داستان چلوكباب كوبيده 2

 

همان جور كه نوشتم، داستان اين چلوكباب كوبيده را همان شب نوشتم. بعد وقتي رفتم كه دو سه كلمه را كم و زياد كنم (كه مشكل هميشگي من است و البته از كسي هم نمي‌شود بابت اين كم و زياد كردن دو، سه كلمه طلب‌كار بود) متوجه شدم كه حيف است اين يك صفحه را بگذارم روي اينترنت.

خُب مي‌شود گفت اگر نبايد مي‌گذاشتي روي اينترنت پس چرا نوشتيش؟ و پس چرا اصلاً خودت به بهروز گفتي كه اين نوشته وبلاگي است؟ و اصلاً پس چرا رفتي كه دو، سه‌تا كلمه‌اش را تغيير بدهي؟

اين كه چرا نوشتم، جزئي از همان مصيبت است كه قرار شد توي پرانتزهاي بعدي توضيح بدهم ولي الان به هر دليل كه هست پرانتزها از من دوري مي‌كنند، و بدون آن پرانتزها هم نمي‌شود آن مصيبت تشكيل شده از مصيبت‌هاي ديگر را توضيح داد. (شايد بعدتر بتوانم، كسي چه مي‌داند). اما اين كه به بهروز گفتم كه اين نوشته وبلاگي است. هنوز هم معتقد هستم كه نوشته‌ي كوتاه و داستان‌گونه‌ي بامزه‌اي است كه مطمئن هستم تأثيري كه روي خواننده مي‌گذارد از نوع همان تأثير داستاني است كه من خيلي خيلي زياد بهش علاقه دارم. بعد هم كه رفتم دو، سه‌تا كلمه‌اش را تغيير دهم، به خاطر اين بود كه گاهي تغيير دو، سه كلمه در يك متن مي‌تواند آن را از شلختگي زباني خارج كند و در نتيجه تأثير آن را بر جسم و روح و نمي‌دانم چيزهاي ناشناخته‌ي ديگري كه ممكن است در يك خواننده باشد بيش‌تر كند. پس كار من همه‌اش در جهت بهبود يك صفحه وبلاگ بوده است و قصد هم براي گذاشتن آن يك صفحه روي همين اينترنت يا هوم پيج بوده است. اما گمانم وقتي داشتم كلمه‌ي سوم را تغيير مي‌دادم، مصيبت اين چندماهه دوباره يقه‌ام را گرفت.

من نمي‌دانم براي ديگران چه قدر داستان اين چلوكباب كوبيده مهم است يا چه قدر تغيير آن دو، سه كلمه، همين قدر مي‌دانم كه حتي پلنگ خانوم بيچاره هم گاهي به مصيبت من گرفتار مي‌شود. حالا چه كسي مي‌تواند باور كند كه اين پلنگ خانوم من، براي نوشتن يك گزارش رنگي‌ي بدون لينك و آن همه كوتاه، هي مي‌رود كلمه يعني را تبديل به يني مي‌كند و بعد دوباره مي‌رود يكي از يني‌ها را به دليل تغيير آهنگ آن جمله تبديل به يعني مي‌كند يا مثلاً هي مي‌رود و جاي يك مثلاً را تغيير مي‌دهد؟ (البته مصيبت‌هاي پلنگ خانوم ديگر كاملاً خارج از موضوع است، اما چون درد مشترك بود از آن حرف زدم و خود اين حرف زدن بود كه باعث شد يكي از اين پرانتزها كه من امروز اين همه بهش احتياج دارم پيداش شود).

آخر كي و كجاي دنيا هي مي‌رود داستان يك چلوكباب كوبيده خوردن ناچيز را اين همه به‌ش كلنجار مي‌رود؟ آن هم براي يك صفحه‌ي وبلاگ كه براي من يكي چندان ارزشي ندارد و بعد از مدتي مي‌ريزمش توي سطل آشغال؟

