سه نمونه از ادبيات بقال|ها

 

توضیح اول : در این بررسی من کاری به نویسندگان این دو نشریه ای که از آن نام می برم، ندارم. صحبت من روی کار مسئولان آن است.

توضیح دوم: کامپیوتر من اشکالی پیدا کرده است که نمی تواند نیم فاصله را جایگزین این علامت (|) کند. ناچارید این علامت را که به جای نیم فاصله زده ام که بعدا تغییرش دهم، تحمل کنید.

 

ادبيات داخل و خارج از کشور براي من به اين معناست: تمام متنهاي تاريخي، فلسفي، سياسي، اجتماعي، ادبي. اگر نخواهم سليقهي خودم را و معيارهاي شخصي خودم را به ادبيات داخل و خارج از کشور تحميل کنم، هيچ کدامش بر ديگري برتري ندارد. اگر بخواهم گزارشي بدهم از ادبيات داخل يا خارج دو شکل دارد: يکي اين که اين جوري بيطرفانه بگويم چي و چي و چي بوده است، يکي هم اين که بنشينم و بر اساس سليقهي شخصي خودم مثلاٌ بگويم يکي از بهترين داستانهاي کوتاهی که در خارج از کشور نوشته شده است متعلق به خانم "ليلا- ک" است که در شمارهي پنجم"نيمهي ديگر"چاپ شده است به تاريخ 1365.

فتح شده و ثبت شده

داستاني که يکي از دقيقترين تصويرهايي است که زني از يکي از کادرهاي سياسي جامعهي ايران سالهاي بعد از انقلاب داده است. هر بار که اين داستان را خواندهام قاه قاه خنديدهام. باز اگر بخواهم سليقهي شخصيام را بگويم يکي از بهترين داستانهاي کوتاه خارج از کشور از مختار پاکي است در انديشهي آزاد، سوئد، 1366.

شرحي بر واقعهي ميدان احمديه

داستاني که به جرئت ميتوانم بگويم در ادبيات معاصر ايران پايدار خواهد ماند. این داستان درد خالص است که با زبان راوياي جستجوگري که در سياهترين روزها در آن خاک قحبهي بيپير، مسئلهاش فهم ِ بودن است.

و داستان کوتاهي از نسيم خاکسار که باز جنبهاي ديگر از ذلت و فلاکت نسلي است که من با او و در کنار او زنده بودهام. تاریخ نوشته شدن این داستان 1365 است.

مُرايي کافر است

اينها سه نمونه از سليقهي شخصي|ی داستان نويسي است که اين منم. مني که بدون اين که نگران باشم که انگ اخلاقي يا هر گوز ديگري به پيشانيام بچسبد، به سادگي ميگويم به آن نوشتههايي اهميت ميدهم که داستان يا شعر يا هر چیز ديگري که هست، شهادت دهندهي روح اين دوراني باشد که من در آن هستم.

حالا نگو که پس دورانهاي ديگر کشک است پيش تو!

قبول کن که اين جملهي من کاملاٌ واضح است و روشن هم!

داستان نويسي ديگر ممکن است سه نمونهي ديگر را مثال بزند. اين که کدام اين مثالها درستتر است لابد يک روزي روشن و تثبيت ميشود؛ چه غم!

با اين سه مثال خواستم اين نکته را روشن کنم که به محض اين که من وارد حيطهي سليقهي شخصي بشوم (اگر چه سليقهي شخصي من کمي هم متکي بر شناخت است) ادبيات خارج از کشور محدود ميشود. يعني من اگر بخواهم سليقهي شخصيام را دخالت بدهم داستانهاي خوب خارج از کشور انگشتشمارند. و نويسندهي ايراني هم انگشتشمار است. همين طور البته داستانهاي خوب داخل کشور در اين دوراني که از آن حرف ميزنم انگشتشمار است. منظور از اين دوران مشخص است.

دوراني که حکومتي بر ایران فرمان می|راند که سالها پيش، آن را حکومت بقالها نوشتهام.

حکومت بقالها براي من روشن است. من فکر ميکنم خوانندهاي که داستان حکومت بقالها را خوانده باشد(این داستان فصلی است از مقدمه|ای بر ادبیات معاصر دانمارک) مشکلي با کاربرد اين صفت ندارد. اما اگر بگويم ادبيات بقالها ممکن است جبهه بگيرد. براي اين که اولاٌ حیطه ادبیات، دست کم در این نمونه|هایی که من قصد دارم بیاورم حیطه|ی پُر قدرت حکومت (دارای زندان و شلاق و شکنجه) نیست؛ دوماٌ به هر حال تعدادي از خوانندگان ما همين کساني هستند که خودشان ادبيات توليد ميکنند.

پس انصاف است که ادبیات را حتی اگر ادبیات بقال|ها بگویم، کمی دقیق|تر باشم که حرمت کسی را لگدمال نکنم، تا آن جا که در توان من است.

واقعیت این است که من نه فرهنگ لغات نویسم نه از جِنم ِ بزرگانی مثل دهخدا. من داستانی نویسی هستم که تمام دایره|ی فرهنگ لغاتم بیست هشت تا و نصفی هم نمی|شود. ادای بزرگان درآوردن دور از جسم و جان آدمی است که این منم. با این همه تلاش می|کنم که منظورم را با تمام توانایی|ام تق تق بگذارم روی این صفحه|ی سفید.

بقال کاسب است. کاسب در تمام دنیا هست. در ابرقو هست در این کپنهاگ هم. کلمه|ی کاسب به خودی خود عین تک تک کلمات است؛ هم سطح و برابر با تمامی|ی کلمات. اما کاسب یک لایه از لایه|لایه|های این من و توست.

کاسب کسی است که آب در شیر می کرد و هنوز که هنوز است آب است که در شیر می|کند!

کاسب طعم خالص شیر را بیهوده می|کند!

آب را از هویت می|اندازد!

کاسب ذائقه|ی تو را تغییر می|دهد به مرور!

کاسب نه طعم شیر می|گذارم بفهمی نه طعم آب!

اصلاٌ به دل نگیر! با تو نبودم، خودم منم!

من کاسبم عزیز!

من هر چیزی را سرمایه می|کنم!

زرشک؛

بادمجان؛

و به به، لواشک آلو!

برگه|ی هلو!

واجبی|ی فرد اعلا رسیده حاج آقا!

