من و سیمن بهبهانی و شعری از ساقی قهرمان

 راستش اين بحث‌هاي اين هفته‌ي وبلاگ عمومي باعث شد كه سري به توت فرنگي بزنم. قبلاً هم يكي دوبار سر زده بودم. اما اين بار مطلب پانزدهم اكتبرش را خواندم به اسم اگه من دختر بودم. به نظرم اين نوشته زيباست و اگر كلمه‌ي كير و كُس در آن آزارمان ندهد يادداشتي است در حدّ همه‌ي يادداشت‌هاي همه‌ي وبلاگ‌هاي ديگر و خواندني.

مشكل وبلاگ عمومي به نظر من مشكل ايراني جماعت، مشكل سانسور است. واقعيت اين است كه نه در وبلاگ عمومي و ميان نويسندگانش، كه در كلّ فضاي ايراني جماعت،‌ به استثناي تعدادي انگشت‌شمار، مشكل كاربرد آزادانه‌ي كلمات، به هر دليلي كه هست كم و بيش كساني را آزرده مي‌كند. براي اين كه به فروغ عزيز برنخورد، بگويم كه تمام حرف‌هاي او در اين بحث، مثل بيش‌تر نوشته‌هايش در وبلاگ صد ملك عشق، پُر از مهرباني و محبت است، و اين مشكل آزارنده بودن كاربرد آزادانه‌ي كلمات، نه تنها براي فروغ،  كه براي آدم‌هاي مثلاً فرهنگي و مثلاً روشن‌فكر، چه در ايران و چه در خارج هم وجود دارد. در مورد كاربرد آزادانه‌ي كلمات در ايران (نشريات غير اينترنتي البته) مشكل از بالاست و در واقع در اين بيست و چند سال، سيستم ذاتاً سانسورچي جمهوري اسلامي است كه تعيين كننده است، اما در خارج از كشور هم كه هيچ نيروي سانسورچي دولتي وجود ندارد، (حتي در حيطه‌ي اينترنت) خودِ ذهنِ ايراني‌ جماعت، گاهي از روي عادت و گاهي به خاطر منافع شخصي‌ يا خانوادگي يا قبيله‌ايش، اين كار را مي‌كند. نمونه‌ي مشخص و پُر اهن و تُلپ و حق به جانب آن، رضا قاسمي معرّف حضورتان هست (اين جمله‌ي من مستند به نوشته‌هاي اوست كه هنوز روي سايتش هست).

پس در واقع اين مشكل فقط خاص وبلاگ عمومي و امثال فروغ نيست و به اين سادگي‌ها هم گمان نكنم حل شود. كلّي از همين بحث‌هايي كه شده لازم دارد، كلّي بزن بزن كلامي لازم دارد تا بشود به نتيجه‌اي رسيد يا نرسيد. براي اين كه يك مقدار روشن شود، اشاره مي‌كنم به سيمين بهبهاني و شعري از ساقي قهرمان.

اين شعر از مجموعه‌ي شعري است به اسم «و جنده يعني جان مي‌بخشد به...» و من اين شعر را شبي، پس از شنيدن يك مشت شعر كه ديگران خواندند (شعرهاي كليشه‌اي‌ي له‌له‌زنِ، مُرده‌ي عشق، مُرده‌ي آزادي و اين چيزها) براي او خواندم:

 

اعاده

من آدم نمي‌شوم

نه آدم نمي‌شوم

همين رفيق شاعرمان را كه دار زدند خوب كه گريه كردم گفتم

ديدي مُرد و نخوابيد با من

آدم نمي‌شوم

اين‌جا بود

پارسال پيرار سال

مي‌دانستم مختاري مختاري است اما

نه، من آدم نمي‌شوم

شايد اصلاً آدم نيستم من

شايد هم اين خاصيت من است

بخوابم با اين آدم‌هاي عزيز و بگويم آه چه مردي

يا بگويم من مادر پسر اين آقاي چه‌مي‌دانم كي هستم

آدم نمي‌شوم آدم نمي‌شوم

 

در ميان اين همه شعر بي‌سر و ته كه در خارچ از كشور چاپ مي‌شود و چندتاش هم توي همين كتاب البته هست، اين شعر زيبايي است متفاوت با آن چه از آزادي و آزادگي خوانده‌ام يا شنيده‌ام، به خصوص با اين روحيه‌ي معروفِ مُرده‌‌پرستي ما، گاهي ممكن است اين شعر را توهيني هم به محمد مختاري هم به حساب آوريم، گفتن اين شعر (اگر چه درجه يك هم نباشد) شجاعتي را مي‌طلبد كه كار هر كس نيست.

