داستان چلوكباب كوبيده (3)

برای امید میلانی

 

گويا اين داستان ما بد جوري دارد خودش را قاطي همه چيز مي‌كند. يا شايد هم برعكس بشود گفت همه چيز يك جورهايي خودش را قاطي اين داستان چلوكباب كوبيده مي‌كند. مثلاً فكرش را بكنيد نوشته‌هاي اميد ميلاني راجع به مجاهدين چه ربطي مي‌تواند به چلوكباب ما داشته باشد؟

راستش من خودم هم كه فكرش را مي‌كنم نبايد ربطي داشته باشد، اما چون حيطه‌ي ادبيات حيطه‌اي‌ست وسيع و گاهي به دلايلي كه توضيحش پرانتزهاي بي‌شمار مي‌طلبد، آدم ناچار مي‌شود از توضيح دادنش صرفه نظر كند، و تازه وبلاگ هم خودش در نوع خودش بعضي‌وقت‌ها ادبيات محسوب مي‌شود، ناگهان مي‌بيني قضاياي مجاهدين هم دقيقاً جزئي از چلوكباب كوبيده مي‌شود. حالا چه طور مي‌شود كه اين جوري مي‌شود برمي‌گردد به مصيبتي كه قبلاً ذكر كرده‌ام.

اما حالا براي اين كه وارد مقوله‌ي چسناله نشوم (چون به هر حال مصيبت آدم را مصيبت زده مي‌كند و خود اين مصيبت زدگي را اگر با حيطه‌ي ادبيات و وبلاگ مقايسه كنيم، در صورت ادبياتي‌اش مي شود گفت يك جورهايي به به تراژدي نزديك مي‌شود و صورت وبلاگي شده‌اش گاهي (البته فقط گاهي) به چُسناله نزديك مي‌شود كه نمونه‌هايش را نزد استاتيد خود حتماً ملاحظه فرموده‌ايد)، ناچارم سريع بروم سر كنسرت غم‌انگيز منوچهر كه چندين سال پيش اتفاق افتاد، يعني آن دوره‌اي كه مجاهدين ناگهان طرفدار هنرمندان شدند و هي برنامه‌هاي موسيقي تدارك ديدند و براي مرضيه و عارف و منوچهر و نمي‌دانم ديگر كي و كي،  كنسرت‌هاي مجلل گذاشتند، كه البته در ظاهر هيچ ربطي به چلو كباب كوبيده غم انگير ما نداشت، اما در نگاه من نمي‌دانم چرا همان جور دردناك جلوه مي‌فروخت.

البته هر ادبيات دان عاقلي متوجه است كه جلوه فروختن در اين جا يك جورهايي است، من هم كم و بيش متوجه اين نقص در اين جمله‌ي خود شدم، اما از آن جا كه نقص در جزئيات، در ذات وبلاگ نويسي نهفته است، ناچار دست‌كاري‌هاي ادبياتي را مي‌گذارم براي خود داستان چلوكباب كوبيده، و اين جا به توضيح دادن مصيبت ترانه‌ي منوچهر خواننده بسنده مي‌كنم، كه از قديم گفته‌اند تو نيكي مي‌كن و در دجله انداز، كه ايزد در بيابانت دهد باز.

و اما داستان كنسرت منوچهر دست كم براي من نه در آن سالن مجلل، كه در همين خانه اي كه الان نشسته‌ام اتفاق افتاد و چون من الان دوازده سال است كه در همين خانه مي‌نشينم، پس تاريخ آن كنسرت‌ها بايد بين يكي از اين سال‌هاي دوازده ساله باشه.

همين جا بود، توي همين خانه بود، ولي توي همين تلويزيون نبود كه الان اين جاست. توي يك تلويزيون ديگر بود كه بعدها خراب شد، و من ناچار شدم تلق تلق تلق از پله‌ها ببرمش پايين و بيندازمش كنار اتاقكي كه وسائل اين جوري را مي‌گذاريم تا بعد يك ماشين بزرگ بيايد و تلويزيون خراب شده‌ي مرا با تلويزيون‌ها و راديوها و مبل‌ها و صندلي‌ها و هر چيز خراب شده ديگري را بردارد ببرد جايي كه من نمي‌دانم كجاست تا بعد، من ناچار شوم بروم يك تلويزيون نو بخرم كه حالا اين جاست و هيچ وقت هم كنسرت‌هايي را نشان نمي‌دهد كه برگزاركنندگانش مجاهدين بودند و خواننده‌اش آن روز منوچهر بود و فضاي سالن، خدايا! عجب فضايي بود!

