من و خواب بهروز و زارت و زورت دوئل

 

بهروز گفت گیتا گفته فیلم خیلی بدی است. من فکر کردم چون فیلم جنگی است، احتمالاً گیتا خوشش نیامده، گفته است خیلی بد است. تازه دوتا بلیط هم خریده بودیم. گفتم بالاخره دیدن یکی دوصحنه‌ بازی‌ی هدیه تهرانی بیش‌تر از این حرف‌ها می‌ارزد. تازه این را هم شنیده بودم که این آقای درویش، چند لحظه هدیه تهرانی را آورده که چهارتا مثل من را گول بزند، اما گفتم بی‌خیالش آدم وقتی خودش بپذیرد که گول بخورد، کارگردان هر کسی هم که باشد ول‌معطل است.

هیچی، تا هدیه تهرانی برسد، آقای درویش یک متن بلند بالای گزارشی با یکی دو صحنه‌ی ماستمالی به خورد ما داد که چون هنوز تکلیف‌مان با فیلم معلوم نبود، گذاشتیم به حساب مقدمه‌ و سعی کردیم سخت نگیریم و خلاصه از شما چه پنهان کمی هم به خاطر گل روی هدیه تهرانی گفتیم بی‌خیال.

بعد، هم آن یک صحنه را که می‌خواستیم ببینیم، دیدیم، و همان چرخش سر هدیه تهرانی و نگاهش برای ما کافی بود. (اعتراف می‌کنم که هر بازی‌ای که من تا به امروز از هدیه تهرانی دیده‌ام خوب بوده است. توی فیلم بازاری‌ی دختر ایرانی هم خوب بود و حتی توی دو سه‌تا فیلم کاملاً مزخرف که یکیش گمانم دنیا بود و یکیش هم مال مسعود کیمیایی بود و یادم نیست اسمش چه کوفتی بود.)

خودمانیم نمی‌دانم چرا آن شب عین بقال‌ها شده بودم که حساب کتاب می‌کنند. گفتم خُب این برای مایه‌اش (یعنی 65 کرونی که دادم)، از این لحظه هر چی ببینیم سود خالص است.

بعد از آن هم اگر منصف باشیم، یک کمی انفجار توپ و تفنگ و خمپاره زمینی و هوایی و این جور چیزها دیدیم، که تا دو سه دقیقه قابل تحمل بود و داشتیم کیف می‌کردیم از این سود اضافه بر مایه. اما نمی‌دانم کی رفته بود پشت سر ما به آقای درویش گفته بود که ما از این جور صحنه‌ها همین جوری الکی کیف می‌کنیم و یادش رفته بود بگوید ولی برای کیف کردن ما، باید یک کمی کارهای دیگری هم کرد.

هیچی، این بود که آقای درویش هی این توپ و تفنگ و خمپاره‌ی زمینی و هوایی را ادامه داد، و برای این که زیاد هم حوصله‌ی ما را سر نبرده‌ باشد و از دیدن این بدن‌هایی که هی می‌رفت هوا یا سرنگون می‌شد یا ته‌نگون، زیاد ناراحت نشویم، هی سرباز و فرمانده را واداشت که مزه بریزند و گاهی حتی چیزهایی بگویند نزدیک به جوک.

اگر چه من از کلوزآپ و فلاش بک، شات و تراولینگ و این جور چیزها زیاد سرم نمی‌شود، اما چندین تا فلاش بکِ بی‌حساب کتاب آقای درویش زده، یکی هم ما برنیم.

فلاش بک خودمان: یک بار یک نویسنده ایرانی (فعلاً چون موضوع زارت و زورت فیلم دوئل است، اسم او مهم نیست) توی فرانسه، در جواب چندتا دانشجو که می‌خواستند بدانند کلمات تا چه حد برای آن نویسنده مهم است، گفت: وقتی جبهه بودم، توی آن فاصله‌ای که خمپاره رها می‌شد به طرف ما، تا وقتی که بیاید بخورد دور و بر ما، من به کشف یک کلمه فکر می‌کردم.

