من و نوازنده‌ي استثنايي و خيابان گوگده

 گوگده تنها خياباني است در كپنهاگ كه نوازنده‌ها و خواننده‌ها و بازيگران خياباني توش خودشان را به نمايش مي‌گذارند. مردي كه لباس و سر و رويش در مجموع انگار مجسمه‌اي بُرنزي است و دقيقه‌ها چنان بي‌حركت مي‌ايستد كه انگار نه انگار آدم است و نفس مي‌كشد، درست عين من و شما؛ و فقط وقتي كسي توي كلاهي كه جلوش روي زمين قرار دارد سكه‌اي مي‌اندازد، عين يك عروسك بُرنزي كوكي تعظيم مي‌كند؛ و خود اين مجسمه نماياندنش و اين تعظيم گاه‌گاهيش تماشاچي را مجذوب مي‌كند. آكروبات‌بازي كه سوار يك چرخه‌اي دومتري مي‌شود و روي يك چرخه با سه‌تا مشعل بازي مي‌كند. دوتا دختر شش هفت ساله كه ظبط صوت كوچك‌شان را كنارشان مي‌گذارند و روشن مي‌كنند و مايكل جكسون مي‌شوند، زيباتر از هر چه مايكل جكسوني كه من ديده‌ام. مردي كه دم و دستگاهي به خودش آويزان كرده كه مجموعه‌اي‌ست از دُمبك و دستك و ساز دهني و يك تنه كار يك گروه موسيقي را انجام مي‌دهد و يك تنه طبل و ساز و سنج مي‌زند، و صرف به تنهايي يك گروه بودنش من تماشاچي را ميخ‌كوب مي‌كند.

اما اين يكي، اين استثنايي‌ترين نوازنده‌اي كه در طول زندگيم ديده‌ام، بي‌آن كه به تنهايي كار يك گروه موسيقي را انجام دهد، ‌بي‌آنكه مثل آن دوتا دختر شش هفت ساله كه با تقليد زيبايشان مرا ميخ‌كوب مي‌كنند، مايكل جكسون يا هر جكسوني شود، بي‌آن كه حتي قطعه‌اي زيبا بزند مرا ميخ‌كوب كه نه، ومي‌دارد كه با حرمتي كه لايق اصيل‌ترين نوازنگان جهان است به او نگاه كنم، و كلاهي را كه ندارم به احترامش از سرم بلند كنم.

كنار ديوار ايستاده است، هميشه كنار همين ديوار، توي همين خيابان مي‌ايستد، تابستان و زمستان. قدش كوتاه نيست. متوسط است، اما چون تُپُل است كوتاه مي‌زند. با هر تلنگري كه مي‌زند غبغبش دنگ دنگ مي‌لرزد. هيچ نشانه‌اي از زيبايي و جذابيت به معناي عام، و حتي خاص آن، توي قد و قامتش نمي‌بينم. تابستان‌ها با يك تي‌شرت، و زمستان‌ها با يك پالتوي بلند، از آن‌هايي كه به سر و پاي هر نوازنده و غير نوازنده‌اي زار مي‌زند، مي‌پوشد. سن و سالش چيزي بين چهارده ساله تا چهل ساله مي‌زند. يكي از اين چيزها را توي دستش گرفته است. اسمش چيست؟ اين كه يك مربع مستطيل ده در سي سانتيمتري است و رويش چند قطعه فلز كارگذاشته شده است و آدم با اهرمي كه توي دست راست دارد روش مي‌كوبد و هر قطعه‌اش صداي يكي از نت‌ها را مي‌دهد؟ يكي از اين‌ها توي دست چپ مي گيرد، كنار ديوار، بدون تكيه به ديوار، روي پاهاي تُپُل خودش مي‌ايستد، و خيلي خونسرد، خيلي بي‌خيال، با اهرمي كه توي دست راست گرفته، همچين سر فرصت، با آرامش كامل، بدون هيچ نگراني، دنگ دنگ مي‌كوبد روي اين قطعه ‌قطعه‌هاي فلز، و دنگ دنگي را مي‌نوازد كه هيچ نوازنده‌اي هيچ كجايي جهان، شهامت نواختنش را در مقابل جمع ندارد:

دَنگ دِنگ دونگ دَنگ.

دَنگ دِنگ دونگ دَنگ.

كلاهي هم جلو پايش روي زمين است. پول بينداي توش يا نيندازي او كار خودش را مي‌كند:

دَنگ دِنگ دونگ دَنگ.

دَنگ دِنگ دونگ دَنگ.

با خودم مي‌گويم مهم آهنگي است كه مي‌زنيم و مي‌شنوند؟ يا مهم اين خود بودن است و اين اعتماد به نفس و اين دَنگ دِنگ دونگ دَنگ؟ يا اصلاً مهم، بودن اين خيابان است كه جايگاهي به اين غريب‌ترين نوازنده‌ي روي خاك داده است؟

لحظه‌اي از زمين بلند مي‌شوم. بالا مي‌روم. مثل دوران كودكيم كه در خواب بالا مي‌رفتم. آن قدر بالا مي‌روم تا تمام خيابان گوگده زير پاهام نه، در مقابلم قرار بگيرد. آن وقت كلاهي را كه ندارم از سرم برمي‌دارم، و به اين خيابان كه مجموعه‌اي‌ست از در و ديوار و آدم‌هاي مختلف، تعظيم مي‌كنم.

يادداشتي متعلق به چند سالي پيش.