کوتاه ترین افسانه ی جهان

براي شهرزاد اميري

دو سال پيش توي يك مدرسه كار مي‌كردم. مسئول كلاس كامپيوتر بودم. كاركردن با برنامه‌هاي مختلف را به بچه‌ها و معلم‌ها ياد مي‌دادم. برنامه‌هاي مخصوص مدرسه را. قشنگ‌ترين روزهاي كارم وقتي بود كه بچه‌هاي كلاس اول و دوم پشت كامپيوتر بودند. بچه‌ كه مي‌گويم يك مشت رنگ جلو چشم‌هام موج مي‌زند. يك مشت رنگ شاد؛ يك مشت چهره كه شاد هم اگر نبودند، شاديم بودند.
صداهاشان هم شادم مي‌كرد. صدايي كه مرا مي‌دواند از اين طرف به آن طرف كلاس. بي‌قرارند بچه‌ها. طاقت ندارند. هي بايد مي‌دويدم. از اين كامپيوتر به طرف آن يكي. به اين يكي رنگ كردن ياد مي‌دادم، به آن يكي آواز خواندن توي مكروفن.
به جز سه چهارتا عرب و پاكستاني و ترك، بقيه دانماركي بودند.
پاكستانيه يك بوي فلافل نازي مي‌داد كه هنوز توي بيني‌ام مانده.
عشق مي‌كردم كه مسئول ثبت آواز كودكان بودم.
عشق مي‌كردم وقتي اين رنگ‌ها را همين جوري مي‌ريختند روي اين صفحه سفيد كامپيوتر.
اما يكي‌شان افسانه ساز بود. گفت من نقاشي نمي‌كنم. مي‌خوام افسانه بسازم.
گفتم بساز عزيز جون!
گفت ولي تو بايد اين‌جا پهلوي من واي‌سي!
گفتم باشه تو شروع كن هر وقت كارم داشتي من اين‌جام.
گفت چه جوري بنويسم يكي بود يكي نبود؟
گفتم يه كمي فكر كن حتماٌ يادت مي‌آد.

واقعاً چه روزهاي قشنگي!
اكبر، اكبر از در و ديوار كلاس مي‌باريد.
و حاصل كارشان: يك بته گل، يك صورت اجق وجق، يك سگ كه سگ نبود ولي عين ماه بود.

و افسانه ساز من كه دنبال دال مي‌گشت: D كجاس اكبر؟
و افسانه ساز من كه دنبال يك
p ي پرنس و دنبال يك p ي پرنسس مي‌گشت: p كه نيس اين جا!
و اسب،
hest كجاست؟
و زود بُغ مي‌كرد كه چرا من باز رفته‌ام پيش آن يكي بچه.
گفتم اگه اين رو نگاه كني، همة حرف‌ها اين‌جاست.
گفت تو بايد پهلوي من وايسي!
گفتم تو نگاه كن به اين حروف! اسب و پرنسس و افسانه‌‌هات همه‌اش اين‌جاست.
- ولي تو بايد پهلو من وايسي!
گفتم خُب بچه‌هاي ديگه‌ام آدمند.
گفت آخه من، من، بايد افسانه بسازم!
گفتم خُب اونام دارن يه جور افسانه مي‌سازن.
گفت اونا دارن نقاشي مي‌گنن، من بايد دنبال
hest بگردم.

اين قدر هي بُغ كرد كه بالاخر رفتم چند دقيقه كنارش ايستادم.
Hest را با هم پيدا كرديم.
پرنس را با هم پيدا كرديم.
پرنسس را هم با انگشت‌هاي كوچولوي نازش خيلي با حوصله اين جوري ترق، ترق، ترق زديم روي تختة كليد.
و حاصلش كوتاه ترين افسانه‌هاي عالم شد:
يك بود يكي نبود. يك پرنس بود. يك روز فهميد يك پرنسس هم هست. سوار اسبش شد و رفت پيش پرنسس.