سه
نمونه از ادبيات بقال|ها
توضیح
اول
: در این بررسی من کاری به نویسندگان
این دو نشریه ای که از آن نام می برم، ندارم. صحبت من روی کار مسئولان آن
است.
توضیح
دوم: کامپیوتر من اشکالی پیدا کرده است که
نمی تواند نیم فاصله را جایگزین این علامت (|) کند. ناچارید این علامت را
که به جای نیم فاصله زده ام که بعدا تغییرش دهم، تحمل کنید.
ادبيات داخل و خارج
از کشور براي من به اين معناست: تمام متنهاي تاريخي، فلسفي، سياسي، اجتماعي، ادبي. اگر نخواهم سليقهي خودم را و معيارهاي شخصي خودم را به ادبيات داخل و خارج از
کشور تحميل کنم، هيچ کدامش بر ديگري برتري ندارد. اگر بخواهم گزارشي بدهم
از ادبيات داخل يا خارج دو شکل دارد: يکي اين که اين جوري بيطرفانه بگويم چي و چي و چي بوده است، يکي هم اين که بنشينم و
بر اساس سليقهي شخصي خودم مثلاٌ
بگويم يکي از بهترين داستانهاي کوتاهی که در خارج از کشور نوشته شده است متعلق به خانم "ليلا- ک" است که
در شمارهي پنجم"نيمهي ديگر"چاپ شده است
به تاريخ 1365.
فتح
شده و ثبت شده
داستاني که يکي از
دقيقترين تصويرهايي است که زني از
يکي از کادرهاي سياسي جامعهي ايران سالهاي بعد از انقلاب
داده است. هر بار که اين داستان را خواندهام قاه قاه خنديدهام. باز اگر بخواهم
سليقهي شخصيام را بگويم يکي از بهترين داستانهاي کوتاه خارج از کشور از مختار پاکي است در انديشهي آزاد، سوئد، 1366.
شرحي
بر واقعهي ميدان احمديه
داستاني که به جرئت
ميتوانم بگويم در ادبيات معاصر
ايران پايدار خواهد ماند. این داستان درد خالص است که با زبان راوياي جستجوگري که در سياهترين روزها در آن خاک قحبهي بيپير، مسئلهاش فهم ِ بودن است.
و داستان کوتاهي از
نسيم خاکسار که باز جنبهاي ديگر از ذلت و فلاکت نسلي است که من با او و در کنار او زنده بودهام. تاریخ نوشته شدن این داستان 1365 است.
مُرايي کافر است
اينها سه نمونه از سليقهي شخصي|ی داستان نويسي است که اين منم. مني که بدون اين که نگران باشم که انگ
اخلاقي يا هر گوز ديگري به پيشانيام بچسبد، به سادگي ميگويم به آن نوشتههايي اهميت ميدهم که داستان يا شعر يا هر چیز ديگري که هست، شهادت دهندهي روح اين دوراني باشد که من در آن هستم.
حالا نگو که پس
دورانهاي ديگر کشک است پيش تو!
قبول کن که اين جملهي من کاملاٌ واضح است و روشن هم!
داستان نويسي ديگر
ممکن است سه نمونهي ديگر را مثال
بزند. اين که کدام اين مثالها درستتر است لابد يک روزي
روشن و تثبيت ميشود؛ چه غم!
با اين سه مثال
خواستم اين نکته را روشن کنم که به محض اين که من وارد حيطهي سليقهي شخصي بشوم (اگر چه سليقهي شخصي من کمي هم متکي بر شناخت است) ادبيات خارج از کشور محدود ميشود. يعني من اگر بخواهم سليقهي شخصيام را دخالت بدهم
داستانهاي خوب خارج از
کشور انگشتشمارند. و نويسندهي ايراني هم انگشتشمار است. همين طور البته داستانهاي خوب داخل کشور در اين دوراني که از آن حرف ميزنم انگشتشمار است. منظور از
اين دوران مشخص است.
دوراني که حکومتي بر
ایران فرمان می|راند که سالها پيش، آن را حکومت بقالها نوشتهام.
حکومت بقالها براي من روشن است. من فکر ميکنم خوانندهاي که داستان حکومت بقالها را خوانده باشد(این داستان فصلی است از مقدمه|ای بر ادبیات معاصر دانمارک)
مشکلي با کاربرد اين صفت ندارد. اما اگر بگويم ادبيات بقالها ممکن است جبهه بگيرد. براي اين که اولاٌ حیطه ادبیات، دست
کم در این نمونه|هایی که من قصد دارم بیاورم حیطه|ی پُر قدرت حکومت (دارای
زندان و شلاق و شکنجه) نیست؛ دوماٌ به هر حال تعدادي از خوانندگان ما همين
کساني هستند که خودشان ادبيات توليد ميکنند.