سلام فاطمه خانوم! برنج دم سیاه گذاشتم کنار مخصوص مشدی قاسم خان!

 سلام جناب مهندس! حافظ خوشنویسان چاپ جدید اوناهاشش کنار بادمجان. (1)

 همین بود. تمام توانایی من از این حدود بالاتر نمی|رود. خيلي که زور بزنم ميتوانم بگويم اين لايهايست از لايههاي ناپسند من و تو که وقتي روي همهي لايهها قرار گرفت ديگر فاتحهي تو اگر خوانده نشود، فاتحه|ی من صد در صد خوانده می|شود. بقیه|اش را می|گذارم برای دهخدای این نسل و فقط تلاش می|کنم سه نمونه از اين ادبيات را به ساده|ترین شکل ممکن نگاه کنم و ببینم چه شکل و شمایلی دارند.

نمونه|ی اول از ادبیات بقال|ها

 من همیشه ترجیح می|دهم از خودم شروع کنم. چند روز پیش با یکی از دوستان چت کردم. چند سئوال بی|ربط او کرد و چند جواب کلی در همان حد هم من ترق ترق کردم. و بعد هم یک اسم خر رنگ کن، ناچیز ولی گردن کلفت برایش انتخاب کردم "گپی با اکبر سردوزامی در باره|ی ادبیات خارج از کشور" قضیه این بود: چند روزی بود که روی همین متن گیر کرده بودم. مثل یک الاغ بیچاره که توی چاله|ای از لجن ِ گندیده گیر کرده باشد و نتواند خاکی بر سرش کند. (لجن که خودش انگار نفس گندیدگی است، هان؟)

رفیقم که گفت سلام گفتم سلام بیا یه کمی گپ بزنیم بذار روی صفحه|ت.

گفت باشه و ما شروع کردیم.

این واقعاٌ صمیمیت او بود؛ مهربانی او بود.

هر کسی که باشی این چاله|ی گندیده زیر پایت همیشه هست.

فرو نرفتن توش البته کار حضرت فیل است.

خلاصه گفتم گپی بزنیم تا شاید مگر یک جوری یک چیزی فرج شود. نشد و در مجموع باید بگویم حیف آن صفحه|ی سفید شد، به خصوص با بوی آشنای گند و گوز صفحه|ی نظراتش. (بیچاره آن که گنجیشگک اشی مشی باشد) آن گپ سردستی، سرسری از خانوادهي ادبيات بقالهاست واقعاٌ. به اسم دراز و فریب دهنده|اش نگاه کنید. متوجه حقه|ی کلمات هم اگر باشید می|بیند مو لای درزش نمی|رود. از یک طرف گپ است که انگار هیچ، از طرفی به این درازی و دهن پُر کنی است: "گپی با اکبر سردوزامی در باری|ی ادبیات خارج از کشور".

اگر من لینک آن را نداده بودم به سایت گویا البته این حرف را نمی|زدم. چند جمله|ای بود خودمانی بین من و یک وبلاگ. وبلاگ هم که یکی از کارهاش همین است. من خودم گاهی که دلم تنگ می|شود پلنگ خانوم می|شوم روی صفحه|ام. خیلی هم کیف می|کنم. از این لحنی که برای پلنگ خانوم دارم خودم کیف می|کنم. گاهی هم به فروغ با اسم پلنگ خانوم نامه می|دهم. برای نسیم خاکسار می|نویسم من پلنگ خانومم، منشی|ی اکبر آقا. او هم جواب پلنگ خانوم را چنان می|نویسد که انگار صد در صد وجود دارد و واقعی است. شاید باور نکنید اما هر وقت یاد آن شعر پلنگ خانوم می|افتم که ماه ها پیش گفته است هی تکرارش می|کنم و دلم غنج می|رود. همان که می|گوید:

یه خانوم بچه بغل تو گوگده نشسته بود؛

کون بچه|ش ریده بود.

این وبلاگی است؛ هر چه هست و نیست حیطه|ای شخصی است. من از این که جنبه|ای از جنبه|های خودم را آشکار کنم احساس بلاهت نمی|کنم. این احساس وقتی آمد که لینک آن چند جمله|ی پیش پا افتاده را فرستادم برای سایت گویا. در سایت گویا همه|جور مطلبی هست. از مطالب بقال|ها تا کسانی که تلاش فرهنگی می|کنند و سیاسی و هر چیز دیگری. این کار را به عمد کردم. این کار را کردم که بعد بتوانم ادامه|اش بدهم. این است آن ادامه. وقتی شروع کردیم با کعب الاخبار حرف زدن، قصد من اصلاٌ این نبود. بعد که همان چند جمله را خواندم احساس کردم من هم بوی بقال|ها را گرفته|ام. اصلاٌ قصد ندارم وبلاگ|نویس کعب الاخبار را وارد این ماجرا کنم. می|خوام فقط این جنبه|ی بقالی|ی خودم را توضیح بدهم که همان چاله|ی گندیده|ای|ست که همیشه در مقابل من و ماست. بلاهتهاي خود را ديدن دست کم گاهي موجب حذف بلاهت است. خط ميکشم روي آن جمله|های سطحی و کلی و آن را تصحيح ميکنم. يک بار ديگر به خودم و خواننده يادآوري ميکنم که ميشود از بقالها گفت و خود يک پا بقال ناب بود. ميشود از بيمسئوليتي و بيپرنسيپي گفت و خود بيپرنسيپ بود. ميشود از ادبيات و فرهنگ گفت و بيادب و بيفرهنگ بود (ادب را با کلمات قشنگ به کار بردن اشتباه نکنيد لطفاٌ.).

هر کس هر چه می|خواهد فکر کند، اما نوشتن تک تک این جمله|ها برای نشان دادن آن لایه|ی چندش آور وجود این من و شماست. می|نویسم تا شاید برود گم شود در میان لایه|های دیگر ما.

نمونهي دوم از ادبيات بقالها

ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ
ﻣﺠﻠﻪﻯ ﺍﻟﻜﺘﺮﻭﻧﻴﻜﻰِ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ، ﻫﻨﺮ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ.
ﺩﺍﺭﻧﺪﻩﻯ ﺍﻣﺘﻴﺎﺯ ﻭ ﻣﺪﻳﺮﻣﺴﺌﻮﻝ : ﻣﻴﺮﺯﺍﺁﻗﺎ ﻋﺴﮕﺮﻯ (ﻣﺎﻧﻰ)

در معرفي اين سايت که لابد ميرزا آقا عسگري نوشته است جملههايي از اين خانواده فراون است:

"ﻫﺪﻑ ﺭﺳﺎﻧﻪﻯ ﺍﻟﻜﺘﺮﻭﻧﻴﻜﻰِ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻜﺴﺘﻦ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ" است.