آن‌هايي كه هم‌سن من هستند يا كمي مسن‌تر، يا كمي جوان‌تر يادشان هست كه با شنيدن اين ترانه چه حالي به آدم دست مي‌دهد. (البته اين حالي كه مي‌گويم درست مثل حالتي است كه در حال خوردن چلوكباب كوبيده به آدم دست مي‌دهد، اما خود اين حالت حتماً در افراد مختلف يك مقداري بنا به موقعيت همان افراد مختلف، متفاوت است). و آن هم‌سن‌هاي من يا كمي جوانترها يا كمي مسن‌ترها حتماً مي‌دانند كه وقتي منوچهر مي‌خواند، دست كم در دوران شاهنشاهي كه گمانم صفت ناكام برايش برانده‌تر باشد تا بزرگ ارتشتاران، همه با صداي منوچهر كف مي‌زديم. (البته همين جوري سرخود هيچ آدم عاقلي در حالي كه منوچهر مي‌خواند كف نمي زند، اما در آن روزها يك نوع حس همكاري بين خواننده و شنونده وجود داشت كه اگر بخواهيم مثل اميد علمدار ميلاني به آن دقيق شويم و ريشه‌يابي‌اش كنيم، بايد بگوييم كه هيچ ربطي به فرهنگ موسيقي سنتي ايراني ما نداشت كه عليزاده بزند يا شجريان بخواند، به دليل ساخت بسته‌ي موسيقي سنتي، در ذات قضيه چندان تغييري حاصل نمي‌شود، و در مجموع همه‌ ما شنوندگان بايد مثل مادر مرده‌ها هي سرمان را به چپ و راست تكان بدهيم. نه، آن حالي كه با موسيقي‌اي از نوع موسيقي منوچهر به ما جوان‌هاي آن دوره دست مي‌داد، درست چيزي بود از خانواده‌ي همان موسيقي كوچه‌بازاري يا بند‌تنباني، كه به جوان‌هاي اروپايي و آمريكايي و شبه آمريكايي هم دست مي‌دهد. مثلاً وقتي مثلاً منوچهر مي‌گفت:

غروبا كه مي‌شه روشن چراغا

آدم هي دلش مي‌خواست بگويد:

مي‌آن از مدرسه خونه كلاغا

اما چون يك قرارداد نانوشته‌اي بين خواننده و شنونده بود، آدم ناچار مي‌شد اين را توي دل خودش بگويد كه هيچ كس نشنود، كه البته وقتي شما داستان چلوكباب كوبيده را بخوانيد خودتان متوجه مي‌شويد كه يك رابطه‌اي بين اين‌ها هست كه ناخودآگاه با هم قاطي شده‌اند.

به هر حال، باز وقتي كه منوچهر مي‌گفت: ياد حرفاي اون روزت مي‌افتم

باز آدم توي دلش مي‌گفت: كه تا گفتي به جون و دل شنفتم

اما بعد از اين جمله، تمام صداهاي سركوب شده‌ي خوانندگي تمام شنوندگان جواني كه ما بوديم (كه البته ممكن است من شخصاً زياد هم جوان نبوده باشم)، آزاد مي‌شد و يك زبان يا شايد هم درست‌تر باشد كه بگويم يك دهان مي‌گفتيم:

عجب غافل بودم من

اسير دل بودم من

اسير دل نبودددددددددددم

اگه عاقل بودم من

باور كنيد بايد يك فكري براي تعريف وبلاگ كرد. يا دست كم من خودم بايد يك فكري برايش بكنم. چون الان درست چند دقيقه‌اي‌ست كه هي دارم فكر مي‌كنم از حيطه‌ي وبلاگ خارج شده‌ام و مطلب طولاني شده است و مطلب طولاني هم در حوصله‌ي خوانندگان وبلاگ نيست. خُب، اگر بقيه قضيه‌ را بگذارم براي بعد،‌ همان طور كه تا حالا داستان چلوكباب كوبيده را گذاشته‌ام براي بعد، ديگر نمي‌دانم كه بعداًُ بايد داستان كنسرت را ادامه بدهم يا داستان چلوكباب كوبيده را. پس فقط مي‌ماند اين كه خوانندگان وبلاگ با مهرباني با اين نوشته‌ي غير وبلاگي رو‌به‌رو شوند و آن را در حطيه‌ي وبلاگ بپذيرند، و اصلاً هم كاري نداشته باشند كه تعريف وبلاگ در ذهن من يا در ذهن ديگران يا در ذهن خود آن‌ها چي بوده است يا چيست يا چي خواهد بود. (خودماني‌اش اين مي‌شود كه با من كنار بياييد تا اين مطلب به سرانجام خود برسد كه نتواند خودش را قاطي داستان چلوكباب كوبيده‌ي ما كند. باور كنيد راه دوري نمي‌رود. دست كم اين بار را به خاطر اين ترانه‌ي قشنگ منوچهر، فكر كنيد من خواننده‌ام و شما شنونده، و يك كمي دندان روي لب پاييني خود فشار دهيد تا برسيم به آن جا كه همه‌ي نيروها رها شوند و بتوانيم يك صدا بخوانيم:

