http://sardouzami.com

 

سیتینگ داون کمدی، شماره‌ی دوم (ورسیون دوم)

تفکرات فلسفی‌ی مش کاظم و حضور ِ سمج ِسنده

 

جناب مش کاظم از این آدم‌هایی بود که نشسته بود و ماست خودش را می‌خورد و کاری هم به کار هیچ‌کس نداشت، با این همه چون هر کسی بالاخره باید یک جوری روزهای زندگی‌اش را سر کند، مش کاظم ما هم که اهل نشئه‌جات و جنده بازی و کون دادن‌های چپ اندر قیچی نبود(چند سالی بود که نشئه‌جات به‌ش نمی‌ساخت، جنده بازیش هم اشکالات فنی پیدا کرده بود، کون‌های چپ اندر قیچی‌اش را هم تا پنجاه سالگی داده بود)، یک مشغولیتی برای خودش دست و پا کرده بود که بتواند روزهای زندگیش را بدون کسالت شب کند. اما چون هر چیزی خواه ناخواه توی این دنیا اسمی دارد، مش کاظم هم اسم این مشغولیت خودش را گذاشته بود تفکرات فلسفی‌. البته مش کاظم که وجه مشترکی با بعضی از ایرانی‌ها داشت بیش‌تر از روی بی‌خایگی به افکار به قول خودش فلسفی بند کرده بود. اما از حق نگذریم، این قدرها خایه داشت که اسم این مشغولیت خودش را برای خودش بگذارد افکار فلسفی. ما هم شرافتمندانه (اگر چنین اصطلاحی هنور مفهومی داشته باشد) قصد نداریم یک مشت مسخره بازی سر مش کاظم در آوریم و دیگران را بخندانیم و اسمش را بگذاریم طنز. این هم نه از آن داستان‌هاست که چاپ می‌کنند و یا این اواخر می‌دهند به بعضی از رادیوها و سایت‌ها و بابتش درصد می‌گیرند، نه استند آپ کمدی است که بخواهیم یک مشت کلمه‌ی بیچاره را توی ما تحت این و آن کنیم و به قول معروف، باهاش حسابی کاسبی کنیم. حالا اگر خواننده خیلی بخواهد با ما رفاقت کند می‌تواند اسمش را بگذارد سیتینگ داون کمدی، چون به هر حال، ما الان نشسته‌ایم پشت کامپیوتر و داریم این‌ جمله‌ها را ترق توروق می‌زنیم. البته اگر خواننده خواست با ما رفاقت کند و اسم این جمله‌های ما را بگذارد سیتینگ داون کمدی، باید یک جمله‌ی دیگر هم به تعریف سیتینگ داون کمدی‌ی ما اضافه کند، یا دست کم آن را به این شکل صحیح کند که: استند آپ کمدی سر و تهش وابسته به تماشاچی است و پول بلیط‌هاش (و در بعضی موارد یک سری لفاظی برای آپدیت کردن خاتمی و دار و دسته‌اش)، اما سیتینگ داون کمدی از هفتاد و هفت دولت آزاد است، بنابراین هم می‌تواند اجرا شود هم اگر دلمان بخواهد آن را همین جوری که دارید ملاحظه می‌کنید ثبت می‌کنیم. دیگر این که استند آپ کمدی دست کم در بعضی موارد یک کار مردمی، یا خلقی است (و البته وقت و بی‌وقت، یک جوری، هر جوری که هست، چپاندن خاتمی و دار و دسته‌اش به مردم و خلق)، اما سیتینگ داون کمدی قبل از این که به مردم یا خلق توجهی داشته باشد، به هر حال بیش‌تر برای این نوشته یا اجرا می‌شود که قصد نویسنده یا اجرا کننده‌اش گذران چند لحظه‌ای‌ست این جوری:

افکار فلسفی‌ی مش کاظم ِ ما حدّ و مرز نداشت و اگر ما بخواهیم همه‌ی افکارش را این جا ثبت کنیم یک چیزی می‌شود چندین برابر شاهنامه (البته به نثر) که اولاً ثبتش در حیطه‌ی توانایی‌ی ما نیست، دوماً حتی اگر در حیطه‌ی توانایی‌ی ما باشد(که حتماً نیست‌)، با این حال و روزی که ما داریم، عمرمان کفاف به اجرا یا ثبتش اصلاً نمی‌دهد. این است که فقط یکی از دایره‌های افکار مش کاظم را که دور و بر سنده حلقه می‌زند برای گذران این لحظه‌های خودمان ثبت می‌کنیم.