ما ميخواهيم... ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﻣﺮﺯ ﻋﺮﻓﻰ، ﺩﻳﻨﻰ، ﺍﺩﺑﻰ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮ ﺗﻔﻜﺮ ﻭ ﺧﻠﺎﻗﻴﺖ ﺁﺯﺍﺩ ﻭﺑﻰ ﻭﺍﻫﻤﻪﻯ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ، ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﮔﺎﻥ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺳﺎﺯﺍﻥ ﻭ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪﮔﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﻫﻢ ﺑﺸﻜﻨﻴﻢ.

ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺯ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﺯﻫﺎﻯ ﺳﻨﺖ ﻭ ﻋﺮﻑ ﻋﺒﻮﺭ ﺩﻫﻴﻢ.

ﺻﺪﺍﻯ ﺯﻣﺎﻧﻪﻯ ﺧﻮﺩﺑﺎﺷﻴﻢ.

ﺻﺪﺍﻯ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﻴﻢ.

ﺻﺪﺍﻯ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺑﺎﺷﻴﻢ.

ﻣﻰﻛﻮﺷﻴﻢ ﺍﺯ ﻣﻜﺘﺐﻫﺎﻯ ﻓﺮﻫﻨﮕﻰ، ﺍﺯ ﻧُﺮﻡﻫﺎﻯﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻰ، ﺍﺯ ﺗﺎﺑﻮﻫﺎﻯ ﻓﺮﻫﻨﮕﻰ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺲﺯﻣﻴﻨﻪﻫﺎﻯ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ ﻣﺬﻫﺒﻰ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺑﺮﻭﻳﻢ.

ﺑﺴﺘﻤﺎﻥﺗﺎﺭﻳﺨﻰ ﺩﺭ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺭﺍ ﺑﮕﺸﺎﺋﻴﻢ.

ﺍﺯ ﻧﻮﺗﺮﻳﻦ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺮﻳﻦﺧﻠﺎﻗﻴﺖﻫﺎﻯ ﻓﻜﺮﻯ ﻭ ﻣﻌﻨﻮﻯ ﭘﺸﺘﻴﺒﺎﻧﻰ ﻛﻨﻴﻢ.

همين جوري از سطر اول تا آخر اين معرفينامهي اين سايت پُر است از اين کلمات زيبايي که من از خواندن و شنيدنشان کيف ميکنم. (اينها فقط همان چند جملهي آغازي است.).

باور کنيد من هم اينها را دوست دارم. من هم خيلي دلم ميخواهد همهي اين کارها را بکنم اما چون توانايياش را ندارم، ادعايش را هم نميکنم. و از اين که ببينم ديگري چنين توانايي را دارد کيف ميکنم.

خوب، حالا توجه کنيد ببيند سايتي که اين همه ادعاهاي قشنگ دارد در عمل چه کاري انجام ميدهد.

اگر روي آن تيتر ادبيات و فرهنگ: پيدا کنيد، کلیک کنید، ميبيند دارد به آن چه گفته است عمل ميکند. در شرح کوتاهي که راجع به اين مطلب "پيدا کنيد" داده است گفته ميشود:

نامه ى زير فضاى کرخت ، ناسالم و در عين حال سرشار از بى مسئوليتى را که در بين گروهى از همکاران ما در ايران حاکم است به خوبى برملا مى کند. با اين همه همبستگى ! پيداست که حاکمان ما نمى توانند بهتر از حضراتى باشند که همينک هستند!

و بعدش هم نامه را ميگذارد زير همين مطلب. تا اينجاي کار نقص ندارد. اما لطفاٌ يک لحظه به اين ترکيب "سرشار از بيمسئوليتي" که من رنگش کردهام نگاه کنيد. نگاه کرديد؟ خيلي خوب، حالا لطفاٌ همين جوري سريع يک نگاهي به اين متن بيندازيد که در اين رساله منتشر شده است و من غلط گيرياش کردهام. بفرماييد تو.

حالا من يک سئوال دارم. رسانهاي که اين همه ادعا دارد چه جوري ميتواند گفتگوي ضياء موحد را با اين همه غلط اين جا منتشر کند؟

1-     من ميدانم، شما هم ميدانيد که غلط چاپي در هر کتاب و نشريهاي اجتناب ناپذير است. (در همین متن من هم ممکن است بشود سه چهارتایی پیدا کرد).

3-     من ميدانم، شما هم ميدانيد که اين همه غلط اين متن را از شکل و ريخت مياندازد و بيمعناش ميکند.

4-     من ميدانم، شما هم ميدانيد که اگر ميرزا آقا عسگري اين متن را يک بار خوانده بود ميتوانست دست کم از ميان 54 تا غلطي که من ديدهام 90 در صدش را ببيند و تصحيح کند. 10 در صد را هم ميگذاريم پاي اشکال چشم و دقت چشم.

5-     من ميدانم و شما هم لابد ميتوانيد بدانيد که رسانهاي که اين همه دبيرهاي مختلف دارد، اگر يکي از آنها اين مطلب را خوانده بود دست کم 50 درصد غلط هاش را گرفته بود. لطفاٌ به اسامي هيئت دبيران اين رسانه نگاه کنيد:

ﻫﻤﻜﺎﺭﺍﻥ:

  سردبير و دبير بخش‌ «ﮔﻔﺘﻤﺎﻥﻫﺎ» : ﻣﻴﺮﺯﺍﺁﻗﺎ ﻋﺴﮕﺮﻯ (مانی)
asgari@mani-poesie.de

 

دبيران بخش « داستان» : ساسان قهرمان
ghahraman@mani-poesie.de

Tel: 001-416- 225- 1084
ايرج رحمانی

rahmani@mani-poesie.de

 

دبيران بخش « شعر» : ﻣﻴﺮﺯﺍﺁﻗﺎ ﻋﺴﮕﺮﻯ (مانی)
asgari@mani-poesie.de

  محمدعلی شاکر

shaker@mani-poesie.de

 

دبير بخش «رويدادها» : لقمان تدين نژاد

loeghmon@mani-poesie.de

 

 مسئول بخش «فنی»: کامران افتخاری

 kamran@mani-poesie.de
مشکلات فنی خود را با ما در ميان بگذاريد.
 

