http://www.mani-poesie.de/jeld/article_frame.jsp?aId=263
گفتگو با
ضياء موحد
q سيد
سعيدطباطبايى
q
در
اواخر سال ٧٩
مجموعه شعر
ضياء موحد با
عنوان « مشتى
نور سرد » به
چاپ رسيد . «
مشتى نور سرد»
آثار دهه
هفتاد شاعر را
دربرمى گيرد .
اين مجموعه شعرِ
حدود صد وبيست
صفحه اى ما را
در برابر تنوع
خاصى قرار مى
دهد ، تنوعى
كه به علت
استقلال هر
شعر و ويژگى
هاى منحصر به
فردش از فرم
تا زبان را
دربر مى گيرد.
تنوع ، ساختار
دقيق شعر ها ،
زبان ساده اما
كاربردى و . . . به
كتاب جذبه اى
مى دهد كه در اين
جا مسبب
گفتگويى شده
است با ضيا
موحد . اين گفتگوومجموعه
ديگر از گفتگوها
را سعيد
طباطبايى به
زودى در خارج
از كشور منتشر
مى كند
.گفتگوهاى اين
كتاب همگى
خواندنى
وجالب توجه مى
باشند...
:
q
آقاى
موحد وقتى من
مجموعه ى «
مشتى نور سرد »
را مى خواندم
با تنوع
چشمگيرى روبه
رو شدم . اين تنوع
به چه دليل
پديد آمده است
؟ آيا در نحوه
گزينش اين
شعرها تعمد
خاصى وجود داشته
است ؟
-
شعر گاهى
بيان احساس
است و گاهى
نيز بيان
انديشه . وقتى
شعر بيان
احساس باشد
بيشتر با
تصوير همراه
است وبا حالت
هايى كه در
لحظه ى سرايش
بر شاعر عارض
مى شود . اما
گاهى شعر بيان
انديشه است .
اين گونه شعر ها
، هم مى تواند
گفتارى باشد
وهم مى تواند
با تصوير
همراه باشد.
در اين جا
نمونه اى از
شعر احساسى را
مثال مى آورم :
شعر « لحظه ». اين شعرى ستكه
من در برخورد
با يك منظره و
احساسى كه از
آن داشته ام
سروده ام .
چه
آفتابى
چه صبح
شادابى
هميشه
اين !
اين
ياس بنفش آنجا
بود ؟
هميشه
اين ديوار
آجرى را
ياس بنفش مى
پوشاند ؟
چگونه
بود كه اين
پرده حصيرى
اين پنجره
و پشت
پنجره آن پرده
هاى تورى را
هرگز نديده بودم
؟
عجب
هميشه
اين ايوان
روبه رو
هميشه
آنجا بود ؟
چه باغ
هايى در يك
نسيم مى
رويند.
اين شعر در
واقع بيان يك
كشف است. شما از
يك كوچه رد مى
شويد ، از يك
راهى هرروز مى كذرسد.
اما يك مرتبه
، چيزى توجه
شما را جلب مى
كند و جهان را
شكل ديكرى مى
بينيد. اين
شعرى ست كه با
يك احساس تند
ناگهانى
نوشته شده .
انواع و اقسام
چنى
شعرى را در
كتاب مى توان
يافت.
نوع ديگر شعر
، بيان تفكر
است :
انسان
عاشق آسان
نيست
اما
ساده
است
اين شعر بيان
يك مطلب فلسفى
اجتماعى ست.
در « مشتى نور
سرد » نظاير
اين شعر هم كم
نيست. پس تنوع
كتاب مربوط به
حالت لحظه اى
سرايش شعر است
ومربوط به
موضوعى كه
توجه مرا به
خودش جلب كرده
است.
q
فرم
كتاب ، فرم
خاصى است . نوع
كاغذ كاهى ١٠ گمى است .
كتاب ١٢٠ صفحه
اى چيزى حدود
سيصد صفحه ديده
مى شود. طرح
جلد و شوميز
جالد هم به
نحوى با فرم
معمول متفاوت
است. آيا
تعمدى در اين
تفاوت نهفته
شده ؟ من فكر كردم
با كل كتاب
رابطه اى
برقرار مى كند
. اما هامنطور
كه گفته شد در
كتاب ، با تم
واحدى روبه رو
نيستيم و
گزينش بر اساس
موضوعات
مختلف صورت
گرفته است.
