درد دل با فروغ پاييزي

 به سرت، گر همه آفاق به هم جمع شوند

نتوان برد هواي تو برون از سر ما

اين را خواهر زاده‌ام در نامه‌اي پس از بيست سالي براي من نوشته است و من براي تو مي‌نويسم. شايد مال سعدي باشد. نمي‌دانم.

ديروز را كم و بيش ميان كلمات تو چرخ و چرخ زدم. همان قدر تو را نمي‌شناختم كه تو مرا. حالا با چرخيدن ميان تك تك كلماتي كه نوشته‌اي مي‌شناسمت. اين‌ها كه نوشته‌اي اگر چه تمامي‌ی تو نيست اما رنگ و بوي بخشي از وجود تو را به من منتقل كردند و مي‌كنند. من اگر اين‌ها را خوانده بودم آن چند سطر را به آن شكل نمي‌نوشتم كه تو را دلتنگ و شبت را خراب كند. هق هق آن شب تو هنوز توي خانه‌ی من است. هق هق آن شب تو هيچ وقت از اين خانه‌ی من بيرون نمي‌رود. مي‌ماند از اين به بعد با من تا روزي كه زنده‌ام. تعيين كننده‌ی انتخاب كلمات من‌اند از اين پس صداي هق هق تو. اول نفهميدم. هي جمله‌هاي خودم را خواندم، هي جمله‌هاي تو را خواندم، ولي نفهميدم. براي همين هي پشت هم برات نوشتم. حالا ولي مي‌فهمم اندوه تو را و درد هق هق تو را. حالا كه ميان جمله‌هايت تمام روز را چرخ و چرخ، چرخيدم.

بي‌ريشه‌ايم عزيز! ريشه‌هاي‌مان به هر چند سالي هي قطع مي‌شود. شاخه‌هاي‌مان را هم هي گاه گاه تبري قطع مي‌كند. آن وقت ما مي‌مانيم و تنه‌اي كه تنها بر خاك مانده است و با كوچك‌ترين باد چپّه مي‌شود برخاك.

و باد هست؛ باد مُدام هست؛ و جزو طبيعت است.

و ما درختان بي‌ريشه، بي‌شاخ و برگ، هي راست مي‌شويم روي اين خاك قحبه و هي زور مي‌زنيم يك ذرّه ريشه بسازيم؛ هي زور مي‌زنيم با تمام توان‌مان؛ هي باد مي‌وزد و هي چپّه مي‌شويم.

و هي روز و روزگار از نو.

اين ريشه، اين درخت و باد نوعي از نوشتن است. اين راه گفتگوي من و تو نيست. اين استعاره‌ها شايد قشنگ باشند در جاي خود، اما راه گفتگو اين نيست. تمام ادبيات ما چه مكتوب و چه غير مكتوب كه حرف زدن روزمره ماست پُر از استعاره است. اما نه من درختم نه تو، نه آن كه ويران مي‌كند من و تو را باد ويران كننده‌ است. درخت كدام است؟ ريشه كدام است؟ منم و تو و گذشته ما كه هي مُدام توسط مزوّران زمانه از ما گرفته مي‌شود. آن وقت تو مي‌ماني با مني كه همين امروز ديده‌اي. با مني كه فقط مجموعه‌اي اندام است و بي‌هيچ پيوندي با گذشته‌اش. من شك ندارم كاربرد استعاره زبان آدم معاصر نيست. آدم معاصر همان فروغ است كه در دفتر كارش نشسته است و زبان آدم معاصر همان زباني است كه به سادگي براي من توضيح مي‌دهد كه غذا خوردنش ميان رفت و آمد اين و آن از گلوش پايين نمي‌رود. حرف زدن از درخت و باد و باران ابلهانه است مگر دقيقاً صحبت باد باشد و باران.

براي همين تمام تلاش من اين بوده است كه بي‌پرده و عريان بنويسم. بي‌پرده بودن و عريان بودن هم فقط در اين كنار هم گذاشتن اين كلمات زشت يا قشنگ نيست. اين شيوه‌اي‌ست براي نگاه كردن من به كل اين هستي. من اين جا مي‌توانم صدتا مثال مختلف بزنم براي پرده پوشي، ولي دقيقاً مي‌روم روي همان مثالي كه خود تو نوشته‌اي و تو را آشفته كرده بود. يعني ماجراي همان نامه‌اي كه من توي وبلاگ عمومي گذاشتم و تو هم انگار براي اولين بار طولاني‌ترين قطعه وبلاگت را همان روزها نوشته‌اي.

خودت مي‌داني كه با هر كسي نمي‌شود حرف زد. من دارم با تو حرف مي‌زنم. با تو كه ساعت پنج صبح از خواب بيدار شده‌اي و در اين مورد نوشته‌اي و نيم ساعتي بعد از تگرگ و زيبايي تهران نوشته‌اي و سه ربع بعد از آدم‌هايي كه دوست‌شان داري نوشته‌اي و از نفرتي كه به جاكش كبير داري، و ساعتي بعد از دلتنگيت براي قاصدك نوشته‌اي و يازده صبح از شادي ديدار قاصدك.

