http://sardouzami.com
 

مرا حقير نميران!

 هوشنگ گلشيري جملة زيبايي دارد كه اگر اشتباه نكنم تيتر يكي از نوشته‌هاي اوست. جمله اين است مرا پير مميران! يا شايد هم نميران! من هر وقت به ياد اين جمله مي‌افتم مي‌گويم مرا حقير نميران!

حقارت يكي از بزرگ‌ترين آفت‌‌هاي بشري است. حقارت ريشة زيبايي را پوك و گنديده مي‌كند. حقارت تنها حضيض انسان است. حقارت به نظر من خود نبودن است. حقارت به نظر من قلابي بودن است. حقير مرتبة پايين اجتماعي داشتن نيست، مثل جارو كش يا سوپور كه در گذشته براي تحقير توي دعواها به كار گرفته مي‌شد به اين شكل كه مي‌شنيدي مرديكة سوپور! حقارت در تن آدمي است انگار، در روح آدمي است، اگر هنوز بشود از آن چه نمي‌شناسيم به عنوان روح نام بريم.

اين جمله‌ها كه مي‌نويسم حاصل بودن با يادداشت‌هاي شاهرخ مسكوب است. وقتي سوگ سياوش او را مي‌خواندم يا رستم و اسفنديار را انگار آن بالا بالاها بود، آن جا كه من هرگز به او دستم نمي‌رسيد. حالا مي‌بينم هم‌زمان چه قدر قشنگ پايين است و در كنار من. در يادداشت‌هاي او گاهي هق هق همين نويسندگان وبلاگ را مي‌شنوم.

يعني جمله‌اي شبيه جملة يكي از آن‌ها را كه چند ماه پيش در وبلاگش خواندم مسكوب اين جا نوشته است؛ وقتي كه هفت روز بعد از انقلاب با ديدن محاكمة «گل سُرخي» در تلويزيون گريه مي‌كند. آن وبلاگ نويس به ياد گلشيري گريه مي‌كرد و مسكوب به ياد گل‌سرخي:

«در خانه تنها بودم. بعد از تمام شدن فيلم با خيال راحت كلي گريه كردم. مثل پيرزن‌هاي فرزند مرده و درمانده.»

گاهي كه در نوشته‌هاي اين و آن هي حقارت مي‌بينم كه موج بر موج، غلت غلت همچون زباله مي‌غلتد، مي‌نويسم كه ديگر به كلمه حتي اعتماد نيست. از خشم مي‌نويسم اين را. براي نفي حقارت مي‌نويسم جمله‌هاي از اين دست را كه حتي كلمات اين آخرين حربه در دست حقيران زرشك و گوز شود. اما باز وقتي كتابي از اين دست مي‌خوانم شرمنده مي‌شوم از آن چه قبلاً نوشته‌ام.

پاكيزه است و شريف است تك تك جمله‌هايي كه اين جا نوشته است. اين‌ها مرا به بزرگي پيوند مي‌زند، اگر چه گاهي راوي نفي مي‌كند خود را.

وقتي ورقة عضويت در حزب رستاخيز را  با هم‌كارانش توي اداره امضاء كرده است، براي دلداري دادن به يكي از هم‌كاران كه بغض كرده، يكي از آن‌ها كه وجدان هميشه بيدار اما ناتوان تمام اين خاك قحبه است، چيزهايي مي‌گويد و بعد:

«حرف‌هاي احمقانه مي‌زديم كه : مهم نيست، اسم همة مردم هست، اين هم مثل شناسنامه است و چيزهاي ديگر، حرف‌هاي آدم‌هاي جاكش و عيال‌وار كه در هر حال دسته‌ي هر عملي را درمي‌كنند و توجيهي براي هر كاري دست و پا مي‌كنند.»

اين‌تنها دفتر خاطراتي است كه از يك ايراني مي‌خوانم كه پُر از لحطه‌هاي شريف انساني است. چه وقتي كه راوي آن از خود نفرت دارد و خودش را جاكش به حساب مي‌آورد، چه وقتي كه پرپر مي‌زند براي آرزوي رهايي خود و ملت ايران از استبداد.

شريف است و پاكيزه است كلمات اين كتاب. چه وقتي كه وصفش از خودش و مردم اين مي‌شود «... عين بچه يتمي كه كونش گذاشته باشند و كتكش زده باشند...» و چه وقتي كه دارد از شكوه رهايي و انقلاب مي‌گويد: «هياهوي انبوه و رفت و آمد سريع و لجام گسيخته اين توده‌ی انساني را مي‌لرزاند و ريشه كن مي‌كرد و فرو مي‌ريخت. شهر زير و زير مي‌شد تا جنگل ديگري باشد براي مرغاني تازه، پرندگاني كه بال پروازشان بسته و نغمه‌ی آوازشان شكسته نباشد.»