- البته اين
بيشتر مربوط
به سليقه
وانتخاب ناشر
است . اما
اصولا كتاب
شعر با كتاب
هاى ديگر
متفاوت است. در
شعر هر كلمه
براى خودش
شخصيت خاصى
دارد . بنابراين شعر
بايد به نحوى
چاپ شود كه شخصيت
كلمات نشان
داده شوند. و
در عين حال
شكل هنرى هم
داشته باشد
اگر به كتاب
هاى نقاشى و
كتاب هايى كه
در زمينه هاى
هنرى ديگر به
چاپ مى رسند ،
نگاه كنيد ،
مى بينيد اين
كتاب نسبت به
آن ها شكل
چندان تزيينى
ندارد و ساده
است . اين
تفاوت در طرح
و شكل كاغذ
براى كتاب شعر
در كشور هاى
ديگر نيز
مرسوم است.
چون به هر حال
در اين جا
مساله هنر است
و حق اين است
كه دقت بيشترى
بشود.
q
شما
پيش از اين
دفتر ، دو
دفتر ديگر ا
مجموعه ى
اشعارتان به
چاپ رسانيده
ايد . « مشتى نور
سرد » با آن دو مجموعه
چه تفاوت هايى
دارد ؟
- اگر دقت كرده
باشيد نيمه
اول كتاب در
خط همان دفتر «
بر آب هاى
مرده مرواريد
» و « غراب هاى
سفيد » است.
يعنى شعر هايى
ست با ربان
، بيان ، فرم و
ساخت خاصى كه
شناخته شده
است و مشخصه
كار من است . در
نيمه دوم
بيشتر
شعرهايى ست كه
آن ها را
اصطلاح شعر
ساده يا ( lilight verses ) مى
گويند. اين ها
شعر هايى ست
كه براى بيان
مطلب خاص و در
موقعيت هاى
خاص گفته مى
شود . طبعا
زبان ساده ترى
هم دارند.
مثلا د آن
جا كه در باب
شهر صحبت مى
كنم . درباره
اين كه شعر را
چه چيزى مى
دانم . در اين
موضوع دو شعر
چاپ شده است .
يا وقتى كه
درباره مسائل
محسوس و ملموسى
كه در زندگى
هست و گاهى
اوقات انسان
براى آ نكه
نشان دهد در
چه دوره اى يا
چه زمانى بوده اسن آن ها
را مى نويسد.
طبعا اين شعر
ها نيز از
زبان اده
ترى
برخوردارند .
q
در دو
دفتر پيش
تعبير پذيرى و
چند معنايى
بودن شعر ها
يكى از ويژگى
هاى بارز
محسوب مى شد.
آيا چند
معنايى در اين
دفتر نيز
دنبال شده است
؟
- به
طور كلى مشخصه
اصلى شعر – به
نظر من – تعبير
پذيرى اش است .
هرچه ساخت شعر
دقيق تر باشد
، برخورد با
زبان دقيق تر
باشد وتصاوير
دقيق تر
انتخاب شده
باشند ، چند
معنايى را خود
به خود به شعر
مى بخشند .
بيشتر اشعار
اين مجموعه نيز
از آن چند
معنايى كه در
دفتر هاى
پيشين وجود
داشته ،
برخوردارند و
البته ، به
نظر خودم ، با
يك ربان
وبيانى كامل
تر .
بقيه شعرهاى
اين مجموعه
نيز همان هايى
ست كه توضيحش
را دادم.
شعرهاى
خصى كه گاهى
نيز قافيه
اهميت اساسى
پيدا مى كند . قافيه
وارد شعر مى
شود تا مطلب
برجسته شود .
اگر اين اين
شعرها به زبان
ديگرى ترجمه
شوند ، اغلب
جذابيتى را كه
در زبن
اصلى دارند از
دست خواهند
داد . شعرهاى
« كتيبه » ، «
قبول خاطر » و «
مى توانست
نباشد » از اين گونه
اند .
q
با
اين كه اين
دفتر از تنوع
بسيارى
برخوردار است
اما اگر به
ساخت ها
بپردازيم ، با
ابن كه هر ساخت
، منحصر به
فرد است وهر
شعر براى خود
شعرى جداگانه
است ، يك نوع
شباهت ، بين
تمامى اشعار
وجود دارد ؛
يعنى مهر ضيا موحد
پاى شعر ها
خورده است .
