دايره‌ي زيباي كودكي

براي نسيم خاكسار

 دو سه روز است كه يكي از اين اتاقك‌هاي بادي گذاشته‌ايم توي سالن. (نمي‌دانم اسمش به فارسي چيست. به دانماركي مي‌گويند هاپِ پود؛ اتاقكي است پُر از باد، با موتوري كه مدام باد مي‌دمد در آن و بچه‌هاش روش ورجه وورجه مي‌كنند.)

حّد اكثر شش‌نفر مي‌توانند روش باشند، يعني من ناچارم بچه‌ها را به صف كنم و نوبتي هر پنج، شش‌تا را پنج دقيقه بفرستم روي اتاقك. بعضي‌ها، دو، سه‌تايي مي‌خواهند با هم باشند، بنابراين وقتي نوبت‌شان مي‌شود دو، سه‌تايي مي‌روند بالا. بعد از پنج دقيقه بايد داد بزنم وقت تموم شد، و آن‌ها كه بالا هستند بيايند پايين و گروه بعدي كه به انتظار نوبت ايستاده‌اند بپرند بالا. حالا مرد مي‌خواهد آن‌ها را كه بالا هستند بياورد پايين. بعضي‌ها مي‌آيند. دو، سه بار كه مي‌گويم بيا پايين مي‌آيند. اما گاهی يكي دونفر هستند كه از ديوار اتاقك بالا مي‌روند و همان بالا روی دیواره‌اش مي‌مانند. حالا هي بايد بگويم بيا پايين! بعد، يك دفعه مي‌بيني پسره كَر شده، صدات را اصلاً نمي‌شنود. هي مي‌گویم بيا پايين! مي‌گوید چي؟ چي مي‌گي؟ مي‌گم بيا پايين! مي‌گه نمي‌شنوم! خلاصه تا بيايد بشنود و بيايد پايين سه، چهار دقيقه‌ای گذشته است.

حالا سالن را در نظر بگيريد. (آخرش نفهميدم اين سالن چند متر است) فعلاً بگيريم هفت در پانزده متر. اتاقك بادي سه در سه است. ديوارهاش هم نيم متري مي‌شود، پس بايد گفت سه و نيم در سه و نيم.  موتورش ته سالن است كه وصل است به لوله‌اي پلاستيكي كه باد موتور از آن جا داخل مي‌شود. اين طرف دخترها يك چرخه سوار مي‌شوند. از آن طرف هي يكي مي‌آيد كه اكبر، توپ واليبال بده! اكبر، توپ بسكتبال بده! و صداي موسيقي هم بلند است، و آن‌ها كه منتظر نوبت كنار اتاقك ايستاده‌اند، هي مي‌پرسند چه قدر مونده؟ بعد ازسي ثانيه دوباره يكي، يك چرخه مي‌خواهد، يكي توپ را پس مي‌آورد (كه هي بايد در كمد باز كنی و ببندي، گروي توپ بگيري و گروي پس بدهي) و باز اكبر، چند دقيقه مونده؟ و باز اكبر آهنگ اوٌلي‌رو بذار!

و صداي موسيقي، گاهي رپ، گاهي غير رپ، كه من نمي‌دانم چيست، توي سالن پيچده؛

- چند دقيقه مونده؟

- چهار دقيقه.

- چند دقيقه مونده؟

- سه دقيقه.

- اكبر، اين رفته اون بالا!

- اكبر، اين اذيت مي‌كنه!

- اكبر، زين دوچرخه‌م كج شده!

- اين با توپ زدش تو تخمم!

ـ اكبر، اين داره هاپِ پودو مي‌كُنه!

ـ خودش داره مي‌كُنه، ببين!

- تو اين جوري، اين جوري مي‌كني!

و دوتا دختر روي دو ديوار دو طرف اتاقك عمل كردن را انجام مي‌دهند.

اين يكي مي‌گويد نگاش كن! داره مي‌كُنه!

و آن يكي هم عین بازیگران فیلم‌های سکسی، خودش را روی کیری که نیست تکان تکان می‌دهد و دهانش را باز و بسته می‌کند.

- نگا! نگا!