شريف است و پاكيزه و بي‌غرض، وقتي كه از جلال آل احمد مي‌نويسد يا از دكتر علي شريعتي يا از سخنراني آيت‌الله خميني. يا از سرواني كه به ناحق اعدام شده است. در اين صفحه براي او گريه مي‌كند و در صفحه‌ی بعد:

«و اما وصيّت‌نامه‌ي گلسرخي و دانشيان. از خواندن آنها زنده شدم. به نحو دردناكي زنده شدم. مثل اينكه با مشقت و رنج از گورم بيرون آمدم. وصيّت ‌نامه‌ی دانشيان اينطور تمام مي‌شود. «... هر مرگ دريچه‌ايست كه به روي دروغ، فحشاء، فقر و گرسنگي بسته خواهد شد و آنگاه دريچه‌اي باز خواهد شد كه از آن نور زندگي بتابد، به اين نور تن بسپاريم، به اين نور.»

و وقتي كه صداي لخ لخ «ديكتاتوري نعلين» وارد صحنه مي‌شود همچنان راوي بي‌طرفي با ما حرف مي‌زند كه آغاز اضطراب را هشدار مي‌دهد، كه درست 19 روز پس از انقلاب است و نطق آيت‌الله خميني است و آغاز ديكتاتوري جديدي كه هنوز پس از بيست و چند سال مي‌تازد.

البته من هنوز در آغار كار مي‌چرخم.

 

جمعه، هفتة هجدهم از سال گوز

شايد فكر كنيد اين مردك چرا از تكرار اين سال گوز دست برنمي‌دارد. راستش وقتي همين الان روي شناسنامة كتاب مسكوب خواندم چاپ اول 500 نسخه، براي هزارمين بار ديدم كه امسال هم همچنان گوز است و از گوز هم گوزتر است. هي به خودم مي‌گويم كمي هم به آن طرف نگاه كن! به وبلاگ فروغ‌ها و سيب زميني‌ها! و شاد باش كه دوران 500 نسخه‌اي مسكوب ديگر گذشته‌ است و مي‌بينم گاهي اين جمله‌هاي دلداري دهنده به خود يا به ديگران چه قدر ابلهانه است.

 

پنج‌شنبه، هفتة هجدهم از سال گوز

بيرون آفتاب است ولي خانه‌ام خنك است. خنك عين روزهاي اول پاييز و من ميان جمله‌هاي وبلاگ«سيزيف» چرخ مي‌زنم. معلوم نيست چي مي‌خواهم. هيچ وقت نفهميده‌ام كه از يك متن من چه چيز مي‌خواهم. از تجزيه تحليل هيچ وقت خوشم نمي‌آيد. از اين كه ديگران را توضيح بدهم هيچ وقت خوشم نمي‌آيد. شايد براي اين كه هيچ كس را نمي‌شود توضيح داد. شايد براي اين كه هيچ متني را نمي‌شود توضيح داد. شايد براي اين كه دست كم اين‌جا من با متن‌هايي سر و كار دارم كه توضيح دادنش براي من كه انگار جزو اين‌ها هستم سخت است.

تازه اين‌ها با يادداشت‌هاي شاهرخ مسكوب هم قاطي شده. يك كمي از اين مي‌خوانم يك كمي از آن. و همين اولايل كتاب مسكوب چند صفحه‌اي هست كه همسرش نوشته است. نامه است. مسكوب كه خودش خارج بوده از همسرش خواسته كه تاسوعا – عاشورا را برايش مو به مو بنويسد. و همسرش نوشته است. و چه قدر صميمانه و چه قدر صادقانه نوشته است. تصويرهاي آن روز را كه كم كم فراموش كرده بودم برايم زنده مي‌كند. منظورم تاسوعا- عاشوراي 57 است.

و حالا فكر مي‌كنم من چه كاره‌ام كه مي‌خواهم اين‌ها را توضيح بدهم؟ چي را مي‌خواهم توضيح بدهم؟ و اين دوگانگي هست. و من تحليل كننده‌ی هيچ چيزي نيستم. چون خودم فوراً جزئي از آن مي‌شوم. فرقي هم نمي‌كند فروغ باشد يا سيب زميني يا سيزيف يا مسكوب و همسرش. هي گم مي‌شوم ميان ديگراني كه دوست مي‌دارم. فعلاً قضيه همان است كه سعدي نوشته است. همان كه مي‌گويد:

شد غلامي كه آب جوي آرد

آب جوي آمد و غلام ببرد

شايد بعداً بنويسم. وقتي كه تمام اين‌ها را هضم كردم. نمي‌دانم. فعلاً فقط خوشحالم كه مسكوب نامة همسرش را همان گونه كه بوده اين جا گذاشته است بي‌ هيچ دخل و تصرفي در ساختار جمله‌هاش.