دلیل این که تصمیم گرفتیم این بخش از افکار مش کاظم را ثبت کنیم به این سادگی است که دیگران به هر دلیلی که هست آن را سانسور خواهند کرد و تصویری از مش کاظم ارائه خواهند داد که انگار فقط و فقط به ادبیات و هنر و سیاست و این جور چیزها فکر می‌کرده است و طوری وانمود می‌کنند که انگار نه انگار مدت‌هاستسندههای رنگارنگ روی تمام تفکرات فلسفی‌ی مش کاظم ما سایه افکنده است. اما از آن‌جا که ما فکر می‌کنیم تفکرات مش کاظم راجع بهسنده همان‌قدر مهم است که راجع به ادبیات و هنر و سیاست و جامعه شناسی و روانشناسی و غیره، پس آره دیگه، ثبت این بخش از تفکرات او را انتخاب کرده‌ایم و با خودمان قرار گذاشته‌ایم که برخلاف همیشه، بدون دخالت احساسات خود، درست عین یک گزارشگر شریف (اگر چنین مفهومی هنوز وجود داشته باشد)، چکیده‌ی یک روز از زندگیش را برای خودمان ثبت کنیم.

ماجرا به این سادگی بود: یک روز که مش کاظم داشت برای خودش توی خیابان نُروبرو قدم می‌زد و غرق در افکار فلسفی‌ی خودش بود (که ما فعلاً کاری نداریم آن افکار از چه نوع بود)، پای راستش رفت روی یک سنده‌ی سگ که از آن سندههای شق و رق یا چغر نبود، و خاصیتی لیزدهنده داشت و چون خاصیت لیزدهنده داشت مش کاظم ما هم لیز خورد و تا آمد به خودش بجنبد چنان با کون خورد زمین که رشته‌ی افکار فلسفی‌اش جر خورد و وارد دنیای واقعیت شد.

گفت انگار سرنگون شدی مش کاظم. و همان طور که به سرنگون شدن خودش می‌خندید، از زمین بلند شد.

لازم است این را هم بگوییم که مش کاظم خوشبختانه یا بدبختانه یک وجه مشترک هم با ما داشت. یعنی ببخشید دوتا داشت: یکی این که درست مثل ما نیم قرن و پنج سال از روزهای زندگی‌اش گذشته بود، یکی هم این که مثل خود ما توی زندگیش سنده کم ندیده بود. سوم این که (این دیگر وجه مشترکش با ما نیست) اسمش هم اصلاً مش کاظم نبود. یعنی توی شناسنامه‌اش آقا جلیل بود، هر کسی هم اگر قرار بود صداش کند، صداش می‌کرد آقا جلیل. اسم مستعاری هم نبود. حتی اصلاً توی زندگیش کسی را به اسم مش کاظم نمی‌شناخت. البته این اسم را حتماً یک وقتی، جایی شنیده بود. (وگرنه نمی‌توانست به خودش بگوید مش کاظم). خلاصه ماجرا این جوری بود که یک روز که مش کاظم ِ ما همین جوری غرق در افکار فلسفی‌ی خودش بود و باد توی دلش پیچیده بود و طبق معمول خودش را روی مبل کج کرد و باد را ول کرد، متوجه شد که بادش همچین هم باد خالص نبوده است (آخه بد جوری سردیش کرده بود)، به خودش گفت انگار ریدی تو خودت مش کاظم، و بعد هم قاه قاه به مش کاظم خندید.