اثر انگشت
كاملا مشخص
است . شما از
اين لحاظ
احساس خطر نمى
كنيد ؟
- نكته
اى كه شما به
آن اشاره مى
كنيد عبارت
است از صداى
شاعر . هر شاعرى
اگر به بيان و بان خود
دسترسى پيدا
كرده باشد ،
صداى خاص خودش
را دارد و تا
زمانى كه شاعر
صدايش در شعر
شنيده نشود ، مى توانيم
زبانش را
پيدا نكرده
است . اجازه
بدهيد مثالى
بزنم : يك
خواننده در هر
دستگاهى
وتكنيكى كه
بخواند مى شود
تشخيص داد كه
همان خواننده
است . صداى او ،
او را از ديگر
خوانندگان
متمايز مى كند
. در تمام
كارهاى هنرى ،
سينما ، نقاشى
، و شعر ، اگر
هنرمندى
ربان خود را
پيدا كند ، هر
اثرى توليد
كند، مهر صدا ومهر
نگاهش بر آن
خورده است .
q
فوكو
در مقاله مرگ
مولف – همان
طور كه مى
دانيد – دلايل
مرگ مولف را
بيان مى كند .
او بيگانه ساى را
مطرح مى كند
كه موجب نشستن
اثر بر جايگاه
هرچيز ديگرى
از جمله مولف
مى شود . در اين مفاله
فوكو دو درون
مايه را نيز
مطرح مى سازد
كه امكان دارد
جايگاه مولف
مرده را پر
كنند . يكى از
اين درون مايه
ها اثر ست و
ديگرى نوشتار
. من در آثار
شما احساس
كردم اين
بيگانه سازى انجام
گرفته است . هر
شعر به صورت
مستقل شعريت خود
را دنبال مى
كند ، از زبان
وفرم خاص خود
برخوردار است
. اما با تمام
اين تنوع در آثار ؤ آن شبا
هتى كه اشاره
مى كنم ، ابن
نگرانى را
ايجاد مى كند
كه مولف توسط
درون مايه
ديگرى بروز
كند . شما به
اين شكل در پس
اشعارتان
ظهور مى كنيد .
- مكتبهاى
نقد ادبى به
اندازه اى
تعدادشان زياد
شده است كه
خود مورخان
تاريخ نقد
ادبى معتقدند
ما تقريبا
دچار يك
آشفتگى در نقد
شده ايم . تنها
حسنى كه براى
اين آشفتگى در
نقد يافته اند
، وارد شدن
مقدار زيادى
فلسفه به نقد
ادبى
استحتى اين
پيشنهاد نيز
شده است كه با
تمركز به شكل
هنرى آثار
فلسفى ما
بتوانيم درون
مايه ى آثار فلسى را
تعيين بكنيم . اى ننكته
بسيار جالبى
است .
اين
كه فوكو درباره
مرگ مولف صحبت
كرده با اين
كه بعضى گفتار
را بر نوشتار
ترجيح مى دهند
و يا
بعضى بر عكسِ
اين را
معتقدند ، اين
ها احكامى ست ك براى
همه جا افتاده
وپذيرفته شده
نيست . اما اگر
بخواهيم به
طور كلى به
آثار
هنرمندان
جهان نگاه
كنيم . ( چون اين مه تر است
زيرا اول اثر
هنرى پديد مى
ايد و بعد
منتقد درباره ى
آن نظر مى دهد . )
آن چه
هنرمندان را
از هم جذا
مى كند نحوه
نگاهشان است .
وقتى به شعر
مى رسيم بديهى
است كه من
نحوه انتخاب
كلماتم ،
ساختارى كه به
شعر مى دهم و
نگاهم نسبت به
زبان متفاوت
باشد از
كارهايى كه
ديگران مى
كنند . اين
موجب تمايز يك
مجموعه از
مجموعه ى ديگر
و يك شاعر از
شاعر ديگر مى
شود .
وقتى يك هنر
مند مدت زيادى
كار هنرى انجام
بدهد ، و
سالها سا ها
تجربه پشت سر
داشته باشد .
نگران نقد يا
نگران اظهار
نظرها و حرف هاى
ديگران نيست .
حتما نگران – به
اصطلاح – بينش
خودش هم نبايد
باشد . در اين
جاست كه هنرمند
خودش را كاملا
در اختيار خلق
اثر هنرى قرار
مى دهد . من سعى
مى كنم اين
كار را بكنم .
