نقاش کوچولوی شهر یوتوبوری

برای شنیدن این جا کلیک کن!

رفته بودم يوتوبوري با بچهي دوستم که 5 ساله بود بازي ميکردم. تابستان بود، توي حياط بازي ميکرديم. گفت عمو، ميشه يه کمي آب بکنم تو جيبات؟ گفتم خُب بکن. هيچي، اين آمد سر شلنگ رو کرد توي جيب شلوار ما و پُر آبش کرد، بعد رفت سراغ اون يکي جيب شلوار و آن را هم آب کرد. خلاصه يک سري از اين کارهايي کرد که معمولا کسي بهش اجازه نميداد، بکند. بعد ديگه خيلي با ما رفيق شد و گفت عمو، ام، ام، ميخواي بريم، ام، نقاشييامو ببيني، ام، ام، بعدش اون وخ هر کدومو که خواستي ورداري واسهي خودت؟

گفتم آره.

و رفتيم بالا توي اتاقش. يک کلاسور بزرگ برداشت آورد که دويستتايي نقاشي توش بود. گفت بيا عمو، نگا بُکُن، بعدش، هه، اون وخ، اِ اِ، هر کدومشو که خواستي، هه، وردار واسهي خودت.

گفتم باشه.

آقا ما يه کمي نگاه کرديم. يه چندتايي را رد کرديم، تا اين که يک نقاشي ناز و خوشگل چشممان را گرفت.

گفتم من اينو برميدارم.

گفت اينو؟ اين؟ اِ، اِ، ميدوني عمو؟ اينو من، آخه، هه، هه، يعني،? خيلي دوستش دارم.

گفتم خُب، پس يکي ديگه رو برميدارم.

گفت باشه. يکي ديگه که خيلي، هه، هه، دوس داري وردار.

ما باز نگاه کرديم و به يک نقاشي قشنگ ديگر رسيديم. گفتم اينو برميدارم.

گفت اينو؟ آخه ميدوني عمو؟ اين، اِ، اِ، يعني، ميدوني؟ اينو نميتونم بدم به خودت.

گفتم باشه يکي ديگه رو انتخاب ميکنم. آقا ما هر کدام از اين نقاشيهاي اين بچه را انتخاب کرديم گفت اين؟ اينو؟ آخه، اِ، اِ، ميدوني عمو؟ من، آخه، خودم يعني، اينو ميخوامش. بعد ديدم گويا هر چي را من انتخاب ميکنم اين بچه دلش نميآيد بدهد. گفتم پس من فقط نگاه ميکنم، باشه؟

گفت نه عمو، تو نگا کن، بعدش اون وخ، اِ، اِ، يه دونه که خيلي خيلي دوست داري، ورشبدار برا خودت.

گفتم نه، پس بيا خودت يکي رو انتخاب کن بده به من.

گفت نه عمو، تو خودت نگا بکن! خودت بگو کدوم خوبه! اِ، اِ، بعدش اون وخ، اِ، اونو وردارش ببر.

اين دفعه سعي کردم يکي را انتخاب کنم که فکر کردم در مقايسه با بقيه چندان چنگي به دل نميزند. اما باز ديدم گفت اين؟ اينو عمو؟ ميدوني؟ آخه، اِ، اِ، يعني، من اينو، اِ، اِ، خودم خيلي ميخوامش به خدا!

ديگر ديدم تلاش بيفايده است. گفتم خودت يکي رو انتخاب کن. براي من که فرقي نميکنه، من ميخوام يادگاري نگهدارم.

گفت باشه.

بعد، هي اين نقاشيها را نگاه کرد و هي گفت اينو ميخواي؟ و تا من گفتم آره، گفت اين اسبه رو ميبيني؟ اِ، اِ، اينو، من، خيلي دوسسش دارم عمو.

بعد دوباره نگاه کرد و گفت اينو ميخواي؟

من ديگر براي اين که بيش از اين کنف نشوم گفتم هر کدومو که خودت خواستي بده.

آقا اين هي اين نقاشيهاش را نگاه ميکرد هي يکيش را برميداشت ميگفت اينو ميخواي؟ من که ديگر نمي خواستم کنف شوم ميگفتم هر کدومو خودت خواستي بده.

بالاخره پس از زير و روکردن نقاشيهاش به يک ورق کاغذ برخورد که يه مشت خط قرمز روش کشيده شده بود (در واقع يک کمي خط خطي شده بود فقط) و يک خط سياه هم روي خطهاي قرمز کشيده شده بود. انگار مثلاٌ همان طور که خودش داشته خط خطي ميکرده يکي ديگر هم يک خط کشيده بود روي کاغذش و بعد هم گوشهاش را گرفته بود کشيده بود که يک وري پاره شده بود.

خلاصه اين را برداشت و گفت بيا عمو اين برا خودت.

آقا ما فکر کرديم اين ديگر عجب شاهکاري است واقعاٌ!