چراغهارا من خاموش میکنم.

یک هفته است کتاب (چراغها را من خاموش میکنم) دستم است. اگرچه تند خواندن را یاد نگرفتهام، اما کتابی را که دوست داشته باشم اصلاً نمی‎‎توانم تند بخوانم. و هی کِشا‎‎ش میدهم که دیرتر تمام شود. هی چای می‎‎خورم؛ هی قهوه می‎‎خورم؛ هی سیگار می‎‎پیچم و هی دود می‎‎کنم. همان قسمت اول را که خواندم، تا ورود همسایهی جدید، گفتم آخرش باید همین طوری تمام شود، آرام و خالی از شور و حال و با همان کسالتی که خاص زندگی است و با همان سئوال همیشگی که چراغها را تو خاموش میکنی یا من؟ هنوز تمامش نکردهام، اما هنوز فکر می‎‎کنم باید همین جوری تمام شود. از هجوم ملخها گذشتهام تازه. در طول خواندن کتاب هی یاد آن یک جملهی محمد رضا صفدری افتادم که گفته بود "چند صفحهاش را خواندم و ولش کردم" و هی گفتم تو هم که مزخرف گفتهای داداش!

سالهاست که هر بار با خودم گفتهام به حرف هیچ کس (نویسنده یا منتقد) اعتماد نیست، و گاهی حرف‎‎‎‎ها بی‎‎‎‎دلیل و بی‎‎‎‎منطق است و روی هوا. با این همه گاهی به هر دلیل که هست یادم میرود. در این مورد خاص شاید برای این که اولین بار بود که از این جور حرفها از صفدری میشنیدم. اما باید یادم باشد و یادم نرود، و هر روز هی یادم باشد که مزخرف گفتن یکی از گفتنهای آدمی است و مهم نیست این آدم کیست و هر آدمی در موقعیتی خاص که لابد به حال و روز خودش مربوط میشود، انگار ناگزیر از گفتن یک چندتایی مزخرف است.

من که سالهاست رمانی به این زیبایی از نویسندگان ایرانیی درون ایران نخواندهام. این هم از آن جملههای مزخرف خودِ من. ماه پیش، از خواندن "انگار گفته بودی لیلی" همین احساس به من دست داده بود که پس از سال‎‎ها دارم رمانی قشنگ می‎‎خوانم - با آن تلخی‎‎ی به نهایت که هنوز با من هست.

اگر به من بگویند دوتا رمان ایرانی از نویسندگان ایرانیی درون ایرانِ این ده سال اخیر انتخاب کن، اسم همین دوتا را میآورم. در این سالها داستان یا رمان ایرانیای که بتواند این احساس را در من زنده کند، انگشتشمار بوده است. وقتی برمی‎‎گردم می‌بینم "حنای سوخته" یادم مانده است از شهلا پروین روح، و چندتا داستان کوتاه از ابوتراب خسروی، و دو سه‎‎تایی از آصف سلطان‎‎زاده، یکی دوتا از کورش اسدی. یعنی کارهای به درد خور ِ چاپ ایران آن قدر کم بوده که من زورم میآید داستان یا رمان فارسی بخرم. نمونه‎‎ی خیلی بدی که پس از چهل صفحه انداختمش کنار "خانه‎‎ی امن" از ابراهیم نبوی بود. گویا هر چیزی می‎‎نویسند مگر داستان یا رمان. گویا ادبیات فارسی بین ادای سیاسی درآوردن و ادای تکنیکی در آوردن و ادای پٍست مدرن بودن درآوردن کله‎‎معلق می‎‎زند بفهمی نفهمی، کمی، همین جوری، محض حال کردنِ نویسنده‌اش و ما. نمونهی مشخص این ادا اطوار زبانی رمان "دل دلدادگی" است که تمام لذت خواندن را از من یکی میگیرد و با در نظر گرفتن تمام تلاش نویسنده، بالاخره یک جلدش را تمام کردم و گفتم بای بای تا بعد ببینم چه پیش میآید.

