چند جمله راجع به هادي خرسندي

از هادي خرسندي نمي‌شود سرسري حرف زد. هادي خرسندي يعني سي، چهل سال كار مُدام و بي‌وقفه.

در حيطه‌ي ادبيات فارسي آدم‌هايي مثل خرسندي انگشت‌شمارند. مي‌گويم حيطه‌ي ادبيات، براي اين كه اين تنها حيطه‌اي‌ست كه دست كم براي آدم‌هايي از جنم هادي خرسندي هيچ وقت نون و آبي نداشته و ندارد.

البته خود اين هادي خرسندي بودن باعثش مي‌شود. منظورم از هادي خرسندي بودن متكي به خود بودن است. هميشه خود بودن است. همراه باد نرفتن است. مجيز كسي رو نگفتن است.

و خود اين گونه بودنش در واقع گاهي تبديل مي‌شود به ضعف در كارش.

چون با هيچ كس نيست. چون دنباله‌رو جرياني اجتماعي يا حزبي خاص يا دار و دسته‌اي خاص نيست، مُدام پنبه‌ي همه را مي‌زند. راست و چپ و مذهبي و غير مذهبي برايش فرقي ندارد. هر جا كه ضعف ببيند انگشت ميگذارد روش و مضحكه‌اش مي‌كند. و چون نگاهش بيش‌تر متوجه حكومت يا حكومت‌هاست، و چون با هيچ كدام‌شان نمي‌تواند كنار بيايد، ناچار طنزش كه بيش‌تر سياسي‌ست تا هر چيز ديگر، گاهي شكلي به خود مي‌گيرد كه بيش‌تر حالت دل خُنك كردن يا عقده خالي كردن را دارد. يعني در واقع از حالت معقول خارج مي‌شود. البته اين انگار در ذات نگاه هادي خرسندي نهفته است. وقتي آدم جهان را آن جوري مي‌خواهد كه نيست و نمي‌تواند باشد، ناچار همه چيزرا نفي مي‌كند. اين جاست كه مثلاً خاتمي مساوي مي‌شود با جمهوري اسلامي و ملي مذهبي هم همين طور و در واقع هيچ روزنه‌اي براي او باقي نمي‌ماند و ناچار مي‌شود همه را از دم تيغ كلمات بگذراند. من مي‌خوام بگويم كه اين نگاه آشتي ناپذير خرسندي‌ست كه همه را با هم يك كاسه مي‌كند، و در ضمن انگار بايد متوجه همه باشد و همه را از دم تيغ بگذراند، باعث ضغف در كارش مي‌شود و طنزش گاهي حالت عقده خالي كردن به خودش مي‌گيرد. پذيرش اين نگاه براي آدمي مثل من كه توي سال دوهزار زندگي مي‌كند سخت است. چون سخت است، طنز او دست كم براي آدمي كه منم، كاركردش را از دست مي‌دهد.

البته حرف زدن از قوّت و ضعف كارهاي خرسندي مستلزم يك بررسي دقيق با آوردن نمونه‌هاي مشخص و خواندن دوباره‌ي آن‌ها. يعني از كارهاي اوليه‌اش  بگير تا اصغر آفا و تا همين الان. توانايي خرسندي در كارش، تسلطش بر ادبيات گذشته، و توانايي‌اش در كاربرد گسترده‌ي كلمات، نيازمند تأييد من نيست. كافي است چندتا از شعرهاش را كنار هم بخوانيم و متوجه شويم كه كلمات، از اصطلاحات روزمره بگير تا اصطلاحات ادبي و مذهبي و حتي انگليسي، چه راحت كنار هم قرار گرفته‌اند.

تسلط ِ به كاربردن زبان به اين شكل كار هر كسي نيست. مثلاً گاهي كلمات و اصطلاحات انگليسي را چنان قشنگ كنار فارسي مي‌نشاند كه انگار آدم دارد فارسي مي‌خواند. امروز كه داشتم همين نوشته‌هاش را كه روي اينترنت است مرور مي‌كردم، متوجه شدم كه فقط با خواندن اشعار و يادداشت‌هاي طنزآميز خرسندي، مي‌شود فهميد در اين چند ساله به ايراني جماعت چي گذشته است، و در ضمن مي‌شود متوجه مناسبات ايراني و دولت ايران با جهان شد.