حالا که ما همین جور تخمکی یک فلاش‌بک زدیم، بد نیست همین جوری تخمکی یک زیرنویس هم راجع به خودمان بزنیم. کی به کی‌یه!

زیرنویس خودمان: راستش من نمی‌دانم دیگران چند شخصیتی هستند، اما یک بار در یک کتاب دانمارکی که نویسنده‌هاش دوتا دانمارکی بودند و یک ایرانی را هم به دلایلی که به ما مربوط نیست کنار خودشان نشانده بودند، خواندم که بعضی از آدم‌ها می‌توانند هم‌زمان سه چهارتا شخصیت داشته باشند. البته آن کتاب که اسمش به فارسی می‌شود راجع به چی حرف می‌زنید، هیچ نیازی نداشت که چنین مطلبی را توضیح بدهد، چون نوع نوشته شدن اسم سه‌تا نویسنده‌اش روی کتاب و باز هم نوع نوشته شدن اسم سه‌تا نویسنده‌اش در فصل فصل کتاب، و باز هم نوع ننوشته شدن اسم تک تک نویسنده‌هاش زیر تک تک مقاله‌هاش، همین مسئله را نشان می‌داد. ولی چون مسئله‌ی ما فعلاً فیلم دوئل است آن کتاب را ندید می‌گیریم. اصلاً از اول هم بی‌خود اسمش را آوردیم. اما خُب این فضای ایرانی‌ جماعت نمی‌دانم چه جوری است که هی آن آدم عصبی‌ و بی‌قرار درون ما را بیدار می‌کند.

خودمانیم این شیوه‌ی سیال ذهن هم کشف جالبی بوده‌ها. باید روزی چند بار هی یادی از فاکنر و این‌حرف‌ها بکنیم. خُب به کمک همین شیوه بود که من رسیدم به آن آدم عصبی‌ و بی‌قرار درون خودم که می‌خواستم توضیح بدهم. یعنی اگر اسم آن کتاب را آوردم برای این بود که بگویم اگر چه بعضی پست‌مدرنیست‌ها معتقدند بعضی آدم‌ها چندین شخصیت دارند، من که با پست و مدرن کاری ندارم هنوز دو شخصیتی مانده‌ام. حالا فکر نکنید تا به امروز کلک زده‌ام و این قضیه را از شما پنهان کرده‌ام. نه، اصلاً چنین چیزی نیست. چون آن شخصیت من چنان خودش را به من تحمیل می‌کند که شما حتی گاهی وقت‌ها فکر کرده‌اید من، آن هستم. در صورتی که این طور نیست. و آن که شما گاهی فکر می‌کنید من هستم، همان است که خودش را درون من پنهان کرده است و گاهی خودی می‌نماید. همان طور که گفتم این آدم، که نمی‌دانم چی شده که از کودکی هم‌راه ما شده، هم عصبی است و هم بدجوری بی‌قرار است. این است که ما گاهی، که البته به ندرت اتفاق می‌افتد، هی باید مواظبش باشیم که کم‌تر بی‌قراری کند و کم‌تر خودش را به ما تحمیل کند، تا کلمات ما از روی عصبانیت او به قول معروف رکیک مکیک نشود.

البته دلیل طولانی شدن جمله‌ی بالا به این خاطر است که تنه‌مان یک کمی خورد به تنه‌ی آن ایرانی‌- دانمارکی‌ی پست مدرنیست، وگرنه کسانی که ما را می‌شناسند، می‌دانند که همیشه تلاش کرده‌ایم و می‌کنیم تا ایجاز استاد قدیمی‌مان هوشنگ گلشیری را، که عمرش را داده به ما، و به همین دلیل بعضی‌ وقت‌ها دل‌مان برایش تنگ می‌شود، رعایت کنیم. (پایان زیرنویس خودمان.)

بله، خلاصه وقتی آن نویسنده‌‌هه گفت وقتی جبهه بودم، توی آن فاصله‌ای که خمپاره رها می‌شد به طرف ما، تا وقتی که بیاید بخورد دور و بر ما، من به کشف یک کلمه فکر می‌کردم، کلی تلاش کردیم تا توانستیم جلو آن آدم عصبانی‌ و بی‌قرار درون خودمان را بگیریم که می‌خواست با صدای بلند جلو دانشجوها و همچنین خانم ترقی و دیگر کی بود؟ بگوید همین تو همون‌جای آدم دروغگو!

