http://sardouzami.com

 

پارانویا هم کلیشه است

نگاهی بهوردی که بره‌ها می‌خوانند نوشته‌ی رضا قاسمی

 

1


در مقایسه با ادبیات این روزهای ما که بیش‌تر کله‌معلق‌های چپ اندر قیچی است، (به اسم تکنیک) یا اداهای صدتا یک غاز آمدن است به جای نوشتن داستان کوتاه یا رمان، رمانی از این دست، فقط به اعتبار به کار بردن زبانی که تلاش می‌کند از کلیشه‌های زبانی‌ی معمول دوری کند، نعمتی است. ممکن است بعضی‌ها بُرش‌های صحنه‌ها و پس و پیش بردن ماجراها را هم (که گاهی مصنوعی و حتی نچسب است، بطور مشخص توی پنجاه صفحه‌ی اول) حُسن ساخت این رمان به حساب بیاورند که نیازمند بحثی دقیق و مو به مو و تکنیکی است.

برای من فقط به اعتبار نکته‌ی اول این رمان نعمتی است اگر چه در این رمان رئالیستی:

1- صحنه‌ی ختنه کردن مادر زورچپان باشد؛

2- آش و لاش شدن کیر جمعه مصنوعی و زور چپان. (هر مادر پخمه‌ای این قدر می‌داند که خرده شیشه ریختن توی آن سوراخ یعنی چی؟ و هر مادری هر چی هم پخمه باشد این قدر عقلش می‌رسد که در آن سوراخ را گل بگیرد یا هر کار دیگری که زورکی کیرِ قشنگ جمعه‌ی ما را آش و لاش نکند و صحنه‌ای خشن را زورچپان وارد رمانی کاملاً رئالیستی نکند. (رئالیستی به معنای عام.) انگار برای نویسنده مصیبت آش و لاش شدن جمعه کم بوده است که قبل از آن کیرِ بیچاره‌اش را هم آش و لاش می‌کند.)
تازه این که کنار من نشسته است می‌گوید ما که از دوازده سالگی تا امروز یعنی چهل و چهار سال است که داریم جلق می‌زنیم، و تو کون هندوانه و طالبی و مرغ مادر نپخته و مرغ همسایه و سگ محله و حتی توی کون نون بُلکی هم کرده‌ایم، این قدر کُس مشنگ نبودیم که کیر نازنین‌مان را توی سوراخ دیوار فرو کنیم. یعنی خیلی کلیشه‌ایش این می‌شود که یه چیزی بگو که بگنجه.

3- صحنه‌ی برونو و مسئله نژاد پرستی آن هم درست قبل از عمل راوی‌ی پارانویک ما- دیگر از زورچپان هم چپان تر است. (انگار پارانویایی که تا این حّد راوی‌ی رمان را پیش می‌برد که جراح چشم - مسیح مغربی را با پدری که با کارد روی چوچول مادر خم شده، یکی کند، برای نویسنده کافی نبوده است.)

 

2

در ادبیات فارسی اصطلاحی وجود دارد به اسم رو کم کنی که کارکردهای مختلف دارد.

اجازه بدهید یک لحظه برگردم به نکته‌ی اول:
گفتم در مقایسه با ادبیات این روزهای ما که بیش‌تر کله‌معلق‌های چپ اندر قیچی است، (به اسم تکنیک) یا اداهای صدتا یک غاز آمدن است به جای نوشتن داستان کوتاه یا رمان، رمانی از این دست، فقط به اعتبار به کار بردن زبانی که تلاش می‌کند از کلیشه‌های زبانی‌ی معمول دوری کند، نعمتی است.

