نامهاي براي تو و يك وجب خاكت كه تاج بر سر خاك است
نوشته بودي كه مطالب بيستم دسامبرت را بخوانم و نظرم را برايت بنويسم. چي بنويسم؟ تو مسائلي را نوشتهاي، درد دل وار و خطاب به نامههايي كه دريافت كردهاي. من هم خواندم. از نوشتن اين نكات انتظاري بيش از اين نبايد داشت. اگر مسئلهات نوشتن باشد، كاربرد كلمات و غيره و غيره، آن قدر كتاب و مجله روي همين اينترنت هست كه خيلي بيشتر از من كمكت ميكند. فقط همت ميخواهد كه بگردي پيدا كني و بخواني. تازه نويسندگان خوب هم كم نداريم. ترجمه هاي كتابهاي خوب هم آن قدر داريم كه تو بتواني شروع كني. اما يك نكته را بدم نمي آيد بهش اشاره كنم چون مسئلة خودم هم هست. منظورم راحت حرف زدن و سانسور نكردن خودم است.
توي همان نوشتههايت اشاره ميكني كه نميدانم كي بهت انتقاد كرده كه چرا از سكس حرف ميزني. مهم نيست. انتقاد را آدم ميشنود، يا ميخواند و بعد خودش حلاجي ميكند و اگر ديد طرف حرفش چندان حساب كتاب ندارد، ناديدهاش ميگيرد و ميرود. با اين جملههاي من هم بايد همان جور برخورد كني. بخواني، و خودت حلاجيش كني و بعد به اين نتيجه برسي كه اين حرفهاي من اصلاً به كارت ميآيد يا نه.
چندان طول و تفصيلش نميدهم چون ميخواهم وبلاگوار و كوتاه باشد.اينجا، توي دانمارك كلّي كتاب راجع به مسائل جنسي نوشتهاند. من يادم هست توي ايران، وقتي 30 ساله بودم و بعد از يك عمر جلق زدن، بالاخره با زني دوست شده بودم.
بعد، هميشه بعد از عشقبازي ميديدم ناراحت است. او خجالت ميكشيد حرفش را بزند، من هم نميفهميدم قضيّه چيست. يعني فكر ميكردم من كه دوستش دارم؛ من كه تا ميرسد ديوانه ميشوم؛ من كه چنان ديوانه ميشوم كه هي ميخواهم زودتر لخت شود. من كه چنان ديوانه وار با او عشقبازي ميكنم كه فوراً به ارش ميرسم و پوچ ميشوم. پس قضيّه چيست؟ يك بار بالاخره سر بسته گفت كه همينها اشكال اساسي من است. و بعد هم رابطهمان خراب شد.
رابطهاي كه نبود. فقط من رابطه برقرار ميكردم، اراواح عمهام.يادم هست تمام كتابفروشيها را گشتم و يك كتاب راجع به همآغوشي زن و مرد پيدا نكردم كه بتوانم بفهمم آن حرف سربستة او يعني چي و اشكال من كجاست. بعد، بالاخره نميدانم كي لطف كرد و يك كتابي به من داد و من تازه فهميدم كه زن هم گويا در عشقبازي بايد به لذت برسد.
اينجا همان طور از اين مسائل حرف ميزنند كه از هر مسئلة ديگري.
اين جا، توي دانمارك خدادتا از اين كتابهاست. توي مدرسه هم همة اينها را توضيح ميدهند. توي راديو از اين مسائل حرف ميرنند. توي تلويزيون هم. و تقريباً توي هر خانهاي كتابي هست به اسم زن، بدنت را بشناس، كه تمام مسائل و مشكلات جنسي زنان را، شيوههاي مختلف عشقبازيشان را، شيوههاي جلوگيري از باردار شدنشان را با عكس و مشخصات توضيح داده است و هر مردي هم كه آن را بخواند كم و بيش با اين جور مسائل آشنا ميشود.اينجا انواع شيوههاي جلق زدن را براي جوانان تشريح كردهاند و تشريح ميكنند.