یعنی فوراً خانم گلی ترقی را نشانش دادیم که کنارمان نشسته بود، و گفتیم امروز حرمت این استاد قدیمی را داشته باش تا بعداً. و خلاصه با فلاکت عجیب غریبی جلوش را گرفتیم و نگذاشتیم داد بزند: همین تو همون جای آدم‌ دروغ‌گو! و گذاشتیم آن نویسنده‌هه همین جوری پشت سر هم خالی‌ببندد، و بعدش هم بی‌دردسر راه بیفتد، برود توی همان شیراز نازمان.

حالا این کارگردان که آقای احمد رضا درویش باشد، بنده خدا، اصلا چنان حرفی نزد، فقط برای این که ما را ناراحت نکند، و از دیدن این بدن‌هایی که هی می‌رفت هوا، می‌آمد زمین، می‌پرید سمت راست، می‌جهید سمت چپ و از این جورچیزها ناراحت‌مان نکند، توی فاصله‌ای که خمپاره یا بمب، یا هر گوز دیگری بلند می‌شد، تا وقتی بیاید و بخورد به بغل دستی‌ی آرتیسته، یک مزه می‌انداخت.

گوز نویس خودمان: گوز چند جور است: یکی این که آدم خودش تنگش بگیرد و برای رها شدن، بادی ول کند، که طبیعتاً حالت لذت‌بخشی به آدم دست می‌دهد. یکی این است که رفیق یا آشنا، یا همسایه، یا اصلا یک آدم بیگانه تنگش گرفته باشد و دو، سه‌تا زارت و زورت کند، که این هم بنا بر اصل همدردی، به نظر ما، حتی برای ما هم لذت‌بخش است. یکی هم مثل آن عمو یا دایی‌ی توی فیلم فانی و الکساندر برگمن است که باهاش شمع خاموش می‌کرد، و باعث سرگرمی و خنده می‌شد. یکی هم مثل مسیح توی رمان زمین امیل زولاست که اصلاً گوز را حماسی و جاودانه می‌کند. انواع دیگرش هم هست که برای این که تکراری نشود شما را به گوزنامه‌ی مرتضی کرامتی توی همین سایت خودمان رجوع می‌دهیم. اما یک نوع دیگر هم هست که برای توضیح دادنش ناچاریم شما را به حدود نیم ساعت زارت و زورت فیلم دوئل رجوع دهیم.

هیچی، گمانم یک ربع از فیلم گذشته بود که خواستم بگویم بهروز چطوره پاشیم بریم؟ ولی گفتم شاید توی این هیر و ویر یک بار دیگر همان یک حرکت و همان یک چرخش سر و نگاه هدیه تهرانی پیداش شود.

خبُ فیلم دیدن برای من گاهی به یک چهره، یک حرکت نگاه، یک لحظه بازی‌ی دلنشین محدود می‌شود. شاید باورتان نشود، اما من یک شب یک فیلم مزخرف را فقط به خاطر گل روی کاترینا زاتاجونز دیدم و در طول فیلم هم هی یادم می‌آمد که این زن مایکل داکلاس ایکبیری است و دلم براش می‌سوخت. بعد این فیلم مزخرف را که دیدم متوجه شدم زیبایی بازی‌ی او توی فیلم شیکاگو آن قدر که به کارگردان مربوط می‌شود به خودش مربوط نمی‌شود. حالا این قضیه در مورد بازی‌ی هدیه تهرانی همیشه برعکس بوده است. یعنی من فیلم‌هایی از او دیده‌ام که مثلا سناریو آبکی‌ی یکی مثل اصغر عبدالهی پشتش بوده و کارگردانی یکی آبکی‌تر از او، اما بازی هدیه‌ تهرانی خوب بوده است. این گمانم همان چیزی باشد که به‌ش می‌گویند استعداد بازیگری، که توی کاترینا زاتاجونز آن‌قدرها نیست که توی هدیه تهرانی هست. البته ریخت ایکبیری‌ی مایکل داکلاس هم حتماً یک نقشی این وسط ها دارد. دروغ چرا.

