌دانم كجا، همه‌ي آن‌ها را جمع كرد، برد دادگستري كه ورقه‌اي را امضا كنند و زمين بگيرند؛ و ما بچه‌ها بولدوزرها را ديديم كه آمدند و ديوار بلند يخچال را خراب كنند،‌ و هيچ كدام‌مان هم نمي‌دانستيم دادسرا كجاست كه برويم و پدر مادرهامان را خبر كنيم.

بعد همه‌ي همسايه‌ها ناچار شدند اسباب كشي كنند، و از آن‌جا بروند و قضيه با شكست جمعي همسايه‌ها تمام شد، و پيروزي سخن‌گو يا نماينده‌ي آن‌ها جناب سيّد خليل، كه يك روز به بهانه‌اي كه قرار است به آن‌ها زمين بدهند در مفت‌آباد يا نمي‌دانم كجا، همه‌ي آن‌ها را جمع كرد، برد دادگستري، تا بولدوزرها بتوانند بدون هيچ گونه مشكلي ديوارهاي يخچال را خراب كنند.

ورقه‌اي كه همسايه‌هاي بي‌سواد امضا كرده بودند، انصراف از شكايت بود، يعني تأييديه‌ي كار بولدوزرها بود.

سيّد خليل كه تا همان روزها يكي از همان همسايه‌ها بود، خانه‌اي خريده بود دور و بر ميدان شاه آن دوران.

من گاهي فكر مي‌كنم نكند اين قضيه‌ي خانه خريدنش شايعه بوده است و حتي شك مي‌كنم و مي‌گويم مردم هميشه شايعه مي‌سازند. اما بولدوزرها شايعه نبود؛ بولدوزرها را من خودم ديدم؛ بولدوزرها كه ديوار بلند و خاكي‌ي يخچال را خراب مي‌كردند؛ و ما، چهار، ‌پنج‌تا بچه قدم به قدم دنبال بولدوزرها پيش مي‌رفتيم، و براي هر تكه از ديوار كه فرو مي‌ريخت، گريه مي‌كرديم.