من با اين آدمي كه تو اي ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها مي‌توانم گفتگو كنم. اين كه من اين‌جا مي‌بينم اگر چه تمام فروغ نيست اما شاهكار طبيعت است. من تو را قبلاً هم ديده‌ام فروغ. من گوشه‌اي از روايت زندگي تو را شش سالي پيش ثبت كرده‌ام خانم. اين كه من ثبت كرده‌ام فقط گوشه‌اي از روايت اعظم نيست، گوشه‌اي از گذشتة توست كه شنيدن و خواندنش را از تو دريغ كرده‌اند. صداي من كه انعكاس صداي گذشته توست اصلاً به گوش تو نرسيده است. اين ربطي به باد ندارد عزيز. اين حكومت جمهوري اسلامي است كه صداي من و تو را در گلو خفه كرده است. عين شعار مي‌شود وقتي آدم از اين حرف‌ها بنويسد. ادبيات هم لوس مي‌شود وقتي شعار بنويسي. به ادبيات‌چي‌هاي مزوّر هم برمي‌خورد وقتي جمله‌ات نه شعار، كه از خانواده‌ی جمله‌هاي شعاري است. آن قدر هي همه چيز را آشفته كرده‌اند و مي‌كنند كه ديگر خود من هم ناچارم يادآوري كنم كه حتي به كلمات اصلاً اعتماد نيست. وقتي پايه گذاران اساس يك جامعه مزوّران و حقيران زمانه باشند، تك تك ما خواه ناخواه در اين نظام جاي مي‌گيريم، و در اين نظام است كه چرخ و چرخ، مي‌چرخيم. وقتي يك ساختمان، يك نظام اساسش بر دروغ و دبنگ باشد در و پنجره و قرنيزش هم جزئي از دروغ و دبنگ ديده مي‌شود.

خوش باش كه فهميده‌اي كه به هيچ كس اعتماد نيست!

خوش باش كه در اين جهان پُر از تزوير هنوز قلبت پُر از مهرباني است!

خوش باش با تمام احساس‌هاي قشنگ كودكيت از ديدن تگرگ و تهراني كه دوستش داري!

خوش باش و هي همين طور كه برمي‌گردي و به هر لحظة خودت و ديگران شك مي كني، مُدام هي برگرد به همان دروغ و دبنگي كه ديده‌اي، و هي به ياد بياور كه به هيچ كس اعتماد نيست.

من هر چيزي كه به تو بگويم، از مهرباني و عشق و زيبايی و آزادگي، كه بخشي از وجود خودِ توست در ميان تك تك جمله‌هايي كه نوشته‌اي، اما هرگز نمي‌نويسم كه به كسي اعتماد كن.

اين برزخي است كه در آن چرخ مي‌زنيم و گويا از آن گريز نيست. يا بايد هر كس و هر چيز را شناخت و به شناخت خود اطمينان پيدا كرد يا همين است كه هست و اصلاً از آن گريز نيست.

گفتم كه راه حرف زدن يا بحث كردن براي رسيدن به شناخت استعاره نيست. گوشه و كنايه هم نيست. حرف‌هاي كلّي و سخنان بزرگان رديف كردن هم نيست. يا تكيه كردن بر جمله‌هاي اين و آن. راه شناختن يك گُل مثلاً از هر طرف نگاه كردن است به تمام اجزاء آن گُل كه در مقابل ماست. اما چون معمولاً اين گل بوده است از قديم، و من و تو حالا رسيده‌ايم، يك چيزهاييش از پيش تعيين شده. مثلاً اسمش؛ مثلاً تعريف اين كنگره‌هاي دور برگ‌هاش اگر گُل ما بوته‌اي‌ست شمعداني. شايد جايي نوشته باشند كه برگ‌هاي بوته‌ی شمعداني در هواي سرد عين گونه‌ی جوانان ِ ناز گُل مي اندازد، اما من اين را هيچ جايي نخوانده بودم و خودم به چشم ِ خودم ديدم. ايران كه بودم آپارتماني داشتم توي خيابان فروردين و كوچه‌ی ناهيد. جلو پنجره با چوب يك تكه قرنيزك پنجاه سانت در سي سانت درست كرده بودم. گاهي آن جا يك گلدان شمعداني مي‌گذاشتم. آن جا بود كه متوجه شدم شمعداني در هواس خنگ شب، روي برگ‌هاش گُل مي‌اندازد.

اين را يا بايد به پُشتوانة تاريخ هستي ثبت شمعداني آموخت يا از نقل‌هاي سينه به سينه كه چندان به آن اعتماد نيست، يا بايد به شخصه تجربه كرد. من راه ديگري به عقلم نمي‌رسد.