اينجا مرده راحت براي دكتر نامه مينويسد كه آقا من زود آبم ميآيد چه كار بايد بكنم.
اينجا زنه راحت براي دكتر مينويسد كه معشوقم دوست دارد از عقب بكند، من دوست ندارم، اما نميخواهم رابطهمان خراب شود، بگو چه كار كنم!
اينجا توي نمايشنامةهاي تلويزيوني راحت از كلمات كير، خايه، كُس، كون، به همين راحتي حرف ميزنند.
توي يكي از نمايشنامهها كه همين يك ماه پيش روي صحنه بود زني روي صحنه از آلتش حرف ميزد و به طور خيلي دقيق ميگفت كُس. (جالب است كه كُس به دانماركي هم همان كُس خودمان است.) و يك مونولوگ بلند داشت در وصف لذّت بردن از اين قسمت جسمش، از اين كُسش. و اوج مونوگش اين بود كه:
از تكرار كلمة كُس كيف ميكنم.
ميگويم كُس!
من ميگويم كُس!
از كاف كُس دلم ضعف ميرود.
از سين كُس نشئه ميشوم.
من ميگويم كُس!
كُس!
كُس!
كُس!
كُس! و دلم غنج ميرود.
من تكرار ميكنم اين كُسِ نازِ قشنگ را.
تكرار ميكنم كُس!
تو هم تكرار كن! تو هم بگو كُس! كُس!
و تماشاچيها با شادي و لذّت تكرار ميكردند: كُس! كُس! كُس! كُس!
اين صحنهاش را من از راديو ميشنيدم. با هنرپيشهاش مصاحبه ميكردند و اين صحنه را هم پخش كردند.
اين يكي از نمايشنامههاي مطرح همين ماه كپنهاگ بود.
باور كن وصف كُس در اين صحنه آن قدر زيبا، آن قدر باشكوه بود كه اصلاً كُس نبود. يعني آن كُسي كه توي ذهن ايراني جماعت است، اصلاً اين كُس دانماركيِ ناز ما نبود. من البته ايران را سه طلاقه كردهام و شهروند دانماركي هستم، اما با اين همه، بعضي وقت ميبينم اي داد! هنوز كه هنوز است انگار ايرانيام، هنوز.
يك بار هم يك نمايشنامة راديويي بود كه زني تنها توي هتلي نشسته بود و دلتنگ معشوقش بود و بهجز چند وصف چهره و قد و قامت، بقية نمايش، تقريباً ده دقيقه يك ربع، وصف آلت معشوقش بود. و البته مثل من هم نميگفت آلت كه به دانماركي ميشود penis. ميگفت pik كه معادلش دقيقاً همان كير قشنگ فارسي خودمان است كه از بس ممنوعش كردهاند آدم اصلاً قيافهاش را نديده است كه ببيند همان قدر زيباست كه سينه يا گردن. ده دقيقه، يك ربع، اين زن فقط كير معشوقش را وصف ميكرد، بس كه دلتنگ كير نازش بود. و چنان زيبا كه كلمة حرف ميزد، كه كير، اصلاً آن كير بيجارة شرمآور زبان بدبخت فارسي من، و ما نبود.
كيري كه آن زن از او ميگفت، جانشين عشق بود و عينِ عشق زيبا بود.
باز هم از يك نمايشنامه محشر بگويم كه كار يكي از بهترين نويسندگاه دانماركي است. اين يكي را خوشبختانه ميشناسم. از آن نويسندگاني است كه خوانندگان سانسورچي سالهاي 1968 دانمارك تخمش هم نبودهاند. (بعضي زنها هم واقعاً تخم دارند!) چون توي دانمارك سانسور به شيوة جمهوري اسلامي وجود ندارد. در ضمن اين نويسنده از پيشتازان جنبش زنان است. فمينيست هم نيست البته، عين خيلي از فمينيستهاي مثلاً پيشتاز ما. پُست مردن هم نيست مثل بعضي از نويسنده هاي امروز ما كه به قول عموي رجبعلي من: نميدونن از كون خر چندتا پشكل در ميآد، اما پُست مُدرنند.
