گيرم پدر تو بود فاضل
چند نكته راجع به سانسور
قسمت یک و دو و سه
1- ابتداييترين اصلي كه در دمكراسي دانمارك است بحث و جدل است. هر كس آزاد است
هر چه ميخواهد بگويد يا در مورد هر مسئلهاي كه ميخواهد با ديگران بحث كند.
استثنا هم نداريم. نخست وزير و ملكه دانمارك هم باشند فرقي نميژكند.
2- هر كس آزاد است هر چه ميخواهد راجع به مسائل انساني و
غير انساني بنويسد و حتي راجع به هر فردي كه در دانمارك و غير دانمارك است و فقط
بايد بتواند ثابت كند آن چه نوشته است واقعيت دارد. در اين جا هم يك آدم معمولي
باشي يا نخست وزير با ملكه دانمارك فرقي نميكند.
3- مسائل فردي اشخاص هم بنا به موقعيت آنها و بحثي كه راجع به آنهاست متفاوت
است. مثلاً بگيريم من، اكبر سردوزآمي ايدز داشته باشم. اين يك مسئلة شخصي است و
من دلم نميخواهد ديگران بدانند. قانون اساسي اين مملكت اين حق را براي من حفط
كرده است. اما اگر من بروم و با زني بخوابم و آگاهانه او را مريض كنم، آن زن حق
دارد اين راز شخصي مرا افشا كند.
يك مثال اجتماعي سياسي هم بزنم. ده سال پيش مجلة ماهانة پرس كه يكي از مجلههاي
دوست داشتني من بود، اگر چه نميتوانستم درست بخوانمش، يك كارهايي ميكرد كه ديگر
مطبوعات نميكردند. اين كارها معمولاً يك جور افشاگري بود. يكي از آن افشاگريها
مربوط ميشد به رفتار غير قانوني پليس دانمارك با پناهندگان و نپذيرفتن آنها و
اخراج آنها بدون هيچ سر و صدايي.
(توضيح مفصل اين قضيه در كتاب من «پرسه در كوچه پس كوچههاي ناآشنا» چاپ 1989
نوشته شده است.)
يكي از خبرنگاران مجله پرس از دانمارك خارج ميشود، موهايش را رنگ ميكند، بدون
پاسپورت و غيره وارد دانمارك ميشود كه تقاضاي پناهندگي كند. و يك جوري با زبان
الكن انگليسي خرف ميزند. يك ضبط صوت توي جيبش هست و تمام حرفها و توهينهاي
پليس را ضبط ميكند و اگر يادم باشد گويا جواب توهينهاي پليس را هم ميدهد، و
درست وقتي كه دارند او را ميبرند كه سوار هواپيما كنند و برگردانند به تركيه يا
هر جايي كه او گفته بوده از آنجا آمده، ميگويد بازي تمام شد، من فلاني هستم،
خبرنگار مجلة پرس.
خُب اينجا دوتا مسئله مطرح شد.
1- كار خبرنگار، يعني ضبط كردن صداي پليس غير قانوني بود.
2- كار خودِ پليس، يعني توهين كردن به آن پناهنده و اخراج او غير قانوني بود.
3- خبرنگار به جريمة مالي محكوم شد.
4- پليس ديگر نتوانست آن رفتار را با پناهندگان تكرار كند. (يا دست كم چندان جرئت
نداشت.)
منظورم اين است كه توي اين مملكت هر چيزي قانوني دارد. طرف كه ايدز داشته و يكي
را مبتلا كرده نميتواند بگويد خانم شما حق نداشتيد مرا رسوا كنيد. يا اگر هم
بتواند، (اينها جزئيات بندهاي قانون است كه نميتوانم همين جوري چيزي بگويم و رد
شوم.) جرم آن خانم يك چيز است و جرم اين جناب بيمار يك چيز ديگري است.
توي اين فضاي
مثلاً فرهنگي ناسالم ايراني جماعت، كه هر حرفي به دشمني تعبير ميشود، نميخواستم
اسمي از كسي بياورم. اما چون صحبت من كس خاصي نيست و صحبت سانسور است به طور مشخص
مينويسم كه باعث اين نوشته مطلبي است كه امروز در سايت رضا قاسمي خواندم.