اين شعر را من شبي كه سيمين بهبهاني توي كپنهاگ بود و خانه‌ي يكي از دوستان من بود خواندم. پس از خواندن شدن چندتايي شعر كليشه‌اي. (كه يكيش متعلق به شاعري بود و قابل تحمل و بقيه دل‌خوشي شاعرانش) البته قصد من بيش‌تر خواندن آن براي سيمين بهبهاني بود، بنا بر اين برايم چندان مهم نبود كه نظر آن جمع راجع به اين شعر چيست. اما يادم هست، خانم بهبهاني پس از شنيدن اين شعر چيزي در اين حد گفت: تو ام دلت خوشه‌ها! يا شايد هم، ولمون كن اكبر،‌ هزارتا بدبختي داريم. (البته خانم بهبهاني كتاب را از من گرفت و با خودش برد كه بخواند يا شايد هم ببرد).

عمداً از سيمن بهبهاني مثال زدم كه به اعتبار سال‌ها تلاش، براي اكثر ما قابل احترام است. اما اين جمله‌ي او براي من جمله‌ي يك شاعر نبود كه با شعر رو به رو مي‌شود. جمله‌ي شاعري بود كه كاربرد آزادانه‌ي كلمات را و حتي آزادي را محدود مي‌داند به حيطه‌هايي خاص و نه تمام حيطه‌ها.

راستش وقتي يكي از شاعران امروز ما (كه فكر مي‌كنم براي همه‌ي ما قابل احترام است) با اين شعر به دليل اين كه از جنس ديگري است اين جور برخورد كند، من از امثال فروغ (آن هم در مقابل مسائل پُرنو) كوچك‌ترين توقعي ندارم، و برايم خيلي طبيعي است كه از خواندن وبلاگ توت فرنگي حالت تهوع به‌ش دست دهد.

اين شعر آن قدرها كه موجب دلتنگي خواننده از نبودن محمد مختاري مي‌شود، موجب برانگيختن احساس جنسي نمي‌شود، و بيش‌تر عكس‌العمل عاطفي يك زن است در مقابل يك حكومت آزادي كُش و آزاده كُش، و شكستن قانون‌هاي ممنوعه‌ي همان حكومت است كه زن را ملك مطلق يك مرد مي‌داند و سمبل نجابت زنش مثلاً كسي به نام فاطمه‌ي زهراست.

و اين‌ها همه (به اين شكل صريح) كم و بيش بيرون از خانواده‌ي اشعار سيمين بهبهاني است(كه اتفاقاً كلّي شعر عاشقانه هم دارد)، و به همين دليل است كه او را پس مي‌زند، يا دست كم در آن جمع آن شب ما نشان داد كه او را پس مي‌زند. (حالا اين بردن كتاب و خواندنش توي هتلي توي كپنهاگ آيا دوگانگي شاعر ما است يا چي؟)

چرا او اين كتاب را برد كه بخواند؟

براي اين كه يك شاعر را كشف كند؟

براي اين ته دلش از اين شعر خوشش آمد؟

براي اين كه حس كنجكاويش را ارضاء كند؟

چرا ما در تنهايي احتمالاً اين شعر را مي‌خوانيم اما در يك جمع آن را پس مي‌زنيم؟

چه چيز يا چيزهايي موجب اين حالِ ايراني جماعت است؟

اين‌ها سئوال‌هايي نيست كه به اين سادگي بشود به‌ش جواب داد. كلّي كار روان‌شناسانه و جامعه‌شناسانه لازم دارد. اما همه‌ي ما اگر كمي به آن فكر كنيم، بدون اين كه جامعه شناس و روان‌شناس باشيم، گويا دلايلش را كم و بيش مي‌دانيم. نمونه‌اش نوشته‌هاي مختلف وبلاگي‌هاست در مورد همين بحث وبلاگ عمومي و پّرنو.

