كُس خواهر اون خدات، برادر!

وقتي هفده سالم بود توي كارگاه كوچك‌مان فرمانرواي چند تن بودم، مفلوك‌تر از خودم. من و برادرم از ساعت شش صبح تا يازده شب كار مي‌كرديم. كارگرهامان از هشت صبح تا هفت شب. ما كارفرماي حقيري بوديم كه از كارخانه‌هاي بزرگ‌تر پارچه مي‌گرفتيم؛ مي‌دوختيم؛ و مثلاً آقاي خودمان بوديم ارواح مادرم. برادرم مي‌بريد و كارهاي بيرون را انجام مي‌داد، من خياطي مي‌كردم، زيگزال مي‌زدم، دونه‌گيري مي‌كردم، و اگر پاش مي‌افتاد بافنده هم خودم بودم. كارگرهاي ما فقط سه‌تا دست‌دوز بودند؛ ارزان‌ترين كارگرها، كه روزي پنج شش تومن مي‌گرفتند و سخت‌ترين كاري را انجام مي دادند كه من كه همه‌كاره بودم، نمي‌توانستم از پس‌اش برآيم. يك روز دست‌دوز جديدي آمد. يك دست‌دوز جوان داشتيم، يك مُسن و اين هم كه آمده بود مُسن بود و عين مادرم يك چادر سيفد گل‌دار پوشيده بود.

شب اول ساعت 5 رفته بود. من توي دفتر مشغول نايلون كردن بلوزها بودم، و بعد فهميدم كه ساعت 5 رفته است. چون خودم روم نمي‌شد، به دست‌دوزهاي ديگر گفتم به‌ش بگويند كه ساعت كار ما هشت است تا هفت شب.

فرداش دوباره ساعت 5 رفته بود. اين بار خودم به‌ش توضيح دادم كه مادر، ساعت كار ما از هشت است تا هفت شب.

و روز بعد هم كه دوباره ساعت 5 رفته بود، به پادو گفتم امروز كه آمد بگو اگر نمي‌تواند تا ساعت هفت بماند، نيايد سر كار، و خودم عين خاك‌ير‌سرها توي دفتر قايم شده بودم كه چشمم توي چشم‌هاش نيفتد؛ آخر شبيه مادر من بود؛ وكم و بيش‌ هم‌سن مادر من بود؛ با چادري كه سفيد بود و گل‌هاي ريز داشت.

گفت پس بگو حقوق اين سه روزمو بده.

گفتم بگو شب جمعه بيا!

وسط هفته پول نداشتيم. پول‌ها شب‌هاي جمعه مي‌رسيد. شب‌هاي جمعه كه كارخانه‌دارها به ما پول كارهاي دوخته شده را مي‌دادند. و ما هم مي‌توانستيم پول سه‌تا دست‌دوز و يك پادو را بدهيم و يك چيزي هم براي خودمان برداريم. يعني حاصل همه‌ي سود استثمارگري كه ما بوديم، و روزي تقريباً هفده ساعت كار مي‌كرديم، و تقريباً باد مي‌خورديم و چُس مي‌ريديم كه محتاج جاكش‌هاي زمانه نباشيم، آن سال 3000 تومن بود.

صبح پنج شنبه آمده بود كه حقوق آن سه روزش را بگيرد. صبح پنج شنبه هم ما هيچ وقت پول نداشتيم. گفتم مي‌بخشي مادر! ما شباي جمعه حساب مي‌كنيم.

پير زن رفت و شب هم نيامد.

و بعد، هفته‌ي بعد، يكي از دست‌دوزها گفت گمون نكنم ديگه بياد، آخه مي‌گفت از تاريكي مي‌ترسه.

و من تازه فهميدم چرا ساعت پنج مي‌رفته. گفتم پس چرا زودتر نگفتي؟ اگه مي‌دونستم اين جوري‌يه، اقلاً وقتي كه اومد مي‌تونستم از يكي قرض كنم و مزد اين سه روزشو بدم!

اما نگفته بود؛ و پير زن ديگر نيامد؛

و من تقريباً هر پنج شبنه به ياد او مي‌افتادم و اندوه تمام اين تن بدبختِ خاك‌بر سرم را از آنِ ِ خود مي‌كرد؛ و دست بردار من نبود؛ و برادرم مي‌گفت ما كه تقصير ندارشتيم برادر، خودش نيومده. و بعد هم با آرامش يك روحاني‌ي جاكش و مفلوك مي‌گفت اين‌ها همه قسمت است برادر! و من مي‌گفتم كُس خواهر قسمت! و برادرم مي‌گفت اين‌ها همه خواست خداست برادر! و من مي‌گفتم كُس خواهر اون خدات برادر!

و من گاهي كه توي لاله‌زار مي‌رفتم يا توي شاه‌آباد و يادش مي‌افتادم، هي نگاهم دنبال ديدن او بود؛ دنبال ديدن او كه نبود؛ دنبال ديدن او كه عين خدام بود و همه جا بود و هيچ جا هم نه.

حالا سال‌هاست كه من بدهكار آن پيرزن مانده‌ام؛ پير زني كه سه روز حقوقش (هجده تومن و به ارز سال‌1347) هنوز كه هنوز است پيش من مانده؛ پير زني كه درست شبيه مادر من بود با چادر سفيدي كه پُر از گل‌هاي ريز بود؛

و از تاريكي مي‌ترسيد؛

و از روشنايي مي‌ترسيد؛

و از هر غريبه مي‌ترسيد؛

و از هر چه آشنا هم كه بود مي‌ترسيد؛

و به هر طرف كه نگاه مي‌كرد فقط يك مشت جاكش مي‌ديد و جاكش و جاكش؛

و برادرم مي‌گفت اين‌ها همه خداست خداست برادر!

و من مي‌گفتم كُس خواهر اون خدات برادر! كُس خواهر اون خدات!