چندتا جمله‌ي خيلي وبلاگي (4)

براي اولين بار عطرِ غذا توي خانه‌ام پيچيده بود. عطرِ غذايي كه در خانه، بوي عشق منتشر مي‌كرد.

براي اولين بار وقتي وارد خانه شدم، يكي بغلم كرد و گفت سلام جيگر!

براي اولين بار عين درنده‌ها كه نه، عينِ عينِ خودم كه نمي‌دانست چه خاكي به سر كند،  لب، گردن، پستان، شكم، كپلِ ِ يكي را هي گاز و گاز و گاز و گاز و گاز گرفتم.

ديوانه بود؛ عين خودم بود؛ عاشق ديوانگي و عشق و من بود.

هي پيچ و تابِ به هم بود؛ پيچ، پيچ، و تاب.

گفتم مي‌خوام زيرپوش‌تو پاره كنم جيگر!

گفت خودم‌ام پاره كن جيگر!

با دو دست يقه‌ي زيرپوش را گرفتم؛ پُشت دست‌هام روي پستان‌هاش بي‌قرارترم كرد؛ اول وسط دو پستانش را بوسيدم، بعد زير پوش را ِجر دادم.

 

وقتي كه عشق فوّاره زد و بي‌قراري تمام شد، اداي بچه‌ها را درآورد كه نمي‌خوام! نمي‌خوام! زيرپوش‌مو پاره كردي!

گفتم خودم برات زيرپوش مي‌دوزم و هر بار هي پاره مي‌كنم.

 

پارچه‌ي زيرپوش را خريده بودم. درست عين همان پارچه‌ي همان زيرپوشي كه تنش بود و دوست داشت. اما قبل از اين كه زيرپوش‌ها آماده شود، ديدم كه رفته است، و ديدم عشق و ديوانگي‌ي من و او هم تمام شده است و رفته است.

 

با اين همه، همين بود، آن چه مي‌توانم بگويم عشق بود و باشكوه بود و بي‌نظير بود.

 

چندتا جمله‌ي خيلي وبلاگي (6)

سال 62 بود. يكي از رفقاش را گرفته بودند.  چيزهايي لو رفته بود. تا اين جا و در مورد او بازي تمام بود. خيلي مشخص. تجربه نشان داده بود. در مورد مشخص او بازي تمام بود. يا نفي كردن خود بود و گُه زدن به خود توي تلويزيون، عين بيش‌ترين تصويرهاي كه بوي گندش آن روزها تمامي آن خاك را دربرگرفته بود (مصاحبه‌ي تلويزيوني، نفي كردن خود كه مساوي بود با ريدن به خود و ريدن به ديگران و در خفّت و ذلّت به مرگ تن دادن) يا مرگ بود، چهره‌ي ديگر مرگ كه زيباترين بود و باشكوه ترين.

يك هفته بود يا ده روز؟ كه به انتظار مرگ عزيزترين رفيقانش نشسته بود. يك هفته‌ي تمام؟ بغض كرده بود و شب و روز، لحظه به لحظه به لحظه، مُدام در انتظار مرگ.

وقتي خبر اعدام او را شنيد از شوق زنده ماندن هميشگي او در دلش، دلش! و در دل جمعي كه مي‌شناخت، نه گريه كرد نه شادي، سنگ سنگ شد. سنگي كه لايه لايه لايه‌اش سنگِ سنگِ سنگ. (گريه خودش بود كه گاه و بي‌گاه مستقل از او بيرون مي‌زد از گلوش؛ شادي خودش بود كه موج مي‌زد درون ذرّه ذرّه‌ي آن تن، تني كه با او بود و جدا از او؛ با او.)

 

چندتا جمله‌ي خيلي وبلاگي‌ي مردانه (8)

از من بترس؛ آهاي! با توام! با تو! با توام!

از من بترس كه فقط اين منم و فقط اين تنم؛ تنم!

از من كه مي‌خورم و مي‌خوابم و مي‌رينم؛

و مي‌كُنم!

از من كه عشق، مرگ، انسان، شرف، ادبيات، هنر، و سياست با يك نخ نامرئي به كير من وصل است!

از من بترس!

از من كه هر چيزي براي من، فقط و فقط براي ارضاي اين كيرِ من و اين خايه‌ي من است!

از من بترس!

مواظبِ منِ ، مواظب اين كير و خايه باش!

(ورسيون زنانه‌اش را شما بگو!)

 

چندتا جمله‌ي شبه شعرِ خيلي وبلاگي (9)

بي‌خود زور نزن

ديگه نمي‌توني

 

نه با زندگي و نه با مرگ ديگرون

نه با كلماتي مثل عشق

انسانيّت

شرف

نه با اسم چهارتا آدم حسابي

چهارتا نويسنده و فيلسوف و كي و كي كه پُشت هم بشوني!

 

ديگه هيچ جوري

با هيچ ترفندي

نمي‌توني تو پاچّه ما بكني

 

با توام عمو!

با توام كه يه روز بقالي

يه روز نويسنده

يه روز سياست‌مدار

يه روز يه جاكش

يه جاكش ِ به كمال

 

بي‌خود زور نزن

ديگه نمي‌توني

آخه مام يه كپي از تو تو كله‌مون داريم

 

گاهي هم ...

گاهي هم راه مي‌افتي، همين جوري، از خانه بيرون مي‌روي، از پارك رو‌به‌روي خانه مي‌گذري، وارد خيابان فرعي مي‌شوي، و بعد وارد خيابان اصلي، خيابان نوروبرو، و همين جوري، الكي مي‌روي، بدون آن كه قدم بزني، يا راه بروي، راه مي‌روي، و بدون اين كه به چيزي فكر كني، به همه چيز فكر مي‌كني، و بعد يك دفعه، آيدا را نه توي دانمارك كه توي ايران مي‌بيني، توي كلاس مدرسه‌اي كه هنوز توي ذهنت هست، با همان نيمكت‌هاي دوران كودكيت، و همان ميزي كه معلم تعليمات ديني مي‌گفت برو بالاش و نماز بخوان، و چون والضّالين را از ته حلق تلفظ نمي‌كردي مداد مي‌گذاشت لاي انگشت‌هاي هشت ساله، نه ساله، ده ساله‌ات، و بغض هم نمي‌كني، و نگاه مي‌كني فقط، و آيدا را مي‌بيني، توي همان كلاس، روي همان نيمكت، كه خرگوش كوچكي را لابد لاي پاهاش پنهان مي‌كند، و بعد هم نگاه مي‌كني به چشم‌هاي آبي‌ي ناز قشنگش كه عينِ عينِ چشم‌هاي قشنگِ خودِ خودِ آيداست.

آيدا يك خرگوش كوچولو دارد كه توي مشتش جا مي‌شود.

آيدا گاهي خرگوشش را مي‌آورد مي‌دهد به من كه توي كمد قايم كنم كه گم نشود تا عصر بگيرد.

آيدا عكس گوگوش پنهان نمي‌كند و سي دي پنهان نمي‌كند و ديگر چي بود كه ترشك نوشته بود؟

آيدا روي چرخ كه مي‌نشيند داد مي‌زند، اكابكا، مو- ز- يك بذار!

آيدا بلندي صداي موسيقي را هم خودش تعيين مي‌كند.

حيف از گُه كه آدم حواله بدهد به عرقچينِ همه‌ي رهبران آن مرز پُر ز گوز!