داستان چلوكباب كوبيده

 

پريروز خانه‌ي يكي از دوستان بودم، صحبت غذا شد، و بعد چلوكباب، و من باز ياد اولين چلوكبابي افتادم كه خورده بودم. و شروع كردم ماجرايش را گفتم و كلّي هم خنديديم. البته من وقتي يك چيزي برايم خنده دار است خودم مي‌گويم و خودم هم غش غش مي‌خندم و حتي اگر قضيه براي ديگران خنده دار نباشد، دست كم به خنده‌هاي من مي‌خندند و به نظر مي‌آيد كه قضيه خيلي خنده دار بوده است. اما اين را نمي‌خواستم بگويم. وقتي كه داستان چلوكباب كوبيده را تعريف كردم به بهروز گفتم اين قضيه خيلي وبلاگي‌يه. امشب بايد برم بنويسمش. او هم همان طور كه مي‌خنديد گفت آره، واقعاً!

بعد من آمدم خانه و قضيه چلوكباب كوبيده را نوشتم. خيلي فشرده و با معيارهاي خودم خيلي وبلاگي. حالا معيارهاي من براي وبلاگ خودش هيچ ربطي به وبلاگ ندارد البته. بيش‌تر به داستان‌نويسي مربوط مي‌شود. چون ذهن من به هر حال داستاني فكر مي‌كند، هر چيزي را كه خيلي كوتاه باشد و ساختش داستاني باشد، يعني آغازي داشته باشد و وسط و پاياني و در كلّ به يكي از احساس‌هاي من تلنگر بزند، يك نوشته‌ي وبلاگي خوب به حساب مي‌آورم. حالا فكرش را بكنيد اگر با اين معيار بخواهيد وبلاگ‌هاي فارسي را بسنجيد چند در صد از آن‌ها خواندني است. (اين جوري مي‌شود كه آدم مي‌تواند به يكي بگويد اين معيارها به درد عمه‌ات مي‌خورد يا به درد خاله رقيه‌ات.)

هيچي، اين كه اين معيار به درد عمه‌ي من مي‌خورد يا نه را فعلاً نديده بگيريد يا بگذاريد به حساب ضعف يك داستان‌نويس كه مي‌خواهد جهان را توي يك قالب تنگ داستان‌نويسانه بگنجاند. (البته من قالبي براي اين بيان وبلاگي كه يك جورهايي شكل داستاني به خود بگيرد ندارم، اساس شيوه‌ي داستاني است. مثلاً يك نمونه خوب آن بعضي از نوشته‌هاي چيكه است و گاهي دخترك شيطان و بعضي از نوشته‌هاي سيب زميني، سيزيف و خورشيد خانوم و بخصوص آقاي خودم كه بيش‌تر نوشته‌هاش با معيارهاي من مي‌خواند. البته خوب و بد نوشته ربطي به اين قالب‌هاي داستاني كه در ذهن من است و معلوم هم نيست چه قالب‌هايي است، ندارد.)

با اين پرانتز بزرگ كه بالا قرار گرفت داريم به مشكل من نزديك مي‌شويم. مشكل من عين همين پرانتز است كه اين جا مي‌بينيد. يعني براي نوشتن يك چيزي، هر چه باشد، هي نيازم به اين پرانتزها مي‌افتد. به كار بردن خود اين پرانتزها (بادر نظر گرفتن معيارهاي خودم) مرا از حطيه‌ي وبلاگ‌نويس‌ها خارج مي‌كند. اين پرانتزها دشمن آن احساس داستاني است كه قالب‌هاي مختلفي را كه من نمي‌دانم چه فنتي است، به هم مي‌ريزد (مگر اين كه خود آن قالب از نوع قالب‌هايي باشد كه پرانتز جزء لاينفك آن به حساب مي‌آيد. پس صرف پرانتز و مطالب درون آن نيست كه قاب مرا تعيين مي‌كند. يعني واقعيتش اين است كه اگر مي‌توانستم تعريف ادگار آلن پو را براي وبلاگ به كار ببرم، كارم ساده مي‌شد، اما خُب، تعريف او مخصوص داستان كوتاه است و وبلاگ كه قرار نيست داستان كوتاه باشد، بله؟ وبلاگ قرار است وبلاگ باشد، حالا چون ذهن من داستاني است هي مي‌خواهم يك جوري تبديلش كنم به داستان يا دست كم نزديكش كنم به داستان.).

بفرماييد باز هم يك پرانتز ديگر. الان ديگر فكر كنم با وجود اين همه پرانتز، شما داستان چلوكباب كوبيده را فراموش كرده‌ باشيد، اما من هنوز فراموشش نكرده‌ام.

اگر چه قضيه اين چلوكباب كوبيده خيلي خنده دار است اما چند روزي است كه مصيبت زندگي من شده است. يعني خود توضيح اين مصيبت زندگي من هم باز خودش مصيبتي ديگر است چون كه باز از حيطه‌ي وبلاگ خارج مي‌شود. اين جوري است كه من مدتي حالم بد شده است. نه مشكل مالي دارم، نه گرسنگي، نه بيماري، اما همين داستاني بودن يا وبلاگي بودن اين چلوكباب و بقيه‌ي چلوكباب‌ها (كه البته چلوكباب نيستند) مرا كرفتار سردرگمي فلاكت‌باري كرده است كه توضيحش باز مصيبت ديگري است. خُب حالا اگرهر مصيبتي، مصيبت ديگر را به دنبال بياورد، و همه‌ي اين مصيبت‌ها در مجموع يك مصيبت باشند، چطور مي‌شود توي يك صفحه‌ي وبلاگ نوشتش؟

صفحه‌ي وبلاگي كه معيارهايش براي من، آن‌ها بود كه گفتم (كه البته هنوز چندان روشن نيست چي گفته‌ام و بايد توي پرانتز و پرانتزهاي ديگر توضيحش بدهم).

باور كنيد تمام مصيبت من را توي همين نوشته مي‌شود ديد. فكرش را بكنيد، من آمدم داستان چلوكباب كوبيده را بگويم، اما حواشي آن عطر و بويش را در خود گم كرد. وضعيت من در دو هفته‌ي گذشته درست عين همين چلوكباب كوبيده است كه اگر چه اساس اين نوشته است اما در لا به لاي پرانترها و جزئيات ديگر گم شده است. (البته خود اين هم باز نيازمند پرانتز است، اما چون نمي‌خواهم اين نوشته خيلي خيلي از چهارچوب وبلاگ خارج شد، اگر چه تا همين الان خيلي خيلي خارج شده، پرانتزهاي بعد و بعدي‌تر را مي‌گذارم براي بعدتر).