پس انصاف است که
ادبیات را حتی اگر ادبیات بقال|ها بگویم، کمی دقیق|تر باشم که حرمت کسی را
لگدمال نکنم، تا آن جا که در توان من است.
واقعیت این است که
من نه فرهنگ لغات نویسم نه از جِنم ِ بزرگانی مثل دهخدا. من داستانی نویسی
هستم که تمام دایره|ی فرهنگ لغاتم بیست هشت تا و نصفی هم نمی|شود. ادای
بزرگان درآوردن دور از جسم و جان آدمی است که این منم. با این همه تلاش
می|کنم که منظورم را با تمام توانایی|ام تق تق بگذارم روی این صفحه|ی سفید.
بقال کاسب است. کاسب
در تمام دنیا هست. در ابرقو هست در این کپنهاگ هم. کلمه|ی کاسب به خودی خود
عین تک تک کلمات است؛ هم سطح و برابر با تمامی|ی کلمات. اما کاسب یک لایه
از لایه|لایه|های این من و توست.
کاسب کسی
است که
آب در شیر می کرد و
هنوز که هنوز است آب است که در شیر
می|کند!
کاسب طعم خالص شیر را بیهوده می|کند!
آب را از هویت می|اندازد!
کاسب
ذائقه|ی تو را تغییر می|دهد به مرور!
کاسب
نه طعم شیر می|گذارم بفهمی نه طعم آب!
اصلاٌ به دل نگیر! با تو نبودم، خودم منم!
من کاسبم عزیز!
من هر چیزی را سرمایه می|کنم!
زرشک؛
بادمجان؛
و به به، لواشک آلو!
برگه|ی هلو!
واجبی|ی فرد اعلا رسیده حاج آقا!
سلام فاطمه خانوم! برنج دم سیاه گذاشتم کنار مخصوص مشدی قاسم خان!
سلام جناب مهندس! حافظ خوشنویسان چاپ جدید اوناهاشش
کنار بادمجان.
(1)
همین بود. تمام
توانایی من از این حدود بالاتر نمی|رود. خيلي که زور بزنم ميتوانم بگويم اين لايهايست از لايههاي ناپسند من و تو که وقتي روي همهي لايهها قرار گرفت ديگر فاتحهي تو اگر خوانده نشود، فاتحه|ی من صد در صد خوانده می|شود. بقیه|اش را می|گذارم
برای دهخدای این نسل و فقط تلاش می|کنم سه نمونه از اين ادبيات را به
ساده|ترین شکل ممکن نگاه کنم و ببینم چه شکل و شمایلی دارند.
نمونه|ی اول از ادبیات بقال|ها
من همیشه ترجیح می|دهم از خودم شروع کنم. چند روز پیش با یکی
از دوستان چت کردم. چند سئوال بی|ربط او کرد و چند جواب کلی در همان حد هم
من ترق ترق کردم. و بعد هم یک اسم خر رنگ کن، ناچیز ولی گردن کلفت برایش
انتخاب کردم "گپی با اکبر سردوزامی در باره|ی ادبیات خارج از کشور" قضیه
این بود: چند روزی بود که روی همین متن گیر کرده بودم. مثل یک الاغ بیچاره
که توی چاله|ای از لجن ِ گندیده گیر کرده باشد و نتواند خاکی بر سرش کند.
(لجن که خودش انگار نفس گندیدگی است، هان؟)
رفیقم که گفت سلام
گفتم سلام بیا یه کمی گپ بزنیم بذار روی صفحه|ت.
گفت باشه و ما شروع
کردیم.
این واقعاٌ صمیمیت
او بود؛ مهربانی او بود.
هر کسی که باشی این
چاله|ی گندیده زیر پایت همیشه هست.
فرو نرفتن توش البته
کار حضرت فیل است.
