ماريانه؟ ماريانه؟

 

روز اول كارم بود. وارد حياط كلوپ كه شدم، ديدم يسپا (Jesper) رئيس‌مان جلو كلوپ توي هواي آزاد پشت ميز نشسته با ليوان قهوه‌اش.

گفتم هاي!

گفت هاي!

براي اين كه چيزي گفته باشم گفتم تعطيلات خوش گذشت؟ يسپا انگار يادش رفته بود كه من از امروز قرار است اين جا كار كنم. يك جوري گفت آره، كه آدم در جواب كسي كه نمي‌شناسد همين جوري كلمه‌اي پرت مي‌كند. از پله‌ها رفتم پايين. انگار يسپا يادش آمد. گفت ما صبح‌ها معمولاً جلسه داريم. اين جلسه به معناي جلسه‌ي آن چناني نيست. صبح‌ها ده دقيقه‌اي بعد از اين كه همه آمدند، توي آشپزخانه، يا همين جا جلو ساختمان دور هم جمع مي‌شوند و رئيس كار امروز هر كسي را (با اين كه مشخص است) مشخص مي‌كند و بعد همه مي‌روند سركارشان.

كنارش، روي نيمكت نشستم.

روز اول كه وارد يك همچين جايي مي‌شوم برايم اعصاب خرد كن است. البته يك ماه پيش كه آمدم و با يسپا حرف زدم، به دانيل گفت همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي اين جا را نشانم بدهد. اين اتاق خياطي است، اين اتاق بيليارد است، اين سالن ورزش، اين اتاق كامپيوتر، اين جا بار است، و اين جا هم كارگاه نجاري است. اما الان همه را يادم رفته بود.

درِ سمت راست به خياط‌خانه باز مي‌شود (خياط‌خانه تمام كارهايي را كه با پارچه انجام مي‌شود در برمي‌گيرد، از عروسك دوزي تا تي‌شرت كه با كامپيوتر مي‌تواني عكس خودت يا هر كس ديگري را رويش چاپ كني). سمت راست خياط‌خانه آشپزخانه است و بعد ادامه‌اش راهرو باريكي است كه سمت راستش توالت است و سمت چپ اتاقي است براي وسايل كارمندها با قفسه‌اي به نام هر كس. رو‌به‌روش كارگاه نجاري است. كنار كارگاه اتاق بيليارد است و روبه‌روش دفتر كلوپ و كنار دفتر اتاق كامپيوتر است با شش‌تا از مدرن‌ترين كامپيوتر‌ها كه مخصوص بازي بچه‌هاست و چهارتا كه مخصوص نوشتن و نقاشي كردن و اين حرف‌هاست و يكي كه مخصوص مونتاژ ويدئوست. رو به رويش هم بار است كه بچه‌ها شب‌ها آن جا جمع مي‌شوند و موسيقي و رقص و احتمالاً مي‌توانند نوشابه‌اي بخرند يا ساندويچي.

يسپا گفت امروز ماريانه قرار است بچه‌ها را ببرد جنگلي كه كنارش رودخانه‌اي هم هست و مي‌شود ماهي گرفت؟ مي‌خواهي همراهش بروي؟ گفتم آره.

زني از در ييرون آمد، و آمد كنار ما، سلام كرد، و رئيس گفت اين ماريانه است، اين هم اكمد. گفت اكبر. گفتم اكبد؟ گفتم نه اكبر. a k b a r

بعد، گفت كه ماريانه مال كجاست و بعد هم من گفتم كه ايراني هستم.

ماريانه مي‌خواست بچه‌ها را ببرد جنگل. قرار شد من و تينه، كه او هم روز اول كارش بود، همراه‌ش برويم. يعني شش‌تا بچه را سه‌تا كارمند همراهي مي‌كرديم.

ماريانه توضيح داد كه امروز مي‌خواهيم نون و سوسيس كباب كنيم. نفهميدم گفت بايد غذاتونو بياريد يا نياريد، اما مهم نبود چون به هر حال كوله پشتي كوچك من بايد همراهم مي‌بود و غذا هم به هر حال توش بود. پرسيد مايو شنا داريد؟ من نداشتم، تنيه هم نداشت. گفت اين هفته بهتره با خودتون مايو و حوله بياريد.

بعد رفتيم توي آشپزخانه، ماريانه از اين عصاره‌هايي كه باهاش نوشابه درست مي‌كنند ريخت توي يك گالن ده ليتري، و يخ هم ريخت توش و پنج ليتري هم آب. گفت اين را بايد ببريم و آن ظرف را (كاسه‌اي كه يك كيلويي خيمر توش بود).

من گالن نوشابه را برداشتم و تينه ظرف خمير را.

ماريانه، بچه‌ها را جمع كرد، و رفت در ماشين استيشن را باز كرد (از اين ماشين ها كه دراز است و 9 نفر توش جا مي‌شود)، بچه‌ها هم پريدند توش و ما هم، و ماريانه صبر كرد تا همه كمربندهاشان را ببندند و بعد راه افتاديم.