اگه دختر بودم از وبلاگ توت فرنگي فقط به اين خاطر براي فروغ، و امثال او آزاردهنده است كه كلمات را بي‌پرده و دقيق به كار برده است. به جاي كُس گفته است كُس و به جاي كير گفته است كير و اين يادداشت مثل هر كدام از يادداشت‌هاي وبلاگي‌ها، چه آن‌ها كه شوخي‌وار مي‌نويسند چه آن‌ها كه جدي و چه آن‌ها كه حزب‌اللهي‌وار مي‌نويسند، نشان دهنده‌ي بخشي از كمبودها و مشكلات ايراني‌جماعت يا دست كم نياز به كم‌بود نوشتن آن است. (فقط در حكومتي مثل جمهوري اسلامي و آن فضاي بسته‌ي خفقان‌آور كه همه چيز را به پايين تنه‌ي انسان مربوط مي‌كند يك دختر مي‌تواند اين جوري به دادنش فكر كند).

اگر من در داستاني بنويسم كه شخصي كه در سال 1365 مسئول آرشيو موسيقي دانشكده‌ي صدا و سيما بود، با ديدن دست دختران دانشكده كه همه‌جاشان پوشيده بود شهوي مي‌شد، احتمالاً همه مردها به عنوان يك شخصيت داستان با آن احساس نزديكي يا همدردي مي‌كنند، اما اگر بنويسم شخصي توي سال 1365 آن قدر دخترهاي چادري و مقنعه‌اي توي دانشكده‌ي صدا و سيما مي‌ديد كه حسرت ديدن دخترهاي دوران دانشكده‌ي خودش در قبل از انقلاب به دلش مانده بود و او كه آن‌ همه دختر زيباي دانشكده‌ي هنرهاي زيبا را مي‌ديد بدون اين كه ككش بگزد،‌ حالا فقط با ديدن دست يكي از اين دخترها كه مي‌آمد از او موسيقي بگيرد، فقط با ديدن دستش تا شب به تنش و بوي تنش و به كُس و كونش فكر مي‌كرد، از دايره‌ي داستان اول خارج مي‌شوم. حالا اگر به جاي همين كلمه‌ي شخصي بنويسم من، اكبر سردوزامي، انگار اصلاً از دايره‌ي داستان خارج مي‌شوم، بله؟

گويا كلمات كثيف مي‌شود، بله؟

يا من تبديل به كثافت مي‌شوم؟

تحليل اين جمله از نظر ادبي به اين سادگي است كه آدم در فضايي مثل فضاي سال 1365 نه خودش چندان آدم است و نه زن را آن‌چنان آدم به حساب مي‌آورد، بلكه وسيله‌اي مي‌بيند براي فرو نشاندن نياز جنسي. آيا اين عكس‌العمل در مقابل جامعه‌اي نيست كه حكومتش همه‌چيز را به پايين تنه محدود كرده است؟ و از جمله ذهن من را هم كم و بيش مشغول به همان نقاط؟

من اين جمله را در اين سال‌ها بارها براي ديگران تكرار كرده‌ام. چرا اگر بنويسمش وارد دايره‌ي ديگري مي‌شوم؟ آيا به اين خاطر نيست كه بنا به معيارهاي همان حكومت، بايد يك سري چيزهاي دروني خودم را پنهان كنم؟ (سانسور عليه‌السلام)

تفاوت اين دوتا جمله فقط در اين است كه جمله‌ي دوم در نهايت خلوص و بدون پرده پوشي گفته مي‌شود.

اگر با خودمان صادق باشيم مي‌توانيم به ياد بياوريم كه همه‌ي ما، حتي مذهبي‌ترين ما، دست كم در ذهنش آزاد است و آزادانه فكر مي‌كند، و هيچ كس در ذهنش، در آن لحظه‌اي كه درگير مسئله‌ي جنسي است، به جاي كلمه‌ي كير يا كُس، از كلمه‌ي ديگري استفاده نمي‌كند، (حتي اگر به زبان نياورد) همان طور كه اگر با خودمان صادق باشيم، مي‌توانيم به ياد بياوريم كه در آن لحظه‌هاي شور و هيجان جنسي كه به زن / مرد، معشوق /معشوقه‌مان پيچيده‌ايم يا مي‌پيچيم، به كريه‌بودن كلمات فكر نمي‌كنيم و هر كلمه‌اي را به طور مشخص به كار مي‌بريم، چون در آن لحظه اين دو عضو جزئي از تن ما هستند كه دارند به ما لذت مي‌دهند.

