اکا بکا

 بچه‌ها، در اين متن يعني پنج‌تا دختر بين 9 تا 11 سال، و كلمه‌ي رئيس هم اصلاً به معناي رئيس كه در زبان فارسي به كار مي‌رود نيست. اما چون سمت او رئيس كلوپ است من هم مي‌نويسم رئيس.

جمعه‌ قرار است بچه‌ها را ببرم تئاتر. امروز چهارشنبه است. رئيس كلوپ پرسيد برآورد كردي كي بايد راه بيفتيد؟ گفتم نه، چون نمي‌دانم چندتا مي‌آيند و چه جوري بايد برويم. گفت تو حساب كن بايد با اتوبوس بروي، اگر بيش‌تر از پنج‌تا شدند، يكي را همراهت مي‌فرستم كه با ميني‌بوس كلوپ برساندت. بعد، گفت مي‌داني چه جوري بايد برنامه‌ي اتوبوس را پيدا كني؟ گفتم نه. اين اتوبوس را براي اولين بار بايد سوار مي‌شدم.

رفت روي اينترنت. روي صفحه‌ي برنامه اتوبوس. آدرس كلوپ را نوشت. آدرس تئاتر را هم نوشت. جوابش اين بود كه ساعت يك و بيست و سه دقيقه بايد اتوبوس شماره فلان، از خيابان فلان (پنج دقيقه آن طرف‌تر از كلوپ) را سوار شويم و در ميدان فلان پياده شويم و اتوبوس ديگري را بگيريم تا فلان خيابان و فلان ايستگاه، و بعد هم سه دقيقه تا جلو تئاتر پياده روي است.

اين صفحه را پرينت كرد داد به من. اما چون من براي اولين بار مي‌خواستم چندتا بچه را با خودم ببرم بيرون، همه‌اش نگران بودم كه نكند اشتباه كنم و دير برسيم يا يك ايستگاه مثلاً رد شويم و از اين حرف‌ها.

آن شب رفتم روي نقشه شهر نگاه كردم. مسير را دقيقاً چك كردم. خياباني را كه تئاتر آن جاست بلد بودم. اما از مسير كلوپ به آن‌جا نرفته بودم. بعد، چون اين جا اتوبوس‌ها سر دقيقه‌اي كه توي برنامه‌ريزي آن‌ها نوشته شده مي‌آيند، كافي است يك دقيقه دير برسي، و اتوبوس برود. گيرم كه اتوبوس بعدي 5 دقيقه يا ده دقيقه بعد بيايد برنامه‌ات به هم خورده است.

خلاصه به دليل اين كه زمان‌بندي خيلي دقيق بود و ما درست سر ساعت دو به تئاتر مي‌رسيديم اگر يك كمي سهل انگاري مي‌كردم، دير مي‌رسيديم و اين دير رسيدن نتيجه‌اش اين مي‌شد كه بچه‌ها ناراحت شوند. ممكن بود ناچار شويم تئاتر نديده برگرديم. و اگر چنين اتفاقي در اولين همراهي من و بچه‌ها اتفاق مي‌اقتاد، دفعه بعد بدون شك بچه‌ها همراه من جايي نمي‌آمدند. (بگذريم از اين كه اصولاً چندان دوست ندارند اتوبوس سوار شوند و تقريباً هميشه با ميني‌بوس كلوپ مي‌روند اين جور جاها. و البته بعداً فهميدم كه چون رئيس كلوپ به مسئولان تئاتر زنگ زده بود، آن‌ها حتي ده دقيقه‌اي هم منتظر ما مي‌ماندند. اجراي امروز تئاتر مخصوص چندتا كلوپ بود).

خلاصه به نقشه نگاه كردم. برنامه كامل اين دوتا اتوبوس را از روي اينترنت پرينت كردم، كه جزئيات آن را هم بدانم.

ساعت يك و ده دقيقه يا حد اكثر يك و ربع بايد راه مي‌افتاديم. ساعت يك و پنج دقيقه بود و هنوز آيدا نيامده بود. به رئيس‌مان گفتم چه كار كنم؟ گفت توي راه است. حتماً تا يك و ربع مي‌رسد، اگر دير شد خودم مي‌رسانم‌تان. مهم اين است كه اين بچه‌ها به ئتاتر برسند.