خلاصه گفتم گپی
بزنیم تا شاید مگر یک جوری یک چیزی فرج شود. نشد و در مجموع باید بگویم حیف
آن صفحه|ی سفید شد، به خصوص با بوی آشنای گند و گوز صفحه|ی نظراتش. (بیچاره
آن که گنجیشگک اشی مشی باشد) آن گپ سردستی، سرسری از خانوادهي ادبيات بقالهاست واقعاٌ. به اسم
دراز و فریب دهنده|اش نگاه کنید. متوجه حقه|ی کلمات هم اگر باشید می|بیند
مو لای درزش نمی|رود. از یک طرف گپ است که انگار هیچ، از طرفی به این درازی
و دهن پُر کنی است: "گپی با اکبر سردوزامی در باری|ی ادبیات خارج از کشور".
اگر من لینک آن را
نداده بودم به سایت گویا البته این حرف را نمی|زدم. چند جمله|ای بود
خودمانی بین من و یک وبلاگ. وبلاگ هم که یکی از کارهاش همین است. من خودم
گاهی که دلم تنگ می|شود پلنگ خانوم می|شوم روی صفحه|ام. خیلی هم کیف
می|کنم. از این لحنی که برای پلنگ خانوم دارم خودم کیف می|کنم. گاهی هم به
فروغ با اسم پلنگ خانوم نامه می|دهم. برای نسیم خاکسار می|نویسم من پلنگ
خانومم، منشی|ی اکبر آقا. او هم جواب پلنگ خانوم را چنان می|نویسد که انگار
صد در صد وجود دارد و واقعی است. شاید باور نکنید اما هر وقت یاد آن شعر
پلنگ خانوم می|افتم که ماه ها پیش گفته است هی تکرارش می|کنم و دلم غنج
می|رود. همان که می|گوید:
یه خانوم بچه بغل تو
گوگده نشسته بود؛
کون بچه|ش ریده بود.
این وبلاگی است؛ هر
چه هست و نیست حیطه|ای شخصی است. من از این که جنبه|ای از جنبه|های خودم را
آشکار کنم احساس بلاهت نمی|کنم. این احساس وقتی آمد که لینک آن چند جمله|ی
پیش پا افتاده را فرستادم برای سایت گویا. در سایت گویا همه|جور مطلبی هست.
از مطالب بقال|ها تا کسانی که تلاش فرهنگی می|کنند و سیاسی و هر چیز دیگری.
این کار را به عمد کردم. این کار را کردم که بعد بتوانم ادامه|اش بدهم. این
است آن ادامه. وقتی شروع کردیم با کعب الاخبار حرف زدن، قصد من اصلاٌ این
نبود. بعد که همان چند جمله را خواندم احساس کردم من هم بوی بقال|ها را
گرفته|ام. اصلاٌ قصد ندارم وبلاگ|نویس کعب الاخبار را وارد این ماجرا کنم.
می|خوام فقط این جنبه|ی بقالی|ی خودم را توضیح بدهم که همان چاله|ی
گندیده|ای|ست که همیشه در مقابل من و ماست. بلاهتهاي خود را ديدن دست کم گاهي موجب حذف بلاهت است. خط ميکشم روي آن
جمله|های سطحی و کلی و آن را تصحيح ميکنم. يک بار ديگر به خودم و خواننده
يادآوري ميکنم که ميشود از بقالها گفت و خود يک پا
بقال ناب بود. ميشود از بيمسئوليتي و بيپرنسيپي گفت و خود بيپرنسيپ بود. ميشود از ادبيات و
فرهنگ گفت و بيادب و بيفرهنگ بود (ادب را با کلمات قشنگ به کار بردن اشتباه نکنيد
لطفاٌ.).
هر کس هر چه
می|خواهد فکر کند، اما نوشتن تک تک این جمله|ها برای نشان دادن آن لایه|ی
چندش آور وجود این من و شماست. می|نویسم تا شاید برود گم شود در میان
لایه|های دیگر ما.
نمونهي دوم از ادبيات بقالها
ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ
ﻣﺠﻠﻪﻯ ﺍﻟﻜﺘﺮﻭﻧﻴﻜﻰِ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ، ﻫﻨﺮ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ.
ﺩﺍﺭﻧﺪﻩﻯ ﺍﻣﺘﻴﺎﺯ ﻭ ﻣﺪﻳﺮﻣﺴﺌﻮﻝ : ﻣﻴﺮﺯﺍﺁﻗﺎ ﻋﺴﮕﺮﻯ
(ﻣﺎﻧﻰ)
در معرفي اين سايت
که لابد ميرزا آقا عسگري نوشته است جملههايي از اين خانواده فراون است:
"ﻫﺪﻑ
ﺭﺳﺎﻧﻪﻯ ﺍﻟﻜﺘﺮﻭﻧﻴﻜﻰِ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻜﺴﺘﻦ
ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ" است.