پس يك بار ديگر يادآوري ميكنم:
در دانمارك شما حق داريد راجع به هر فردي حتي نخست وزير، حتي ملكة دانمارك مطلب
بنويسيد. فقط بايد بتوانيد ثابت كنيد آن چه نوشتهايد واقعيت دارد.
براي من غريب است كه رضا قاسمي كه دست كم
ميداند نويسندگان ايران و جهان چه فلاكتي از اين كلمة سانسور كشيدهاند و
ميكشند سانسور را موجه به حساب بياورد و بنويسد:
« در واقع خود
سانسور نيست که زشت است، بلکه سمتِ سانسور است که میتواند ماهيت آن را زشت
کند.»
كافي است اين
اصل را بپذيريم تا هر كسي
بنا به هر« سمتي » كه دلش خواست سانسورمان كند. اگر
قانون اساسي اين دانمارك اصل آزادي قلم را نپذيرفته بود، هر دولتي بنا به سمت و
سويي كه داشت يك جوري سانسور ميكرد. اين را ديگر بچههاي بيست سالة ايران هم
ميدانند گمانم. چون اين دولت دست راستي امروز ما اگر ميتوانست اين كار را هم
براي خوكدارها و زميندارهايي كه طرفدارش هستند ميكرد.
من با كمال تأسف مينويسم كه اين جملة تمام
سانسورچيهاي جهان است. و براي من غم انگيز است كه
رضا قاسمي به هر دليلي كه باشد
از نوشتن چنين جملهاي احساس شرمندگي نكند.
واقعاً متأسفم كه براي اثبات حرف خود دليل و منطق هم ميتراشد و واقعاً متأسفم كه
براي موجه
جلوه
دادن دلايلش هميشه ميرود سراغ
مثلاً بزرگان تاريخ. چي دارد به سر ما
ميآيد؟ من كه نميفهمم. اين را شايد بشود بهش گفت
جادوي وبلاگهاي فارسي
برايم خيلي غريب است. و هي دارم فكر ميكنم چه طور ميشود يك نويسنده براي اين كه
حرف خودش را به كرسي بنشاند تلاش ميكند سانسور را كه حذف خود او هم هست، به
رسميّت بشناسد. دست كم تا آن جا كه من به ياد دارم تمام تلاش كانون نويسندگان در
ايران براي آزادي بيحد و حصر انديشه و قلم بوده است و هست و
دست كم جان چندتني را هم در اين راه از آنها گرفتهاند. و ايران فقط يك
جزء است از كل اين جهان.
وقتي چند سال پيش در دانمارك صحبت غيرقانوني كردن حزب نئو نازيستها بود.
انگشتشمار بودند آدمهايي كه مُدام توضيح ميدادند حذف يك انديشه حتي انديشهاي
ضد بشري راه به جايي نميبرد. مدتي مُدام بحث بود كه وقتي چيزي وجود دارد پنهان
كردنش يا راه ندادنش به جامعه فقط آن را زير زميني ميكند و وسوسه برانگيز. جالب
است كه چندتني از مخالفان سرسخت نازيستها و نئونازيستها، مُدافع قانوني كردن
حزب نئونازيستها بودند. حزب را تعريف ميكردند. تفاوت انديشه را با اعمال
نئونازيستها تعريف ميكردند. و در نهايت مسئله اين بود كه انديشيدن و بيان
انديشه، از هر نوع بايد آزاد باشد. و جملة يكيشان شاهكار بود واقعاً. گفت اين
رهبر حزب نئوفاشيستها از دانشگاه كپنهاك فارغالتحصيل شده. گمانم بايد يك كمي به
اين دانشگاه كپنهاگ فكر كرد. اين مهمتر است تا حذف نئونازيست.
گمانم ده سال پيش بود كه در دانمارك كتابي در آمد كه تمام شيوههاي خودكشي را
توضيح داده بود. مثلاً چطور ميشود با طناب خودكشي كرد يا به كيسه پلاستيكي كشيدن
روي سر و غيره...
دوباره بحث در گرفت. موافق و مخالف. اما معمولاً در دانمارك عاقبت به اينجا
ميرسيم كه آن چه وجود دارد سانسور كردنش ابلهانه است.
در مورد همجنسگرايان هم اولين كشوري كه ازدواج آنها را به رسميّت شناخت
دانمارك بود.