من ميپرسم چطور ميشود هيچ کدام از اين هيئت دبيران محترم اين همه غلط تايپي را نديده باشند مگر اين که اصلاٌ آن را نخوانده باشند؟ (راستی نکند ادبیات و فرهنگ را می|گذاریم روی صفحه که فقط دیگران بخوانند و فقط دیگران به آن بیندیشند؟)

ميشود گفت اصلاٌ اين جا چيزي به اسم دبير بخش مصاحبه با ضياء موحد ندارند. بله ميشود اين را گفت. ميشود گفت مثلاٌ يکي اين مصاحبه را فرستاده و يکي از رفقايشان هم آن جا بوده و ديده هيچ کدام از اين دبيران محترم نيستند و دلش سوخته و لطف کرده و اين مطلب را گذاشته آن جا.

دست کم دو هفته است که اين مطلب روي اين رسانه است و تا امروز 29 آپريل هنوز کسي آن را تصحيح نکرده است.

اين موردي است که اگر مثلاٌ توي جامعهي ايران دوران جواني من بود، که کسي از قِبل ِ کارهاي ادبي نان نميخورد، ميشد به پاس زحمات مفت و مجاني|اش ندیده گرفت. اما تا آن جا که من در اين هفده ساله در خارج از کشور تجربه کرده|ام بي|معنی است. همين جملههايي هم که من دارم مينويسم اگر چه ظاهراٌ درآمدي برايم ندارد، اما پشتوانه روز و شب من است، به اين معني که به اعتبار نوشتن اين کلمات است که ميتوانم حقوق ماهانهي بيکاري از کمون کپنهاگ عليه السلام بگيرم. حد اقل سود مالی من از نوشتن تک تک این کلمات گذران زندگی است. پس اين حرفها که کار گل می|کنیم و رنج مفت و مجانی می|کشیم، دست کم در خارج از کشوری که من در آن زندگی می|کنم، و در باره ی این دوستانی که از نمونه|ی کارهای|شان حرف می|زنم، معنايي ندارد.

مورد ديگر اين است که روي اين سايت نوشته شده است:

توجه: ادبيات و فرهنگ از چاپ مطالبي که همزمان براي چند نشريه اينترنتي و مکتوب ارسال مي شوند معذور است!

معناي اين جمله براي من و براي شما کاملاٌ روشن است. اين ديگر ادبيات کافکايي و پُست مدرن نيست که تفسيرهاي عجيب غريب داشته باشد. حالا من روي هر کدام از اين تيترها که کليک کردم، ديدم از يک سايت ديگر برداشته شده است. شما هم ميتوانيد روي اينها کليک کنيد البته:

عباس بختيارى : موجى از فشار و دستگيرى هنرمندان در هفته هاى اخير

مهرناز‌ شهابى : سخنرانى نوام چومسکى در ديار بکر ترکيه / ماه مارس ٢٠٠٢
ترجمه : Z NET
گيسو شاکر : تا به کى خاموشى؟!( در گفتگوئى با آواى زن)
رضا قاسمى : ژيان، استعاره‌ى سرنوشت يک نسل
ادبيات‌و فرهنگ : پيدا کنيد...!
کوشيار پارسى : "رمان، تلاشى است براى روايت داستانهايى تا به زندگى معنايى داده شود"
اکبر سردوزامى : چراغها را من خاموش مى کنم...

اين مورد را هم البته ميشود بخشيد يا نديده گرفت و فکر کرد خوب، احتمالا مطلب براي اين رسانه فرستاده نشده است و براي اين که وظيفهي فرهنگي خودش را انجام داده باشد به اين بسنده کرده است که مطالب سايتهاي ديگري را اين جا بياورد.

اما واقعيت اين است: نميشود خر رنگ کرد و به جاي قناري به مردم قالب کرد.

ديگر اين که از همهي اينها جالب تر ديدن اسم اکبر سردوزامي است در اين صفحهي باشکوه فرهنگي. يعني تا ديدم اسم من هم اين جاست متعجب شدم که مرا با ميرزا آقا عسگري چه کار؟ بعد کليک کردم روي اسم خودم و ديدم بله، مطلب مال خود من است که کپي شده است روي اين رسانهي خيلي باشکوه و فرهنگي.

1-     روي سايت من درشت و خوانا نوشته شده است: هر گونه استفاده کردن از مطالب اين سايت، بجز لينک دادن، بدون اجازهي نويسنده ممنوع است.

2-     اين رسانه به جاي لينک دادن، يادداشت مرا بدون اجازه برداشته گذاشته آن جا.

3-     زير يادداشت من نوشته است که آن را از سايت اينترنتي اخبار روز نقل کرده است.

4-     من تا آن لحظه اصلاٌ نميدانستم که چنين سايتي هم هست.

5-     رفتم توي آن سايت که مطمئن شوم بيپرنسيپي از جاي ديگري آمده است روي اين رسانهي باشکوه فرهنگي.

6-     ديدم چنين چيزي در آن سايت خبري اخبار روز وجود ندارد.

حالا سئوال من اين است: کجاي اين عمل اسمش ادبيات و فرهنگ ساختن است؟

اين جوري ميکوشيد که ﺍﺯ ﻣﻜﺘﺐﻫﺎﻯ ﻓﺮﻫﻨﮕﻰ، ﺍﺯ ﻧُﺮﻡﻫﺎﻯﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻰ، ﺍﺯ ﺗﺎﺑﻮﻫﺎﻯ ﻓﺮﻫﻨﮕﻰ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺲﺯﻣﻴﻨﻪﻫﺎﻯ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ ﻣﺬﻫﺒﻰ ﻓﺮﺍﺗﺮ برويد؟

اين جوري ميخواهيد ﺑﺴﺘﻤﺎﻥﺗﺎﺭﻳﺨﻰ ﺩﺭ ﺍﺩﺑﻴﺎﺕ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺭﺍ بگشاييد؟

اين جوري ميخواهيد ﺍﺯ ﻧﻮﺗﺮﻳﻦ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺮﻳﻦﺧﻠﺎﻗﻴﺖﻫﺎﻯ ﻓﻜﺮﻯ ﻭ ﻣﻌﻨﻮﻯ ﭘﺸﺘﻴﺒﺎﻧﻰ کنيد؟

اما خودمانيم. به قول بچههاي دوران جوانيي ما، آدم بايد خيلي بچه پُررو باشد که با اين سايت و اين نوع عملکرد در اين سايت، اين جمله را زيرش بنويسد:

توجه : بازچاپ هريک از مطالب ادبيات و فرهنگ، تنها با ذکر مأخذ و نشاني اينترنتي ما www.mani-poesie.de مجاز است!