بالاخره يك و دوازده دقيقه پنج‌تا بچه جمع شدند و يك و ربع راه افتاديم.

توي اتوبوس‌هاي جديد آن جلو روي تابلوي كه بالاي سر راننده است به محض اين كه اتوبوس راه مي‌افتد، حركت به طرف هر ايستگاه نوشته مي‌شود و دقيقه‌اي را كه اتوبوس به آن ايستگاه مي‌رسد. اين يكي از شانس ما قديمي بود و اين امكان را نداشت. روي صندلي آخر اتوبوس نشسته بوديم. بچه‌ها اين ور آن ور من نشسته بودند، حرف مي‌زدند و شوخي مي‌كردند و من نيمي از حواسم به ميداني بود كه قرار بود آن جا اتوبوس عوض كنيم.

حرف‌ها و شوخي‌هاي بچه‌ها بيش‌تر راجع به كي‌يَسته بود. (كي‌يَسته يعني عزيزترين. به فارسي اگر بخواهيم ترجمه‌اش كنيم ناچاريم معادل معشوق و معشوقه را برايش به كار ببريم البته منهاي آن بار منفي كه اين كلمه در فارسي دارد).

دوتا از دخترها بند كرده بودند به سوفيا كه سه تا كي‌يَسه داره، و او كه داشت آب‌نبات چوبيش را مك مي‌زد مي‌گفت نه، ندارم. آيدا گفت اكبرم كي‌يَسته‌ي صوفياست. سوفيا گفت نه خير.  بعد هم بحث اسم من بود كه سيسيليا اشتباه تلفط مي‌كرد. آيدا گفت اسم اين اكبره. سيسيليا گفت اكمد، گفت نه اكبر، مگه نه اكبر؟ گفتم چرا. سيسيليا كه نتوانست درست تلفظ كند گفت مي‌خواي يه اسم خودموني بهت بديم؟ مثلاً اكابكا.

آيدا گفت اكه بكه بهتره. اكه بكه؟ اكه بگه؟ 

سيسيليا گفت هكونومتاتا.

آيدا گفت اكولومكولو.

من گفتم هلوملوملوم.

آيدا گفت يه دفه ديگه بگو.

گفتم اهلوملوم.

آيدا گفت اكه بكه خُله!

گفتم كي گفته تو خُلي؟

گفت من كه نه، تو خُلي.

گفتم تو خُل نيستي كه.

گفت مي‌دونم! من نه، تو خلي!

گفتم من نه؟ تو خُلي؟

گفت اين جوري نه. ببين من نازم، تو خُلي.

گفتم آهان، من نازم، تو خُلي؟

ادا درآورد و گفت اكه بكه پكه!

گفتم من الان مي‌آم بچه‌ها. و رفتم به راننده گفتم كي مي‌رسيم به ميدان فلان؟

گفت ايستگاه بعدي است.

برگشتم پهلوي بچه‌ها گفتم ايستگاه بعدي پياده مي‌شيم.

سيسيليا گفت هكونومتاتا.

آيدا گفت اكوله مكوله.

من گفتم شلولو پلولو.

همه غش غش خنديدند. گفتم پياده شين بچه‌ها.

پياده شدند. هنوز داشتند از اين كلمات اجق وجق مي‌ساختند. گفتم يه دقيقه صبر كنين من ببينم اتوبوس 28 كجا واي‌مي‌ايسته. دست آيدا را گرفته بودم. سيسيليا گفت اون وره.  رفتيم آن طرف خيابان. اتوبوس شماره شش بود. اما مي‌دانستم اين هم همان مسير را مي‌رود. باز هم محض احتياط از راننده پرسيدم و نشستيم. (مي‌گن ه رگردي گردو نمي‌شه. اين همان مسير را مي‌رفت اما پنج دقيقه ديرتر مي‌رسيد).

دوباره هكونومتاتا بود و اكا بكا و اكه بكه و آيدا كه با كاغذ يك گيره مانندي درست كرده بود و هي مي‌گذاشت روي موهاي من و موهام را مي‌كشيد. گفتم نكن. مي‌خواي موهاتو بكشم ببيني چه مزه‌اي مي‌ده؟ آن قدر همين جوري سر و صدا كردند كه يك پير زن هفتاد هشتاد ساله، گفت اين قدر شلوغ نكنين، ديگرون‌ام آدم‌ هستن.

آيدا گفت معلومه، همه آدم هستن.

