راجع به اسم مستعار

براي سيزيف كه چند دقيقه‌اي از مرگ فاصله بگيرد يا به مرگي اين گونه فكركند.

 

اسم: اكبر


اسم خودماني يا خانوادگي: امير


اسم مستعار: هنوز ندارم


از اسم مستعار بدم مي‌آيد. اسم مستعار جزيي از يك سيستم است. سيستمي كه من قبولش ندارم. سيستمي كه از آن متنفرم. سيستمي كه بنيادش بر سركوب است. در اين سيستم است كه من ناچار مي‌شوم اسم مستعار انتخاب كنم.

من در دانماركم. در ايران وقتي كه ديدم بايد اسم مستعار انتخاب كرد، گفتم گُه بگيرند اين خاك را و آمدم.

وقتي نتواني حرف يوميه‌ات را بزني اسم مستعار انتخاب مي‌كني.

اسم مستعار هم مثل هر چيز ديگري كاركردهاي مختلف دارد.

هوشنگ گلشيري يكي از افشاكننده‌ترين داستان‌هاي جمهوري اسلامي را با اسم منوچهر ايراني در خارج چاپ كرد. (برما چه رفته است باربد)

پرويز اوصياء يكي از بهترني گزارش‌هاي زندان جمهوري اسلامي را به نام مستعار نوشته است. اسم كتاب هست زندان توحيدي :الف پايا. و يكي از دردناك‌ترين صحنه‌هاي شلاق‌زني در جمهوري اسلامي را هم براي اولين بار او نوشته است، روحش شاد

نسيم خاكسار وقتي كه تازه وارد هلند شده بود و هنوز مي‌ترسيد كه بدانند وجود دارد و اين جاست با اسم مستعار مي‌نوشت.

اسم مستعار حربة بي‌پناهان جهان است.

وقتي كه مي‌خواهي صداي خودت يا صداي حق را به گوش ديگران برساني و ناتواني،  تنها و بي‌پناه و ضربه پذيري اين كار را مي‌كني.

رومن گاري يكي از زيباترين رمان‌هايش را با اسم مستعار نوشته است: زندگي در پيش رو، با ترجمة خيلي خوب خانم ليلي گلستان. (داستان وصف زندگي يك مشت بچه جنده‌ی ناز است. گفتم یکی چون ترجمه شده‌اش را به فارسی تا آن جا که من می‌دانم همین یکی است.)


خاموشي دريا و اسلحة پنهاني كه دوتا از مهم‌ترين رمان‌هاي ادبيات مقاومت فرانسه كه دوتا از بهترين رمان‌هاي تاريخ ادبيات فرانسه هم هست، با نام مستعار « وركور» نوشته شده است. (كتاب‌هاش را ندارم و يادم نيست ترجمة كيست اما ترجمة خيلي خوبي داشت هر دوتاش.)

اسم مستعار براي من برابر است با اسم شريف‌ترين انسان‌ها وقتي كه به اين‌ها فكر مي‌كنم. اسم مستعار براي من برابر است با معصوميت وبلاگ « دخترك شيطان». اما من در سال 1361 داستاني نوشتم عليه همين اسم مستعار، و بعد هم در داستان‌هاي ديگر هر جا كه با آن رو‌به‌رو بوده‌ام آن را نفي كرده‌ام. من وقتي اساس انتخاب اسم مستعار را نفي مي‌كنم يعني آن سيستمي را كه موجب انتخاب اسم مستعار مي‌شود نفي مي‌كنم. به همين سادگي كه اين جاست، جمهوري اسلامي و فاشيسم. اين‌ها ريشه‌ی به وجود آمدن اسم مستعارند. اين‌ها كه اگر صدايت را بشنوند در جا كلامت را در گلوت مي‌شكنند. اين‌ها جهان را پيچيده مي‌كنند، زيبايي را بي‌رنگ مي‌كنند، من و تو را با هم بيگانه مي‌كنند، نه من مي‌دانم تو كيستي نه تو مرا مي‌شناسي. هر دو يك نام مي‌شويم، تركيب شده از چند حرف كه وجود خارجي ندارد. وقتي من به جاي اكبر بشوم تقي، هر كاري از من سر بزند از تقي سرزده كه وجود خارجي ندارد.

1-                                         من ديگر اكبر نيستم.

2-                                         من تقي هستم.

3-                                         تقي وجود ندارد.

4-                                         اكبر هم وجود ندارد.

حاصل اگر مبارزه باشد اين مي‌شود: بياييد تخمم را بخوريد جاكش‌ها! اما روي ديگر سكّه هم هست: من دوپاره مي‌شوم. اكبر دوپاره مي‌شود. توي اين كوچه اكبر است توي كوچه‌ی بعد تقي است و اگر توي كوچه‌ی سوم جمال باشد، شكست‌ناپذيرتر مي‌شود. پس توي كوچه‌ی چهارم مي‌شوم نقي و توي كوچه‌ی پنجم حسن، حسين، محمد و هر كس ديگر. و هر چه استعدادم در به كار بردن اين اسم‌ها بيش‌تر باشد و هر چه تواناييم در به ياد سپردن اين اسم‌ها بيش‌تر باشد شكست‌ناپذيرترم.
اما هم‌زمان پاره پاره‌ترين موجود روي خاك
این منم.

گم مي‌شوم ميان اين چهره‌ها که من هستم.

بي‌رنگ مي‌شود چهره‌ام؛ بي‌رنگ مي‌شود چهره‌اي كه هر دم چهره‌ی يك فرد ديگري است. وقتي كه اين همه آدم در من زندگي كنند، جهان پيچيده مي‌شود. من ديگر اكبر نيستم. من محمدم و تقي، من حسن، جمال، نقي. و جهان به من محدود نمي‌شود. من كه آغاز هستي خود هستم و تكه پاره‌ام، جهان را تكه‌پاره مي‌بينم. هر كس تقي و نقي و جمال ابراهيم و اسحاق مي‌شود. من در كنار هيچ كس من نيستم و هيچ كس در كنار من خودش نيست. من تخم بي‌اعتمادي در خود نشانده‌ام. من جهان را پيچيده، تو در تو، لايه‌لايه كرده‌ام، با حضوري كه هر لحظه ديگري است.

اساس بودن من بر دروغ و دبنگ من بسته است. وقتي كه من خودم را از خودم تشخيص ندهم هيچ كس را از هيچ كس تشخيص نخواهم داد. من ضربه زننده‌ترين مي‌شوم به سيستمي كه در آن هستم و هم زمان، اساس آن سيستم را رواج مي‌دهم كه بر دروغ و دبنگ است.

پس من اسم مستعار انتخاب نمی‌کنم؛ اكبر مي‌مانم، براي هميشه، كه بدانم وجود دارم من. وقتي هم فاتحه‌ام خوانده شد به هر شكلي، پس تمام شده‌ام و نيستم ديگر.

اما عجب دلم تنگ مي‌شود براي او كه ناچار مي‌شود دخترك شيطان ناز من!

عجب دلتنگم براي پاكيزگان روزگار كه نفس بودن‌شان بر دروغ مي‌ماند!

من در دانمارك زندگي مي‌كنم.

دانمارك جزيي از اسكانديناوي است.

من نياز ندارم محمد و تقي و نقي باشم.

اگر در آلمان هم بودم همين بود.

اگر در فرانسه، سوئيس، هلند، و آمريكا هم بودم همين بود.