اشتباه نشود لطفاٌ. من معتقدم و هيچ شکي هم ندارم که اين رسانه همان طور که ادعا کرده است:

ﺻﺪﺍﻯ ﺯﻣﺎﻧﻪﻯ خودش است.

ﺻﺪﺍﻯ ﺧﻮﺩ خود خودش است.

ﺻﺪﺍﻯ ﺁﻳﻨﺪﻩ خود خودش هم هست.

من هيچ شکي ندارم البته!

 

نمونهي سوم از ادبيات بقالها:

 حالا ميخواهم نمونهي ديگري بياورم که ظاهراٌ جديتر است و البته از اين نوع بيپرنسيپيها توش نيست. اما از نوع ديگرش هست که در اساس باز مرا ميرساند به همان ادبيات بقالها.

براي اين که کوچکترين سوء تفاهمي پيش نيايد تأکيد ميکنم که من دارم از ادبيات حرف ميزنم و همان طور که خودم را گاهي در آينه ميبينم دارم تلاش ميکنم آينهاي بگيرم مقابل ديگران تا چهرهي خودشان را دقيقتر ببينند شايد متوجه بلاهتهاي خود شوند. در ادبيات خارج از کشور از اين نمونهها فراوان است اما من به عمد اين را انتخاب کردم که اولين شمارهاش دو هفتهي پيش از چاپخانه خارج شده است.

 فصلنامهي باران

مدير مسئول: مسعود مافان

سردبير: بهزاد کشميري پور

1-     براي خوانندهاي که مرا نميشناسد توضيح ميدهم: مسعود مافان چندتا از کتابهاي مرا چاپ کرده است و گاهي هم که از کپنهاگ گذشته سري به من زده است و لطف کرده چندتایی کتاب هم به من داده است و این شماره از فصل|نامه را هم خودش لطف کرده و فرستاده است خانه|ی من.

2-     بهزاد کشميري پور را دست کم چند سالي است که ميشناسم و اگر چه کم و بيش با نظريات هم موافق نيستيم، اما کلي با هم راجع به ادبيات و اين جور چيزها تلفني و اينترنتي گپ زدهايم و اتفاقاٌ اين سايت مرا او به من هديه کرده است. يعني دست کم در اين حد و حدودها با هم بوده|ایم ما. اين چند جمله را به اين خاطر نوشتم که به خودم و به خواننده يادآوري کنم که دوستي هيچ ربطي به بحث ادبيات و فرهنگ ندارد. ديگر اين که باز تأکيد ميکنم چه در مورد رسانهي ادبيات و فرهنگ چه در مورد اين فصلنامه، من فقط با مسئولان آن کار دارم و نه با نويسندگان داستان و شعر و مقالهاش.

3-     اگر به مقالهي مسعود مافان اشاره ميکنم به اين خاطر است که او در ضمن ناشر و مدير مسئول اين فصلنامه است.

4-     در اين مورد هم درست مثل نمونهي قبلي ميخواهم به روشني و کاملاٌ مستند نشان دهم که عملکرد مسئول و سردبير درست عکس آن چيزي است که مدعي هستند که همان ادبيات باشد و فرهنگ و اين جور چيزها.

روي سايت بهزاد کشميري پور يک يادداشت از خودش هست که منتشر شدن اين فصلنامه را توضيح ميدهد. يک لينک به سايت "ايران امروز" هست که باز خبر انتشار اين فصلنامه را ميدهد. اما يک لينک هم هست به ليست مطالب آن که بعضيهاش را روي همان سايت بهزاد کشميري پور ميتوانيد بخوانيد. يعني اين فصلنامه هم چاپ شده است و هم بخشهايي از آن روي سايت بهزاد هست.

قسمتي از يادداشت بهزاد کشميري پور اين است:

بالاخره پس از ماهها، اولين شماره‌ي فصلنامه‌ي باران منتشر شد. اين فصلنامه خيلي پيشتر از اينها آماده بود و بايد منتشر مي‌شد. اما گرفتاريهاي دوست من، مسعود مافان، که هم مدير نشرباران است و هم مدير مسئول فصلنامه، باعث شد که انتشار آن مدام به تعويق بيفتد. هر تاخيري نيز ما را مجبور مي‌کرد که مطلبي را بيرون بياوريم و مطلب ديگري جايش بگذاريم. در حقيقت اين اولين شماره خيلي بيشتر از آنچه بايد و لازم بود از همه‌ي ما وقت و انرژي گرفت. درگيريهاي همين کار، يعني تماس گرفتن با همکاران و تهيه‌ي مطلب و ... تمام وقت و نيروي مرا به خود اختصاص داد و به همين دليل حتا نتوانستم در اين سايت مطلب تازه‌اي بگذارم.

لطفاٌ به کلماتي که رنگ کردهام توجه کنيد.

در سايت ايران امروز به نقل از مسئول و سردبير اين فصلنامه نوشته است:

مسعود مافان ... مي‌نويسد که اين فصلنامه تلاش مي‌کند پايگاه آناني باشد که در عرصه‌ي فرهنگ و ادبيات حرفي براي گفتن دارند. سردبير باران، بهزاد کشميري‌پور، نيز در يادداشتي زير عنوان حاشيه‌اي بر اصل، در همين ارتباط تذکر مي‌دهد که باران مي‌کوشد مانع سليقه‌هايي که متفاوت‌اند اما از حدي از کيفيت برخوردارند نباشد.

در يادداشت مسعود مافان روي همين فصلنامه، در سايت کشميري پور، پس از اين که آقاي مافان گزارشي کوتاه ميدهد از نشريهي "انديشهي آزاد" که چند شمارهاش را خودش چاپ کرده و "مکث" که يازده شمارهاش را خودش چاپ کرده، و مينويسد که به نظر او اين دو نشريه، رسالتشان به پايان رسيده بوده است و به همين دليل يکي پس از ديگري متوقف شدهاند، اين جمله|ها را هم ميتوانيم بخوانيم:

ما در تلاشيم که باران معرف آثار نويسندگان ايراني - چه داخل و چه خارج- باشد. باران پايگاه آناني خواهد شد که نميخواهند سانسور شوند. دفاع از کلمه و جادوي کلام مانيفست ما خواهد بود.