راستش ما بر خلاف نویسندگان دیگر ایرانی که همه‌اش به پیچیدگی‌های بشری فکر می‌کنند، این جور چیزها را خیلی ابتدایی و پیش پا افتاده می‌بینیم. یعنی قضیه به این سادگی بود که آقا جلیل که یک وجه مشترکی با خیلی از ایرانی‌های دیگر داشت، غیرتش قبول نمی‌کرد که بپذیرد توی روز روشن توی خودش ریدمون زده است، به این خاطر ریدمونش را نسبت داد به موجود دیگری به اسم مش کاظم. بعد هم از این کشف به حساب فلسفی‌ی خودش خیلی خوشش آمد و قاه قاه به مش کاظم بیچاره که معلوم نبود کی بود، خندید. از آن به بعد توی این جور وقت‌ها به خودش می‌گفت مش کاظم. البته گاهی هم پیش می‌آمد که کاظم را فراموش کند و بگوید مش قاسم، یا حتی مش ناصر. خلاصه هر بار یک مشدی‌ی بیچاره را پیدا می‌کرد که ریدمون‌های خودش را به او متصل کند. اما چون اولین بار مش کاظم را به کار برده بود، عین بعضی نویسنده‌ها که عاشق اولین شاهکار خودشان می‌مانند، بیش‌تر از هر کس، گند و گوز خودش را به مش کاظم بیچاره متصل می‌کرد. حالا هم که از زمین بلند شد و دید پشت آستین کاپشن تابستانی‌اش که دست راستش توش بود، به اندازه‌ی یک کف دست مالیده شده است روی سندهه، گفت:

انگار حسابی انی شدی مش کاظم!

البته مش کاظم عین خودِ ما توی نیم قرن و پنج سال زندگیش آن قدر سنده دیده بود که از دیدن این یکی سنده که تازه فقط ظاهرش به سنده می‌مانست، خم به ابرویش نیاوَرَد و خیلی آرام دست کند توی جیبش و یک برگ دستمال کاغذی بیرون آوَرَد، و بکشد روی آن یک کف دست سنده که معلوم نیست چرا وقتی به آستین مالیده شود، تبدیل می‌شود به ان. و بعد چند لحظه‌ای بایستاد و به سنده‌ی له شده زیر دست و پاش نگاه کند. بعد هم خیلی طبیعی است که هیچ کس دوست ندارد وقت عزیزش را صرف فکر کردن به موجودی کند به نام ِ نامی‌ی سنده علیه السلام. مش کاظم ما هم عین خودِ ما اصلاً چنین قصدی نداشت، اما خُب در زندگی چیزهایی هست که ناگهان گریبانگیر آدم می‌شود و رهایی از آن‌ها کار حضرت فیل است و مش کاظم ما هم که هیچ ربطی به فیل و میل نداشت برای اولین بار در طول زندگیش دید ناچار است به قول معروف سنده را هم آدم حساب کند.

حتماً باید یادآوری کنیم که این سنده اگر چه سنده‌ی سگ بود اما برای مش کاظم ما به طور مطلق سنده بود و فرقی نمی‌کرد که مال سگ باشد یا آدم. یعنی وقتی به آستینش نگاه کرد و گفت حسابی انی شدی مش کاظم، منظورش مطلقاً ان بود و وقتی هم که به سنده‌ی له شده نگاه کرد و گفت این سنده نزدیک بود باعث خون ریزی‌ی مغزیت بشه مش کاظم، منظورش مطلقاً سنده بود و بس، بعد هم که افکارش افتاد توی حیطه‌ی حضور سنده، اصلاً سگ و گربه و این حرف‌ها توی ذهنش وجود نداشت. یعنی سنده برای خود و متکی به سنده بودن خود، برایش حضور داشت.