پير زن گفت پس اين همه شلوغ نكنين!

آيدا گفت تقصر اين اكه بكه پكه‌س!

سوفيا گفت مي‌دوني اسم اين اكابكاس؟

سيسيليا گفت نه، هكونومتاتاس!

پير زن مثل اكثر پيرزن‌هاي از نوع خودش دلخور بود، اما بچه‌ها همچنان هي اسم براي من مي‌ساختند.

سه دقيقه دير رسيديم. دوتا زن، از مسئولان تئاتر بيرون ساختمان تئاتر، يعني توي پياده رو منتظر ما بودند. سلام كردم. گفتم با اتوبوس اومدم يه كمي دير شد. گفت يسپا Jespa زنگ زد گفت. رفتيم توي ساختمان. خانمه گفت بچه‌ها توالت طبقه‌ي اوله. هر پنج‌تا دويدند توي توالت. به من گفت سالن توي طبقه‌ي دومه. من ايستادم تا بچه‌ها از توالت درآمدند. رفتيم توي سالن. شصت‌تايي بچه كه طبقه‌ي بالا منتظر بودند همه آمدند توي سالن. يك سالن كوچك دويست و پنجاه نفري بود. پرده كنار بود. مردي، راوي نمايش، روي تابي كه از سقف آويزان بود،  پشت به تماشاچي نشسته بود، زير تاب آب بود. چراغ‌ها خاموش شد و مرد تاب بازي كنان داستان آينه‌ي شاه آرتور را شروع كرد.

 

قبلاً براي خانواده بچه‌ها نامه داده بودم. ساعت يك مي‌رويم و چهار برمي‌كرديم. اما نمايش كه تمام شد و توالت رفتن بچه و خودم، ديدم سه و نيم است. آيدا گفت من خيلي گشنمه. سوفيا گفت غذا مي‌دي هكونومتاتا؟ غذا مي‌دي؟ گفتم غذا ندارم كه بايد زود برگرديم كلوپ. آيدا گفت اكه بكه پكه! سر خيابان كه رسيديم ديدم اتوبوس رفت. آن طرف خيابان سوپر ماركت بود. دست كم بايد ده دقيقه منظر مي‌مانديم. مي‌دانستم نبايد چيزي براي‌شان بخرم. اما اگر توي كلوپ بودند ساعت دو و نيم يك چيزي مي‌خوردند. گفتم اگه قول بدين شلوغ نكنين مي‌ريم تو سوپر ماركت، هر كدومتون پنج كرون يه چيزي بخرين. گفتند هورا هورا.

آيدا دستم را گرفت گفت اكه بگه، تو خيلي نازي.

رفتيم توي سوپر ماركت. حالا بين اين همه شكلات و بيسكويت و غيره و غيره، نمي‌دانستند كدام را انتخاب كنند. ده دقيقه هم داشت تمام مي‌شد. بالاخره هر كدام يك مشت از اين شكلات‌هايي كه من نمي‌دانم فارسيش چي مي شود برداشتند ريختد توي پاكت. ترازو همان جا بود كه مي‌كشيد و نشان مي‌داد چند كرون برداشته‌اند.  حالا يكي آمده با يك بيسكويت ـ بستي، كه اكبر اين سه كرونه، دو كرون چي وردارم؟ آن يكي مي‌گويد اين شده چهار كرون و سي اوره، هفتادتا اوره رو چي وردارم؟ اين شيش كرونه اكبر، بعدش اون وخ يه كرون بهت مي‌دم. گفتم فقط پنج كرون. گفت خُب بعداً يه كرون بهت مي‌دم. فكر كردم بچه نبودن چه قدر سخت است، يا بچه بودن و در عين حال پنجاه و يك ساله بودن. اتوبوس بعدي را هم در ذهنم ديدم كه راه مي‌افتد.

هيچي بالاخره اين‌پاكت‌هاشان را برداشتند و آمديم جلو صندوق حساب كنيم.

صندوق‌دار پاكت‌ها را كه روي تسمه‌ي چرخان جلوش سُر مي‌خورد برداشت و با لبخند گفت يه دقيقه صبر كنين. زنگ زد،‌ يكي از كاركنان سوپر ماركت آمد، (جواني 17 ساله) پاكت‌ها را به او داد كه برود بكشد و روش قيمت بزند و بيايد. به مشتري‌هاي بعدي هم كه آمدند پشت سر ما بايستند براي حساب كردن گفت، برين پاي اون يكي صندوق كه معطل نشين.