اما همين دانمارك هنوز نپذيرفته است نام كساني را كه ايدز دارند، به اين عنوان در
جايي ثبت شود. يا مثلاً چنين آزمايشي انجام بگيرد. اين را بهش ميگويند حرمت
گذاشتن قانوني و اخلاقي به حقوق فرد و حوزة فردي آدمها.
و تنها چيزي كه براي آن محدوديّت قائل ميشوند داستانها و فيلمهاي كودكان است،
آن هم چيزي است كه نميشود بهش اسم سانسور داد، چون هيچ آدمي دلش نميتواند
بپذيرد كه به يك بچة پنج شش ساله مثلاً فيلم پرنو نشان دهند يا فيلمهاي جنايي.
عجيب است! هر چه فكر ميكنم ميبينم دانمارك آنقدرها فيلسوف و نويسندة مطرح
نداشته است و هنوز هم ندارد. در مقايسه با فرانسه البته.
قسمت 2 و 3
يكي از وبلاگنويسها، يكي، دوبار با
لحني بسيار مهربان از من گله كرده بود كه آقا من حوصلة دعواهاي شخصي ديگران را
ندارم. نوشته بود من دلم ميخواهد كليك كنم روي صفحة تو و دلتنگيهاي پلنگ را
بخوانم و بروم. من اين توضيح كوتاه را با همان مهرباني كلماتش براي او مينويسم:
در جوامع اروپا و آمريكا هر نويسندهاي تا وقتي كه به
حريم ديگري تجاوز نكند، آزاد است كه هر چه ميخواهد بنويسد.
در اين جوامع هر خوانندهاي هم تا وقتي كه به حريم ديگري
تجاوز نكند، ميتواند در باره نوشتة هر نويسندهاي نظر دهد و بنويسد.
اين يكي از اصول ابتدايي دمكراسي است و هيچ ربطي به
درگيري شخصي ندارد. اين يعني بحث و جدل و رسيدن به شناخت.
در ضمن ما در دانمارك كلمة شما را زياد به كار نميبريم و
به نخست وزير هم ميگوييم تو.
و ديگر اين كه من اگر از جواني مثل تو نياموزم ابلهم!
دو روز پيش در «چند نكته در مورد سانسور»
به جملهاي اعتراض كردم كه دور از شأن يك نويسنده است و توجيه كنندة تمام
كساني است كه در تمام جهان يك جوري موافق سانسور هستند. آن جمله را كه نوشتة
رضا قاسمي است به نام «لبههاي آزادي و مرزهاي
سانسور» يك بار ديگر ميآورم و كمي هم دقيقتر، يعني با يكي، دو جمله اضافهتر:
اينجا میخواهم يکی دو نمونه بياورم تا روشن شود که اصلاْ
آزادی بدون وجود حدی از سانسور ناممکن است. چون منجر میشود به نقض آزادی! در
واقع خود سانسور نيست که زشت است، بلکه سمتِ سانسور است که میتواند ماهيت آن را
زشت کند.
من تأكيد ميكنم كه بنياد سانسور در تمام جهان بر همين
جمله استوار است. حكومت شوروي، بلوك شرق، حكومت شاهنشاه خودمان، حكومت جمهوري
اسلامي، و امروز سياست سانسور در آمريكا دقيقاً بر همين جمله استوار است. كوتاه
بگويم: نفس سانسور در آمريكا و بالطبع يك جورهايي در اروپا، بعد از يازدهم
سپتامبر بر همين جمله استوار است.
امروز حتي نوشتههاي ادوارد سعيد را بر همين اصل در خيلي
از روزنامههاي مطرح جهان سانسور كه نه، با چاپ نكردنش حذف ميكنند. يعني اگر اين
تكنولوژي به كمك ادوارد سعيد نيامده بود و خودش سايت شخصي نداشت گمانم نميكنم
صدايش به كسي ميرسيد. و او يكي از كساني است كه در اين هير و وير و ويراني
فلسطينيها دارد از عدالتي كه لايق انسان است حرف ميزند و يكي از كسانياست كه
نه دنباله رو سياست آمريكاست و نه طرفدار اروپا كه بعد از يازدهم سپتامبر زير چتر
آمريكا نشسته است، بلكه روشنفكري است مستقل و متكي به خود.
هيچ كس نميتواند نفي كند كه سانسور در حكومت شوروي
سمت و سو داشت. هيچ كس
نميتواند نفي كند كه سانسور در دوران هيتلر
سمت و سو داشت و ... در جمهوري
اسلامي يا اين روزها در جامعة آمريكا كه به نام مبارزه با ترويسم ميبينيم چي به
روز فلسطين آورده است. كُشت و كُشتار كه حرف ديگري است، اخبار دقيقش را هم با
همين مجوّز
سمت و سويي
كه تشخيص مي دهند سانسور ميكنند.
اينها همه جهت دارد؛ همهاش
سمت و سو دارد. همه اش
بربنياد همين جملهاي استوار است كه
رضا قاسمي در متنش نوشته است.
من مشخص نوشتهام كه صحبت من سر نوشتة
رضا قاسمي است و تا روزي هم كه
او به عنوان نويسنده بنويسد، من يا هر خوانندة ديگري اين حق را داريم كه در بارة
نوشتهاش بنويسيم و نظر دهيم. مگر اين كه براي خودش بنويسد و بگذارد توي كشو ميزش
يا زير متكّاش و روش بخوابد.
امروز ميخواهم به نوشتة دوم او «لبههاي آزادي و مرزهاي
سانسور» نگاه كنم و ببينم چي نوشته است. و سعي ميكنم عين يك خوانندة منتقد آن را
بشكافم تا بتوانم آن را بهتر بفهمم.
هدفم از اين كار كاملاً مشخص است. ميخواهم با فهميدن اين
مطلب، فهميدنش را براي ديگر خوانندگان او هم روشن كنم. و قصدم از خوانندگان در
درجة اول همين وبلاگخوانها هستند و بعدش هم هر كه خوانده است يا كه ميخواند.
پس خيلي دقيق و جمله به جمله اين متن را تكه تكه ميكنم و
به آن نگاه ميكنم، و آن را توضيح ميدهم:
هر متني (اين جا متن غير داستاني منظور من است) به طور
كلي
تيتر دارد و
مقدمه و
موضوع اصلي و
نتيجهگيري.
تيتر اين متن اين است:
لبههاي آزادي و مرزهاي
سانسور (2)
اين تيتر چه چيزي را توضيح ميدهد؟
لبههاي = مرزهاي
آزادي # سانسور
(2) كه نشان ميدهد اين مطلبي است ادامة متني به نام (1)
شيوة نوشتن اين دو متن هم كاملاّ با هم متفاوت است. در
متن اول نوشته با زبان معمولي است و خطاب به وبلاگ عمومي.
دليل نوشتن متن اول اين است: كسي در وبلاگ عمومي مطلبي
مينويسد، به رضا قاسمي اشاره ميكند. رضا قاسمي آن را توهين به حساب ميآورد، به
وبلاگ عمومي اعتراض ميكند، مسئول وبلاگ عمومي آن مطلب را حذف ميكند، كسي يا
كساني به مسئول وبلاگ عمومي مينويسند كه اين كار تو سانسور كردن است، رضا قاسمي
در اين مطلب ميخواهد ثابت كند كه سانسور به خودي خود بد نيست، و اين هم جملهاش:
در واقع خود سانسور نيست که زشت است، بلکه سمتِ سانسور
است که میتواند ماهيت آن را زشت
ميكند.
متن دوم هم ادامة همان متن اول است، با اين تفاوت كه
معلوم نيست مخاطب نويسنده كيست، و شيوة نوشتن آن هم با اشاره و كنايه است. اشاره
و كنايه هم در هر نوشتهاي وقتي به كار ميرود كه نويسنده ميخواهد به همه بگويد
وبه هيچكس هم نگفته باشد.
جدا از اين كه اين متن دوم يك شيوة ادبي است، نشان دهندة
اين است كه نويسندة آن دارد به متن ديگري اشاره ميكند. البته اين ديگري عام است
و ميتواند هر كسي باشد. اما خوانندهاي كه متن اول او را خوانده باشد و متن اول
مرا اگر حواسش پرت نباشد، ميفهمد كه دست كم يكي در ميان اين عام يا ديگران منم.
كلمات لبه
و
مرز نشان دهندة حساسيت
است. يعني كه ما با مطلبي يا بحثي
حساس
طرف هستيم.
حالا اگر يه تيتر من نگاه كنيم «
چند نكته راجع به
سانسور » ميبينيم كه هيچ حساسيتي توش نيست. اما من فعلا با مطلب حساس
رضا قاسمي كار دارم.
مقدمه نوشتة او اين چند جمله است كه وصف شخصيّت شاهرخ
مسكوب است و من هم با آن موافقم:
من کمتر کسی به سلامت نفس و پاکيزگی فکر شاهرخ مسکوب
میشناسم. دو صفت در او هست که به گمان من گوهر آزادگیست: تواضع و ادب. اين
تواضع، نه از جنس آن فروتنیهای کاذب سنتی است که رياکارانه است و بس فضل
فروشانهتر از هر مدعی. نه. اين فروتنی، ناشی از آگاهی به عمق وحشتناک نادانی
است؛ آگاهی به وسعت راههای هنوز نرفته، کتابهای هنوز نخوانده، و کارهای هنوز
نکرده. برای رسيدن به اين نوع آگاهی بايد آزاده بود. و مسکوب هست.
پس از اين مقدمه اصل مطلب شروع ميشود تا وقتي كه دوباره
برگردد به شاهرخ مسكوب. من براي اين كه كار خواننده را ساده كنم اصل آن را اين جا
ميآورم (دليل رنگآميزي اش هم اين است كه ميخواهم آنها را توضيح دهم.:
ادب هم در تعريف سنتیاش از يک سو پهلو میزند با ريا و
از سوی ديگر همسايه میشود با استبداد. درک مدرن از ادب يعنی حفظ نوعی فاصله
برای عدم تجاوز به حريم ديگری.
در مترو يا اتوبوس، به ساعاتی از روز که ازدحام هست، اگر
کسی صاف بيايد بنشيند روی صندلی خالی کنار شما، نه ناراحت میشويد، نه تعجب
میکنيد، نه حتا توجه. اما در همين مترو يا اتوبوس، اگر شما تنها مسافر آن باشيد،
و کسی آنهمه صندلی خالی را ول کند و صاف بيايد بنشيند کنار شما احساس میکنيد به
شما تجاوز شده. انگار هرکس در اطراف جسمش يک حوزهی مغناطيسی دارد با خاصيت کشايندی. در
جاهای خلوت، اين حوزه گسترده میشود و در جاهای شلوغ به همان قد و قوارهی تن
آدمی درمیآيد.( اين را من هنگام کار با هنرپيشههايم دريافتم؛ زمانی که همهی
دغدغهام کشف قوانين حرکت بر صحنه بود، و پيدا کردن رمز و راز ارتباط هنرپيشگان
با هم. میخواستم بفهمم چرا يک شب همه چيز طوری پيش میرود که آدم را ميخکوب
میکند، و يک شب همه چيز از هم گسيخته و بیمعنیست).
دفعهی بعد که به مطب
دکتر میرويد دقت کنيد ببينيد وقتی وارد سالن انتظار میشويد کجا را برای نشستن
انتخاب میکنيد. ادب يعنی تنظيم مدام فاصله با ديگران؛ البته به نيت عدم تجاوز به
حريم آنها.
اين قسمت كه من فقط رنگش را تغيير دادهام موضوع اصلي اين
متن است. و بعد از آن نتيجه گيري ميآيد كه اين جملههاي توست:
با شاهرخ مسکوب، می توان به راحتی شوخی کرد، بی پرواترين
لطيفهها را گفت و شنيد، و مطمئن بود حريمهای شخصی مخدوش نمیشود. در اين معناست
که من ادب را در ربط میبينم با آزادگی. مسکوب کتاب درخشان «روزها
در راه» را در پاريس منتشر میکند؛ يعنی جايی که هيچ نظارتی در کار نيست. با اين
حال، يک چهارم کتاب را، هنگام آماده کردنش برای چاپ، حذف می کند! و در پيشگفتار
کتابش، برای اين خود سانسوری دو دليل میآورد. (دليل اول ربطی به بحث ما ندارد.
پس تنها به ذکر دليل دوم اکتفا میکنم): «دوم، از ترس آزردن کسانی که دوست ندارم
بيازارمشان، و يا به سبب ابراز نظر دربارهی کسانی که ديگر نيستند و يا اگر هستند
امکان جواب دادن ندارند.»
اين دو خط بالا كه همين رنگي است، بر اساس ساخت همين
نوشتة كوتاه جايش توي همان مقدمة نوشته است. و اين جور سهلانگاريها خاصة
وبلاگنويسهاست نه نويسندهاي كه از
لبهها و مرزها حرف ميزند.
(اين جمله هم توهين به
وبلاگنويسها نيست. توضيح دهندة شيوة نوشتن وبلاگ است كه نيازمند دقتي كه خاص يك
نويسنده است، نيست. و هيچ وبلاگنويسي نديدهام تا امروز كه خواسته باشد با ظرافت
يك نويسنده از
لبهها و مرزها حرف بزند.)
پس در كل اين نوشته اين كار را ميكند:
1- توصيف خصوصيات شاهرخ مسكوب از نگاه نويسنده. (درست بودن
يا نبودنش به من ربطي ندارد البته. اگر چه تصور ميكنم درست باشد.)
2- تعريف كلمة ادب و تجاوز كه هر دو نا درست است. البته من
دارم با رضا قاسمي حرف ميزنم. يعني با نويسندهاي كه بارها از آثار خودش و ترجمة
آنها و ارتباطش با مترجم و انتشارات و غيره حرف زده است و من دست كم سهتا از
نمايشنامههاش را در ايران ديدهام و چندتاي ديگر را خواندهام، و دوتا رمانش را
هم خواندهام و مقالات و شعرهايش را هم خواندهام.
معناهاي مختلف كلمة ادب در
فرهنگ شش جلدي معين
اين است:
1- فرهنگ، دانش
2- هنر
3- حُسن معاشرت، حُسن محضر
آزرم، حرمت، پاس
5- تأديب، تنبيه
6- دانشي است كه قُدما آن را شامل علوم زير دانستهاند:
لعت، صرف، نحو، معاني، بديع،عروض، قافيه، قوانين خط،قوانين قرائت. بمعني اشتقاق،
قرضالشعر، انشاء و تاريخ را هم افزودهاند. امروزه دانش مذكور را ادبيات گويند.
ج. ادب «آداب» است. ادب اكتسابي. ادب درس. ادب درس. ادب اكتسابي. آن چه به درس و
حفظ و نظر كسب گردد. ادب نفس. ادب طبعي، اخلاق پسنديده، صفات نيك. ترك ادب. آزرم
و پاس را ناچيز انگاشتن، شيوه و راه و رسم معاشرت را به جا نياوردن و زير پا
گذاشتن.
اگر رضا قاسمي دارد تعريف جديدي از ادب ميدهد، پس بايد
نوشته باشد ادب به نظر من اين است. نه اين كه بنويسد:
ادب هم در تعريف سنتیاش از يک سو پهلو میزند با ريا و
از سوی ديگر همسايه میشود با استبداد.
تعريف او از تجاوز هم درست
نيست، آن هم درنوشتهاي كه اسم آن اين همه ظريف و حساس است. كجاي دنيا نشستن در
كنار كسي توي اتوبوس يا مترو تجاوز به حريم اوست؟ اتوبوس يا مترو يك
وسيلة نقلية عمومي است و هر كس به هر دليلي حق
دارد هر كجا دلش خواست بنشيند. شايد طرف از نشستن در كنار احساس ميكند به جهان
پيوند ميخورد. شايد از تنها نشستن در اين اتوبوس يا مترو خالي ميترسد. شايد
احساس ميكند بدون ديگري زندگي تهي است. شايد هم صحبت ميخواهد. و هزارتا شايد
ديگر ميشود به اين شايدها اضافه كرد. كي گفته است در يك وسيلة نقلية عمومي نشستن
در كنار كسي بيحرمتي و تجاوز است؟ بعد كدام آدم سالمي
وقتي توي اتوبوس نشسته و كسي ميآيد كنارش مينشيند، برميگردد ببيند تمام
صندليها پُر است يا خالي؟
وقتي اساس كار تو كه اين تعاريف و اين مثالهاست بيربط
باشد، چطور ميشود اين نوشته را ظريف و لبة مرزها
گرفت يا خواندش؟
مثال نشستن در مطب دكتر هم
از همين دست است. چه ربطي دارد؟ مطب دكتر هم يك مكان
عمومي است و هر كس هر جا كه دلش خواست ميتواند بنشيند. كجاي اين كار
تجاوز به حقوق ديگري است؟
بعد، ميرسيم به اين خصلت خوب شاهرخ مسكوب:
با شاهرخ مسکوب، می توان به راحتی شوخی کرد، بی پرواترين
لطيفهها را گفت و شنيد، و مطمئن بود حريمهای شخصی مخدوش نمیشود. در اين معناست
که من ادب را در ربط میبينم با آزادگی.
