من و محمّد سالار و پاسبان

Real Player 400 كيلوبايت

براي شنيدن صداي متن، اين‌جا كليك كنيد.

وقتي پونزده سالم بود، يه رفيق ِ جون جوني داشتم به اسم محمّد سالار. من و اين تو يه كارگاهِ كوچيك كار مي‌كرديم. اين صاحاب كارِ ما، مشهور بود به اين كه خلاصه، دست‌دوزآيي رو كه مي‌آره، همه رو ترتيب مي‌ده. ما از اين قضيه خيلي دل‌خور بوديم، چون اين دستدوزآ يه جوري همه‌شون كم و بيش انگار ناموس ما بودن. آخه ما اون روزا انگار تنها چیزی که تو زندگی داشتیم ناموس بود. بعد، همه‌ش حواسم‌مون بود مثلاً كه اين كي رو ترتيب مي‌ده، كي رو ترتيب نمي‌ده، تا‌ ما مثلاً يه جوري نذاريم.

اين بود و بود تا يه دست دوز اومد پيش ما،‌ يه دختر جوون بود، ارمني بود، سيزده چهارده سالش بيش‌تر نبود، خيلي ناز بود، مام هر دوتامون عاشقش بوديم. به محض اين كه اوسّاهه مي‌رفت بيرون، من و محمّد دور و بر اين مي‌پلكيديم، باهاش شوخي مي‌كرديم و اينا. بعد، هر وقت با محمّد راجع به اين حرف مي‌زديم، ياد اوسّاهه مي‌افتاديم كه اين مادر سگ يه روزي مي‌خواد ترتيب اينو بده. ما بايد همه‌ش يه جوري مواظب باشيم. بعد عصر كه مي‌شد، ما مي‌نشيتيم، يه جوري خودمونو مشغول مي‌كرديم تا اين بره، مطمئن كه مي‌شديم، بعد مي‌رفتيم بيرون.

اين قضيه بود تا يه روز جمعه كه كار مي‌كرديم، لباس پوشيده بوديم همه، داشتيم مي‌رفتيم، دم در كه رسيديم يه دفه اين به ليدوشه گفت ببين ليدوش تو بيا اين دوتا رم بدوز، بعد برو. يه دفه من به محمد نگاه كردم، اون به من، خلاصه تو اين مايه كه امروزه محمّد. يه‌هو من دويدم رفتم پشتِ زيگزال نشستم، گفتم ممّد واسه من اين دوتا رو بدوزم، بعد با هم بريم. اوساهه يه‌هو گفت چي چي؟ چي رو بدوزي؟ گفتم اين دوتارو يادم رفته‌ بود، نمي دونم اين جاش چي شده، اون ورش اين جوري شده، اين دوتا رو چيز كنم و اين جوري. گفت پاشو! پاو برو. گفتم اين، اين دوتا ... گفت پاشو برو! پاشو برو بينم.

هيچي، ما بلند شديم اومديم بيرون، ليدوش موند اون تو. محمّد گفت بايد بزنيم دهن‌شو بگاييم! گفتم چه جوري بزنيم؟ اين الان او تووه،‌ بعدم ترتيب ليدوشه‌ رو مي‌ده. گفت بريم از پايين بزنيم شيشه رو بشكونيم! گفتم خُب شيشه دردي رو دوا نمي‌كنه كه! مهم اينه كه اين ترتيب ليدوشو مي‌ده! بعد، گفت خُب چه كار كنيم؟ چه كار كنيم چه كار نكنيم، يه‌هو من گفتم بريم پاسبون بياريم. گفت آره، بريم. دوويديم از پله‌ها پايين. اين پايين پاساژ بهار،  توي لاله‌زار هميشه دوتا پاسبان وايساده بود. رفتيم، گفتيم آقا؟ گفت بله. گفتيم اين، اين اوسّا كار ما داره دست‌دوزِ ما رو مي‌كنه! پاسبانه نگا كرد گفت چي؟

گفتيم اوسّا كارِ مون، اين بالا توي كارگاه، داره دست‌دوزمونو مي‌كنه!

گفت خُب اوسّا كارتون نكنه، من بيام بكنم؟

ما رو مي‌گي، يه نگا كرديم به هم‌ديگه.

گفتيم اِ، آقا، مگه تو پاسبان نيستي؟

گفت چرا.

گفتيم اين مادرقحبه داره دست‌دوزِ ما رو مي‌كنه!

گفت خُب دست‌دوزتونو داره مي‌كنه، شما رو كه نمي‌كنه، برو گم شو! برو بينم!