اگر چه مش کاظم ما ادعای فیلسوف‌های ایرانی‌ی مثل خودش را نداشت (گفتیم که جرئتش را نداشت البته) و همین جوری اسم افکار خودش را گذاشته بود افکار فیلسوفانه، اما اگر از حق نگذریم، وقتی که موضوعی به ذهنش می‌رسید، درست عین یک مش کاظم که توی حیطه‌ی فلسفه قرار گرفته باشد، همه‌ی فکر و ذکرش دور همان موضوع، چرخ و چرخ می‌چرخید و تمام تلاش ذهنی‌اش این بود که زیر و بم آن موضوع را برای خودش تعریف و خلاصه حسابی حلاجی کند (که البته هیچ وقت هم نمی‌توانست).

اول از همه فکر کرد سنده را نباید دست کم گرفت، چون کافی‌ست آدم حواسش نباشد و پاش برود روش و لیز بخورد و سرش بخورد روی سنگ‌فرش یا موزائیک و خون‌ریزی مغزی کند. بعد گشت تا دلایل وجود سنده را پیدا کند، و اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که نیاز موجودات به خوردن، باعث وجود همیشگی‌ی سنده می‌شود. بعد هم خیلی ساده به این نتیجه رسید که سنده را همیشه باید توی مستراح انداخت و سیفون را کشید.

اما هر کسی حتی اگر فیلسوف که نه، در حد مش کاظم ما هم فیلسوف باشد، می‌داند که قضیه به این سادگی‌ها نیست، چون با وجود این که توی هر خانه و آپارتمان و کارگاه و کارخانه و شرکتی یک و گاهی هم دوتا مستراح هست، ولی به هر حال همیشه موجوداتی هستند که سنده‌های‌شان را این‌جا آن جا می‌اندازند و موجب حضور همیشگی‌ی سنده می‌شوند. نمونه‌اش هم همین که مش کاظم ما روش لیز خورد و آن یکی که کنار پیاده رو بود و دوتکه هم بود، یکی سفت و سخت و سنده‌وار و قهوه‌ای، و یکی کم و بیش خردلی و وارفته، و آن یکی که توی چمن بود و لابد زیر پای یکی له شده، یا آن یکی که کنار درخت بود و یک جوجه کلاغ زاغی که تازه دُم خوشگلش قد کشیده بود و هنور پرهای ریز ِ پُرز مانند ِ دور گردنش کامل در نیامده بود، نشسته بود کنارش، و دُمش را تکان تکان می‌داد و بعد چند لحظه‌ای دقیق می‌شد به یک نقطه روی سندهه و بعد هم خیلی معصومانه یک نوک می‌زد به یک نقطه‌ی مشخص توی سندهه و برای خودش حال می‌کرد.

همان طور که مش کاظم داشت به سنده فکر می‌کرد گفت: آدم تا انی نشود سنده را جدی نمی‌گیرد، یا دست کم این همه جدی نمی‌گیرد.

دیگر حضور سمج سنده که به نظر می‌آمد حالتی تکثیر شونده هم دارد، تمام ذهن مش کاظم را گرفته بود و همین جوری که توی کوچه و خیابان‌ها می‌چرخید همه‌ی حواسش به سنده‌هایی بود که این‌جا آن‌جا کنار پیاده رو، توی پارک، کنار پلکان ساختمان‌ها سُر و مُر و گونده، شق و رق یا حتی وارفته، برای خودشان جا خوش کرده بودند و تازه گاهی هم یک پرچم کوچک کاغذی‌ی دانمارک درست نوک سندهه در احتزاز بود. این پرچم هم که گفتیم هیچ ربطی به مقوله‌های ادبی از قبیل استعاره و این جور چیزها ندارد. یک پرچم کوچک کاغذی‌ بود. چون دانمارکی‌ها به پرچم خودشان خیلی علاقه دارند معمولاً وقت و بی‌وقت از آن استفاده می‌کنند، و همان طور که توی مراسم ملی و غیر ملی و جشن تولدها از آن استفاده می‌کنند، گاهی هم روی سنده‌ی سگی که توی پیاده رو است یک پرچم کوچولوی دانمارک در همان حدّ کوچولوی خودش سرخ و سفید و ناز برای خودش باد می‌خورد.