والله من دو بار كه با دو زن مختلف از اين جور لحظه‌هاي قشنگ داشتم، در اوج زيبايي و حتي اگر دوست داريد مي‌گويم معصوميّتي كه خاص همان لحظه‌هاست است، فعل‌هاي جمله‌هاش از مصدرِ كردن مي‌آمد و فعل‌هاي امريش هم از خودِ همين مصدر كردن بود كه خيلي هم مشهور است، يعني: بكن! بكن!

صحبت من فقط اين است كه مشكل وبلاگ عمومي مشكل كاربردِ آزادانه‌ي كلمات است بس! و اين كلمات البته دسته بندي مي‌شوند.

براي فضول احتمالاً مهم نيست كه خواهر 13 ساله‌اش وبلاگ اميد را بخواند، يا نوشته‌هاي مرا، يا مثلاً وبلاگ آن بابايي را كه بندكرده بود به پاي چلاق صمد بهرنگي، اما مهم است كه كلمات كير و كُس را هر جا كه هست نخواند.

راستي كدام ‌يكي از اين وبلاگ‌ها بيش‌تر براي خواهر 13 ساله من و شما و‌ فضول خطرناك است؟

اميد، من، آن بابا، توت فرنگي، يا اصلاً وبلاگ خودِ فضول؟

من دارم از اينترنت حرف مي‌زنم البته. اگر فضول يا فروغ محدوديتي براي اينترنت قائل باشند، پس دولت چين كار درستي كرده است كه از اول ماه آينده محدوديت‌هايي براي كافه‌نت‌هاش در نظر گرفته است و جمهوري اسلامي هم لابد كار درستي انجام خواهد داد اگر كافه‌نت‌ها را محدود كند. (يادمان باشد كه جمهوري اسلامي از همين مسائل شروع كرد).

محض اطلاع بگويم ما از پنج شش سالگي (يعني دوران قبل از جمهوري اسلامي) بازي‌هاي جنسي داشتيم با پسرها و گاهي هم با دخترهاي همسايه.

همه‌ي ما مي‌دانستيم كلماتي مثل كير و كُس يعني چي.

حتي دختر همسايه ما وقتي عصباني مي‌شد مي‌گفت از كونم بخور يا از كُسم بخور.

ما (يعني من و رفقاي دوران كودكيم) تقريباً از دوازده، سيزده سالگي جلق مي‌زديم.

من (يعني من و رفقاي دوران كودكيم) هميشه وقتي مي‌رفتيم زيارت شاه عبدالاعظيم يا حضرت معصومه يا هر جاي ديگري از لمبرهاي دخترهايي كه به‌شان چسبانده بوديم حرف مي‌زديم. (لابد دخترها هم كه مي‌رفتند پيش دوستان‌شان از ما حرف مي‌زدند).

من (يعني من و رفقاي دوران كودكيم) نه فيلم پُرنو ديده بوديم و نه مجله‌ي سكسي ديده بوديم و نه وبلاگ توت فرنگي خوانده بوديم.

من و همه‌ي هم‌سن و سال‌هام، هميشه توي اتوبوس دنبال يكي مي‌گشتيم كه بگذاريم لاي لمبرهاش، اما هميشه حواس‌مان بود كه كسي لاي لمبرهاي خودمان نگذارد.

من و همه‌ي آن‌هايي كه من مي‌شناختم، يكي از مهم‌ترين مشغوليات ذهني‌مان كير و خايه‌مان بود.

گمانم فرهنگي كه فقط پايين تنه را حذف مي‌كند، از خانواده‌ي همان فرهنگي است كه همه چيز را به پايين تنه مربوط مي‌كند.