لطفاٌ به کلمات رنگ شده توجه کنيد بعداٌ به کار ميآيند.

حالا در حاشيهاي بر اصل، نوشتهي سردبير اين فصلنامه بهزاد کشميري پور اين جملهها را من رنگ ميکنم:

تدارک اين مجله به اواسط سال 2001 بازميگردد.

مطالبي که در اين شماره گردآمده نوشته و حاصل کار عدهاي است که در بيش از 15 شهر هشت کشور سه قارهي جهان پراکندهاند!

... با اين همه بسياري از همکاراني که نامشان همراه با مطلبي در نشريه آمده و ميآيد و حتي تعداد ديگري که نامي از آنها در ميان نيست، بخشي از وظايف عضو تحريريه را بر دوش دارند...

به هر تقدير اصل، کيفيت مطالب است...

پس اين مطالبي که در اين شمارهي اول آمده دو سالي است که خاک خورده است. پس اين مطالب گاهي با مطالب ديگري هم عوض شده است. پس اين طور که سردبير مينويسد اگر هم اين فصلنامه حاصل کار همهي اينها که در بيش از 15 شهر و هشت کشور و سه قارهي جهانند، نباشد، دست کم حاصل کار عدهاي است که در هفت شهر و 4 کشور و يک و نيم قارهي جهان پراکندهاند.

1-     من اصلاٌ نميتوانم بگويم اين فصلنامه فقط حاصل کار بهزاد کشميري پور است و مسعود باران.

2-     اگر هم بخواهم چنين ادعايي کنم کاري ابلهانه است چون نميتوانم گفتهي خودم را ثابت کنم.

3-     من همهي اين جملههاي سردبير را دربست قبول ميکنم.

حالا من فقط به يک مطلب از اين فصلنامه نگاهي مياندازم. اين مطلب را مسعود مافان نوشته است اما اگر اين فصلنامه حاصل کار همکاراني باشد که سردبير نوشته است پس نوشتهي مسعود مافان هم که جزئي از اين فصلنامه است، از اين قاعده مستثني نيست.

نشر فارسي در مهاجرت و تبعيد: مسعود مافان

نکتهي اول که عين دُم خروس که نه عين دُم يک کرگدن ابرقويي (اين ديگه چه جور موجوديه؟) از اين متن ميزند بيرون اين است:

مسعود مافان مينويسد: "فصلنامه ادبي "کبود" فعاليت خود را از سال 1369 آغاز ميکند. "کبود" از زمره اولين نشريات فارسي زبان در خارج است که با عنوان فصلنامه ادبي و به سردبيري بهزاد کشميري پور آغاز به کار ميکند. شايد امروز تصور مشکلات آن زمان در زمينه درگير شدن با جو عمومي ناممکن باشد. اما وافعيت آن زمان چنين بود که کمتر کسي جرأت ايجاد نشريهي تخصصي ادبي را به خود ميداد. زماني که ارزشها تنها در اين خلاصه ميشد که تو در کجاي آن زنده باد و مرده بادها جاي داري و به چه ميزان در پي دفاع از مدينههاي فاضله خواهي بود "کبود" توانست براي اولين بار در معرفي برخي از چهرههاي مهم ادبيات جهان به خوانندگان فارسي نقش مهمي داشته باشد بطوريکه بسياري از مجلات، چه در داخل و چه در خارج ادامهدهندهي اين سنت شدند.دهها نويسندهي ناشناخته جهان براي اولين بار در اين فصلنامه معرفي شدند که امروز نامهاي آشنايي در ميان خوانندگان فارسي زبان ميباشند."

آيا ميان اين همه همکار که در هفت شهر و 4 کشور و يک و نيم قارهي جهانند يکي نبود که بگويد:

1-     ايجاد يک نشريه تخصصي ادبي، به خودي خود مفهوم خاصي نميتواند داشته باشد.

2-     هر نشريه تخصصي ادبي يکي از کارهاش معرفي چهرههاي تازه است.

3- قبل از اين که "کبود" وجود داشته باشد ، دست کم نشريههاي غير تخصصي ادبي خارج از کشور، مثلاٌ "الفبا"، "چشمانداز"، "نظم نوين" (دوره دومش)، "انديشه آزاد"، که تخصصي و ادبي نبودند وزنهي ادبيشان از هر جهت ميچربيد به "کبود".

يکي نبود که بگويد ببین مسعود جان خودمانیم، اصلاٌ اين "کبود" قد اين حرفها، هیچ جوری، باور بکن، نبود! که بسياري از مجلات، چه در داخل و چه در خارج ادامهدهندهي سنتاش شوند.

حالا من فرض ميگيرم کسي نبود و همهي اين همکاران همهي کشورها و قارهها توي قارههاي خودشان الک دولک بازي ميکردند اما سردبير "کبود" که بوده است. حتي اگر همهي آن ديگران اين قدر بياطلاع بوده باشند، خود بهزاد کشميري پور که خودش را، توانایی|های خودش را، "کبود" خودش را می|شناسد.

اگر کشمیری پور این حرفهای مافان را تأیید کند، من می|توانم فقط تیترهای چند نشریه|را در همان تاریخ انتشار اولین شماره|ی "کبود" به انتهای لیست اضافه کنم تا خواننده خودش ببیند واقعاٌ آن فصل|نامه|ی تخصصی|ی ادبی قد این حرف|ها اصلاٌ نبوده است.