آيدا گفت خودم ك‌ ـ شي ـ دمش.

گفت اين جوون بايد بره روش قيمت بزنه، الان مي‌آد.

آيدا گفت من خودم مي‌دونم چه قدر قيمتشه!

زن گفت آره، ولي بايد اتيكت بزنه روش.

آيدا گفت بگو زود بياد، اتوبوس‌مون الان مي‌ره. بعد گفت مي دوني، اسم اين اكه بكه‌س.

زن گفت چي چي؟

آيدا گفت اكه بكه.

سوفيا گفت هكونومتاتا.

زن هم خنديد.

اين صندوق‌دارها معمولاً وقت ندارند. خيلي سريع كار مي‌كنند. اما چون با بچه‌ها طرف بود با خيال راحت و آرام نشسته بود تا آن جوان با پاكت‌ها برگردد.

جوان آمد. روي پاكت‌هاي كوچك رنگي قيمت زده بود. پول را دادم. رسيد را گرفتم. گفتم اگه مي‌شه لطف كنين امضاش كنين. مال كلوپه. امضا كرد، راه افتاديم. گفتم بچه‌ها بايد تند بريم، اين يكي اتوبوسو نبايد از دست بديم.

آيدا گفت بيا اكه بكه. و يك آب نبات كوچولوي رنگي را گرفت جلوم.

گفتم نمي‌خوام، خودت بخور.

گفت اين مال تو. خوشمزه‌س.

گرفتم. ساعت يك ربع به چهار بود. اتوبوس بعدي تا پنج دقيقه‌ي ديگر مي‌رسيد. بچه‌ها روي پله‌ي جلو خانه‌اي نشسته بودند و آب نبات يا چه مي‌دانم بيسكويت- بستي‌شان را مي‌خوردند. و من مي‌دانستم كه اگر به رئيس‌مان بگويم به‌شان پول داده‌ام چيزي بخرند، (اگر چه نفري پنج كرون)، لبخند مي‌زند و مي‌گويد نبايد اين كارو بكني. از قبل بايد به مسئول آشپرخونه بگي براشون يه چيزي آماده كنه كه وقتي برمي‌گردن بخورن. گفتم آخه بار اولم بود، همه‌شون گشنه بودن، اتوبوس‌ام رفته بود. گفت ولي نبايد به‌شان پول بدهي. وقتي كه استخر هم مي‌رن همين كار را مي‌كنيم. خودشون انتخاب مي‌كنن. يعني خودشان از قيد خوردن مي‌گذرن كه برن استخر يا جايي ديگه. گفتم اوكي، دفعه‌ي بعد ديگه مي‌دونم چي به چي‌يه.

اما من از پيش اين را مي‌دانستم. در ضمن بايد بگويم كه من بر خلاف مقررات و قوانين ايران كه هميشه دوست داشتم به‌شون بشاشم، به مقررات و قوانين اين جامعه احترام مي‌گذارم. اما فكر كردم اگر امروز به بچه‌ها بد بگذرد ممكن است دفعه‌ي بعد همراه من نيايند بيرون. يك كمي هم دلم مي‌خواست شادشان كنم. يك كمي هم انگار همان شاشيدن توي مقررات قديمي كار خودش را كرد. به هر حال بچه‌ها به‌شان خوش گذشت و من هم كيف كردم.

در ضمن شايد بد نباشد بدانيد بچه‌هاي اين كلوپ به طور كلي بين استخر و ديدن ئتاتر اولي را انتخاب مي‌كنند و بين يك چرخه سواري و كلاس تئاتر باز هم اولي را انتخاب مي‌كنند.

(پنج شنبه) كوندم براي جوان‌هاي كلوپ

 امروز رفته بودم توي اتاقي كه كمد كارمندها توش است كه از توي كمدم چيزي بردارم. يكي از كارمندها با يكي از بچه‌ها (يازده ساله بود) داشتند يكي دوتا كارتن را باز مي‌كردند. بچه‌هه دست كرد توي كارتن يك رديف كوندم ده‌تايي در آورد گرفت جلو من گفت مي‌خواي؟ گفتم نه، لازم ندارم، تو استفاده مي‌كني؟ خنديد و گفت نه، براي جشنه.