در اين دفتر
تنوعى كه مى
بينيد ناشى از
همين در
اختيار هنر
قرار گرفتن
است . من خودم
را مقيد به
فرمول ها نمى
كنم . در هر صورت
در جواب پرسش
اصلى شما
معتقد نيستم
كه هنرمند در
اثر هنرى مى
تواندبه كلى
با آثار ديگر
خود قطع راطه
كند . مرگ مولف
هرگز به صورت
كامل اتفاق
نمى افتد .
q
مجموعه
ى اشعار شما
با خواننده
ارتباط خوبى برقرار
مى كند . مى شود
گفت تمامى
اشعار از اين
ويژگى برخوردارند
. مسلما شما
براى ايجاد
ارتباط تكنيك
هايى را ملحوظ
كرده ايد .
تكنيك هاى
ارتباطى عموما
مورد استفاده
ى شما قرار مى
گيرند چه چيزهايى
هستند ؟
- زبان
در اصل وسيله
ى انتقال است .
اما وقتى شعر مى
گوييم ، اين
وسيله انتقال
تبديل به يك
ابزار هنرى مى
شود . پس بايد
هم جنبه
انتقالى اش را
در نظر گرفت و
هم جنبه نرى
اش را حفظ
كرد . شما وقتى
شعرى از حافظ
مى خوانيد ، هم
از موسيقى اش
لذت مى بريد
وهم از
تصاويرش ، هم
چيزى به شما
منتقل مى كند .
چون به هر جهت
وظيفه زبان
انتقال است .
من به هنگام
سرودن شعر به طور
خودكار – چون
اين چيزى نيست
كه آدم بخواهد
به شكل حساب شده
انجام بدهد – لابد
احساسى دارم ،
لابد انديشه
اى دارم . در اين
جا تمام
تجربيات
گذشته به كمك
من مى آيد . كه اين
احساس
وانديشه را
بيان كنم .
وقتى شعر مى سرايم
اگر ببينم
ابهام هايى
دارد يا با بى
حوصلگى انجام
شده يا كلمات
درست انتخاب
نشده ، اغلب
از خير آن شعر
مى گذرم . فكر مى كن
تجربه اى
ناموفق بوده
است . اما اگر
ببينم با ويرايش
، شعر به سطح
دلخواه برسد
اين كار را انجام
مى دهم . البته
بيشتر اين شعر
ها در يك نشست نوشته
شده وتغييرات
بعدى بسيار
اندك بوده است
.
- بسيارى
از منتقدان
معتقدند
اصولا شعر
بلند وجود
ندارد . چون در
شعر بلند تسلط
واشراف
بر كار خيلى
مشكل است . شدت
احساس در طول
شعر بلند اغلب
حس نمى شود .
بنابر تجربات
ومجموعه اين
دقت هاست كه حوشبختانه
اغلب شعرها
ايجاد ارتباط
مى كند .
q
من فكر
مى كنم دو
عامل نقش
بسيار مهمى در
ايجاد ارتباط
درند . يكى
زبان و ديگرى
ساختار شعر .
زبان خيلى
ساده وسرراست
عمل مى كند .
شكست پيچيده اى
ندارد . اگر
دقت كنيم اول شعها وزن
و قافيه عيان
نيست . وزنى
شبيه به آن در
كلام به كار
مى بريم .
هارمونيى كه
در كلمات زاده
مى شود . قافيه
آن چنان
ساييده ودر
متن قرار گرفته
كه ديده نمى
شود . فقط وجود
دارد . اين نوع
كاربرد زبان
فكر مى كنم در
ايجاد ارتباط
موثر باشد نظر
شما چيست ؟
-
نه
تنها موافقم ،
بلكه معتقدم
زبان بايد اين
گونه باشد .
اگر تكنيك
وشگرد هنرى آن
چنا
واضح باشد كه
خواننده را
متوجه خود
بكند ، اين
عيب شعر است .
شايد شعر
بسيارى از
جوانها كه
مورد
انقاد واقع
مى شود به
خاطر تعمدى ست
كه در اين كار
دارند . براى
شكستن نحو
بايد دليلى
وجود داشته باشد
، براى برهم
زدن موزيك
همين طور .
وقتى دليلى
وجود نداشته
باشد چرا بايد
اين كار را
كرد ؟
q
اشعار
شما عموما با
تصوير ارائه
مى شود . در هر
شعرى كه مى
خوانيم ، با
حداقل يك
تصوير، يا چند
تصوير روبه رو
هستيم . اين
نوعِ كار با
خواننده
ارتباط
بيشترى
برقرار مى كند
. انسان عادت
كرده است آن
چيزى را كه مى
بيند ، بهتر
بفهمد . اگر در
طول تاريخ شعر
هم نگاه كنيم
، آن اشعارى بيشتر
جاودانه شده
اند كه تصويرى
بوده اند . كسى
مثل ميلتون
كمتر امروزه
طرفدار دارد
چون اشعارش آن
قدرها تصويرى
نيست .