راستي حالا كه توي آن روزها مي‌چرخم يادم آمد كه خواهرهاي روسپي من هم كه توي شهرنو بودند يك شعاري ساخته بودند كه من تا به امروز جايي نخوانده‌ام. شايد به اين خاطر كه خيلي‌هاي آن را نشنيده‌اند، شايد هم به اين خاطر كه آن‌هايي كه شنيده‌اند فكر كرده‌اند بي‌تربيتي است. به هر حال من فكر مي‌كنم اگر بخواهم خاطرات روزهاي قبل از انقلاب را بنويسم حتماً شعار خواهران روسپي‌ام را هم يك جايي جاش مي‌دهم. شعاري كه اين بود:

فرح دستكشت كو؟

شوهر کٌس کِشت کو؟

-------------------------------------------------------------------

اين كتاب مسكوب يك هفته است مرا بيچاره كرده. هي چند صفحه مي‌خوانم و حالم بد مي‌شود و ولش مي‌كنم.

سال‌ها پيش وقتي سوگ سياوش را مي‌خواندم انگار افسانه بود مي‌خواندم. وقتي رستم و اسفنديار را مي‌خواندم جدا از اندوه غريبي كه در من نمي‌گنجيد، اما انگار افسانه بود مي‌خواندم.

اولين كتابي كه از او خواندم و زميني بود و همراه من بود و لمس كردني بود گفتگوي علي بنو عزيزي بود با او در كتاب در باره سياست و فرهنگ. و بعد گفتگو در باغ كه دنياي دور از من را كه باغ خيالي اوست به همين دنياي روزمره پيوند مي‌زند و من دست كم ده بار مونولوگ قهرمان بُكس‌اش را خوانده‌ام و هر بار از نو دردم گرفته است. مونولوگ نيست البته. ديالوگي است بين راوي و قهرمان بُكس. اما بيش‌تر مونولوگ مي‌زند، چون بيان دردي است كه در خودش مي‌ماند و راهي به جايي نمي‌برد جز من خواننده كه چندان جايي نيستم و از آن راوي و بُكسُر ناتوان‌ترم.

و بعد خواب و خاموشي بود كه يادي است از سهراب سپهري و چندتن ديگر. و بعد هم سفر در خواب بود. و در اين كتاب‌ها كه به من نزديك‌ترند تا تن پهلوان و روان خردمند كه ريشة فرهنگ ماست و ملّيت و زبان، و چند گفتار در فرهنگ ايران، و داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع، و در كوي دوست، و كتاب‌هاي ديگرش كه لابد من نديده ام، هي مسكوب زميني‌تر و زميني‌تر شد و بخصوص در اين آخري روزها در راه كه انگار مصيبت‌نامة قشرهاي گوناگون ايراني جماعت را ثبت كرده است.

و از همه سنگين‌تر و ناتوان‌كننده‌تر در اين كتاب، درگيري انسان با طبيعت است كه ذلّت انسان را هر دم به يادش مي‌آورد در كنار راوي و غزالة دختر او، و مُدام مرا به كارهايي از قبيل گيل‌گمش پيوند مي‌زند. به دردهاي ازلي – ابدي انسان.

نمي‌توانم بخوانمش. هي مي‌بندمش و هي دوباره بازش مي‌كنم. و اين رنج اين پدر و دختر همين جور هي صفحه پُشت صفحه ذليل و درمانده‌ مي‌كند من را. و عشقي كه در اين ميان موج مي‌زند آن قدر گسترده است كه انگار آرزوي من است و نه واقعيتي كه جايي حضور داشته و دارد.

رمان‌هايي هست كه تلاش مي‌كند دو سه نسل را بازآفريني كند، اين يادداشت‌هاي روزانه، به بهترين شكلي اين كار را كرده است. ترجيع‌بندي كه اين مصيبت جمعي را به هم گره مي‌زند، غزاله دختر اوست. (در اين صفحه‌اي كه من هستم هنوز هشت ساله است.)

نكته‌ی خيلي چشم‌گير اين كتاب پس زدن ِ مُدام ِ حقارت است و همراهي دو نسل، هر لحظه در كنار هم. يكي راوي يادداشت‌ها و ديگري دخترش. و نسل قبل هم البته هست از رهبران حزب توده‌ی يك عمر وابسته به شوروي گرفته تا تك و توك آدم‌هاي شريفي كه در اين خارج از كشور، در موقعيتي سردرگم، كم و بيش در هم شكسته‌اند، اما همچنان به خاك‌برسري تن نداده‌اند.

از ادبيات پاكيزه خوشم مي‌آيد!

از كسي كه كلماتش صحّه گذاشتن روي عشق و پاكيزگي است خوشم مي‌آيد!

از ادبياتي كه كارش انگار پاكيزه كردن من است از گند و گوز اطرافم!

از ادبياتي كه به نرخ روز نوشته نمي‌شود و هر آن از حقارت دور مي‌شود، كيف مي‌كنم!