كه تعريف تو از ادب است و من خواننده ميتوانم در مورد اين
تعريف با تو موافق باشم يا مخالف فرقي نميكند.
اين حق تو و هر كسي است كه هر چيزي را به هر صورتي كه ميتواند براي خودش تعريف
كند.
اما نتيجه گيري تو چيست؟ شاهرخ
مسكوب كتابي نوشته است و بعد هم به هر دليلي كه به خودش مربوط ميشود دلش
ميخواهد هزار صفحهاش را بريزد دور. اين چه ربطي به
سانسور دارد؟
اين انتخاب نويسندهاي است كه مطلبي را نوشته است و بعد هم
به هر دليلي كه هست يك فصل يا هزار فصلش را حذف ميكند.
كجاي دنيا به اين ميگويند سانسور يا خودسانسوري؟
حتي اگر شاهرخ مسكوب كه يكي از استادهاي من بوده و هست، اسم اين انتخاب را
خودسانسوري بگذارد به نظر من دارد كاملاً اشتباه
ميكند.
1- خودسانسوري تا جايي كه به ادبيات مربوط ميشود و
كتاب، فقط در مقابل حكومتها قرار دارد. يعني وقتي آدم با ارشاد اسلامي طرف است
يا با چيزي شبيه آن ناچار ميشود خودسانسوري
كند. خودسانسوري از ترس سانسور شدن است در صورتي
كه كاري كه شاهرخ مسكوب ميكند انتخاب يك نويسنده است كه آزادانه هر چه را كه دلش
ميخواهد، به هر دليلي كه به خودش مربوط ميشود از كتابش حذف ميكند.
يا آقاي قاسمي حالش خوب نيست يا نميفهمد چي مينويسد يا
دارد تزوير ميكند. تشخيص اين كه كدام يكي از اينها درست است كار من يكي نيست
البته. اين را فقط خودش ميتواند تشخيص دهد. يعني با نگاه كردن توي آينه شايد
بتواند تشخيص دهد. شايد هم كار به
جايي رسيده باشد كه نتواند. اين هم به خودش مربوط ميشود.
اما آن چه به من خواننده مربوط ميشود اين است كه هيچ
نويسنداي نميتواند با تكيه كردن به پُشتوانة بزرگاني چون شاهرخ مسكوب، ميلان
كوندرا، ميشل فوكو و ادوارد سعيد و غيره و غيره آن چه را كه ميگويد براي من
توجيه كند.
اشاره
اي هم ميكنم به همين مطلب رضا قاسمي
كه شمارة سومش را همين الان خواندم و اين نكته را هم اضافه ميكنم و تمام:
1- در هيچ جايي از جهان آدم عاقل و بالغ را با كودك مقايسه
نميكنند.
2- در هيچ جاي جهان توضيح ندادن چيزي را كه ذهن كودك
نميتواند درك كند سانسور يا خودسانسوري معنا نميكنند.
3- دست كم در اروپا و آمريكا كودك معني ندارد مگر اين كه سن
و سال را ذكر كنيم و مشخص كنيم به كدام كودك و در چه سن و سالي ميگوييم از زير
درخت آلوچه در آمده.
3- دست كم در دانمارك بچههاي پنج شش ساله را ميبرند به
نمايشگاهها و مجسمههايي را نشانش ميدهند كه درون رحم مادر را نشان ميدهد كه
جنين در آن به خود پيچ خورده است.
4- گمان نكنم فرانسه و نقاط ديگر اروپا هم دست كم در اين
مورد عقبماندهتر از دانمارك باشند.
5- در هيچ جاي جهان حذف بخشي از كتاب من كه آزادانه و توسط
خود من انجام بگيرد اسم سانسور يا خودسانسوري نميدهند.
در هيچ جاي جهان هم به اين عمل هنرمندانة رودن (شكستن دست
زيباي مجسمة بالزاك) خودسانسوري نميگويند و شايد بشود گفت آموزش دادن غير مستقيم
يك هنرمند به ديگري.
و ديگر اين كه ناتوانيها يا بيدانشي من يا نويسندةاي ديگر
را نه رودن نجات ميدهد نه
دست زيباي شكستة بالزاك كه پدرها و
پدربزرگهاي من هستند. و اين جمله هم از همان دورانهاي همينها مانده است
گويا:
گيرم پدر تو بود فاضل...