حالا برمی‌گردم به نکته‌ی دوم:

این اصطلاح رو کم کنی از آن چیزهایی است که من خیلی دوست دارم. دلیلش این است که جزئی است از زندگی. هر کس بین ایرانی‌ها زندگی کرده باشد، این اصطلاح را بارها شنیده‌ است، یعنی از آن اصطلاح‌هایی نیست که مخصوص جنوب یا شمال شهر باشد، از رفتگر محله بگیر تا استاد دانشگاه از این اصطلاح استفاده می‌کنند. مثلاً چاقو کش‌های فیلم‌های فارسی هم- بعد از فیلم قیصر البته- به کار می‌بردند (همان‌ها که چندتاشان را توی این رمان هم می‌بینی)، توی رقاصی هم به کار می‌رود، وقتی رقاصی بخواهد روی رقاص دیگری را کم کند، سعی می‌کند سنگ تمام بگذارد، این را هم توی فیلم‌های فارسی‌ قبل از انقلاب- دیده‌ایم، (اتفاقاً توی این رمان هم صحنه‌ای از رقص قشنگ یک رقاص را می‌بینیم که از حق نگذریم به همان قشنگی‌ی توی بعضی از فیلم‌های فارسی است و تازه قصد رقاص توی این رمان، اصلاً رو کم کنی هم نیست، می‌رقصد که پول بگذارند توی پستان‌هاش.)
دیگر گفتن ندارد که توی حیطه‌ی چاقو کش‌ها رو کم کنی، گاهی خط انداختن روی چهره است و توی ادبیات‌چی‌ها خط انداختن است با کلمات. خط انداختن هم که روشن است برای کشتن نیست و فقط برای رو کم کردن است، و گاهی در مواردی پیش می‌آید که پای یک خالی‌بند در میان باشد. خالی‌بنده یک چیزی خالی‌ می‌بندد، بعد چاقو کشه اگه بی‌خیال باشد می‌گوید خالی‌نبد، اما اگر آن قدر خالی‌بند دیده باشد که دیگر ذلّه شده باشد، می‌گوید کاری نکن خط خطی‌ت کنم‌ها!

شاید کار چاقوکش‌ها کمی راحت‌تر باشد، در این مورد چندان صلاحیت ندارم، اما می‌دانم که توی حیطه‌ی ادبیات همیشه ظرافت‌ها دست و پاگیر می‌شوند، حتی برای آدمی مثل من که ادبیات بعضی وقت‌ها همچین هم براش چیز مهمی نیست.

به هر حال وقتی نویسنده‌ای خیلی هارت و پورت کند و از تفکر و رمان تفکر و این جور چیزها حرف بزند، یکی که بخواهد به اصطلاح روش را کم کند می‌تواند بدون این که چاقو ضامن دار ساخت زنجون مسعود کیمیایی را بیرون بیاورد، بگوید آخه رفیق، آخه برادر:

1-                     کجای دنیا تکه تکه کردن یک رمان رئالیستی و پس و پیش کردنش، فقط به خاطر ایجاد حالت تعلیق، (که گاهی خوب است و گاهی هم زورچپان) اسمش تفکر است؟

2-                     کجای دنیا صحنه‌های فیلم‌های قدیمی را، و تجربیات متون قدیمی را کنار هم چیدن، گیرم که گاهی خیلی هم قشنگ صورت گرفته باشد، اسمش تفکر است؟

3-                     بعد هم البته بدون رو کم کنی، و خیلی رفیقانه می‌تواند بگوید نکند اگر به جای من و او بنویسیم من اکترون بودم و او هسته، داریم می‌رویم سراغ تفکر؟

4-                     نکند اگر توی صفحه‌ای از رمانی 185 صفحه بنویسیم تا پيش از کشف عدد صفر، بشر گمان می‌کرد که عدد يک ابتدای هر چيز است. قرن‌ها طول کشيد تا بفهمد که صفر هم ابتدای چيزی نيست و هميشه همه چيز خيلی پيش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغاز است، داریم خیلی تفکر می‌کنیم؟

5-                     نکند تکه تکه کردن یک رمان 185 صفحه‌ای به 39 قسمت و روی هر قسمت یک تیتر شیک گذاشتن (که گاهی قشنگ هم هست) نوعی تفکر است؟

 

3

مسئله این رمان به این سادگی است. راوی قرار است چشمش را عمل کند، در چند روزی که توی بیمارستان است وقت دارد فکر کند به سه تار جادویی‌اش و آن طرف هم تکه تکه‌هایی است که فضای جنوب یا حالا بگیریم ایرانی‌های این رمان را می‌سازد. همان کاری که خیلی از نویسندگان ایرانی‌ی نه چندان متفکر در داستان‌های دیگر انجام داده‌اند، با این تفاوت که این جا نویسنده کمی بیش از دیگران متن را پس و پیش کرده و طوری کنار هم گذاشته‌ است که خواننده یک کمی دقت کند و مثلاً صفحه‌ی ده را ببرد بچسباند به صفحه 110، این کار هم (حتی اگر خیلی جاها پلق نزند بیرون که می‌زند) ربطی به تفکر و این جور حرف‌های کت و کلفت ندارد. 1

 

راستش اگر بعضی‌ها فکر نمی‌کردند من خیلی آدم بی‌تربیتی هستم، بالای این پاراگراف هم یک شماره می‌زنم و می‌نوشتم تفکر توی حیطه‌ی ایرانی (استثناها به کنار) آن قدر حرف کت و کلفتی است که مرا به یاد فیلم‌های پرونو نیمه‌شب‌های کانال کپنهاگ می‌اندازد. حالا گفتم پرونو یاد جوک بامزه‌ای افتادم که یکی از نویسنده‌های زن، شب عید که از ایران تلفن زده بود، برام تعریف کرد که البته نمی‌دانم چه ربطی به این رمان دارد و مهم هم نیست که ربطی داشته باشد یا نه، به قول یارو گفتنی چون دیدم خودم با یادش دارم حال می‌کنم، گفتم بگویم که شاید شما هم حال کنید، چون واقعاً زندگی ارزش این حرف‌ها را ندارد که آدم بخواهد این همه سخت بگیرد، داری می‌روی یک دفعه یک کلاغ می‌ریند روی سرت و خون ریزی‌ی مغزی می‌کنی و تمام. خلاصه، بعله:

زنه معامله‌ی شق شده و دل دل زن ِ مرده رو گرفته دستش، اما قبل از این که شروع کنه به مکیدن، می‌گه خدایا خودت که شاهدی! یا فاطمه‌ی زهرا خودت که شاهدی! یا حضرت معصومه تو رو به سینه‌ی شکافته‌ی... مرده می‌گه آبجی می‌بخشین‌آ، اما این که دستته میکروفن نیست!)

هه هه هه هه هه!

به قول یکی از بچه‌ها: خود گویی و خود خندی؟

4

اگر غرض‌ورزی نداشته باشیم و مثل بعضی از بقال‌ها به فکر جور کردن جنس‌های خودمان نباشیم و رونق دکان حقیر خودمان، و تا آن جا که ممکن است سلیقه‌ی شخصی‌مان را برای خودمان نگهداریم، از نوشته شدن چنین رمانی، فقط به اعتبار همین تلاشی که در آن شده که از کلیشه‌های زبانی دوری کند، خوش‌حال می‌شویم، چون در نهایت انسان را به اعتبار تلاشش سنجیدن، زیباتر است، تا به بی‌اعتباری‌ی حاصل از نقص‌ها و هارت و پورت‌های تو خالی.

 

 

5

یک نکته‌ی دیگر هم که حتماً گفتنی است این است که کلیشه، به هر حال کلیشه است، چه در کاربرد کلمات باشد چه در انتخاب شخصیت‌های بیمار. یعنی ساده‌ترین کار برای اجق وجق دیدن جهان این است که یک آدم پارانویک انتخاب کنیم مثل راوی‌ی این رمان که هر وقت دلش خواست بتواند جراح چشم مسیح مغربی- را یکی کند با پدری که با کارد روی چوچول مادرش خم شده است. کلیشه‌ایش این می‌شود: پیوند زدن بی‌درد سر گوز و شقیقه.

البته برای نویسندگانی که دست کم حرف‌شان این است که باید به سوی تفکر پیش رفت، استفاده از این کلیشه هم همان قدر اُفت دارد که استفاده کردن از هر کلیشه‌ی دیگر.

 

دیگه این که:

ان الله سمیعاً و بصیراً.

 

-------------

 

بعداً اضافه شده: دست کم سه نمونه از ساخت داستان این است:

امروز شروع می شود یک بعدها تمام می شود.

امروز شروع می شود برمی گردد به گذشته و دوباره برمی گردد به امروز و تمام.

امروز شروع می شود برمی گردد به گذشته و به جای این که امروز تمام شود مدتی بعد از امروز تمام می شود، که ساخت این داستان است.