يك از بچه‌ها سياه است. از اين سياه‌هاي خيلي سياه كه انگار مادرش هر روز صبح يك دست واكسش مي‌زند و برقش مي‌اندازد و مي‌فرستد بيرون.

دختر و پسري كه كنار ماريانه نشسته بودند سر و صدا نمي‌كردند، فقط با هم حرف مي‌زدند، اما سه تايي كه جلو ما نشسته بودند، تا برسيم به جنگل شوخي مي‌كردند، هم‌ديگر را غلغلك مي‌دادند و ماشين را روي سرشان گذاشته بودند. توزين، پسر سياه نازمان سمت چپ من بود و تينه سمت راست من. توزين ساكت نشسته بود و گاهي بلند مي‌گفت ماريانه؟ ماريانه؟ و بعدش هم يك چيزي مي‌گفت كه آن قدر تند مي‌گفت تا من مي‌آمدم بفهمم چي گفته تمام مي‌شد، و بعدش لبخند مهربان ماريانه بود از توي آينه به او، و دوباره چنان ساكت مي‌شد كه من سعي مي‌كردم به غربت او فكر نكنم. غريب نبود. تا ماريانه بود و لبخندش و مهرباني بي‌دريغش توزين غريب نبود.

سر راه ماريانه كنار سوپرماركت ايستاد، گفت من برم سوسيس بخرم، و پريد پايين و رفت توي سوپرماركت و بعد از پنج دقيقه‌اي با دو بسته سوسيس برگشت و دوباره راه افتاديم. شوخي بچه‌ها يك لحظه چنان خركي شد كه من گفتم دعوا نكنين! و آن كه كوچك‌تر بود و داشت مشت مي‌خورد، گفت دعوا نمي‌كنيم.

ماريانه گاز مي‌داد و گاهي به سئوال‌هاي دختري كه كنار دستش نشسته بود جواب مي‌داد و به توزين كه هر چند دقيقه‌اي يك بار بلند مي‌گفت ماريانه؟ ماريانه؟

نزديك جنگل، يك جايي ماشين را پارك كرد. من گالن نوشابه را برداشتم و تينه ظرف خمير را و بچه‌ها تورهاي ماهي‌گيري‌شان را كه بيش‌تر به تورهاي شكار پروانه شبيه بود در نظر من، و قدم زنان رفتيم توي جنگل و وسائل را گذاشتيم توي چادري كه متعلق به كلوپ است.

چوب جمع كرديم و جلو چادر آتش درست كرديم. بعد هر كدام از بچه‌ها يك تكه چوب دومتري نازك پيدا كردند با چاقو نوكش را تيز كردند، و هر كدام تكه‌اي خمير برداشتند پهنش كردند و پيچاندند دور سر چوب و نشستند كنار آتش و چوبشان را كه نوكش خمير پيچيده شده بود گرفتند روي آتش تا بشود نان برشته. من تا آن روز به اين شيوه نان نپخته بودم. وقتي بچه‌ها چوب‌ها را مي‌تراشيدند نمي‌دانستم براي چي دارند اين كار را مي‌كنند. فكر مي‌كردم دارند يك جوري خودشان را سرگرم مي‌كنند.

ماريانه سيب زميني‌ها را يكي يكي پيچيد توي اين كاغذهاي آلمنيومي‌ و من گذاشتم توي شعله‌ي آتش، بعد هم توضيح داد كه هر وقت توانستيد خمير را به راحتي از چوب بكشيد بيرون يعني كه پخته است.

خمير نان مارتين قلبنه شده بود و چون بد جوري گرفته بود روي آتش، نصفش هم سوخته بود. من رفتم يك تكه چوب از همان دور و بر پيدا كردم، سرش را تراشيدم و خمير پيچيدم سرش و وقتي ديدم توانستم قشنگ برشته‌اش كنم، گفتم مارتين اين را مي‌خواهي؟ گفت آره، آره.

نان‌ها كه برشته شد، هر كدام يك سوسيس زدند سر چوب و سوسيش را هم برشته كردند. سوسيس توزين افتاد توي آتش و تا آمد با چوب درش بياورد هم سوخت و هم سياه شد. من برايش يك سوسيس سرخ كردم و دادم بهش. حالا مانده بودم كه خودم هم مي‌توانم از اين‌ها بخورم يا نه. ماريانه توضيح داده بود،‌ اما من درست متوجه نشده بودم كه امروز بايد غذاي خودم را بخورم يا همراه بچه‌ها. بعد هم به جاي اين كه بپرسم ترجيح دادم بروم از توي كوله‌پشتي‌ام يك خيار در بياورم دو سه‌تا فلافلي كه روز قبل پخته بودم و يك تكه نان.