گمانم كسي حتي اگر سيزده ساله باشد، وبلاگش را براي خواهر 10 ساله يا 13 ساله‌ي من نمي‌نويسد.

گمانم وقتي خواهر 13 ساله‌ام پاي كامپيوتر مي‌نشيند، مي‌تواند با يك كليك برود سراغ داغ‌ترين صفحه‌هاي پُرنو كه چندتا جمله‌ي توت فرنگي ناخن شصت پاي عكس عريان آن لُعبت‌هاي زيبا هم نمي‌شود (گمانم مردها هم از ديد زن‌ها لعبت باشند).

گمانم اگر خواهرم را تربيت كنم، (كه كار من تنهايي نيست و به كل نظام آموزش و پرورش يك كشور مربوط مي‌شود) همان قدر به آن صفحه‌هاي پُرنو نگاه مي‌كند، كه هر آدم ديگري از سر كنجكاوي يا نياز آن لحظه.

گمانم وقتي خواهرم نياز جنسي داشته باشد مغزش آن قدر توانايي دارد كه زيباترين صحنه‌هاي اروتيك و حتي پُرنو را خودش ابداع مي‌كند.(مگر اين كه معتقد باشم تفاوتي بين زن و مرد هست، چون مغز من در آن لحظات قادر است كه چنين كاري را انجام بدهد).

گمانم نه خداوند متعال و نه صد و بيست و چهارهزار پيغمبرش، هيچ كدام نمي‌توانند نياز جنسي را در من يا خواهرم بكشند.

گمانم اينترنت حيطه‌اي آزاد است و محدود به وبلاگ عمومي و توت فرنگي نيست.

گويا اين‌ بحث‌هاي محدود كننده (از هر نوعش) يعني دور زدن بر گرد همان دايره‌ي خاك بر سرِ بسته‌ي هميشگي كه بر من و ما تحميل شده است.

گمانم وقتي كه زورمان به كساني نمي‌رسد كه به ما حكومت مي‌كنند و همه چيزمان، از آزادي جنسي گرفته تا هر چيز ديگر را آن‌ها تعيين مي‌كنند، همه‌ي تلاش‌ها و زور زدن‌هامان در دايره‌ي محدود و غم‌انگيز فردي خودمان و آدم‌هايي مثل خودمان چرخ مي‌زند. آن وقت هي مي‌گرديم كه به تنهايي و توي سر هم زدن مشكل‌مان را حل كنيم (مشكلي را كه يك نظام با تمام دم و دستگاه آموزشي و فرهنگيش بايد كند نه آدمي كه منم و تو و در دايره‌ي كوچك يكي دوتا اتاق سه در چهار).

دلم براي فروغ و نوجوان و فضول و ... تنگ شد ناگهان؟

راستي من كه توي آن نظام نيستم چرا بايد به اين چيزها فكر كنم؟

 

در ادامه‌ي طبيعي و غير طبيعي

 لايف پَندوغو داستان كوتاه قشنگي دارد به اسم آدم‌خورها. بارها خواسته‌ام آن را ترجمه كنم، و هي عقب افتاده است. اگر چه الان كتاب را ندارم، اما خلاصه‌اش اين است:

مردي با سر و وضعي متفاوت از آدم‌هاي يك محله، و با رفتاري خاص به خود، وارد آن محله مي‌شود. نوع راه رفتنش، غذا خوردنش، حرف زدنش، لباس پوشيدنش هيچ كدام با آدم‌هاي آن محله نمي‌خواند. همه با ديدنش متعجب مي‌شوند و از مجموعه‌اي كه اوست و آن گونه كه اوست، كه شباهتي به آن‌ها ندارد، نگران مي‌شوند. بعد هي توي رفتارش دقت مي‌كنند، هر چه بيش‌تر دقت مي‌كنند،‌ منحصر به فرد بودنش آن‌ها را بيش‌تر نگران مي‌كند. بعد چون اين جا، ‌توي دانمارك  دمكراسي است و همه چيز با بحث و جدل عمومي شكل مي‌گيرد، شبي همه‌ي اهل محل جلسه مي‌كنند (البته بدون حضور آن آدم‌ تازه وارد)، راجع به جثه‌اش، پوست چهره‌اش، لبخندش، و راه رفتنش و خلاصه مجموعه‌اي كه اوست و اصلاً با اين‌ها نمي‌خواند بحث مي‌كنند، و به اين نتيجه مي‌رسند كه او بايد از قبيله‌ي آدم‌خورها باشد. آن وقت همه‌شان به خانه‌ي او حمله مي‌كنند، و او را مي‌خورند.

