من و مينا اسدي  (به مناسبت شصت سالگی‌ی او)

 

بيخود هي بزرگداشت نگيريد بابا! اين مينا اسدي هشتاد سالش هم که بشود، نميشود باهاش کنار آمد.

آقا ما دو روز خانهي اين مينا بوديم، دمار از روزگار ما در آمد. چه بزرگداشتي؟ چه کشکي؟ ول کنين بابا!

آن از خرگوشش، آن از مصاحبه کردنش، آن هم از جيغ و دادش راجع به چندتا ناخن ناقابل ما.

حالا من نميخوام مثل بعضييا پُز بدم که آره ما رفته بوديم جلسهي فرهنگي و از اين حرفها. اما به قول بهمن مفيد، تو فيلم قيصر: من بودم و اسماعيل خويي و سعيد يوسف و نسيم خاکسار و  م.سحر، خرگوش مينام، چي؟ بودش!

آقا اين خرگوشه، رفت ترتيب پاي اسماعيل خويي را بدهد، خويي نگذاشت، کيشش کرد. رفت ترتيب پاي سعيد يوسف را بدهد، او هم يک دستي تکان داد و خرگوشه ترسيد، پس نشست. (م. سحر) هم که سبیلهای کلفتش آدم بزرگی مثل من را میترساند، چه برسد به آن خرگوش کوچولوی سفید. نسيم خاکسار هم که، انگار نسيم نبودش، هان؟ آره، يکي، دوتا ديگه بودن. نه دیگه نسیم هم بود! آره، درسته! حالا يادم نيست. مهم اين است که خرگوشه، اگر چه مثل اين پلنگ خانوم من باهوش نبود، اما چي؟ بالاخره فهميد که اگه يکي رو بشه تو آن خونه ترتيب داد، همينِ من هستم.

یعنی چون مينا با همان عشق و مهرباني از خرگوشش حرف ميزد که خودم از پلنگ خانوم، ما هم هی این حیوان را تحویل گرفتیم. تازه اين پلنگ من مثل آن خرگوشه خسارتهاي سنگين به من وارد نميکند. يکي، دوتا قالي يا قاليچهي ايراني‌ی مينا را جويده بود اما ميگفت چهکارش کنم حيوونو؟

خلاصه دلمان براي تنهاييي خرگوشه سوخت و هي با مهربوني ناز و نوازشش کرديم. بعد ديديم اين لامصب پاي ما را گرفت ميان دوتا دستش، و خلاصه از شما چه پنهان شروع کرد با تلاش کردن ِ بيحاصل که چيزش را فرو کند کف پاي ما، که مکان فرو کردن چنان چيزي نبود البته. اولش خودمان را زديم به آن راه، که شتر ديدي نديدي، تا حيوان دلش نشکند. بعد ديديم اين لامصب دست بردار نيست، همين جوري پاي ما را گرفته تو دستاش و هي عمليات خرگوشي انجام ميدهد. گفتيم مينا؟ ما رو دعوت کردي براي جلسه فرهنگي يا براي اين که امورات اين جناب خرگوش بگذره؟

ميناهم الکي يه داد زد سر خرگوشه که برو گم شو!

خرگوشه هم مثلاٌ رفت.

اما بعد از چند دقيقه که ما حواسمان رفته بود به حرفهاي فرهنگيي خويي و سعيد يوسف و نسیم اینها، دوباره ديديم جناب خرگوشه پاي ما را گرفته تو دستهاش و همچين جدي مشغول کار است که انگار پول ژتون را پيش پيش داده است.

گفتم مينا اين بيچاره چند وقته از اين کارا نکرده؟

مينا دوباره يک دادِ الکي زد و خرگوشه هم الکي در رفت.

هیچی، آن شب تا وقتي که دوستان بحث ادبي ميکردن، خرگوشه هم هي ميآمد و با کف پاي ما عمليات غير ادبي انجام ميداد. 

 

2

اين چيزها که آن بالا، يعني توي قسمت اول نوشتم، مال سفر اول بود. سفر دوم وقتي بود که من کشف کرده بودم مصاحبه کردن با اين و آن ارزشي داره که اگر بيشتر از داستان نويسي نباشد چي؟ کمتر از آن هم نيست.

حالا اين که ما رفته بوديم سوئد داستان خواني و اين حرفها بيشتر تبليغاتي است که به کار پُز دادن تازه به دوران رسيدهها ميآيد تا ما که هنوز به هيچ دوراني نرسيدهايم.