غذا كه خورديم ماريانه گفت امروز نمي‌شود ماهي گرفت، چون كمي آن طرف تر از چادر ما زمينش متعلق به ديگران بود و آن روز آن جا بودند و ما حق نداشتيم برويم توي آن قسمت. بچه‌ها گفتند برويم قايق سواري. ماريانه پرسيد همه موافقين؟ موافق بودند. قرار شد آتش را خاموش كنيم و راه بيفتيم.

يكي از پسرها گفت من مي‌خوام بشاشم رو آتيش. يكي ديگر هم گفت آره بشاشيم روش. بعد گفت ماريانه مي‌شه بشاشيم رو آتيش؟ آن يكي گفت ما كه بايد خاموشش كنيم چه فرق مي‌كنه بشاشيم روش يا آب بريزيم. آن يكي دوباره گفت ماريانه مي‌شه بشاشيم رو آتيش. ماريانه لبخند زد، گفت اگه دولت بسوزه چي؟ گفت نمي‌سوزه، از يه متري مي‌تونم بشاشم روش. ماريانه گفت به شرطي كه ما نگاه كنيم. گفت نه، نه! نگاه نكنين! شما برين اون ور ما بشاشيم. ماريانه گفت نه، ما نگاه مي‌كنيم. گفت نه، برين اون ور خواهش مي‌كنم، برين، باشه؟

ماريانه لبخند زنان همان طور كه مي‌رفت آن طرف گفت ما نمي‌تونيم نگاه نكنيم. پسرك به من هم گفت برين ديگه، برين اون ور ما مي‌خواهيم بشاشيم.

ما رفتيم كه بند و بساط را جمع كنيم و دختري هم كه با ما بود رفت طرف چادر. بچه‌ها دور آتش حلقه زدند و من فقط صداي شادشان را مي‌شنيدم:

ـ بشاش اين ور!

ـ روي اين كُنده هه!

- تو كه اصلاً شاش نداشتي!

ـ اون چوب كلفته رو من خاموش كردم!

- اون اصلاً شعله نداشت!

توزين داد زد: ماريانه؟ ماريانه؟ اون كُنده رو شاشِ من خاموش كرد.

ماريانه لبخند زد: جدي؟

ـ آره، مارتين اصلاً شاش نداشت!

ماريانه گفت: كي آب مي‌ريزه رو آتيش؟

مارتين گفت: من، من!

و رفت و ظرف پلاستيكي را كه قرار بود ماهي‌هاي گرفته را توش بريزند، برداشت و از كنار رودخانه آب كرد و آورد و پاشيد روي آتش، و دوباره، و دوباره.

و بعد راه افتاديم. آن سه تا كه شيطان‌تر بودند، دويست متري جلو جلو رفته بودند، توزين كه عين خيلي از سياه‌ها يا بعضي از خوانندگان رپ، لباس‌ گل و گشاد تنش بود، دست انداخته بود روي شانه‌ي ماريانه، و ماريانه داشت براش چيزي را توضيح مي‌داد، و من كه همراه تينه پشت سرشان مي‌رفتم داشتم به پاهاي زيباي ماريانه نگاه مي‌كردم و به كفش‌هاش كه لخ و لخ مي‌كرد و خوشحال بودم كه روز اول كارم همراه زني هستم كه كارمندي خاك‌بر‌سر نيست و همراهيش با بچه‌ها فقط به خاطر به دست آوردن يك لقمه نان حقير نيست.

دوباره از خودم خوشم آمد. من آدم‌ها را در همان اولين برخورد تشخيص مي‌دهم.

تمام اين هفته، ماريانه، همان ماريانه بود كه تشخيص داده بودم من.

كنار آتش، توي جنگل، توي قايق سواري، توي استخر و توي زمين بازي.

ماريانه يك كارمند معمولي كلوپ نيست.

ماريانه كنار بچه‌ها هم مادر است هم بچه.

خوش‌حالم كه يك هفته كنار ماريانه بودم.

چه قدر دلم مي‌خواست كودكيم تكرار مي‌شد، و كودكي آن‌ها كه مثل من بودند تكرار مي‌شد و مي‌توانستم و مي‌توانستند توي فضايي اين گونه زندگي كنند، با اين كلوپ، با اين كامپيوترهاي آخرين مُدل، با اين ماريانه.

چه قدر دلم مي‌خواست همه‌ي كودكاني كه حالا توي ايران يا افغانستان يا هر جاي ديگري هستند، همين امكانات را مي‌داشتند به علاوه‌ي همين زن كه مي‌شد هي صداش بزني ماريانه؟ ماريانه؟ و هي لبخندش را ببيني و بله گفتنش را بشنوي با همه‌ي مهربانيش. و هي دست بيندازي روي شانه‌اش، دور كمرش، و او خم شود و ساقه‌ي سه‌پر نمي‌دانم كدام گياه را از لاي علف‌ها بكند، و بگويد توزين اينو بخور، مزه‌ي ليموترش مي‌ده. يا بگويد توزين، پارو رو اين جوري بگير، يا بگويد توزين درست شنا كن! دست‌هاتو اين جوري حركت بده توزين!