هیچی، اگر چه شنیده بودم که هدیه تهرانی فقط یک صحنه توی این فیلم است ولی خُب، گاهی می‌بینی یک صحنه‌ی فیلم را در طول یک ساعت و نیم، چندبار تکرار می‌کنند، و آدم هی کیف می‌کند. این تکرارها بخصوص در فیلمی مثل دوئل که کارگردانش نه می‌فهمد دیالوگ یعنی چی و و نه حساب کتاب فلاش‌بک سرش می‌شود و نه می‌داند که ریتم یعنی چی، راحت‌تر اتفاق می‌افتد.

اما آقای درویش فقط و فقط هی توپ و تفنگ و خمپاره را تکرار کرد و تیکه انداختن را و پاک ما را ذله کرد. دیگر آمدم بگویم بهروز موافقی بریم؟ که دیدم بهروز توی شلیک این همه توپ و تفنگ و خمپاره و زمینی و هوایی، همچین قشنگ چشم‌هاش را بسته که به نظرم آمد دارد فیلم لاک پشت‌ها پرواز می‌کنند را که سر شب دیده است، دوباره توی خواب می‌بیند. توی این فکرها بودم که یک دفعه صدای خمپاره خورد توی گوش چپم و روی گونه‌ی سمت چپ بهروز که طرف من بود و عضله‌اش را یک تکان ناگهانی داد. ولی بهروز فورا با دست راست صدای خمپاره را پس زد و به خوابیدن ادامه داد.

بعد، که دیدم این صداهه چند بار دیگر هم تکرار شد، فکر کردم احتمالاً آقای درویش از این زرت و زورتی که راه انداخته آن قدر خوشش آمده که خودش رفته توی اتاق آپاراتچی و گاه گاه ولوم را کم و زیاد می‌کند. برگشتم یک نگاهی به پشت سر انداختم اما این بار هم نور افتاد توی چشم‌هام هم خمپاره خورد توی گوشم و هم دور از جون شما، تخم چپم رفت پرید جای تخم راست.

هیچی، گفتم حالا که بهروز خوابیده من هم الکی چشم‌هام را ببندم، اما آقای درویش هیچ جوری دست‌بردار نبود. هی یک صدای خمپاره می‌زد توی گوش چپ ما یک تیکه‌ی به حساب خودش بامزه‌ی خیلی بی‌مزه، می‌انداخت توی گوش راست ما. بعد نگاه کردم، ببینم این بهروز چطوری خوابیده که من نمی‌توانم. دیدم با هر صدای زارت، هی گونه‌ی سمت چپش یک تکانی می‌خورد و هی دست راستش صدا را به سمت چپ پس می‌زند ولی به هر جان کندنی که هست دارد به خوابش ادامه می‌دهد. بعد که خوب دقت کردم، دیدم، وقتی خمپاره می‌خورد به گونه‌اش:

1- گونه‌اش تکان می‌خورد.

2- دست راستش صدا را به طرف چپ پس می‌زند.

3- لب‌هاش هم دو سه تا تکان می‌خورد. مثل وقتی که آدم توی خواب و بیداری می‌آید یک چیزی بگوید، ولی چون بیش‌تر خواب است تا بیدار، لب‌هاش را یک کمی تکان می‌دهد و بعد یادش می‌رود، چی می‌خواسته بگوید و باز می‌خوابد، آره، یک همچین کاری می‌کرد.

بعد همین جوری که من هم گاهی هی با این همه زارت و زورت ِ زمینی و هوایی و زیر زمینی، تکان می‌خوردم، و نور صحنه هم هی چهره‌ی بهروز را روشن می‌کرد و سایه‌روشن می‌کرد و نیمه‌رنگی و رنگی می‌کرد، عین این نویسنده‌های ایرانی که همه‌اش دنبال کشف پیچیده‌گی‌های بشری هستند، رفتم توی بحر صورت بهروز و تکان‌های گاه‌گاهی‌ی عضله‌ی گونه‌ی سمت چپش و حرکت دست سمت راستش و لب‌هاش که شروع می‌کرد چیزی بگوید اما تا من می‌آمدم ببینم چی می‌گوید، می‌دیدم از حرکت باز مانده است و چیزی نگفته است.