اگر کشمیری پور معتقد باشد که این|ها اشتباه مسعود مافان است پس این سئوال پیش می|آید: مگر نه اين که حد اقل ِ کار يک سردبير تصحيح اين خطاهاست در يک نشريه يا فصلنامه يا جنُگ يا هر چيز ديگري؟ وقتي سردبيری، امروز، در سال 2003 با این کادر گسترده در شهرها و کشورها و قاره|ها نتوانسته باشد اين خطاها را ببیند، چطور در 1369 که چنین کادر گسترده|ای هم نداشته است، ميتوانسته است "کبود"ي با آن قد و بالایی که آقاي مافان مينویسد تحويل ادبيات خارج از کشور دهد؟

من واقعاٌ سئوال می|کنم چرا باید این همه کلمات خالی|بندانه را توی ماتحت من خواننده فرو کنند مسئولان و سردبیرها؟

مگر صافی و صداقت این موجودی که منم چه نقصی دارد که هی بروم و خودم را باد کنم با شهرها و کشورها و قاره|های تو خالیم؟

چطور می|شود روی یک فصل|نامه از سال 2001 کارکرد اما حاصلش این باشد که این جا جلو چشم من است و قسمت|هاییش هم روی سایت کشمیری پور است؟

هفده سال پیش رمانی را شروع کردم که هنوز نیمه کاره مانده است. شاید چند سال دیگر روی آن کار کنم. معناش این می|شود که مثلاٌ من بیست سال است که دارم روی آن رمان کار می|کنم؟

در این فصل|نامه بارها از آرامش دوستدار اسم برده می|شود. بارها از مقالات او اسم برده می|شود. من اصلاٌ نمی|گویم آن گونه که او می|گوید بیندیشیم و از این حرف ها. اما فقط می پرسم: آخر چطور می|شود در فصل|نامه|ای که در آن دست کم ده دوازده بار از آرامش دوستدار یاد شده است و از مقاله|هاش که همه|اش انگار توضیح همین تو خالی بودن|های ایرانی جماعت است، این همه قمپز مفت و مجانی در کرد؟

حالا تازه ميتوانيم برگرديم به شروع متن. اسم اين متن يا مطلب يا هرچيز، اين است:

نشر فارسي در مهاجرت و تبعيد

اگر معتقد باشيم که کلمات معنايي داشته باشند، معناي اين تيتر اين است: کل ادبيات خارج از کشور. خوب، حالا وقتي متن را ميخواني ميبيني فقط نشريات و فصلنامهها و مجلهها را در برگرفته است. پس اين تيتر فقط به اينها محدود ميشود. حالا اين نشريات و فصلنامهها و مجلات بر چه اساسي از ميان 1000 تايي که خود آقاي مافان نامميبرد انتخاب شده است؟ براساس تأثيرشان روي ادبيات خارج از کشور؟ بر اساس شهرتشان؟ بر اساس تيراژشان، تعداد خوانندگانشان؟ اصلاٌ روشن نيست.

مثلاٌ چرا "جمعهها" که سالهاست منتشر نميشود، در متن او وجود دارد، "سنجش" که فقط سه شماره منتشر شده است وجود دارد، ولي "دفتر کانون نويسندگان ايران در تبعيد" که هنور منتشر ميشود، وجود ندارد؟ يا چرا مثلاٌ نامي از مجلهي "نقطه" در اين متن نميآيد؟ يا مثلاٌ "آغازي نو"؟ يا مثلاٌ "آزادي" که آخرين شمارهاي که من ازش دارم 19 و 20 است و تاريخ 1378 را دارد. اينها در ردهي همانهايي است که مافان از بعضيهاش نام برده است.

اگر مثلاٌ بر اساس ارزش داستانها سنجيده ميشد، دفترهاي کانون نويسندگان ايران درتبعيد، از "جمعهها"، "افسانه" که کمتر نيست. اگر بر اساس ارزش مقالات سنجيده شود مثلاٌ مجلهي "نقطه" که بعدها مجموعهاي از داستانهاي خارج از کشور را با نام "داستانهاي تبعيد" چاپ کرده وزنهاش سبکتر از "شهرزاد" نيست يا "سنجش" که فقط سه شماره منتشر شده است. (من اصلاٌ صحبت نان قرض دادن و اينحرفها را فعلاٌ پيش نميکشم.). آن چه من این جا می|گویم بر اساس مطالب خود همین نشریه|هاست و سلیقه|ی شخصی من نیست البته.

روشن است که هر کسي اين حق را دارد که از ميان 1000 تا نشريه و فصلنامه و غيره، فقط به آن تعدادي که ميخواهد بپردازد، اما اين پرداختن بايد يک حساب و کتابي داشته باشد يا نه؟

فقط با نگاه کردن به اين تيتر "نشر فارسي در مهاجرت و تبعيد" اين سئوال براي من مطرح ميشود که يکي از اين همکاران اين شهرها، کشورها، و قارهها نبود که بگويد دست کم اسم اين متن را بگذاريم گوشهاي، بخشي، قسمتي از ادبيات خارج از کشور يا مهاجرت يا هرچي؟

حالا يک نگاهي به کل متن بيندازيم و ببينيم چرا بر هيچ اساسي استوار نيست.

صفحهي اول و دوم آن که کنار گذاشتن جملههاي ديگران است و نشريات خارج از کشور را از 1810 به بعد توضيح ميدهد، منطقي پيش رفته است. اما بعد جملههايي کلي ميآيد از آن دست که من در امتحانات متفرقه مينوشتم:

نه، مهاجرت امر تازهاي هست و نه اينکه مختص ايرانيان. از دير باز بشر براي ماندن و مبارزه مجبور به کوچ از سرزميني به سرزميني ديگر شده است... اين اما متعلق به دوران پيش مدرن بوده است.

پس تا اواخر صفحهي دوم که متنهاي ديگران را کنار هم گذاشته کم و بيش نوشتهاش نظامي دارد، اما از لحظهاي که شروع ميکند خودش بنويسد معلوم نيست با چه نوع نوشتهاي سر و کار داريم. باور کنيد اگر يک شاگرد دانمارکيي کلاس نُهم اين طوري بنويسد هيچ معلمي به او نمرهي قبولي نميدهد:

لطفاٌ به پاراگراف آخر از ستون دوم صفحهي دوم نگاه کنيد تا پاراگراف آخر از ستون صفحهي سوم. اين هم متن کاملش.

خوب، گفتم که اين متن ربطي به نشر فارسي در مهاجرت و تبعيد، به اين معناي گستردهاش ندارد. حالا اگر دقت کنيد ميبيند حتي نشريات را هم معلوم نيست بر چه اساسي نامبرده يا بررسي کرده است.

از اولين نشريهاي که نام ميبرد "دولت و انقلاب" است که در چهار سطر توضيح ميدهد ولي تاريخ نشر آن را نميدهد. (صفحهي 3 و 4) .

دومي را که "انديشه انقلاب" است در ده سطر توضيح ميدهد ولي تاريخ نشر آن را نميدهد. (ادامه صفحهي 4)

بعدش آشوب، شورا، ندا، برايند، سوسياليسم و انقلاب، اختر، نظم نوين را تنها نام ميبرد و توي گيومه هم نميگذارد.