توي هر كلوپي ماهي يكي دوبار جشن است. اين جشن‌ها دوجور است. يكي براي 9 تا 13 ساله‌ها، يكي هم براي 14 تا 18 ساله‌ها. توي اين جشن (كه مخصوص بزرگ‌هاست) كوندم‌ها را دم در ديسكوتك يا بالاخره يك جايي جلو ديد جوان‌ها مي‌گذارند. بودن اين كوندم‌ها معناش اين نيست كه همه‌ي اين بچه‌هاي چهارده‌ساله به بالا آن شب مشغول كار مي‌شوند. فقط براي ياد آوري ايدز است و براي آن‌ها كه احياناً ممكن است بعد از جشن با معشوقه‌شان عشق‌بازي كنند.

كلمه‌ي معشوق يا معشوقه در دانمارك يكي است و در واقع كلمه عزيز است به علاوه صفت تفصيلي ترين كه مي‌شود عزيزترين. و يك كلمه‌ي خيلي عادي است؛ آن قدر عادي كه حتي بچه‌هاي چهار پنج ساله‌ هم آن را به كار مي‌برند و كسي را كه بيش‌تر از همه دوست دارند مي‌گويند فلاني معشوق (يا معشوقه) من است.

در ضمن چون اين جا بيش‌تر آدم‌ها، مرد يا زن، اكثراً يا از هم‌سرشان جدا شده‌اند، يا بدون ازدواج رسمي با كسي زندگي مي‌كنند، اين كلمه را بيش‌تر از كلمه‌ي شوهرم يا زنم مي‌شنويد. (اين جا ازدواج غير رسمي و رسمي تفاوتش در يك قطعه كاغذ است. بچه‌هايي هم كه به دنيا بيايند،‌ رسمي، يا غير رسمي، يا حتي از يك شب هم‌خوابگي،‌ همه آدم به حساب مي‌آيند. با اين حساب اگر مثلاً معجزه‌ي نفرت‌انگيري رخ مي‌داد و فردا صبح جمهوري اسلامي توي دانمارك پياده مي‌شد با معجوني مثل خامنه‌اي با هر معجوني از اين دست، گمانم تقريباً اكثريت دانماركي‌ها، بنا به معيارهاي اسلامي (البته هر نوع اسلامي) حرامزاده به حساب مي‌آمدند. خوب است كه از اين چيزهاي نفرت انگيز اين‌جا رخ نمي‌دهد.

خلاصه چون قضيه رابطه‌ي جنسي به سادگي مي‌تواند بين جوان‌ها اتفاق بيقتد، و هيچ چيز عجيب غريبي هم نيست و مثل خوردن و خوابيدن و ريدن نياز هر انسان زنده‌اي است، ايتدايي‌ترين وسيله‌ي محافظت از ايدز، تقريباً هميشه، و تقريباً همه جا مجاناً در اختيار آن‌هاست. (دم در ورودي تمام كافه‌هاي هم‌جنس‌گرايان هم هميشه يك توده‌ي چند صدتايي كوندم مي‌بيند كه البته آن هم مجاني است).

 گرويي‌ي بچه‌ها

 آقا اين گرويي بچه‌هاي كلوپ ما را كشته. هر كس براي اين كه توپ فوتبال يا بسكتبال، يا پينگ پونگ و اين جور چيزها از من بگيرد، بايد يك چيزي گرو بگذارد كه حتماً توپ يا هر چيز ديگر را پس بياورد. البته مسئله اين نيست كه آن را كش مي‌روند و اين حرف‌ها، بيش‌تر براي اين است كه عادت كنند چيزي را كه امانت مي‌گيرند، پس بياورند. اين گرويي اصلاً مهم نيست كه چيست. مهم اين است كه بچه‌ها يك چيزي به من بدهند كه بعد، به خاطر پس گرفتنش، توپ يا راكت را پس بياورند.

يكي يك انگشتر مي‌دهد، يكي كليد دوچرخه‌اش را، يكي ساعتش را، يكي موبايلش را، يكي بسته‌ي شكلاتش را، خلاصه اين گرويي‌ها بعضي‌هاش تماشايي است.

يك روز اميليا يك مشت كليد را گذاشت توي دستم به جاي گرويي يك چرخه‌اي كه مي‌خواست ببرد توي كوچه. گفتم اينا چي‌يه؟ گفت كليدامه، ببخشين، چيزش خراب شده. و با يك چرخه دويد و رفت.