ما ميخواهيم... ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻣﺮﺯ ﻋﺮﻓﻰ، ﺩﻳﻨﻰ، ﺍﺩﺑﻰ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ
ﺟﻠﻮﮔﻴﺮ ﺗﻔﻜﺮ ﻭ ﺧﻠﺎﻗﻴﺖ ﺁﺯﺍﺩ ﻭﺑﻰ ﻭﺍﻫﻤﻪﻯ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ، ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﮔﺎﻥ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺳﺎﺯﺍﻥ ﻭ
ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪﮔﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﻫﻢ ﺑﺸﻜﻨﻴﻢ.
ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ
ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺯ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﺯﻫﺎﻯ ﺳﻨﺖ ﻭ ﻋﺮﻑ ﻋﺒﻮﺭ ﺩﻫﻴﻢ.
ﺻﺪﺍﻯ ﺯﻣﺎﻧﻪﻯ
ﺧﻮﺩﺑﺎﺷﻴﻢ.
ﺻﺪﺍﻯ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﻴﻢ.
ﺻﺪﺍﻯ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﻴﻢ.
ﻣﻰﻛﻮﺷﻴﻢ ﺍﺯ ﻣﻜﺘﺐﻫﺎﻯ
ﻓﺮﻫﻨﮕﻰ، ﺍﺯ ﻧُﺮﻡﻫﺎﻯﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻰ، ﺍﺯ ﺗﺎﺑﻮﻫﺎﻯ ﻓﺮﻫﻨﮕﻰ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺲﺯﻣﻴﻨﻪﻫﺎﻯ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ
ﻣﺬﻫﺒﻰ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺑﺮﻭﻳﻢ.
ﺑﺴﺘﻤﺎﻥﺗﺎﺭﻳﺨﻰ ﺩﺭ
ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﺑﮕﺸﺎﺋﻴﻢ.
ﺍﺯ ﻧﻮﺗﺮﻳﻦ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎ
ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺮﻳﻦﺧﻠﺎﻗﻴﺖﻫﺎﻯ ﻓﻜﺮﻯ ﻭ ﻣﻌﻨﻮﻯ ﭘﺸﺘﻴﺒﺎﻧﻰ ﻛﻨﻴﻢ.
همين جوري از سطر
اول تا آخر اين معرفينامهي اين سايت پُر است از اين کلمات زيبايي که من از خواندن و
شنيدنشان کيف ميکنم. (اينها فقط همان چند جملهي آغازي است.).
باور کنيد من هم اينها را دوست دارم. من هم خيلي دلم
ميخواهد همهي اين کارها را بکنم اما چون توانايياش را ندارم، ادعايش را هم نميکنم. و از اين که ببينم ديگري چنين
توانايي را دارد کيف ميکنم.
خوب، حالا توجه کنيد
ببيند سايتي که اين همه ادعاهاي قشنگ دارد در عمل چه کاري انجام ميدهد.
اگر روي آن تيتر
ادبيات و فرهنگ: پيدا کنيد، کلیک کنید،
ميبيند دارد به آن چه گفته است عمل ميکند. در شرح
کوتاهي که راجع به اين مطلب "پيدا کنيد" داده است گفته ميشود:
نامه ى
زير فضاى کرخت ، ناسالم و در عين حال
سرشار از بى مسئوليتى را که در بين گروهى از همکاران ما در ايران حاکم است به
خوبى برملا مى کند. با اين همه
همبستگى ! پيداست که حاکمان ما نمى توانند
بهتر از حضراتى باشند که همينک هستند!
و بعدش هم نامه را ميگذارد
زير همين مطلب. تا اينجاي
کار نقص ندارد. اما لطفاٌ يک لحظه به اين ترکيب "سرشار از بيمسئوليتي" که من رنگش کردهام
نگاه کنيد. نگاه کرديد؟ خيلي خوب، حالا لطفاٌ همين جوري سريع يک نگاهي به
اين متن بيندازيد که در اين رساله منتشر شده است و من غلط گيرياش کردهام.
بفرماييد تو.
حالا من يک سئوال دارم. رسانهاي
که اين همه ادعا دارد چه جوري ميتواند گفتگوي ضياء موحد را با اين همه غلط
اين جا منتشر کند؟
1- من ميدانم، شما هم ميدانيد
که غلط چاپي در هر کتاب و نشريهاي اجتناب ناپذير است. (در همین متن من هم ممکن است بشود سه چهارتایی پیدا کرد).