 و تازه آن يكي پسره كه دو دقيقه پيش بايد مي‌آمد پايين، هنوز روي ديوار اتاقك بادي ورجه وورجه مي‌كند، وقتي هم سرش داد مي‌زنم و بالاخره مي‌پرد پايين، مي‌بينم باد اتاقك دارد  كم مي‌شود، مي‌دوم پشت اتاقك مي‌بينم پدرسوخته نشسته روي لوله‌ي پلاستيكي و جلو باد موتور را سد كرده است و با ديدن من صداي تارزان در مي‌آورد و فرار مي‌كند؛ و دور اتاقك چرخ مي‌زند و آوازي مي‌خواند كه ترجمه‌اش به فارسي اين همه لوس مي‌شود: نمي‌توني منو بگيري! نمي‌توني منو بگيري. همه‌ي اين‌ها يعني شادي‌ی اين بچه‌هاي توي اين سالن؛ و همه‌ي اين‌ها يعني بازي‌ي زيباي دوران كودكي.

هيچ كدام از هم‌كارهاي كلوپ حوصله‌ي اين سالن را ندارند. حتي مادرهاي بچه‌ها كه مي‌آيند دنبال بچه‌ها‌شان، توي همان يكي، دو دقيقه‌اي كه توي سالن هستند، از اين همه هاي و هوي و صداي موسيقي كلافه مي‌شوند. اما من كيف مي‌كنم. گاهي هم با صداي موسيقي‌اي كه اصلاً نمي‌فهمم چيست و چي مي‌گويد ِقر مي‌دهم.

روز اول از اين همه روي ديوار پريدن و روي لوله نشستن و جلو باد را گرفتن عصباني مي‌شدم. بعد ديدم اين‌ها واقعاً جزو همين بازي است. ديدم وقتي پنج دقيقه‌ات تمام شده، آن چهارتا ورجه وورجه‌ي اضافي‌ی آخر بيش‌تر مي‌چسبد. بعد اين حرف گوش ندادن‌هاي اين جوري (البته تا همين حد) و با آن حالت كودكانه‌ي شاداب و شيطان بچه‌ها كه همراه موسيقي برايت ادا هم درمي‌آورند، لذت‌بخش‌ترين قسمت اين بازي است. بعد، من هم وارد بازي شدم. مثلاً يك دفعه مي‌پرم روي اتاقك و اداي كاراته‌بازها را درمي‌آورد: هايا! مايا!

بچه‌هه از آن طرف ديوار مي‌پرد پايين! بعد، براي اين كه نتواند دوباره برود بالا بايد همين جوري به بازي ادامه بدهي؛ دور اتاقك دنبالش كني. يك دفعه مي‌بيني شدند دوتا، سه‌تا، چهارتا، و حالا اين پريدن‌ها روي ديوار ديگر براي رفتن روي اتاقك نيست، لذت بازي گرگم به هواي آميخته به اداي كاراته‌بازهاست؛ هایا! مایا!

با اين همه گاهي پيش مي‌آيد كه مجبور شوي پس كله‌ي يكي‌شان را بگيري و بگويي بيرون! برو بيرون بينم! ديگه حق نداري بيايي اين‌جا!

يك پسر سياه ِ ناز هست كه هيچ كس هيچ جوري حريفش نمي‌شود. اين اصطلاحات عادي بودن و غير عادي بودن، معمولي بودن و غير معمولي بودن (كه گاهي هم‌كارهاي من به كار مي‌برند) عجب ابلهانه است. اين سياهه بچه‌ي زبلي است. اگر باهوش‌تر از بقيه نباشد، دست كم يكي از باهوش‌ترين‌هاست، اما هيچ جوري نمي‌شود حريفش شد. گاهي هم فحش مي‌دهد.  كلمات كوني، و فاك يو، مادر فاکینک، مثل نقل و نبات از دهانش بيرون مي‌ريزد. (البته در مقابل بچه‌هاي هم‌سن خودش) گاهي كه بالاخره از كوره در مي‌روم، از سالن بيرونش مي‌كنم، اما چند دقيقه بعد، كه وارد مي‌شود، نگاه من طوری است که انگار يادم رفته كه او را بيرون كرده‌ام، و دوباره همان بازي از نو تكرار مي‌شود. يك شب وقتي مي‌خواستم موتور را خاموش كنم، (كه باد اتاقك خالي شود تا فردا) گفت همين جوري كه ما روش نشستيم خاموش كن!