مسئله اين جوري بود: قرار بود با مينا مصاحبهي طولاني بکنم، از جنس آن چندتا زندگينامهي مستندي که چاپ کرده بودم. مينام گفت چرا که نه! خيليام کار خوبييه.

يعني راستش اگر ميدانستم اين مينا اسدي چه جور موجوديست، اصلا غلط ميکردم باهاش مصاحبه کنم؛ ميرفتم خانهي فيروزآبادي، زنش، مهتاب برام کشک بادمجان درست ميکرد، و هم‌نشین بچه‌هاش می‌شدم که اين قدر دوست داشتني بودند که من گاهي به عشق ديدن آنها ميرفتم تا خود استکهلم. حالا تازه اگر آن جا هم نميرفتم، حد اقلِ اقلش اين بود که بروم بنشينم کنار يکي از دوستان آبادانيام و به خاليبنديهاش بخندم.

اما چشمتان روز بد نبيند، ما کشک بادمجان محشر مهتاب را نديد گرفتيم؛ بچههاي ناز فيروزآبادي را نديد گرفتيم؛ خاليبنديهاي رفيق آباداني را هم چي؟ گفتم بيخيال بابا! بعد از اين که اين همه چيز را نديد گرفتيم، حال بگو مصاحبهي ما چي شد؟

هيچي، مصاحبه کرديم. اما چه جوري؟

فرض کن ما ساعت ده صبح رسيديم خانهي مينا، ساعت سه نصف شب، که تو زبان دانمارکي بهش ميگويند ساعت سهي صبح، خانوم ضبط صوت را روشن کرده که شروع کنيم.

بابا، من که توي تمام اين مدت نشسته بودم، ديگه به قول يارو گفتني، نا نداشتم بگوزم؛ بعد، او که تو تمام اين مدت دمار خودش و يک عده دیگر و من را درآورده بود، ساعت سه نصف شب ضبط صوت را روشن کرده که بيا اکبر، شروع کنيم. حالا بگو توي تمام اين مدت چه کار ميکرد؟ موضوع اصلي همين است.

از راه که رسيديم يه قهوه گذاشت و ما را برد توی اتاقش.

حالا فکرش را بکنيد، يک آدمي مثل من که زياد اهل اين ور آن ور رفتن نيست و بيشتر آدمها را هم جاکش ميبيند، براي اولين بار برود تو اتاق يه شاعرهاي که سالهاست حضورش اين ور و آن ور مشخص است.

از جلو در، تا ته اتاق، از روي صندلي راحتي، تا روي تاقچه، از روي تخت، تا روي ضبط صوت، همين جوري از روي هر چيزي تا روي هر چيز ديگري کاغد بود و دفترچه و رسيد برق و آب و تلفن و کتاب و روزنامه و نشريه و خلاصه هر چيزي که از جنس کاغذ است.

حالا من خودم، ماهي يک بار روي ميزم را جمع ميکنم و اگر به خاطر پلنگ خانوم نبود که خرده نان و اين جورچيزها ميچسبد به پشمهاش و ناراحتش ميکند، ماهي يک بار هم به زور جارو ميزدم. اما با ديدن اين اتاق پُر از اين همه کاغذ و کتاب و نشريه و روزنامه، همين جوري نفسم بند آمده بود؛ و هنوز نفس تازه نکرده بودم که گفت بذار يه شعر برات بخونم.

و بعد، يک مشت از اين کاغذهاي وسط اتاق را برداشت و پاشيد روي تخت و يه مشت از روي تخت برداشت پاشيد روي زمين و يکي دوتا از روي صندلي برداشت و پاشيد کف اتاق و خلاصه ديدم شعره توي دستش است.

به جان اين خانومم پلنگ اصلا نفهميدم شعري که خواند چي بود. همين جوري انگشت به آن جام مانده بودم که اين چه طور توانست ميان اين بلبشو اين يک ورق کاغذ را پيدا کند؟

هيچي، بعدش گفت يه داستان کوتاهم دارم که ده سال پيش نوشتهم و ساعدي خيلي خوشش اومده، منام گفتم خُب بيار بخون.

آقا اين کاغذها را دوباره پاشيد اين ور و آن ور و در عرض دو دقيقه آن داستاني را که مال ده سال پيش بود پيدا کرد.

بابا شعر چي چييه؟ داستان چي چييه؟ همين که اين توانست اين داستان را از لاي اين همه کاغذ و دفترچه و کتاب و روزنامه و نشريه به اين سرعت پيدا کند به خودي خود داستانيست نابِ ناب!