بعد، دیدم گاهی همچین هم بد نیست که آدم شصت و پنج کرون بدهد برای یک فیلم ایرانی. چون این فیلم با این همه زارت و زورت بی‌خودی و مزه‌ پراندن‌های بی‌مزه، دست کم داشت برای من باعث کشف چیزی توی چهره‌ی به خواب فرو رفته‌ی بهروز می‌شد.

چیزهایی که من کشف کردم به دلیل تاریکی‌ی و تغییر نور روی چهره‌ی بهروز چندان زیاد نبود، اما به هر حال همین قدر هم که بود، برای آدم قانعی که من هستم، بد نبود، راضی هستم:

1- بهروز وقتی خوابیده بود، چهره‌اش یک آرامشی داشت که نمی‌دانم چرا جان می‌داد برای مجسمه سازی.

2- صدای هر خمپاره‌ی بی‌خودی که بلند می‌شد، گونه‌ی سمت چپ و دست سمت راست و لب‌هاش درست به ترتیب هی تکان می‌خورد.

3- تکان این سه عضو را اگر یک عکاس زبل می‌توانست سر بزنگاه ضبط کند، نشان دهنده‌ی چهره‌ی عاصی بهروز بود از این همه زارت و زورت که این همه سمج، مانع آرامش و خواب هر سه عضوش بود.

اما جمله‌هایی را که بهروز تا می‌آمد بگوید، دوباره خوابش می‌برد، تا جایی که من توانستم حدس بزنم این جوری‌ها بود:

1- نکن!

2- نکن دیگه!

3- جوون مادرت!

4- جوون هر کی دوست داری!

5- دِ می‌گم نکن!

و اگر آن موجود عصبی و بی‌قراری که همیشه با من هست، با بهروز هم باشد، بدون شک یکی از جمله‌هاش چیزی می‌شود که من ترجیح می‌دهم یک بار هم که شده توی زندگیم خودم را سانسور کنم و بزنم روی دست همه‌ی نویسنده‌ها و مترجم‌های سه نقطه‌گذار ایرانی و به جای سه نقطه به تعداد حروف آن کلمه‌ها نقطه نقطه نقطه بچینم:

نکن دیگه .........!

دیگر این که خودمانیم، بهمن قبادی فیلم‌ساز محشری است. با ریختن یک مشت لوله، کاری را می‌کند که حدود سه ربع زارت و زورت فیلم دوئل نتوانست با ما بکند. خیلی خودمانیش این می‌شود که فیلم لاک‌پشت‌ها همان کاری را با ما کرد که می‌خواست بکند، بدون این که هدیه تهرانی را و این همه افکت و مفکت سینمایی را و آن همه مزه انداختن ِ اتفاقاً گاهی قشنگ، اما بی‌جا را حرام کند.

تازه از همه‌ی این‌ها بدتر بازی‌ی زورکی و نچسب، و کلیشه اندر کلیشه‌ اندر کلیشه‌ی سعید راد را هم باید به آن اضافه کنیم.

و بدتر از بد این است که آدم توی فستیوال کپنهاگ هم از این جور فیلم‌ها ببیند.

باز جای شکرش باقی است که لاک‌پشت‌های فراموش نشدنی‌ی خودمان برنده‌ی جایزه‌ی تماشاچی‌های کپنهاگ شد و یک پول خوشگلی نصیب بهمن قبادی کرد. و از همه‌ی این‌ها بهتر این است که این فیلم توی سینماهای دانمارک به نمایش گذاشته می‌شود و تلویزیون دانمارک هم آن را خریده است و زیرنویس دانمارکی هم روش می‌گذارند و یک فیلم خوب دیگر هم می‌رود توی سیستم کتاب‌خانه‌ها و ویدئو فروشی‌ها و کنار دایره و سفر قندهار و غیره قرار می‌گیرد.

 

 www.sardouzami.com