راستی نکند من هم دارم مزخرف میگویم. به هر حال هر کسی ممکن است مزخرف بگوید، چه آن‎‎‎‎ها که به‎‎‎‎به و چه‎‎‎‎چه می‎‎‎‎کنند و چه آن‎‎‎‎ها که نفی می‎‎‎‎کنند. و من جملههای هر کسی را الان سالهاست که فقط ترکیبی از کلمات میبینم نه بیشتر از آن.

2

بالاخره رمان چراغها را من خاموش ميکنم را تمام کردم. برخلاف پيشبيني من، با تکيه بر کسالت و تکرار زندگي تمام نشد. چند جملهاي از اين دست:

تو که اين قدر سنگ سياست به سينه ميزدي و ميزني بيخود ازدواج کردي. بيخود بچه دار شدي. اگر ميريختند اينجا تکليف من و بچهها چي ميشد؟ غير از خودت به فکر هيچکس نيستي

يا حتي کمرنگتر از اين داشت نگرانم ميکرد که نکند اين داستان هم بيفتد توي همان دام هميشگيي خط کشي بين سياسي و غير سياسي. چند جملهاي از اين دست که اين احساس را به من منتقل ميکرد که انگار آدمي مثل اميل با چهارتا کتاب ادبي خواندن قرار است باارزشتر، جذابتر، پاکيزهتر از آرتوش جلوه کند، جوري که انگار توي حيطهي ادبيات يا علاقهمندان به ادبيات جاکش پيدا نميشود. (طرز فکري که دست کم در اين بيست و چند ساله، حاصل شکست انقلاب است و سلطهي استبداد مذهبي، و عکسالعملِ انگار ناگزيرِ ايراني جماعت است در مقابل وحشت زندان و شکنجه جمهوري اسلامي که تحمل کردنش غول ميطلبد، نه انساني با پوست و استخوان، که به ضرب شلاق ميتوان درهماش شکست؛ آن گونه که تا امروز کردهاند؛ عکس العملي که حاصل در هم شکسته شدن نسلي است که بي هيچ پُشت و پناه (اروپايي و غير اروپايي) و فرياد رسي، زير ضربههاي شلاق و مشت و لگد در هم شکسته شد؛ نه حاصل درک و فهم و روشنفکر کردن خيلي از مثلاٌ روشنفکرهاي آن مرز پُر از نميدانم چي. عکس العملي که گاهي ميرود تا حتي در مقابل چهرههاي شريفِ نسل قبل يا نسلهاي قبل علامت سئوال بگذارد، و چنان آسمان ريسمان ميکند که در آن مرز سالها همه چيزش مخدوش محق هم جلوه ميکند گاهي.)

اما زويا پير زاد، آدمهايي را انتخاب کرده است که در تلاش فهميدن هماند و طغيانشان در مقابل هم شکر افشاندن است و بس؛ (استعاره‎‎اي زيبا) و در نهايت اين پسوند سياسي و غير سياسي بودن نيست که در این رمان تعيين کننده است، بلکه انسان بودن آنهاست. و در پايانِ اين فصل از زندگيشان همان ديدگاه انساني‎‎شان که سياسي باشد يا غير سياسي (يا مثلاٌ ادبياتي) به هم پيوندشان ميدهد و از دايرهي تنگي که در آن امکان جولان دادن ندارند، بيرون ميزنند و ميروند تا فصل ديگري را آغاز کنند و حاصل اين فصل از زندگي و يادگارش (دست کم براي شخصيت اصلي رمان) بوي عشق است که برجاي ميماند و نقش و نگار يک مشت پروانه و...

من که بال در ميآورم از خواندن چنين کارهايي و ديدن فيلمهاي خوبي مثل بانوي ارديبهشت، زير پوست شهر، نوبت عاشقي، مسافران، دايره، سگ کشي، و... که همهشان در واقع در عمق همان کاري را ميکنند که انساني است و در آن جامعه اتفاقاٌ خيلي خيلي خيلي هم سياسي است.