و هيچ کدام از اين همکاران همهي اين قارههايي که اسم برديم اين گيومهها به تخمشان هم نيست.

اگر چه من امروز "نظم نوين" را ندارم اما دست کم دو شماره آن را که سال 1366 يا شايد هم 67 داشتم، یادم هست يکي از نشريات جدي خارج از کشور در آن سالها بود.

اين متن در کل به اين شکل پيش ميرود. چندتا نشريه و فصلنامه و غيره و غيره را همين جوري چپ اندر قيچي کنار هم ميگذارد. يکي را سه سطر توضيح ميدهد، يکي را هم توضيح ميدهد و هم راجع به نويسندههايي هم که در آن نوشتهاند توضيح ميدهد. "دبيره" را در چهار ستون توضيح ميدهد، "کنکاش" را تقريباٌ در سه ستون و نيم توضيح ميدهد، "انديشهي آزاد" را در شش سطر توضيح ميدهد. جالب اين است که نه سردبير اينها را ميبيند و نه همکاران قارههاي به اين بزرگي.

به ترتيب چندتاش را نگاه کنيد. "زمان نو" معلوم نيست کي شروع به انتشار کرده است. "ممنوعهها" همين طور. "اصغر آقا" همين طور. بعد معلوم نيست چرا يکدفعه نويسنده يادش ميآيد و تاريخ انتشار دقيق "اختر" را ميدهد. (البته اگر دقيق باشد). دوباره يکي از جديترين فصلنامه را که "فصل کتاب" باشد همين جوري ماست مالي پيش ميرود. و معلوم نيست چرا نشريه "جهان" دوباره تاريخ شروع نشر دارد و "جمعهها" ندارد و "نيمهي ديگر" ندارد و "ايران نامه" و حتي "الفبا"ي غلامحسين ساعدي معلوم نيست کي شروع کرده کي تمام شده.

خلاصه من که نفهميدم اين چه شيوه از يادداشت، گزارش، نگاه کردن به نشر فارسي در خارج از کشور است، آن هم براي فصلنامهاي که از 2001 روش کار شده و قرار است مشترک ايراني داخل کشور هم داشته باشد.

چند اشارهي کوچک هم بکنم به جزئيات و بروم دنبال زندگيم.

مسعود مافان مينويسد: روشنفکري ايران در تبعيد و مهاجرت از خويش کارنامهاي درخشان به جاي گذاشته است... کمتر ملتي را ميتوان سراغ داشت که در مهاجرت و در تنها دو دهه بيش از 6000 عنوان کتاب -چاپ اول- منتشر کرده باشد، بيش از 1000 مجله و روزنامه و هفته نامه داشته باشد، و يا دهها فيلم و صدها نمايش و تئاتر توليد کرده باشد.

از اين همه همکاران قارههاي مختلف يکي نبود که بگويد:

1-     اين صدها نمايش را بر اساس کدام آمار اين جا نوشته است؟ کجا ما در خارج از کشور صدها نمايش داشتهايم؟

2-     اين دهها فيلم را بر اساس کدام آمار اين جا نوشته است؟ (نکند اين فيلمهايي هم که رفيق من از پلنگ خانوم گرفته است جز فيلمهاي سينماي خارج از کشور باشد؟).

و باز اين جمله:

روشنفکر ايراني توانست با نگاهي به فرهنگ خويش و همخوانيها و ناهمخوانيهايش با فرهنگهاي استبدادي و خدافقيهي به پاسداري از "سنتهاي خويش" بپردازد. درگير شدن با فرهنگهاي متفاوت، زندگي با فرهنگهاي ديگر و يادگيري از اين فرهنگها. و تاريخ شاهد نابودي فرهنگ ايراني در تبعيد و مهاجرت نگشت.

راستش اين جمله اول را که من نفهميدم يعني چي، ولی ميگذارمش به حساب اشکال شخصيي خودم.

اما در مورد جملهي دوم:

1- اگر فرهنگ ايراني اينهاست که من دارم توي نمونههاش چرخ ميزنم، اي کاش نابود ميشد و فاتحه!

2- مگر ميشود فرهنگ ملتي در مهاجرت کاملاٌ نابود شود؟ (اگر اين جوري بود که ما نه از اين نوع متنها داشتيم و نه از اين نوع فصلنامهها.).

 

نتيجهگيري من بر اساس اين جملههاي مستند در اين متن به سادگي اين است:

انتشارات باران خواسته است يک فصلنامه درآورد.

آقاي بهزاد کشميري پور هم مثل سردبيران آن 1000 تا نشريه خارج از کشور که عشق سردبيري دارد گفته جمالتو!

اين دوتا با هم به همين سادگي کنار آمدهاند.

مسعود مافان: من مسئول، تو سردبير، تو جمع کن، من چاپ ميکنم، اما ميخوام تصميم گيرنده هم باشم، مثلاٌ يه چيزايي رو هم خودم انتخاب کنم.

بهزاد کشميري پور: باشه، چه اشکالي داره، ما که سالهاست با هم رفيقيم.

 و حاصل شده است اين گزارش شلم شوربا، بيهيچ حساب و کتاب براي خوانندگان داخل و خارج از کشور که نه عکس|های هوشنگ گلشیری روی جلد آن می|تواند نجاتش بدهد و نه شعرهای کامران بزرگ نیا، و نه داستان|ها و گزارش خوب سیروس شاملو.

حالا براي اين که مطمئن باشيد بهزاد کشميري پور اين قدرها از مرحله پرت نيست که اين اشکالها را در يک متن نبيند، لطفاٌ برويد توي سايتش و این مطالبی را که نوشته است بخوانید:

ربط ادب و ادبيات، درسي براي داستان ننوشتن، مقاله نويسي و تربيت شاعر

تا متوجه شويد وقتي که به ديگران نگاه ميکند آدمي است دقيق و گاهي هم تيز بين.

دیگر این که قصدم نوشتن از این لایه|ی گند و گوز بقالی وجود خودم بود.

خواستم آینه ای بگیرم مقابل خودم و خودم را به خودم یک بار دیگر نشان دهم. آخر اشکال من این است که اشکال هر کسی را می بینم مگر همه ی آن اشکال هایی را که در من است.

 

1-                                            این جمله را، این بقاله، از هادی خرسندی گرفته است.

به تاریخ گوز گوز گوز