نامه‌اي به سميّه

 

سميّه‌ي عزيزم، اين چند سطر را براي تو مي‌نويسم، كه هرگز نديده‌امت، به اين اميد كه بخواني.

مي‌دانم حالا كه براي اولين بار صداي مرا شنيده‌اي، وقتي گوشي تلفن را مي‌گذارم، دست كم چند بار نامم را تكرار مي‌كني، ميان سئوال‌هايت. هر چه بپرسي از امير مي‌پرسي. اين عمو امير چرا رفت؟ اين عمو امير چرا يك سري نمي‌آيد؟

و چيزهايي هم در جواب مي‌شنوي. از برادرم هوشنگ، از مادرت فاطمه، يا حسين و علي كه كودكي‌شان را با من گذرانده‌اند. زهره نبايد چندان مرا به خاطر داشته باشد. اما من اولين داستان زندگي‌ام را با نام زهره نوشتم. زهره كه در دو سالگي از ميان چند كلمه‌اي كه آموخته بود يكي هم اسم ماه بود. خيلي كوچك بود آن روزهايي كه من رفتم و ديگر نديدمش. نمي‌دانم برادر ديگري هم داري به اسم حسن يا من با بچة عمه بدري‌ات اشتباه مي‌گيرم. يك حسن يادم هست اما اين كه بچة برادرم بود يا خواهرم چندان يادم نمانده است.

حافظة عمو اميرت ريدمون شده است عزيز.

اصلاً تو ديگر عمويي به اسم امير نداري. كسي كه اين كلمات را كنار هم رديف مي‌كند عموي تو نيست و اصلاً امير نيست. اين اكبر سردوزآمي است كه برايت مي‌نويسد.

عمو امير تو سال‌ها پيش مرده است. حال من اين جا به جايش نشسته‌ام؛ من كه اكبرم.

 

هفده يا شايد هجده سال است كه كسي به اسم امير صدايم نكرده است. سال‌هاست كه با اكبر كنار آمده‌ام. اميري‌ام كه شكوهش فقط در صداي مادرم بود و برادرم و خواهرم بدري، از دست رفته است. حالا فقط كلمه اكبر را مي‌شنوم يا مي‌خوانم توي نامه‌هاي اداري.

بالاخره ثبت احوال بر من پيروز شد ثريّا.

مادر يا شايد هم پدر بزرگت كه رفته بود برايم شناسنامة امير بگيرد، كارمند ثبت احوال گفته بود اميري به اين نمي‌آيد و نوشته بود اين اكبر است.

اكبر سردوزآمي متولد به سال گوز.

ولي پدر بزرگت كه يك ياغي پنهاني فراري بود، گفته بود پسرم به هر حال توي خانه امير است و هيچ كس توي خانة ما موجودي به نام اكبر نمي‌‌شناخت. اكبر فقط توي مدرسة دانش بود، توي گروه فرهنگي خزائلي، و توي دانشگاه تهران و وقتي بازيگر بود و روي صحنه بود.

و من امير بودم، در صداي مادرم، برادرم و خواهرهام.

و بود

و بود

و بود، تا سالِ گوزتر آمد.

و اميري كه بي هيچ حوزة فرمانروايي درون يك خانة كوچك، همچين بفهمي نفهمي امير بود، براي هميشه فاتحه‌اش خوانده شد، شد اكبر.

و امشب پس از هجده سال با صداي مادرت زنده شد كه گفت امير خان! امير خان! و هم زمان با او اوپراتور گفت‎You have not mor kredit  امير خان.  و تلفن قطع شد و امير خان هم رفت لاي دست پدرش و باز من ماندم.

من، اكبر سردوزآمي متولد به سال گوز.

و اين جا نشسته‌ام، در آپارتماني دو اتاقه كه زيربنايش 53 متر است با يك آشپزخانه و يك حمام كوچك و هي دارم فكر مي‌كنم شما سه نفر، تو و هوشنگ و مادرت چطور در آن خانة كوچك زندگي مي‌كنيد، درون آن دو اتاق دومتر در دو و نيم كه سال 1348 سر درش داشت فرو مي‌ريخت.

سر درِ خانه را يادم است. يك عكس دارم از مادرم كه حصير اتاق سمت چپ هم توش افتاده است. حصيري كه مادرم، مادر بزرگت از ترس هيچ وقت پس نمي‌زدش. لابد تو هم ديده‌ايش. اين طور كه شنيدم ده سال پيش مرده است و تو هفت ساله بوده‌اي. لابد به تو هم مي‌گفت جاسوس و هم‌دست اجنبي. به هوشنگ مي‌گفت. به من مي‌گفت. هر شب به ما مي‌گفت جاكش و جاسوس و ما هر شب بايد به او ثابت مي‌كرديم كه نيستم، كه پسرش هستيم و امير و هوشنگيم.

بعد ها صداي مادرم، مادر بزرگت در تمام مملكت طنين انداخت و بهترين فرزندان آن خاك شدند جاسوس و جاكش و قحبه و بايد مدام ثابت مي‌كردند كه نيستند. در خانه شلاق و شكنجه تنها در كلام مادر بود. بعدتر شلاق و شكنجه ملموس شد و هر لحظه هي فرود مي‌آمد بر اندام زيباترين فرزندان مادرم.

 

نامه نوشتن براي من سخت است.

اين چند سطر راهمين جوري نوشتم. براي اولين بار و آخرينش هم. نامه هست يا نيست نمي‌دانم.

به همه سلام برسان.

نمي خواهم يكي يكي اسم بياورم چون اسم بعضي‌ها را يادم رفته است و ممكن است دلگير شوند كه چرا ما را نگفته است. مثلاً اسم بچه‌هاي بدري درست يادم نيست.  به همه سلام برسان. گاهي دلم براي همه‌تان تنگ مي‌شود. از اين به بعد دلم براي تو هم تنگ مي‌شود اگر چه نمي‌دانم چه شكل و شمايلي داري. راستي به زهرة ناز من خيلي سلام برسان.

مي‌داني كه خواهرت زهره وقتي دو ساله بود عاشق ماه بود و به ماه مي‌گفت (ناه)؟

به بدري بگو همة درد و اندوه تو و مادرت هميشه اين‌جا در كپنهاگ با من است.

اين اولين و آخرين نامه من است به تو.

 بيش از اين اگر بنويسم بد جوري دلتنگ مي‌شوم.

به همه سلام برسان. همه را از طرف من ببوس. بخصوص خاله معصومه مرا كه مهرباني ناب بود. خال روي شانة برادرم، را از جانب من ببوس ثريّا. اميدوارم اين ديگر دست كم در اسلام منطقة دروازه دولاب ما مجاز باشد. مادرم براي خال روي شانه‌اش شعري هم ميخواند كه من يادم نمانده‌است.

راستي هر وقت مي‌نشينم پاي كامپيوتر همدم من گربه‌ام حسوديش مي‌شود كه چرا همه‌اش من تق تق مي‌كنم و او تق تق نمي‌كندو هي مي‌آيد كه او هم روي اين تخته كليد ترق تق ترق كند. اين خط آخر را مي‌ژذارم تا خانومم پلنگ با پنجول‌هاي قشنگش برايت تق تتق تتق بزند.

اتغصعگعدئاتعداتئطزقغه

راستي من ديگر نامه نمي‌نويسم. تلفن هم نمي‌زنم. انگار كن كه صداي مرا هم حتي در رؤيا شينده‌اي.