مش کاظم ما همین جوری که توی کوچه‌ها و خیابان‌ها قدم می‌زد و این‌جا آن‌جا نگاهش روی سنده‌ای ثابت می‌ماند و فکر می‌کرد و می‌گذشت، دید، دور هر روزه‌اش را زده است و رسیده است جلو ساختمان خانه‌ی خودش که از بد یا خوب روزگار روی تک پله‌اش یک سنده‌ی قهوه‌ای‌ی کت و کلفت، از قهوه‌ای بودن برق می‌زند. گفت مش کاظم این دیگه کی بوده که درست روی پله‌ی ورودی‌ی ما ریده؟ و با احتیاط از کنار سنده رفت روی پله و در را باز کرد و رفت تو و وارد آپارتمان خودش شد.

همان طور که می‌دانید هر فیلسوف و غیر فیلسوفی بالاخره بعد از کمی تفکر نیاز به آرامش ذهنی دارد، تا بتواند دوباره قوای ذهنی‌اش را متمرکز کند روی موضوع تفکرش که ادبیات باشد یا سیاست یا سنده یا هر چیز دیگری. مش کاظم ما هم که گفتیم همین جوری الکی اسم خودش را گذاشته بود مش کاظم، و وقتی به خودش می‌گفت مش کاظم به قول معروف حالی می‌کرد و قند توی دلش آب می‌شد، وقتی وارد اتاق شد، برای این که کمی به ذهنش استراحت بدهد، دکمه‌ی کنترل از راه دور تلویزیون را زد، و گفت چند دقیقه آنتراکت بدیم مش کاظم. اما از آن‌جا که افکار فیلسوفانه معمولاً دست از سر فیلسوف و غیر فیلسوف برنمی‌دارد، روی تصویرهای تلویزیون را هم وقفه به وقفه سنده می‌گرفت:

تلویزیون داشت یک سری چیزهای مختلف را تفسیر می‌کرد، توی این تفسیرها هم که دیده‌اید گاهی یک دوره‌ی تاریخی را بررسی می‌کنند. اما چون ذهن مش کاظم ما هنوز درگیر سنده بود، نه به صدای مفسّر توجهی داشت و نه درست تشخیص می‌داد صحبت از چی یا از چی چیست. فقط صداهایی از کنار گوشش عبور می‌کرد که چون به آن‌ها گوش نمی‌داد، ما هم نمی‌توانیم بنویسم چی بود، اما تصاویری که از جلو چشمش عبور می‌کرد و به قول سینماچی‌ها روی هم دیزالو می‌شد یا چه می‌دانم کات و مات می‌شد این‌ها بود:

تصویر کم و بیش نامشخص یک آخوند (فرقی نمی‌کرد خاتمی باشد یا غیر خاتمی) محو شده در تصویر یک سنده‌ی خردلی‌ی نزدیک به قهوه‌ای با رگه‌هایی سرخ و صورتی.

تصویری از بوش روی سنده‌ای که همین الان روی آخوند را پوشاند و باز تصویری از یک سنده‌ی باران خورده و برّاق و کم و بیش شبه سُرمه‌ای.

تصویر ناز گوینده‌ی مامانی‌ی اخبار و تصویر مفسّر و تصویر یک سنده‌ی کم‌رنگ و نزدیک به صورتی.

تصویر احمدی نژاد و یک سنده‌ی چغرِ خط خطی رنگِ قهوه‌ای.

تصویر نمایشگاه طراحی‌های هلوکاست ایران محو شده در تصویر یک سنده‌ی چند تکه‌ی چند رنگ، یعنی ملغمه‌ای از خردلی روشن ِ نزدیک به زرد، و خردلی‌ی سیر و خردلی‌ی سیرتر و خردلی‌ی نزدیک ِ قهوه‌ای.

کلوزآپ یک تانک اسرائیلی و کلوزآپ یک سنده که با چرخش چرخ‌های تانک جانشینش شد.

لانگ شات یک راکت که داشت می‌رفت طرف یک جایی توی اسرائیل و تا متلاشی شد یک مشت ان پاشید روی هوا- زمین.