 

نمايشنامه خانه‌ي لوئيزه را فردا شب پي دي اف مي‌كنم و مي‌گذارم اين‌جا. اين كتاب را با اجازه‌ي كتبي همسر نويسنده كه هنوز زنده است و انتشارات آن ترجمه و چاپ كردم، اما چون براي گذاشتن روي  اينترنت اجازه نگرفته‌ام فقط سه شب مي‌گذارمش اين جا كه هر كسي مي‌خواهد آن را بردارد. البته مطمئن هستم كه اگر نامه‌بنويسم مخالفتي با اين كار نمي‌شود، اما نامه‌نگاري در اين جور موارد خودش كلي وقت مي‌گيرد و گاهي مي‌بيني تا جواب نامه برسد يك ماهي طول مي‌كشد.

 

اشاره‌اي به كاربرد زبان

در متن قبل بهتر بود در مقابل نرمال و غير نرمال، مي‌نوشتم طبيعي و غير طبيعي، اما چون گاهي معمولي و غير معمولي را هم در فارسي به همين مفهوم به كار مي‌بريم، اين جوري نوشتم.

راستي اصلاً متوجه شده‌ايد كه اگر بخواهيم زبان فارسي را دقيق به كار ببريم، يعني براي هر چيزي كلمه‌ي دقيق آن را به كار ببريم، هي بايد هر جمله‌اي را خط بزنيم، يا روش مكث كنيم؟

وقتي به زبان دانماركي دقت مي‌كنم (البته معناش اين نيست كه من به اين زبان مسلط هستم)، مي‌بينم خيلي از كلمات هستند كه انگار ثابت‌اند، يعني نمي‌شود چيز ديگري در موردش به كار برد. يا اگر به كار ببري توي اين زبان معني نمي‌دهد.

يك مثال ساده بزنم شايد روشن شود. توي فارسي مي‌توانيم بگوييم عجب مستراح قشنگي است، يا عجب مستراح تميزي. اما وقتي من به يكي از هم‌كارهام گفتم اين مستراح، قشنگ تر از آن يكي است و آدم كيف مي‌كند برود توش، لبخند زد و گفت، كلمه‌ي قشنگ را براي مستراح به كار نمي‌بريم، قشنگ را براي مثلاً گُل به كار مي‌بريم، اما در مورد مستراح مي‌گوييم تميزتر است.

كلمه‌ي قشنگ براي من به معناي تميزي نبود. يعني كل اين مستراحي كه من از آن حرف مي‌زنم، در و ديوار و كاشي‌ها و خود كاسه‌اش جدا از تميزي قشنگ است. حالا چرا اين كلمه توي اين زبان خنده دار يا نادرست است و فقط از يك خارجي برمي‌آيد كه آن را به كار ببرد؟ دليلش گمانم اين باشد كه زبان دانماركي علمي‌تر است تا زبان فارسي. اين علمي بودن البته مي‌تواند حُسن باشد يا ضعف، يا زبان و كاربرد آن را تا حدّي محدود كند، اما انگار يك مقدار هم حدّ و مرزها را روشن‌تر مي‌كند.

يادم هست يك بار سال‌ها پيش در يك داستان خواني، در سوئد، يكي، حرف جالبي زد كه گاهي هي يادم مي‌آيد. گفت اين چه زباني است كه تو به كار مي‌بري؟ وقتي مي‌گويي اين ميز تخمي است من نمي‌فهمم منظور چيست. يعني ميز كج است؟ يعني پايه‌اش شكسته است؟ يعني كثيف است؟ كدام يكي از اين‌هاست. گفتم نمي‌دانم من فقط مي‌دانم كه اين ميز تخمي است. راستش اين است كه توي آن داستان و از زبان آن آدم خاص، آن ميز چه كج باشد چه پايه‌اش شكسته باشد چه كثيف باشد، همه‌اش مساوي مي‌شود با تخمي بودن ميز. البته اين نوع از كاربرد زبان به نظر من محدود مي‌شود به آن آدم و فضاي آن داستان. اما بعداً توجه كردم و ديدم خودم هم راجع به خيلي چيزها اين جوري حرف مي‌زنم يا ديگران هم همين جوري حرف مي‌زنند. ولي واقعيت اين است كه اين زبان حسي هيچ چيزي را توضيح نمي‌دهد مگر احساس گنگ يك آدم را از آن ميز مشخص.