دوتا كليد بود كه توي يك حلقه بود. يك خرگوش فلزي كوچك مثلاً 20 گرمي بود كه خيلي ناز بود و از توي حلقه‌اي كه خراب شده بود درآمده بود، يك تاس مخملي سياه كه توش ابر بود و به اندازه چهارتا تاس تخته‌نرد بود و يك پلنگ‌صورتي كوچك كه قدش چهار پنج سانتيمتر مي‌شد. حالا هر كدام از اين كليدها را اگر گم كند عين فرايدا مي‌آيد و اشك مي‌ريزد كه كليدم گم شده، اما تا وقتي كه گم نشود انگار مهم نيست. خلاصه دو سه دقيقه‌اي نشستم و اين كليدها و خرگوش و پلنگ‌صورتي را توي همان حلقه‌اي كه سالم بود جا دادم. وقتي برگشت آن‌ها را گرفت، كلي خوش‌حال شد، و گفت تو چه قدر نازي!

آيدا ولي هميشه مرا متعجب مي‌كند. ديروز آمده بود چوب بيليارد قرض كند، چيزي دم دست نداشت كه گرويي بگذارد. يك لنگه كفشش را درآورد و گفت بفرما! مي‌خواستم لپ‌هاي هميشه سرخ عين سيب گلابش را گاز بگيرم. خيلي دلم مي‌خواست دوازده‌تا دختر داشتم اندازه‌ي آيدا، و همه همين شكلي، به شرطي كه همين قدري مي‌ماندند و بزرگ هم نمي‌شدند.

وتا دست ناز توي دست‌هاي من

 رفته بودم كلاس تئاتر. روز اول از يك دوره‌ي سه روزه بود. مخصوص كارگردان‌ها و معلم‌ها و كساني كه توي كلوپ‌ها با بچه‌ها تئاتر كار مي‌كنند. فكر كردم بد نيست خودم را آپديت كنم. سال‌هاست كه با تئاتر تقريباً كاري نداشته‌ام. فكر كردم شايد چيزهايي تازه ياد بگيرم. اما همان تمرين‌هاي بيست سال پيش استاد نازم دكتر محمد كوثر بود تقريباً. اضافه بر آن در اين يك روز فشرده چيزي به دست نياوردم. شايد دو روز بعدش متفاوت باشد.

اما يك اتفاق كوچكي افتاد كه فراموشم نمي‌شود. وقتي كلاس تمام شد، قبل از خداحافظي، معلم 38 ساله‌مان گفت توي يك دايره بايستيد. ايستاديم. گفت دست‌هاي هم‌ديگر را بگيريد، گرفتيم. گفت چند بار دست‌هاي هم‌ديگر را رفيقانه فشار دهيد.

دو طرف من دوتا دختر ناز ايستاده بودند. اين دوتا در طور اين پنج ساعت كه با هم تمرين مي‌كرديم بهترين شاگردها بودند. بازيگران واقعي بودند. كودكانه كار مي‌كردند. كودكانه كه مي‌گويم منظورم رهايي است. كلمه‌ي بهتري برايش ندارم الان. خيلي رها بودند. تا مغز استخوان بازيگر بودند اگر چه يكي معلم بود و يكي مثل من توي يك كلوپ كار مي‌كرد. تا امروز پيش نيامده بود كه در يك آن دوتا دست جوان توي دست‌هاي من باشد. دوتا دست جوان‌هايي كه دوست مي‌دارم.

يك لحظه، فقط يك لحظه، بدون اين كه فكر كنم، حاضر بودم زندگيم را بدهم اما آن دوتا دست مدتي توي دست‌هام بماند. دست‌هايي كه هر كدام حلقه‌اي بودند كه مرا به اين دايره، به تئاتر وصل مي‌كردند. به جايي كه گريه، بازي است؛ شادي، بازي است؛ بازي، بازي است؛ و همه چيز كودكانه است و پاكيزه و قشنگ است. به جايي كه خانه‌ي اصلي من است؛ جايي كه آرزوي همه‌ي سال‌هاي جواني من بود. (گور پدر بازيگران حرفه‌اي. من از بازي كودكانه مي‌گويم).