تصویر چندتا جنازه‌ی آش و لاش و انی شده که معلوم نبود مال کدام افغانی- عراقی- لبنانی- اسرائیلی‌ی بدبختی بود.

مش کاظم تلویزیون را بست. دید چاره‌ای ندارد و باید همین امشب تکلیفش را با سنده روشن کند (که البته هیچ وقت چنین کاری ازش برنمی‌آمد). اما به هر حال هی فکر کرد و هی، نه تنها افکارش، که کم و بیش تمام وجودش دور و بر سنده چرخ زد و هی به همان چندتا چیزی رسید که همان دم ِ اول رسیده بود:

1- سنده را باید جدی گرفت.

2- سنده می‌تواند باعث خون ریزی‌ی مغزی شود.

3-   دلیل اصلی‌ی وجود سنده این است که موجودات روی زمین ناچار به خوردن‌‌اند.

4-سنده را همیشه باید توی مستراح انداخت.

به این جا که می‌رسید، می‌دید یکی از نکته‌هایی را که توی پیاده روی‌اش کشف کرده بوده است فراموش کرده است و هی برمی‌گشت و این چهار‌تا را تکرار می‌کرد تا برسد به پنجمیش، اما می‌دید ذهنش بیش از آن خسته است که بتواند یاری‌اش کند.

چند بار دیگر هی این نکته‌ها را با خودش تکرار کرد و هی رسید به این که سنده را همیشه باید توی مستراح انداخت، تا این دست این دایره‌ی چرخنده‌ی بی‌حاصل تفکرات سنده‌ای‌اش پاک خسته شد.

دوباره تلویزیون را روشن کرد، اما از ترس این که باز کلوزآپ‌های سنده‌های رنگارنگ روی صفحه‌ی تلویزیون را پُر کند، فوراً آن را خاموش کرد و برای تنوع رفت نشست پشت کامپیوترش و آن را روشن کرد تا یک چرخی روی اینترنت بزند.

لازم به توضیح است که مش کاظم هم مثل خیلی‌های دیگر اول نگاهی می‌انداخت به سایت‌های پُر خواننده و بعد به چند سایت ادبی مدبی، و بعد هم نگاهی می‌انداخت به چندتایی وبلاگ.

اول از همه زد روی گویا نیوز ولی هنوز یکی دوتا تیتر خبر را نخوانده بود، که دید یک سنده قسمت بالای سمت چپ صفحه دارد خودنمایی می‌کند.

یک دفعه هول شد و زد روی روزنامه‌ی شرق. از این که روی صفحه‌ی اولش یک سنده‌ی درشت دید اصلاًَ جا نخورد. اما خُب خنده‌اش گرفت و گفت عجب جایی رفتی مش کاظم؟ و وقتی روی صفحه‌ی ادبی‌اش هم یک سنده ظاهر شد، باز هم مش کاظم ِ ما ککش نگزید فقط گفت ای مش کاظم دنیا را سنده قبضه کرده است.

بعد هم زد روی سایت روز، باز هم سمت چپ صفحه، یکی دوتا، بعله، به همچنین سنده.

اگر چه مش کاظم عین خودِ ما توی زندگیش سنده کم ندیده بود، اما خُب بر عکس ما، حالا که خودش انی شده بود، برای اولین بار در طول زندگیش متوجه این حقیقت شده بود که سنده را اصلاً و ابداً نباید دست کم گرفت.

بنابراین دیگر لازم نبود که به سایت‌هایی از قبیل دوات و مجله‌ی شعر و مجله‌ی معر و وبلاگ‌ها هم رجوع کند. خُب مش کاظم که نیم قرن و پنج سال از زندگیش گذشته بود، همان لحظه‌ای که برخلاف این لحظه‌ی ما کامپیوترش را خاموش می‌کرد، می‌دانست که حتی اگر بیاید روی صفحه‌ی کلمات ما، روی اولین تیترش یک سنده‌ی بزرگ، با چهار حرف معصومش، همچین سُر و مُر گونده، بعله دیگه، نشسته است.