3-
من ميدانم،
شما هم ميدانيد
که اين همه غلط اين متن را از شکل و ريخت مياندازد و بيمعناش ميکند.
4-
من ميدانم،
شما هم ميدانيد
که اگر ميرزا آقا عسگري اين متن را يک بار خوانده بود ميتوانست دست کم از ميان 54 تا غلطي که من
ديدهام
90 در صدش را ببيند و تصحيح کند. 10 در صد را هم ميگذاريم پاي اشکال چشم و دقت چشم.
5-
من ميدانم
و شما هم لابد ميتوانيد
بدانيد که رسانهاي
که اين همه دبيرهاي مختلف دارد،
اگر يکي از آنها
اين مطلب را خوانده بود دست کم 50 درصد غلط هاش را گرفته بود. لطفاٌ به
اسامي هيئت دبيران اين رسانه نگاه کنيد:
سردبير و دبير بخش «ﮔﻔﺘﻤﺎﻥﻫﺎ» : ﻣﻴﺮﺯﺍﺁﻗﺎ
ﻋﺴﮕﺮﻯ (مانی)
asgari@mani-poesie.de
دبيران بخش « داستان» :
ساسان قهرمان
ghahraman@mani-poesie.de
Tel: 001-416- 225- 1084
ايرج رحمانی
دبيران بخش « شعر» :
ﻣﻴﺮﺯﺍﺁﻗﺎ ﻋﺴﮕﺮﻯ (مانی)
asgari@mani-poesie.de
محمدعلی شاکر
دبير بخش «رويدادها» :
لقمان تدين نژاد
مسئول
بخش «فنی»: کامران افتخاری
kamran@mani-poesie.de
مشکلات فنی خود را با ما در ميان بگذاريد.
من ميپرسم
چطور ميشود
هيچ کدام از اين هيئت دبيران محترم اين همه غلط تايپي را نديده باشند مگر
اين که اصلاٌ آن را نخوانده باشند؟ (راستی نکند ادبیات و فرهنگ را
می|گذاریم روی صفحه که فقط دیگران بخوانند و فقط دیگران به آن بیندیشند؟)
ميشود گفت اصلاٌ اين جا چيزي به اسم دبير بخش مصاحبه با
ضياء موحد ندارند. بله ميشود
اين را گفت. ميشود
گفت مثلاٌ يکي اين مصاحبه را فرستاده و يکي از رفقايشان هم آن جا بوده و ديده هيچ کدام از اين دبيران
محترم نيستند و دلش سوخته و لطف کرده و اين مطلب را گذاشته آن جا.
دست کم دو هفته است که اين مطلب روي اين
رسانه است و تا امروز 29 آپريل هنوز کسي آن را تصحيح نکرده است.
اين موردي است که اگر مثلاٌ توي جامعهي
ايران دوران جواني من بود، که کسي از قِبل ِ کارهاي ادبي نان نميخورد، ميشد به پاس زحمات مفت و مجاني|اش ندیده گرفت. اما تا آن
جا که من در اين هفده ساله در خارج از کشور تجربه کرده|ام بي|معنی
است.
همين جملههايي
هم که من دارم مينويسم
اگر چه ظاهراٌ درآمدي برايم ندارد، اما پشتوانه روز و شب من است، به اين
معني که به اعتبار نوشتن اين کلمات است که ميتوانم حقوق ماهانهي بيکاري از کمون کپنهاگ عليه السلام بگيرم. حد اقل
سود مالی من از نوشتن تک تک این کلمات گذران زندگی است. پس اين حرفها
که کار گل می|کنیم و رنج مفت و مجانی می|کشیم، دست کم در خارج از کشوری که
من در آن زندگی می|کنم، و در باره ی این دوستانی که از نمونه|ی کارهای|شان
حرف می|زنم، معنايي ندارد.
مورد ديگر اين است که روي اين سايت نوشته
شده است:
توجه: ادبيات و فرهنگ از چاپ مطالبي که
همزمان براي چند نشريه اينترنتي و مکتوب ارسال مي شوند معذور است!
معناي اين جمله براي من و براي شما کاملاٌ
روشن است. اين ديگر ادبيات کافکايي و پُست مدرن نيست که تفسيرهاي عجيب غريب
داشته باشد. حالا من روي هر کدام از اين تيترها که کليک کردم، ديدم از يک
سايت ديگر برداشته شده است. شما هم ميتوانيد
روي اينها
کليک کنيد البته: