هي‌له هي‌له و شباني

براي برادر جوانم ياشار كه جوانيش هر چه هست زيباتر است از جواني من و نسلي كه با من است.

امشب سفر قندهار را ديدم. مي‌خواهم بگويم فيلم خوبي نبود، اما كمي مكث مي‌كنم. مي‌خواهم بگويم نه گزارش خوبي بود از افغانستان نه فيلم سينمايي خوبي بود، اما باز كمي مكث مي‌كنم. چون اين اولين فيلم ايراني است كه در دانمارك روزي سه نمايش برايش گذاشته‌اند. قبل از اين تا جايي كه يادم است فقط فيلم دايره نمايش عمومي داشت. منظورم از نمايش عمومي اين است كه يك فيلم دست كم چندين روز روي پرده بماند و به يكي دو اكران جشنواره تمام نشود.

انتظار من بعد از گبه و نان و گلدان بيش از اين‌ها بود. بعد از ديدن فيلم سكوت هم با يك همچين حسي رو به رو بودم. بجز زيباييش كه خيره كننده بود. بجز صحنه هاش كه هر كدام براي خودش به شكل فوق‌العاده‌اي زيبا بود، اما در مجموع انگار چندان به هم نمي‌چسبيد. اين جا هم صحنه زيبا زياد داشت. مثلاً خود زيبايي زن خبرنگار در مقابل زشتي غم انگيز و دردآور افغاني‌ها كه حاصل فقر است انگار فرياد مي‌زد كه زن اين است، انسان اين است يا بايد اين باشد نه آن همه زشتي درهم شكستگان افغاني.

گاهي اين جوري است. گاهي يك لحظه نگاه انساني براي من با شاهكارهاي جهان برابر است. با خودم مي‌گويم به جهنم كه قشنگ‌تر از گبه از آب در نيامد. مي‌گويم به درك كه آن همه زيبايي موزون گبه توي اين يكي نبود و آن ديالوگ‌هاي تته‌پته كننده آن ترك عاشق كه شاهكار بود واقعاً. يا نان و گلدان كه عين فيلم پُستچي ايتاليائي به لطافت شعر ناب بود و عين موسيقي لطيف بود و قشنگ. اين فيلم بيش‌تر شبيه نمايشنامه‌هاي نچسب غلامحسين ساعدي بود برايم كه مي‌دانم خوب نيست و با اين همه مي‌گويم كاري را كه مي‌خواسته بكند، كرده است. به يادم نمي‌ماند. برنمي‌گردم دوباره بخوانمش. وقتي هم كه برگردم بخوانم، فقط همان چند صحنه قشنگش را دوباره مي‌خوانم، نه كل كار را. اما با اين همه يادم هست كه ساعدي داستان‌هاي فوق‌العاده‌اي هم نوشته است. آن‌ها را دوباره مي‌خوانم. مهم اين است كه ساعدي را نمي شود دوست نداشت. من خواندن را يك جورهايي با ساعدي شروع كردم. چندتايي از هدايت خوانده بودم البته. اما كاري كه ساعدي با من مي‌كرد پدر جد صادق هدايت هم نمي‌توانست. لابد يك چيزي اين‌ها را از هم جدا مي‌كند. يك چيزي جداي‌شان مي‌كند تا بعدتر به هم وصل‌شان كند. بعدتر كه امروز باشد و هر كدام‌شان در ذهن من جايي خود را پيدا كرده باشند. اما هر چه بود بپسندي يا نه، ساعدي بيش از آن چه هدايت بود، پدر اين خياط آن سال‌ها، اين خياط بي‌بضاعت بود. توضيح اين‌ها كار منتقد است. منتقدي كه آن قدر از حقارت فاصله گرفته باشد كه بتواند هر چيزي را به جاي خود ببيند. كه نه رضا براهني باشد نه آن دكتر روانشناسي كه من نوشتمش و خودم هم عين رواني‌ها نوشتم البته. و نه مسعود بهنود كه هر چه از مخملباف باشد، نديد مي‌گويد جانم! من از ميان اين سه چهارتا مطلبي كه راجع به مخملباف توي اين مجلة شماره 23 كارنامه خواندم بيش از همه ابراهيم نبوي به دلم نشست كه آن قدرها هم نقد نبود و با اين همه چيزي از خانوادة كارهاي مخملباف بود با آن نگاه دقيق بي‌توضيح و چشم‌اندازي كه براي اين مرد توي ذهنش هست.

خيلي خوشم مي‌آيد كه جمله‌هاي خر رنگ كن، از هر كسي كه باشد و به هر حيله‌اي كه متوسل شده باشد ديگر روي من يكي كاري نمي‌كند. ساده‌تر و دقيق‌تر و بي‌شيله‌پيله تر و بدون شيفتگي‌تر از اين چهار، پنج صفحة ابراهيم نبوي بين اين چند مقالك من نخوانده‌ام. ناز اين همه خلوص اين نبوي! پرپر مي‌زنم براي اين سادگي در نوشته‌هاش. به اين عشقي كه به آدم و عالم دارد غبطه مي‌خورم گاهي. همة دانشِ به حبّ و بغض آلودة رضا براهني را كه گاهي گُه مي‌زند به ادبيات اين دوران به جاي نقد، من به پشيزي نمي‌خرم. رجوع‌تا مي‌دهم فقط به يك نقدش راجع به آينه‌هاي دردار كه تزوير تاريخي ايراني جماعت توي جمله‌هاش موج مي‌زند، آن جا كه نويسنده يا راوي داستان را با يك ساواكي يا هم‌خوابة ساواكي مساوي مي‌نويسدش. هيچ نقدي نشد كه من از رضا براهني بخوانم و حقارتش هي پُق پُلق نزند بيرون، عين سنده‌هايي كه از دهانة يك چاه مستراح هميشه گرفته. حتي شبي كه به مصيبت مرگ ساعدي گريبان ما را گرفته بود و كنار هم جمع‌مان كرده بود، با حقارتش مي‌ريد توي مصيبتم.

من به جرئت مي‌گويم حتي گلشيري هم كه دست كم چندتا از مشخص‌ترين و دقيق‌ترين نقدها را روي رمان‌هاي دوران خودش نوشت، آن قدر بزرگوار نبود كه بزرگواري اساس كار منتقد است. البته حساب گلشيري از ديگران به هر حال كمي جداست و به تعبيري كه خودش براي ساعدي به كار برد، ديوارش از همة ديوارها بلند تر بود؛ هنوز هم بلندتر مانده است؛ ناز حضورش!

با اين همه هر جا كه گوشة چشمش پي‌ي سياست مي‌رفت، با همة خودداريش و عشقش به ادبيات، مي‌ديدي يكي دوتا از همين سنده‌ها از ميان جمله‌هايش پُلق پُلق مي‌زد. رجوع‌تان مي‌دهم به يكي از بهترين نقدهاش راجع به سووشون و به يكي ديگر از بهترين نقدهاش راجع به كليدر، آن جا كه بدون نياز يك منتقد به تحقير هنر نقالي، براي تحقير نويسندة رمان يا خود رمان، به نقالي اشاره مي كند. و رجوع‌تان مي‌دهم به يكي از اشاره‌هاي سرسري و شاتابزده و آل احمد وارش به باغ بلور مخملباف. با اين همه از نوشتن چنين جمله‌اي ناگزير است هر منصفي كه: بزرگ بود و اهل خاك پاكان گاهي آلوده به گند و گوز؛ كه مخمل ببافي يا گليم پشم شتر، گاهي گريبان‌كير توست اين گند و گوز اين خاك قحبه كه گويا پايان‌پذير نيست. و اگر هم از نمونه‌هاي گردن كلفت خارجي مي‌خواهيد، رجوع تان مي‌دهم به ولاديمير ناباكف، اين منتقد تواناي ادبيات نه تنها روسيه، كه با همة عشقش به ادبيات، وقتي كه خوب به طنين جمله‌هاش گوش بسپاري، مي‌بيني گاهي طنين صداي خود خود جناب استالين عليه‌السلام مي‌شنوي.

ول كن بريم! كمي انگار بفهمم، نفهمم، همچين يك كمي شبيه گونده گوزي شد. وقتي كه حرف زدن جزو وجود من نشده باشد، اين حس حضور پيدا مي‌كند. وقتي كه هي نشسته باشم تا يك منتقد ظهور كند. وقتي كه هي ترسيده باشم كه ديگري حالا در بارة اين كه نوشتم چه فكر خواهد كرد...

بايد نوشتن و فكر كردن جزو هستي‌ام باشد تا اين احساس‌ها ناچيز ديدن خودم برود لاي دست اجدادم. من عادت نكرده ام به حرف زدن. عادت نكرده‌ام به بحث كردن. هميشه يك آل احمد (كه ناز هم بود گاهي البته) بالاي سرم بوده است. آن قدر بوده است در تاريخ گند و گُه، كه اگر هم نبوده است، من هي ديده‌ام كه بالاي سرم آل احمد و آل محمد نشسته است. اين حس تمام هم نمي‌شود. آل احمد هم كه نباشد و آل محمد كوندرا كه هست. كوندرا هم كه نباشد آدرنو هست و ميشل فوكو كه شاهكار است واقعاً. من آن قدر حقير مانده‌ام هنوز كه به محض خواندن فوكو، من مي‌شوم خود خود جناب ميشل فوكو. من آن قدر حقيرم كه به محض خواندن ميلان، كوندرا منم. آن قدر بدبختم كه يك روز كمونيست مي‌شوم يك روز ضد كمونيست. آن قدر بيچاره و ذليلم كه هنوز نفهميده‌ام اميل زولا يعني چي، پُست مُدرن‌ترين پُست مدرن‌هاي سراسر گيتي همين منم. كجاست عيسي مسيح اميل زولا كه همين حالا، قبل از به خاك سپردنم بيايد، يك پايش را بگذارد اين ور گورم، روي شانة راستم يعني، و پاي ديگرش را آن ور، روي شانة چپم، و زارت بگويد روي اين سرم كه هميشه جايگاه يك جور آل احمد است.

پس كي رها مي شوم من از اين مني كه امروزم و قرن‌هاست؟

وقتي فرج سركوهي تازه آمده بود خارج، يك شب با مسعود مافان مسئول انتشارات باران اين جا توي خانة من بود. گفتم فرج يكي از بهترين كارهايي كه مي‌تواني بكني ثبت همين بلايي است كه به سرت آوردند، ذره به ذره و مو به مو. گفت نة، مي‌خواهم يك رمان پُست مُدرن بنويسم. ديدم دوباره موج گرفته است هر كه را كه منم. گفتم بابا آدم كه تصميم نمي‌گيرد پُست مُدرن بنويسد. پُست مُدرن بودن بايد جزو وجود من باشد. اما سركوهي رفت تا پُست مُدرن بنويسد، و هنوز كه هنوز است انگار رفته است پُست مُدرن مي‌نويسد كه من نمي‌بينم.

من ولي شهرنوش پارسي‌پور نازم را ترجيح مي‌دهم كه پُست مُدرن نيست و اصلاً هيچ چيزي نيست مگر شهرنوش پارسي پوري كه سال‌هاست ديده‌ام. حتي وقتي كه بد مي‌نويسد و نچسب، باز همان است كه من مي‌شناسمش. و يكي از بهترين گزارش زندان زنان جمهوري اسلامي گُه را هم نوشته است. اسلام نيست اين كه مي‌بينم و ديده‌ام. من مادرم مسلمان بود؛ پدرم مسلمان بود؛ عمو محمدم مسلمان بود. من خداي آن‌ها را امروز هم سجده مي‌كنم، اگر چه به هيچ خدايي اعتقاد ندارم. پاكيزه بود خدايش، خداي مادر من!

پاكيزه بود خدايش، عموي محمد عملة و بهمن آبادي من!

بشارت دهندة پاكي و عشق و زيبايي بود خداي خانواده من و اجداد بهمن آباديم!

همين خداي ابراهيم نبوي بود و همين خداي مخملباف! كه نه پُست مدرن است و نه ضد پُست مُدرن. كوندرا و ميشل فوكو و غيره و غيره هم اگر هستند خدايش نيستند، و از صافي‌ آن چه اوست مي‌گذرند. گيرم كه حاصلش گاهي سينماي ناب نباشد. گيرم كه حاصلش گاهي سفر قندرهاري باشد كه امروز ديده‌ام. كه با وجود خيلي از صحنه‌هاي نچسب و مصنوعي‌اش نمي‌شود آن را دوست نداشت. همة مصنوعي بودن آن صحنه‌ها را مي‌شود فقط به آن صحنه‌اي كه يك دختر كوچك در مقابل دكتر نشسته و حرف‌هاي مادرش را براي دكتر بازگو مي‌كند بخشيد. واقعيت اين صحنه آن قدر گُه است كه اصلاً باور نمي‌شود. اين صحنه خودش به تنهايي فلاكت افغانستان را در تمام جهان سكه مي‌زند. يا صحنه‌اي كه خاك مي‌خواند بخواند با آن صداي نچسب مرثيه‌وارش و به زن خبرنگار مي‌گويد روتو بكن اون ور و مي‌خواند و تا زن برمي‌گردد نگاهش كند مي‌گويد نگاه نكن. چه قدر شبيه من بود اين خاك آواز خوان بيچاره بد صداي مرثيه خوان. فقط وقتي مي‌توانست بخواند كه كسي نگاهش نكند. انگار به غريزه مي‌دانست كه صداش اصلاً دلنشين نيست عين صداي من. اگر هم دوست داريد يك كمي سياسي فكر كنيد بگويم كه اين صحنه حتي حملة آمريكا به افغانستان را ناگفته محكوم مي‌كند. (گور پدر و پدر جد اوسامه بن لادن هم كرده) افغانستاني كه اين همه بيچاره و بدبخت و بدصداست. افغانستاني كه دل‌دردش، كه بيماري سال‌هاي سالش گرسنگي است.

گاهي چاره‌اي نداردم من جز اين كه عين بي‌چاك و دهن‌ها بگويم كُسّ خواهرر هنر! و اين كه مي‌گويم هيچ ربطي به سارتر ندارد اين جملة من است. آن قدر هي سارتر و ميشل فوكو قلاّبي ديده‌ام كه هر چه مي‌گويم هي بايد يادم باشد كه اين جملة من است.

خوشم مي‌آيد از خودم كه هر چه دلم مي‌خواهد سكّه مي‌زنم. خوشم مي‌آيد از مخملباف كه باناتوانيش در اين فيلم انگار اين منم.

خوشم مي‌آيد كه مي‌بينم واقعيت گُه اين فيلم چنان اسيرش كرده كه هنز فيلم‌ساريش كم و بيش ريدمون شده. از تسلط واقعيتي كه توي هنرش ريدمون زده كيف مي‌كنم اگر چه غمگينم. وقتي كه كوندراي خودت باشي و ميشل فوكوي خودت گاهي هم اين جور مي‌شود. مي‌گويم به تخم چپ مخمليت، مخملباف!

وقتي كه ريشه دل‌درد و بيماريم يك قرص نان ناچيز باشد، چه غم كه هنر پشم خايه‌ام باشد!

يا آن صحنه‌اي كه مردي مي‌خواهد بين دو جفت پاي مصنوعي يكي را كه كوتاه‌تر است براي زنش انتخاب كند. صحنه‌اي كه مي‌خنديدم و بغض مي‌كردم؛ و باز مي‌خنديدم و بغض مي‌كردم. صحنه‌اي كه فلاكت آن قدر دردناك، آن قدر روزمره، آن قدر زميني است كه مي‌شود نفس زندگي.

يا صحنه‌اي كه خاك انگشتري را از انگشت‌هاي اسكلت روي زمين در آورده و هي اصرار دارد كه يك دلار بفروشدش و زن خبرنگار نمي‌تواند ببيند، نمي‌خواهد ببيندش. چه قدر واقع‌گرا، چه قدر واقعي، چه قدر زشت بود اين صحنه.

نه، اين فيلم هم باز به هر حال مال مخملباف است. فيلمي كه با يك پردة زشت كدر و يك دهان آن همه زيباي زن خبرنگار، تمام زشتي و زيبايي را به سادگي حضور همان پردة كدر، و به سادگي حضور همان دهان نشان من داد و مي‌دهد، بايد مال مخملباف باشد.

ميان آن همه زشتي ديوانة بوسيدن آن دهان شدم.

زنده باد آن دهان زيبا!

زنده باد ثبت كنندة آن تصوير زيبا در مسير افغانستان گند و گوز!

زنده باد مخملباف!

گيرم كه مزوّرهاي هميشه موجودِ همة دوران‌ها هي پاپوش برايش بسازند و ابلهان هم دنباله‌اش را هي بگيرند و كش دهند. مهم اين است كه حتي سيب زميني بي‌رگ هم با همة جواني‌اش، الاغ باركش اين مزوّرها ديگر نمي شود.

من خوشحالم!

خيلي خوشحالم!

همين جوري فقط خوشحالم!

گردو ندارم وگرنه با دمم كه هيچ، با تخمم گردو مي‌شكستم تق تق و پُشت هم.

بايد يك كاري بكنم. من آدم ضعيفي هستم. تاب اندوه ندارم، تاب شادي هم. اندوهم را بايد هر لحظه تف كنم بيرون، شاديم را بايد هر لحظه بيرون كنم از اين تن ناتواني كه با من است. نواري برمي‌دارم توي ضبط مي‌گدارم. نوار سميا بيناست كه خواهر نازش توي دانشكدة هنرهاي زيبا معلم انگليسي من بود. نوار را مي‌گذارم اما دكمة شروع را نمي‌زنم.

مي نشينم پشت كامپيوترم. مي‌نويسم علي شوريده. مي‌نويسم نداي ناز قشنگ. مي‌نويسم آريا كه دارد سرفه مي‌كند امروز. مي‌نويسم بالتازار، سيب زميني، لامپ و سيزيف، سيب هوايي. مي‌نويسم خروس ناز بي‌محل. مي‌نويسم دختر نازم فرزانه كه از ديروز دخترم شده است. مي‌نويسم جاناتان با آن شعرهاي هنوز كودكانه‌ اما ناز و صميمي‌اش. مي‌نويسم اخترك، پژمان و خورشيد و امير و سام و زال اشكبوس و رستم دستان و هر كه هست. همة اين‌ها را دايره‌اي مي‌كنم به دور خودم. نوار ضبط را بيرون مي‌آورم نگاه مي‌كنم خودش است؛ سيما بيناي ناز من. حالا مي دانم هر چه بخواند مي‌توانم برقصم همراه خواندنش. نمي‌دانم چرا صدايش ياد آور صداي اندوه‌بار مادر من است وقتي كه لالايي مي‌خواند. شايد به اين خاطركه گاهي خراساني هم خوانده است او.

دكمه را كه مي‌زنم. وسط ترانه است. نه لالايي است كه بشود سر روي سينة مادري گذاشت و آرام به خواب رفت، نه چيزي كه بشود با آن رقصيد ميان اين همه همراهاني كه من با خود به خانه‌‌ خواندمشان. صدايش همان مصيبت قديمي، همان مصيبت اجدادي‌ من است:

سر كوه بلند

لي‌لا لي‌لا

اي جانا

آهوي خسته.

شكسته دست و پا

هاي ليلا

اي جانا

غمگين نشسته؛

دردا.

حالا بايد كمي صبر كنم. هر آهنگي، هر ترانه‌اي مجموعه‌اي‌ست از فرود و فرازها. اول درآمد است بعد نمي‌دانم چي است و بعد هم چي‌تر. اگر صبر كنم مي‌رسد به آن جا كه مي‌رسد. حالا توي درآمد است سيماي ناز من. بايد پاهام را همين جور با صداي غمگين مصيبتش، آرام آرام آماده كنم براي حركت روي اين كف‌پوش چوبي اتاق و روي اين گره‌هاي قشنگ اين چوب‌ها كه هيچ‌كدامش به ديگري نمي ماند و هر كدامش فقط يكي است.

آرام آرام، با همين صداي مصيبت‌زده، سر مي‌جنبانم تا وقتي كه آوازش تمام شود و برسد به آن جايي كه آن جاست، جاي خود خودش. آن وقت من هم مي‌خوانم. آن وقت با نگاه كردن توي چشم‌هاي علي و آريا و ندا و Yaser اين برادر نازم و هر كه هست، و عين يك كشتي شكسته كه در آب و با آب مي‌رود تنم هي تكان تكان مي‌خورد و مي‌خوانم. اگر چه صدايم به زشتي قشنگ صداي آن پسرك، آن خاك افغاني فيلم سفر قندهار نيست، اما مي‌خوانم و پاهام را ـ بدون اين كه تظاهر به رقص كنم با كوبيدن محكم روي كف پوش چوبي‌ام ـ آرام آرام عين پاهاي يك رقاص ناز توي يك بالة قشنگ، روي چوب مي‌نوازم و باز هم.

اين رقص اين دم من است. اين گونه دوست دارد برقصد امروز اكبرم، با قطره‌هاي اشك كه در حوضخانة چشم‌هايش نشسته است. اين هم براي خود رقصي است، اگر چه بيش‌تر به غرق شدن در چهرة شاداب و جوانِ اين هم‌راهاني است كه دور خود حلقه كرده است؛ اگر چه حركت پاهاش بيش‌تر به نوازش كردن كف‌پوش زير پاش مي‌ماند.

اين گونه مي‌رقصد امروز اكبرم. در ميان چهره‌هايي كه بيش‌ از آن كه چهره باشند يك نام بيش‌تر نيستند، اما براي او كافي است و مي‌رقصد اكبرم.

مي‌رقصم با نگاهم به نام‌ها، به تك تك اين چهره‌هاي تنها نام و مي‌خوانم:

هي‌له، هي له و شباني!

هي له، هي‌له و شباني!

عشق جوانو بداني!

چه دلتنگه زندگاهي....