در ضمن گاهي آدم با خواندن كارهاي خرسندي انگار داره ادبيات قديم را، البته امروزي شده‌اش رو دوره مي‌كند، كه خود اين امروزي كردن فلان شعر حافظ به خودي خود باعث طنز مي‌شود.

هادي خرسندي از آن دسته نويسنده‌هاست كه هميشه، حتي در معمولي‌ترين نوشته‌هاش به ريشه‌ مي‌زند. به هيچ كس نان قرض نمي‌دهد. طرفدار هيچ كس نيست مگه طرفدار آن عدالتي كه هميشه به آن نظر دارد. براي روشن شدن اين نكته بهتر است به ابراهيم نبوي اشاره كنم. ابراهيم نبوي توي بعضي از نوشته‌هاش جهت گيري خاصي دارد. يعني سخن‌گوي بخشي از جامعه يا دولت است. (البته حواسم هست كه اين بخشي از دولت گاهي بخشي از ملت هم هست) اما مهم نيست. مهم اين است كه به محض اين كه جهت گيري مي‌كند، جايگاهش را به عنوان طنزنويس و نويسنده از دست مي‌دهد و مي‌شود نويسنده‌ي يك گروه يا بخش خاصي از جامعه. نويسنده‌ي يك گروه بودن، چه خوش‌مان بيايد چه نيايد، در اساس تفاوتي با نويسنده‌ي حزبي بودن ندارد. نبوي وقتي تواناست كه اين مرز را مي‌شكند. و البته اوج ناتواني‌اش آن جاست كه زبان تركي را وسيله مي‌كند و نطق پيش از دستور مي‌نويسد كه در واقع مضحكه كردن و تحقير كردن ايراني ترك زبان اس؛ گيرم كه بعضي‌ها با اين نطق‌ها به ياد حجت‌الله حسني بيفتند و به‌ش بخندند و عقده خالي كنند. من چندتا از اين نظق‌ها را دقيق گوش دادم، يك كتاب حسني را هم دقيق خواندم. اين نطق‌ها قبل از اين كه چنان آدمي را توضيح بدهد،‌ تحقير ايراني‌ي ترك زبان است.

من هفته‌ي پيش كتاب اعتراف نبوي را خواندم و كيف كردم. اگر اين كتاب به دل مي‌شيند، به خاطر شكستن اين مرز گروهي يا حزبي است. توي اين كتاب آدم به كل آن نظام مي‌خندد. هر نويسنده‌اي هر وقت كه طرفدار گروهي خاص بشود،‌ از دايره‌ي نويسنده‌ي آزاد و انسان آزاده خارج مي‌شود.

در كارهاي هادي خرسندي، حتي آن‌هاش كه پر قدرت نيست و مي‌شود گفت معمولي‌ست، جهت‌گيري‌ به نفع گروه خاصي وجود ندارد. البته ممكن است بگوييد كه در كل او هم جهت‌گيري دارد و بيش‌تر نوشته‌هاش در مخالفت با جمهوري اسلامي معني پيدا مي‌كند.

درست است اما اين جهت گيري گسترده است. يعني بيش از اين كه مخالفت با جمهوري اسلامي باشد، هم‌پياله شدن با عدالت و عدالت خواهي ازلي و ابدي‌ست كه اساس نوشته‌هاي هر نويسنده‌‌ي آزاده‌اي‌ست. يعني سازش نكردن با هر چيزي كه در عمق خودش بوي بي‌عدالتي مي‌دهد، يا گاهي شانه به شانه‌ي بي‌عدالتي حركت مي‌كند. مظهر اين بي‌عدالتي گاهي جمهوري اسلامي‌‌ست (كه در ضمن از نگاه او گاهي مساوي مي‌شود با خاتمي و امثال او)  گاهي جرج بوش است،‌ گاهي حتي مردم هستند(به عنوان اکثريتي که گوسفندوار مي‌روند).

كافي‌ست به همين نوشته‌هاش كه روي سايت گوياست مراجعه كنيند. مثلاً به كودكي ديدم ويالون مي‌زند، دود بر دودكش بام جهان، افغاني در ايران. براي خرسندي مهم نيست كه دارد از خاتمي حرف مي‌زند يا بوش يا مردم. او حتي بلاهت مردم  را ناديده نمي‌گيرد.