آموزش آشپزي به شيوه‌ي دانماركي

 اين هفته يك روز توي آشپزخانه بودم. از همان لحظه‌ي اول عزا گرفته بودم. آخر من چه ربطي به آشپزي دارم؟ آن هم آشپزي دانماركي كه نه اسم غذاهاش را مي‌دانم و نه شيوه پختن آن‌ها را.

اما آشپزي كلوپ چندان ربطي به كلمه‌ي آشپزي كه در ذهن من بود نداشت. در واقع كار ما دونفر توي آشپزخانه اين بود:

1- پول مواد اوليه چيزهايي كه بچه‌ها درست مي‌كنند بگيريم.

بچه‌ها هر كدام دوتا كارت شناسايي دارند با اسم و شماره. اين كارت‌ها جدول‌بندي شده است. توي جدول‌بندي يكي نوشته شده است 2 كرون، و توي جدول‌بندي ديگري نيم‌كرون. پول اين كارت‌ها را والدين بچه‌ها اول ماه پرداخته‌اند. حالا هر كس مي‌آيد اين‌جا مي‌خواهد چيزي درست كند مسئولان آشپزخانه معادل قيمت آن را  از اين جدول‌ها قيچي مي‌كنند و بعد مواد اوليه را در اخيار بچه‌ها مي‌گذارند و دستورالعمل تهيه آن چيز را كه روي يك ورق كاغذ ثبت شده است.

 2- جاي وسايل و مواد اوليه را به بچه‌ها نشان بدهيم.

3ـ اگر مي‌خواهد خمير پيتزا درست كند، ياد آوري كنيم كه دست‌هايش را بشويد.

4 يادآوري كنيم كه به دستورالعمل نوشته شده نگاه كند و از هر موادي به همان مقدار استفاده كند.

5- جاي پيمانه‌هاي مختلف را بهش نشان بدهيم.

6- يادآوري كنيم كه هر چيزي را كه برمي‌دارد بگذارد سرجاش.

7- يادآوري كنيم كه خيمر پيتزا را مثلاً پنج دقيقه‌اي بايد ورز دهد.

8 – يادآوري كنيم كه زياد كثافت‌كاري نكند (مثلاً آرد و غيره را زمين نريزد).

يادآوري كنيم كه وقتي گاز را روشن مي‌كند، چوب كبريت را نيندازد توي سطل آشغال (براي جلوگيري از آتش سوزي، مثلاً بگذارد توي بشقابي كه كنار گاز است).

8- يادآوري كنيم كه ظرف‌هايي را كه از آن‌ها استفاده مي‌كند، بشويد و بگذارد روي ميز كه بعد بشود گذاشت توي ماشين ظرف‌شويي.

 بچه‌ها هر كدام خودشان براي خودشان پيتزا، شكلات، كيك شكلاتي، كيك يانوس، و غيره را درست كردند و ما فقط آن جا نگاه مي‌كرديم يا احياناً اگر ظرفي يا پيمانه‌اي لازم داشتند جايش را نشان‌شان مي‌داديم.

كارهاي مهّم من

پريروز كه آيدا آمد ديدم روي ساق پاي راستش سه چهارتا زخم كوچك است. گفتم خوردي زمين؟ گفت نه، گربه‌ام شپش دارد. حتماً منظورش كنه بود. شپش كه زخم نمي‌كند، كنه بوده كه چسبيده به پوستش و خونش را مكيده و جاش چندتا زخم كوچك آن جوري زشت نشانده است.

ديشب خواب ديدم تمام تن آيدا زخم و زيلي شده. بخصوص صورتش كه عين گُل است. توي خواب از خودم بدم آمده بود. فكر مي‌كردم تقصير من است كه اين جوري شده. فكر مي‌كردم همان روز بايد به مادرش مي‌گفتم كه گربه‌ي آيدا كنه دارد. بعد توي خواب ديدم آيدا بزرگ شده و آن زخم‌ها روي پوستش هم بزرگ شده و مانده است و دارد به من نگاه مي‌كند.

يادم باشد به مادرش بگويم كه گربه‌ي آيدا كنه دارد.