يكي از مصيبت‌هاي من در واقع همين سطل آشغال است. چون همان جور كه مي‌شود اين داستان چلوكباب كوبيده‌ را اين همه ناچيز به حساب آورد كه بعد ريختش توي سطل آشغال، مي‌شود آن قدر بهش اهميت داد كه جزو تاريخ ادبيات كشور بيچاره‌ام شود(چون تا آن جا كه من يادم هست چنين داستاني در تمام ادبيات داستاني ما تا به امروز نوشته نشده است). اما خُب هميشه كه نمي‌شود. براي اين كه اين چلوكباب كوبيده جز تاريخ ادبيات كشور بيچاره‌ام شود، بايد كلّي روي كلماتش مكث كنم. (اين مكث‌هاست كه مرا بيچاره مي‌كند. چون گاهي هر چه هم مكث مي‌كنم هي مي‌بينم به هيچ شكلي جزو ادبيات نمي‌شود كه نمي‌شود. خُب واقعيت اين است كه اگر مي‌شد روي هر داستان چلوكباب كوبيده اي يك كمي مكث كرد و جرو ادبياتش كرد، امروز ما بايد بهترين داستان چلوكباب كوبيده را توي ادبيات‌مان مي‌داشتيم. چون تا آن جا كه به عقل من مي‌رسد آدم‌هايي هستند كه آن قدر چلوكباب كوبيده خورده‌اند و آن قدر روي آن مكث كرده‌اند كه من در مقابل‌شان اصلاً وزنه اي نيستم. پس گويا فقط مكث كردن روي دو، سه‌تا كلمه نيست كه يك متن را ادبياتي مي‌كند يا نمي‌كند. تازه اگر جزو ادبيات شود مصيبت ديگري گريبانگير من مي‌شود، يعني اين چلوكباب كوبيده كه جزو ادبيات كشور بيچاره‌ام شده، به همين دليل از حيطه‌ي وبلاگ خارج مي‌شود. و وقتي كه خارج شد پس مسئله‌ي وبلاگ قارسي كه اين همه مورد علاقه آدمي مثل من است چي مي‌شود؟ خُب مگر من خودم نگفتم بهروز اين يك داستان وبلاگي است؟ پس خود اين جمله نشان مي‌دهد كه مسئله‌ي من وبلاگ بوده است. خُب اگر اين جوري باشد، ديگر ادبيات كشور بيچاره من چه صيغه‌اي‌ست؟)

اين را بهش مي‌گويند تناقضات درون يا يك چيزي در اين حدّ. وقتي من به اين جا مي‌رسم همه چيز معنايش را از دست مي‌دهد و من توي پيچ و خمي كه معلوم نيست كجاش وبلاگي است و كجاش ادبياتي است گير مي‌كنم. باور كنيد بعدش ديگر نمي‌دانم داستان اين چلوكباب كوبيده جزو وبلاگ است يا جزو ادبيات. اگر وبلاگ است كه خُب بايد بگذارمش اين جا. اگر نيست كه بايد بروم دو، سه كلمه ديگر را هم تغيير بدهم. خُب اگر كمي به مسئله دقيق شوم، اين جا اصلاً مصيبتي در كار نيست. يعني دو دوتا چهارتايي اگر نگاه كنم اين است كه يك نوشته يا وبلاگي است يا ادبياتي (و لابد عكس اين قضيه‌ هم صادق است كه نوشته‌هاي بعضي از نويسندگان و از جمله خود من كه قرار است ادبيات باشد، تبديل به وبلاگ مي‌شود).

گويا پرانتزهاي امروز از جنس پرانتزهاي اصيل نيستند، چون نه مي‌گذارند من مصيبتم را توضيح بدهم و نه اجازه مي‌دهند داستان چلوكباب كوبيده ناقابلِ من خودش را اين جا جاكند. و از همه مهم‌تر با اين نگذاشتن‌ها دارند همين نوشته را هم كه حتماً بايد وبلاگي باشد، غير وبلاگي مي‌كنند، آن هم نه نوشته‌ي غير وبلاگي‌اي كه به ادبيات نزديك مي‌شود، بلكه يك نوشته‌ي زوركي و سردرگم كه نه تنها خواننده را، كه خود من را هم گيج مي‌كند. وقتي كه اين جوري است چرا اصلاً بايد وارد حيطه‌اي شد كه وبلاگ باشد يا ادبيات؟

كاش مي‌دانستم چي به سر داستان چلوكباب كوبيده من خواهد آمد؟

كاش مي‌دانستم!