اره اسمش هم سوزانه بروگاست، اگر ميخواهي بداني.
اين خانم ناز كه الان گمانم 62 ساله است، نمايشنامهاي دارد كه حول مسئلة ايدز چرخ ميزند. گروه كُر آن، آدم را به ياد نمايشنامههاي يونان باستان مياندازد، و زبان نمايش هم در گروه كُر كم و بيش همين كار را ميكند.
در صحنهاي كه گروه كُر دارد وصف دوراني را ميكند كه ايدز همهگير است، ترجيعبندي تكرار ميشود به اين مضمون:
آن روزها هيچ كس جرئت نميكرد بدون تف آن تو فرو كند!
آن روزها هيچ كس جرئت نميكرد تف بزند و آن تو فرو كند!
و ديگر اين كه صحنههاي خيلي خيلي زيباي عشقبازي در فيلم 1900 كه گمانم شش ساعت بود، همانقدر فراموش نشدني است كه صحنة شكست انقلاب توي آن فيلم دردناك و اندوه آور است.
يا بتي بُلو، يكي از زيباترين فيلمهايي است كه من ديدهام و بدون صحنههاي عشقبازي، آن گونه عريان كه توي فيلم هست، اصلاً معني نميدهد.
يا فيلم عاشق كه بر اساس رمان مارگاريت دوراس ساخته شده بدون صحنههاي عريان عشبازي اصلاً معني نميدهد.
توي يكي از بهترين فيلمهاي دانماركي كه ترجمهاش ميشود امواج شكسته، زني كه شوهرش توي شهري ديگر كار ميكند و دلتنگ است، پشت تلفن با چنان معصوميتي ميگويد دلم براي كيرت تنگ شده، كه تمام زشتي كير فارسي ما ميرود لاي دست اجدادم.
بعد هم براي اين كه فكر نكني اين اكبر خيلي هنر كرده و از كير و كُس و كون حرف زده، يا مثلاً فكر نكني كه آزادي زبان مخصوص ما دانماركيهاي تازه به دوران رسيده است يكي دو مثال هم از يك زن شاعر ايراني ميآورم. فكرش را بكن در قرن هشتم ما زنهاي خايه داري داشتهايم كه مردهاي امروز، خيليهاشان با نيم كيلو خايه، پشم خاية مهستي كنجهاي هم نميشوند.
آن ترك پسر كه من نديدم سيرش
باشد كه زبر باشد و باشم زيرش
هان اي پسر خطيب تا صلح كنيم
تو با كونش بساز و من با كيرشكُس چاه عميقي است پناهي دهدت
از بالش نقره تكيهگاهي دهدت
نُه نقطة سيماب چو ريزي در وي
نُه ماه شود چهارده ماهي دهدت
مهستي گنجهاي، قرن هشتم هجري، به كوشش معينالدين محرابي، انتشارات باران، سوئد.
پس از هر چيزي كه متعلق به جسم و روان انسان است ميشود حرف زد و به وضوح هم حرف زد پژمان عزيز و هيچكدام از اعضاي بدن بر ديگري برتري ندارند. همان طور كه هيچكس بر هيچكس برتري ندارد و همان طور كه هيچ كلمهاي بر كلمة ديگري. حالا من نميخواهم اين جملة خيلي خيلي كليشهاي را به كار ببرم، كه توي مملكتي كه هر ديّوثي بر ما حكومت كرده، آن قدر هي ما را سانسور كرده كه هر كدام براي خودمان سانسورچي خود و ديگري شدهايم.
گفتم كليشه؟ چرند گفتم! تا وقتي كه سانسورچي كه در تمام دنيا يك كليشه است وجود داشته باشد،، حرف زدن از كليشه اصلاً كليشه نيست.
پژمان جان، من كه هر وقت خواستهام، هر كلمهاي را كه نياز داشتهام، به كار بردهام. اصلاً هم فكر نكردهام كي خوشش ميآيد و كي بدش.
اما تو، خودت ميداني و يك وجب خاكت كه كلماتش عريان يا پوشيده در تمام جهان چرخ ميزنند.