آتيلا پسياني و ليلا حاتمي

 

امشب براي دومين بار فيلم آب و آتش را ديدم. فيلم بدي است البته كه به اعتبار بازي خيلي خوب آتيلا پسياني و ليلا حاتمي ديدني است. داستان يك روسپي با معصوميتي دردآور و يك نيمه كاسب، نيمه جاكش غم‌انگيز، و يك نويسنده دست چندم با بازي خيلي بد نمي‌دانم كي.

ديالوگ‌هاي اول فيلم، تا قيل از ورود ليلا حاتمي،‌ و بعد ورود آتيلا پسياني خيلي شلخته و ناشيانه نوشته شده است. به عمد اسم بازيگرها را مي‌آورم به جاي شخصيّت‌هاي فيلم، مجيد شهلا يا مريم (ماري). بازي اين دوتا و ديالوگ‌هاشان آن قدر از كل فيلم جداست كه شك دارم كار كارگرداني مثل فريدون جيراني باشد، كه ديالوگ‌هاي صحنه‌هاي اول فيلم را، و حتي ديالوگ‌هاي  شخصيت‌هاي ديگر فيلم را آن همه گل و گشاد و شلخته نوشته است. تصورم اين است كه اين دوتا بازيگر ديالوگ‌هاشان را، خودشان، زمان بازي تغيير داده‌اند. (با توجه به اين كه آتيلا پسياني توي فيلم پرواز قو مربي بازيگران بود اين احساس من منطقي‌تر است.) اصلاً نمي‌توانم تصور كنم كه اين ديالوگ‌هاي اين همه دقيق و كوتاه و رساي اين دو بازيگر، از خانواده‌ي بقيه‌ي ديالوگ‌هاي فيلم باشد. حتي بازي‌ها هم انگار به ابتكار خود اين دو بازيگر است كه اين همه منحصر به فرد و زيبا و باوركردني درآمده.

با تكيه به ديالوگ‌هاي شلخته‌ي صحنه‌هاي اول فيلم، تا قبل از ورود مريم (ماري) ( بازي ليلا حاتمي) و حتي بازي‌هاي بد ديگر بازيگران فيلم، حدسم اين است كه اين دو بازيگر مستقل از كارگردان به بازي‌ و ديالوگ‌هاي خود شكل ديگري داده‌اند.

تمام آن چه از مجيد شهلا (بازي آتيلا پسياني) مي‌دانيم اين است كه: در گذشته سياسي بوده است و زندان بوده و چون رهبرانش ريدمون زده‌اند، اعتقادش را به همه چيز از دست داده است. اما تمام اين گذشته در همان چند صحنه‌اي كه آتيلا پسياني بازي مي‌كند، در خطوط چهره و نگاهش، نگاه عاشقي مستبد و شكّاك و در عين حال درمانده، حي و حاضر است.

بين بازيگراني كه توي دانشكده هنرهاي زيبا مي‌شناسم، يعني از نرديك لبخندشان را و حرف زدنشان را و حركاتشان را ديده‌ام، اولين بار است كه از بازي يكي از آن‌ها، آتيلا اين همه لذت بردم.

شك ندارم كه چيزي بيرون از اين بازي‌هاي خوب آتيلا پسياني و ليلا حاتمي اين فيلم را براي من اين همه دردناك كرده است. فيلمي كه بار دوم عين رماني كه فصل‌هاي بدش را نخوانده رد مي‌كني، صحنه‌هاي بد را با سرعت تند زدم رفت كه نبينم و فقط صحنه‌هاي همين دوبازيگر را ديدم.

آن چه بيرون از بازي آتيلا پسياني بود، كه البته بازي‌ خوب او آن را براي من زنده مي‌كرد، ديدن نمونه‌اي در هم شكسته، مسخ شده، جاكش شده از نسل من بود. نسلي كه مي‌خواست جهان را آنگونه بسازد كه فكر مي‌كرد زيباتر است، اما تعداد بي‌شماري از آن در زندان‌هاي جمهوري اسلامي، زير شكنجه در هم شكسته شد، تعداد بي‌شماري اعدام شد، و آن عده كه باقي‌ماندند، به نوعي از درون در هم شكسته شدند، و در ميان آن‌ها كساني هم هستند كه تا آن جا پيش رفته‌اند كه تبديل شده اند به آدمي از خانواده‌ي مجيد شهلا، كه در ميان تمام قشرهاي اجتماعي هستند (كارگر و كاسب و هنرمند و نويسنده و سياسي جماعت) و خود در هم شكنندة‌ي نسل بعد خود شده اند كه در اين فيلم مريم (ماري) نمونه‌اش باشد.

بار دوم كه اين فيلم را ديدم بيش‌تر براي اين بود كه بفهمم چه قدر بازي پسياني و حاتمي موجب اين اندوه من است و چه قدر بارِ گذشته‌اي كه كم و بيش از دور و نزديك در من نشسته است. و متوجه شدم كه اين هر دو با هم است كه مرا به اين احساس دردناك رسانده است.

يادم هست يكي از بچه‌هاي سياسي كه توي كتاب بازنويسي روايت شفق از او اسم آورده مي‌شود جواني است به اسم جهان. اگر يادم باشد اقليتي بود و در كردستان هم جنگيده بود، و بعد رواني شده بود. تا اين جايش توي كتاب من هست و بعد بالاخره پس از سال‌ها گويا به آلمان رسيده بود و كم و بيش حالش خوب شده بود و آن جا عاشق زني روسپي شده بود. يعني او كه مي‌خواست جهان را تغيير دهد انگار به اين جا رسيده بود كه دست كم زندگي يك روسپي را تغيير دهد، و چون نتوانسته بود، هم آن زن را كشته بود و هم خودش را.

مجيد شهلا توي اين فيلم سرنوشت وحشت‌ناكتر و در عين حال غم انگيرتري دارد، چون نه فقط زن را مي‌كشد، بلكه پس از آن هم متواري مي‌شود و يعني وجود دارد و يعني اين دور باطل را همچنان تكرار مي‌كند و احتمالا مي‌رود در كنار يك زن ديگر از خانواده همين زن كه كشته است.

راستي چي به سر نسل ما و نسل بعد ما آمد؟ چه چيز بجز اسلام به روايت اين ديّوثان هنوز در صحنه مي‌توانست با چند نسل اين كند كه مي‌بينيم؟