هيچي يک دفعه ديدم ساعت يازده شب شده و مينا همين جوري دارد شعر ميخواند؛ تلفن ميکند؛ داستان ميخواند؛ بهش تلفن ميکنند؛ از کتابهاي اين و آن حرف ميزند؛ به شرکت برق تلفن ميکند و چون دير وقت است پيغام ميگذارد؛ مقاله ميخواند؛ يک تلفن مهم يادش ميآيد؛ و منِ بدبخت که رفته بودم باهاش مصاحبه کنم، توي يک فضاي زندهي هيجان انگيزي قرار گرفته بودم که اصلا يادم رفته بود براي چي اين جا، گوشهي اين همه کاغذ ماغذ چماله شدهام؛ و مينا خانوم اسدي همين جوري يک نفس؛ بدون هيچ وقفهاي داشت ميتازيد.

تا حالا تلفنها يک جور ديگر بود؛ حالا يک جوري ديگر شده؛ يکي تلفن ميکند يک چيزي ميگويد و مينا داد ميزند که آخه مرتيکه من کي اينو گفتم؟ حالا مونولوگهايي از نوع مونولوگهاي نمايشنامههاي راديويي هم بهش اضافه شده. تلفن ميزند؛ مونولوگي کوتاه که من نميدانم دارد به من ميگويد يا به خودش يا به يکي ديگر؛ ميخواهد به يکي زنگ بزند، بگوید آخه شما چرا اين قدر بيشخصيتد؛ من ميگويم بگو چرا اين قدر جاکشيد؟ اما بد ميآورد؛ جاکشه خانه نيست؛ عصباني ميشود؛ زنگ ميزند به يکي ديگر ميگويد که به آن يارو جاکشه بگويد چرا اين قدر بيشخصيتد؛ يکي بهش زنگ ميزند ميگويد مينا جون بهشان اهميت نده؛ مينا زنگ ميزند به يکي که تلفن يکي را بگيرد که انگار شمارهاش عوض شده؛ يکي زنگ ميزند که راديو را گوش بده؛ مينا ميپرد طرف یک مشت روزنامه که معلوم میشود رادیو آن زیر بوده است تا حالا؛ راديو يک چيزهايي ميگويد؛ من فقط از اين همه جنب و جوش مينا خانم دهانم بازمانده است؛ مينا زنگ ميزند به يکي ميگويد که راديوتو روشن کن؛ يکي زنگ ميزند که فلاني به آن يارو جاکشه گفته چرا اين قدر جاکشي؟ جاکشه گفته به خدا من جاکش نيستم؛ همسایهی بالائیم جاکشه؛ يکي زنگ ميزند که همهش به خاطر آن مقاله است؛ مينا يکي، دو بيت شعر ميخواند که نميدانم مال خودش است يا يکي ديگر، اما انگار جوابي است به آن طرف؛ جاکشي زنگ ميزند ميگويد که....

مينا ايستگاه راديو را عوض ميکند؛ اینجا که همچین چیزی نیست؛ زنگ میزند، میگوید این جا که همیچین چیزی... و میدود ایستگاه رادیو را عوض میکند؛ بعد از یک جمله برنامه عوض میشود؛ تلفن و صداي راديو و صداي مينا؛ و صداي يک شاعري که دارد توي يکي از چندين راديوهاي فارسيي استکهلم يه مشت کُس شعر ميخواند به جاي شعر؛ و خرگوشه، عین بچهیتیمهای متجاوز آمده سراغ پای ما که زیر کونمان قرار دارد و دستهایش را بند کرده به ران ما و هی تلاش بیهودهی اندوه‌بار می‌کند...

 

3

من آدم نامنظمي هستم. هميشه چندتا ديسکت و سي دي و مداد و زير سيگاري روي ميز کامپيوتر و ميز غذا خوري و عسلي کنار تختم يک جوري به هم ريخته هست. خانهام را يک هفته، گاهي ده روز در ميان جارو ميکنم. تنها کاري که منظم انجام ميدهم حمام رفتن است آن هم دليلش اين نيست که ميخواهم هميشه ترتميز باشم؛ بيشتر به اين خاطر است که اگر يک روز نروم حمام عين اين شپشوها هي بايد سرم را بخارانم. ناخنهايم را هم معمولاٌ حوصله ندارم بگيرم. يعني هي ميبينم بلند شده، اما هي پُشت گوش مياندازم. بعد يک وقتهايي هست که ناگهان تصميم ميگيرم ناخن بگيرم. حالا اين که چهطور ميشود که ناگهان چنين تصميمي ميگيرم و چهطور ميشود که ناگهان همان وقت هم عملياش ميکنم، فهميدنش کار حضرت فيل است.