اين هم خودش براي اين‌ها همان قدر تجربه است كه هر كار ديگري. وقتي كه روي ديواره نشسته‌اي و آرام فضاي زيرت خالي مي‌شود و فرو مي‌روي در اعماق اين ديوار‌ه‌ي پُر باد ِ خالی شونده از باد، يا در اعماق شادي‌هايت يا هر چي، لايد لذتي را كشف مي‌كني جدا از لذت‌هاي لحظه‌هاي ديگرت. من گمانم هيچ كدام از اين‌ها را نبايد از بچه‌ها گرفت.

اما بعد ديگر كار خيلي سخت شد. باد اتاقك خوابيده بود، و چندتا از بچه‌ها خودشان را لاي گوشه موشه‌هاي اتاقك مچاله شده قايم كرده بودند. اين را مي‌كشيدم بيرون آن يكي مي‌دويد مي‌رفت لاي آن بالَش و خودش را پنهان مي‌كرد. بالاخره همه آمدند بيرون الاّ آن سياه شيطان‌تر. وقتي كه مثلاً خيلي عصباني شدم، همه جا زدند، الاً همان سياه شيطان‌تر. هيچي، بالاخره وقتي او را هم كشيدم بيرون و داشتيم مي‌رفتيم بيرون كه در را ببندم، دويد از قفسه رفت بالا ودوشاخه‌ي موتور اتاقك را دوباره فرو كرد توي پريز برق، و فرار كرد، حالا تا من بيايم پريز را بكشم بيرون، همه بچه‌ها دويدند روي اتاقك كه داشت باد مي‌شد. ديگر واقعاً عصباني شده بودم. مي‌رفتم اين‌ها را از روي اتاقك بيرون كنم، سياهه مي‌دويد، دوشاخه را فرو مي‌كرد توي پريز، مي‌رفتم دوشاخه را بكشم بيرون، بقيه مي‌پريدند روي اتاقك.

آخرش ناچار شدم پس كله‌ی سیاهه را بگيرم و از سالن بيندازمش بيرون. گمانم يك چيزي توي مايه‌ي گُه يا سنده هم به‌ش گفتم.

چيزهايي هست كه دست من و تو نيست.

ساعت شش سالن بايد بسته شود.

سالن جزئي از كلوپ است.

كارمندهاي كلوپ يك ساعت استراحت دارند.

كارمندها هيچ‌كدام بچه نيستند.

همه كارمندند و بچه هم دارند.

تو هم كه بپذيري به كودكيت ادامه دهي ديگران بزرگ شده‌اند.

اين‌ها ديگر دست تو نيست.

اين‌ها بدون اين كه به تو حمله‌ور شوند، در تن هوا هستند، و به تو حمله مي‌كنند.

بالاخره بايد سالن را ببندي.

بالاخره ناچار مي‌شوي وارد دنياي بزرگ‌ترها شوي.

بالاخره بايد داد بزني كه بازي تمام شد!

آن وقت شكاف مي‌افتد ميان تو و بچه‌گي، با آن چهره‌ي قشنگ آفريقايي، دانماركي، ترك و كُرد، سياه و سفيد و سرخ و سفيدش.

آن وقت مي‌بيني خودت با دست‌هاي خودت يقه‌ي بچه‌گي را گرفته‌اي.

آن وقت مي‌بيني كه بچه‌گي را با دست‌هاي خودت از سالن پرت مي‌كني بيرون.

آن وقت بچه‌گي آزرده و خشمگين و بغض كرده داد مي‌زند كوله پُشتي‌مو بده! كوله پُشتي‌م تو سالن مونده!

آن وقت بچه‌گي كوله پُشتي به دست از تو دور مي‌شود.

آن وقت مي‌بيني بغض از دست دادن بچه‌گي در گلويت نشسته است.

 3

امّا چه غم؟ دو شنبه دوباره تكرار مي‌كنم، تمام اين لحظه‌هاي قشنگ را كه بچه‌گي است. بچه‌ها از هم كينه به دل نمي‌گيرند آن چنان.