منظور؟

هيچي. من در كاربرد اين زبان حسي هيچ اشكالي نمي‌بينم، اما اگر در كنارش يك زبان مشخص علمي هم نداشته باشيم كه هر وقت لازم باشد بتوانيم به طور مشخص بگويم اشكال ميز چيست، آن وقت هيچ چيزي را نمي‌توانيم توضيح دهيم و زبان‌مان در وصف هر چيزي الكن است.

معمولي و غير معمولي

يكي از نويسندگان دانماركي «لايف پاندرو-  به دانماركي پَندوغو تلفظ مي‌شود» كه نمايشنامه راديويي و تلويزيوني و رمان و داستان كوتاه نوشته است در دهه‌ي هفتاد يكي از مسائلي كه در كارهايش مطرح مي‌كند، اين است كه معمولي و غير معمولي يعني چي؟ يا نُرمال و غير نُرمال. در نمايشنامه‌ي تلويزيوني‌اي به نام «خانه‌ي لوئيزه» كه من سال 95 به فارسي ترجمه‌اش كردم و خودم هم چاپش كردم، رابطه‌ي زني را «لوئيزه» در كنار شوهر قالتاقش بررسي مي‌كند كه در واقع با ديد نُرمال يا معمولي بايد گفت زني است رواني، اما در واقع در اين نمايشنامه سالم‌ترين شخصيت در فضايي است كه تصوير مي‌شود.

ديدن صفحه‌ي نظرات اميد ميلاني مرا ياد اين نُرمال و غير نُرمال انداخت. اين صفحه‌ي نظرات با صفحه‌هاي ديگر نمي‌خواند، و طبق عادتي كه من به ديدن اين جور صفحه‌ها داشتم فكر كردم اين صفحه چرا اين جوري است؟ اولاُ وقتي بازش مي‌كني نمي‌تواني ببنديش، دوماً چرا چهارچوب آن تا پايين صفحه كشيده مي‌شود؟ خلاصه طبق معمول عادت هميشگي كه گاهي هنوز در ذهن من كار مي‌كند، اين صفحه برايم غير معمولي آمد و فكر كردم بلد نبوده درست كند يا اشكالي دارد و از اين حرف‌ها. اما با توضيحاتي كه داد متوجه شدم اصلاً قصدش ساختن چنين صفحه‌اي بوده است با همين مشخصات.

منظور؟

آموزش‌هاي مبتذل به اين سادگي‌ها از ذهن آدم بيرون نمي‌روند. انگار من هميشه بايد يادش باشد كه چيزهايي هستند كه بنا به آموزش‌هاي قبلي، خانواده يا اجتماع، در ذهن من نَشت كرده‌اند. انگار هميشه بايد يادم باشد كه هر چيزي را در عين ارتباط داشتنش با چيزهاي ديگر مستقل ببينم،‌ وگرنه هر بار، با ديدن هر چيزي كه شكل چيزهاي ديگر نيست، باز فكر مي‌كنم اين غير معمولي است.

يك روز رفته بودم از اين ميله‌هاي فلزي بخرم براي درست كردن كتاب‌خانه. همين جا، ‌توي كپنهاگ. به فروشنده گفتم شش‌تا از اين ميله‌ها مي‌خواهم. گفت چه اندازه‌اي. گفتم اندازه‌ي معموليش چند متره؟ گفت معمولي نداره، هر اندازه‌اي كه مي‌خواهي بگو به‌ت بدم.

راستي چرا من گاهي يادم مي‌رود؟ من كه خودم هفت سال پيش لايف پَندوغو را ترجمه كرده‌ام؟