عجب غافل بودم من

اسير دل بودم من

اسير دل نبودددددددم

اگه عاقل بودم من

پس من مي‌پذيرم كه شما موافقت كرديد و به من اجازه داديد كه دست كم اين بار از تعريف وبلاگي خودم و خودتان و ديگران خارج شوم و همين جا سپاسگزاري خودم را از اين هم‌كاري محبت‌آميز شما اعلام مي‌كنم.

واقعأ بدون هم‌كاري هيچ چيز جمعي شكل نمي‌گيرد، براي همين روزي كه من آن تلويزيون خراب شده را از پله‌هاي پشتي ساختمان كه لابد روزي پله‌هاي فرار از آتش بوده است، تلق تلق تلق مي‌بردم پايين دلم گرفته بود، چون با هم‌كاري صميمانه‌ي آن تلويزيون كه من از توي كوچه آورده بودم، موفق به ديدن آن صحنه‌اي شدم كه مي‌توانست يكي از صحنه‌هاي شادي‌آور آن روز باشد، اما به دليل ذاتي خودش نتوانست و نمي‌تواند و نخواهد توانست يكي از صحنه‌هاي شادي‌آور آن روز و هيچ روز هيچ سالن كنسرتي باشد كه يادم نيست كجا برگزار مي‌شد و مهم هم نيست و كاش اصلاً كلّ آن صحنه از از خاطرم رفته بود تا حالا نمي‌نشستم اين جا و تق تق روي اين تخته‌ي كليد بزدم.

باور كنيد عين عين همان داستان چلوكباب كوبيده است. مي‌شود به‌ش خنديد، مي‌شود گريه كرد گاه، اما مشكل مي‌شود نديده‌اش گرفت.

منوچهر مي‌خواند، با همان شور و حالي كه مي‌شناختم، مي‌خواند. با همان شور و حالي كه من سال‌ها پيش آن را شنيده بودم، مي‌خواند. و دوربين هم فقط او را نشان من مي‌داد. و من هم فقط او را مي‌ديدم. بعد وقتي نوبت من شد دوربين به جاي اين كه من را نشان بدهد كه داشتم مي‌گفتم:

عجب غافل بودم من

رفت روي چهره‌ي برادران و خواهران مجاهدم.

و من يك مشت چهره‌ي ماتم زده را ‌ديدم كه هيچ صدايي از دهان‌شان بيرون نمي‌زند.

و منوچهر باز خواند و سعي كرد وانمود كند كه اتفاقي نيفتاده است، تا وقتي كه باز به آن جا رسيد كه ما همراهش هميشه مي‌خوانديم.

و من ديدم حتي صداي خودم هم از حنجره‌ام بيرون نمي‌زند.

 

آن وقت دلم براي همه‌ي آن تماشاگراني كه به اجبار آن جا نشسته بودند سوخت.

آن وقت دلم براي منوچهر سوخت و براي ميكروفني كه هي بيهوده به سوي تماشاگران مي‌گرفت،‌ بي‌حاصل.

آن وقت دلم براي ترانه‌اي سوخت كه مي‌شد بخوانم، ولي نشد كه نشد!

 

من مجاهد نبودم.

من از مجاهدين خوشم نمي‌آيد.

ولي آن‌ها كه من مي‌ديدم، در آن لحظه كه من مي‌ديدم، مجاهد نبودند، آن‌ها هر كدام‌شان، تك تك، خواهر من، برادرم بودند؛ آن‌ها انسان‌هايي بودند كه چيزي از خواندن در ذهن‌شان باقي نمانده بود.

 

زيرنويس:

1-    اين نوشته مال دو هفته‌اي پيش است، وقتي كه اميد ميلاني راجع به مجاهدين نوشته بود.

2-  حالا اگر يك بار ديگر، همين آهنگ را با توجه به ريتم سينه زني بخوانيد، ممكن است بتوانيد چيزي را كشف كنيد كه بيش‌تر ريشه در آن خاك دارد تا در موسيقي سنتي ايراني:

عجب غافل بودم من

اسير دل بودم من

اسير دل نبوددددددم

اگه عاقل بودم من