 توي اين سه روز آيدا و فريدا هي از روي يك چرخه افتادند. همين قدر فهميدم كه اول بايد يك چرخه را به ديوار تكيه دهند، يعني پشت به ديوار بايستند، و بعد سوارش شوند، و بعد يك دست را به ديوار سمت راست بگيرند و آرام آرام پابزنند. چند بار هم سعي كردم با گرفتن دست‌شان به آن‌ها كمك كنم. اما مهم اين است كه بفهمم چه‌طور مي‌شود روي يك چرخه تعادل خود را حفظ كرد. براي اين كار فقط و فقط بايد خودم سوار شوم.

 ديروز نفهميدم چه‌طور شد كه وقتي آيدا افتاده بود پاي راستش رفته بود لاي چرخ و خراش برداشته بود. هر چه دقت كردم، ديدم، وقتي آدم از روي يك چرخه مي‌افتد، بيش‌تر دو حالت دارد، يا با كون مي‌خورد زمين، كه چرخ مي‌سرد، مي‌رود مي‌افتد جلو، يا آدم به جلو خم مي‌شود و با دست مي‌افتد كه چرخ از زير كونش مي‌سُرد عقب. وقتي كه بچه‌ها رفتند، هي نشستم روي يك چرخه و هي ديدم از اين دو حال خارج نيست. يعني اگر هم احتمالا آدم به راست يا چپ كج شود و بيفتد، باز چرخ مي‌سُرد و دور مي‌شود.

بايد بفهمم چه‌طوري مي‌شود پاي آدم برود لاي چرخ يك چرخه. شايد آيدا بد توضيح داده باشد.

 بايد يك فكري براي آن دختر بچه بكنم كه احساس غريبي مي‌كند. گمانم سوئدي باشد. لهجه‌اش خيلي شبيه سوئدي‌ها بود.

 بايد چند سري توپ پارچه‌اي مخصوص شونگيا بخرم. اول از همه بايد خودم تمرين كنم تا يادم بيايد چه‌طور مي‌شود توپ‌ها را چند دقيقه‌اي روي هوا نگه‌داشت. معمولاً بچه‌ها اين بازي را دوست دارند.

 يادم باشد يكي دوتا فريزبي بخرم.

 يادم باشد يك شنبه توي جلسه مطرح كنم كه هفته‌اي سه روز، سه تا نيم ساعت مي‌خواهم سالن ورزش را به تئاتر بچه‌ها اختصاص دهم، يعني در اين سه‌تا نيم‌ساعت اجازه بدهند بازي‌هاي فوتبال و غيره توي سالن ممنوع شود.

يادم باشد جثه‌ي بزرگ بچه‌ها فريبم ندهد.

راستي چطوري مادرها اشك‌هاي بچه‌ها را تحمّل مي‌كنند؟

چرا وقتي آيدا گريه مي‌كرد هر چي گفتم آرام نشد؟ اول فكر كردم نتوانسته‌ام درست حرف برنم، اما وقتي كه فريدا هم انگشتش توي توپ بازي درد گرفت، و گريه كرد و هر چي گفتم آرام نشد، و من رفتم شلوده را آوردم، ديدم درست همان جمله‌ها را به او گفت كه من گفته بودم. چرا وقتي كه گريه مي‌كنند با يكي دو جمله‌ي شلوده يا هر زن ديگري آرام مي‌شوند و هر چه من مي‌گويم بي‌حاصل است؟

 يادم باشد شيوه‌ي ساختن عروسك با روزنامه را ياد بچه‌ها بدهم.

 درخواست ضبط صوت كنم، و سي دي آهنگ.

 و ديگر اين كه:

يك سالي است كه شكمم كمي جلو آمده.

همين كميش هم به انداره‌ي كافي زشت است.

از امروز بايد هر روز شكم كار ‌كنم.

دراز بكشم روي زمين. سه، چهارتا نرمشي را كه براي نرمش شكم خوب است انجام ‌دهم.

بايد خيلي دقيق اين كار را بكنم.

اگر اين جوري ادامه دهم تا دو سه ماه ديگر اين زشتي شكمم بر طرف مي‌شود.

يعني تابستان ديگر اگر توي اين كلوپ كار كنم، وقتي كه با ماريانه و بچه‌ها بروم استخر، شرمنده‌ي ماريانه نمي‌شوم.

آخر شكم ماريانه خيلي زيبا و متناسب است با بدنش.

وقتي نگاهش مي‌كردم فكر كردم انصاف نيست من به شكم زيباي او نگاه كنم و او به اين شكم جلو آمده و اين جور زشت من.