يک شب که خانهي مينا اسدي بودم، سفر اول بود يا دوم يا سوم، يادم نمانده است، اما يادم هست مينا چلو مرغ بارگذاشته بود، و آن قدر حواسمان به حرف زدن بود که مرغش، عين مرغهايي که خودم ميپزم بوي سوختنش درآمد. ولي اين چيزها نه براي من مهم بود نه براي او. يعني آن قدر حرف داشتيم بزنيم که به فکر مرغ نبوديم. (البته من معمولاٌ آن قدرها حرف ندارم که بزنم، اما از بس که مينا يک نفس تازيد و از دنيا و مافيها حرف زد، که کمال همنشين انگار در من هم اثر کرد، چون من هم کم کم داشتم يک چيزهايي ميگفتم.)

وقتي مينا داشت ظرف ميشست و چند لحظه به خاطر خاليکردن آشغالهاي مرغ توي کيسهي زباله ساکت شد، يک دفعه يادم آمد که ناخنهام خيلي بلند شده. گفتم مينا ناخنگير داري؟

گفت آره، برو تو اتاق دور و بر تخته.

گفتم من برم تو اون اتاق ناخنگير پيدا کنم؟

گفت، يعني الان يادم نيست چي گفت، اما هر چي که گفت، يک چيزي توي اين مايهها بود که مگه ميخواي کير غولو بشکني؟ برو دور و بر تخت افتاده ديگه.

گفتم، حالا دقيق يادم نيست چي گفتم، اما يک چيزي توي اين مايهها که توي اون اتاق شتر با بارش که هيچ، با بار و شتر سوار و غيره و غيرهش گم ميشن.

سريع رفت تو اتاق و با ناخنگير برگشت.

من که باورم نميشد.

بعد، مينا همان طور که ظرف ميشست حرفهاش را ادامه داد، و من هم همان طور که به حرفهاش گوش ميدادم، پُشت همان ميز غذا خوري ناخنهايم را ميگرفتم.

اين که ميگويند يک چيزي ميگويم، يک چيزي ميشنوي، خيلي حرف درستی است. يعني اين که من ميگويم و اين که تو ميشنوي (يا ميخواني) اصلاٌ با هم قابل مقايسه نيست.

مينا داشت حرف ميزد و من هم همان طور که به حرفهاش گوش ميدادم، هي فکرميکردم اگر من اين همه انرژي را که او دارد، داشتم، چهها که نميکردم، که شنيدم:

اي کثافت! رو ميز غذا خوري!؟

چنان داد زد که به قول يارو گفتني خايههاي ما رفت و چسبيد به تاق سينهمان.

گفتم جمعشون کردهم اين بغل!

گفت پاشو! پاشو کثافت! حالمو به هم زدي!

گفتم بابا چهارتا ناخونه ديگه!

گفت پاشو! پاشو! اين ميز غذا خورييه!

گفتم بابا، مينا جون! ناخون کثيفه و اين حرفا، مال پير زناي قديمييه.

گفت مال پير زنه یا پیر مرد بلند شو! بلندشو برو اون گوشه رو زمين بشين! يه روزنامهام پهن کن زير دستت. من، بچههام جرئت ندارن رو ميز ناخون بگيرن.

گفتم بابا، تو مثلاٌ شاعري! آخه مینا...

گفت چه ربطي داره؟

گفتم چهارتا ناخون، اونام ناخون آدمي که هر روز ميره حموم چه کثافتي داره.

گفت ناخون ناخونه، چه حموم رفته باشي چه نرفته باشي!

خلاصه ديدم انگار قضيه خيلي جدي است و اگر چه فقط دوتا ناخن دست چپم مانده بود، ناچار شدم بروم گوشهي آشپزخانه بنشينم و يک روزنامه هم زير دستم پهن کنم. راستش خوشم نيامد، ولي تا آمدم بروم توي خودم و فکر کنم بابا اين حرفهاي عهد بوقي چيه؟ تلفن زنگ زد و مينا گوشي را برداشت و گوش داد؛ و چيزي گفت؛ و شمارهاي گرفت؛ و ادامهي همان چيز را به يکي ديگر گفت؛ و بعد دوباره مونولوگهاي کوتاه شبيه به مونولوگهاي راديويي و باز تلفن؛ و باز تلفن...

 

 4

- شاعر بزرگي است!

- شاعر متوسطي است!

- شاعر نيست بابا!

هر چه هست من به اين همه شور و حالي که دارد گاهی غبطه ميخورم.