-
من
هميشه اعتقاد
داشته ام ،
تصوير از عناصر
اصلى شعر است .
اما سال ها
قبل اين نكته
را هم تذكر
دادم كه كه
شعر مى تواند
تصوير نداشته
باشد وشعر
باشد . مثلا
اين شعر از
سعدى :
-
تا به
افسوس به پايان
نرود عمر
عزيز
همه شب ذكر
تو مى رفت
ومكرر مى شد .
q
در اين شعر
هيچ تصويرى
نيست ؟
-
به آن
معناى متداول
تصويرى در اين
شعر وجود
ندارد . اما
شعر بسيار
زيبايى ست .
q
البته
به آن معنا نه .
من منظورم از
تصوير آن چيزى
نيست كه سينما
مى تواند نشان
بدهد . منظورم ارائه
يك سرى نشانه
هاى اصلى است
كه ذهن خواننده
را به تصاوير
ملموسى بدل مى
كند . ما در داستا
معاصر هم ،
ديگر چنان
تصويرى را
ارائه نمى دهيم
. در رئاليسم
شى ئ اصلى
بيان مى شود و
با آن كل فضا
ساخته مى شود .
خواننده با
ذهن فعال خود
تصوير را مى
سازد . اگر
تصوير به صورت
سينماييش نشان
داده شود ديگر
خوانده كاره
اى نيست . آن
گاه ارتباطى
برقرار نمى
شود . در شعر
شما هم حتى در
واژه « مشتى
نور سرد » چنين
تصويرى حضور
دارد . درباره
ى اين نوع
تصوير صحبت كنيم
.
-
چند
نوع تصوير در
اين كتاب هست .
گاهى تصاوير
خيلى كوتاهند
. مثل شعر «
پاييز » كه شعر
بسيار كوتاهى
ست :
-
بر
زمين
-
همين
طور شعر ريخته
است
-
و باد
-
آن ها
را كم و گور مى
كند .
q
شباهت
شعر به برگ ها .
-
و يك
معناى تازه به
گم و گور . گم و
گور يك dead metaphor
است . يك
استعاره مرده
است . اما وقتى
كه در متن اين
شعر قرار مى
گيرد ، كاملا
يك معناى تازه
اى پيدا مى
كند .يعنى باد
هم شعر ها را
گم مى كند واقعا
؛ وهم گور مى
كند . در دفتر
هاى قبلى نيز
از اين نوع
تصاوير بود .
-
ام گاهى
اوقات ،
تصاوير
گسترده هستند
. در شعر « مى آيد »
يك تصوير
گسترده داريم
كه از اول تا
آخر شعر كشيده
مى شود و
ابعاد مختلفى
پيدا مى كند .
يك از نمونه
هاى تصوير كه
در واقع درونى
كردن غروب است
، شعر «
شامگاهى » ست :
-
نگاه
كن به بوته ى
سرخ
-
در كنج
آسمان
-
كه
پنجره ها را
دشوار كرد ه
است .
-
واندوه را
آسان
-
تورا
ببين كه مى
خواستى به
ديوار نور
تكيه كنى
-
به
شاخه ى سپيده
دم
-
اما رجام
گويا اين است
-
كه هر
زمان كه
خورشيد
-
از بام
ها وپنجره ها
باز
-
حرف خود را
پس گرفت
-
پرنده
اى باشى تاريك
-
نشسته
بر شعله ى سرخ
-
كه از
جانت زبانه مى
كشد
q
نكته ى
جالب در باره
ى تصوير اين
شعر ، ثابت شدن
تصوير است . تا
تصوير ثابت
نباشد
خواننده نمى
تواند آن را
بازسازى كند .
با عبارت « در
كنج آسمان »
كادر دوربين
مشخص مى شود و
تصوير ثابت مى
گردد ، اين
ثابت شد تصوير
ايجاد مكث مى
كند . مكث براى ذهن
مخاطب ضرورى
است . در ادامه
ى شعر عم
اين وضعيت را
مى بينيم .
تصوير نما به
نما نمايش
داده مى شود و
خواننده آن را
كامل مى كند .
-
بله ،
كاملا . بعد هم
مى بينيم از
بيرون به درون
منتقل مى شود . انى است كه
در آخر شعر مى
گوييم ، تقدير
گويا اين است
كه : پرنده اى
باشى تاريك /
نشسته بر شعله
ى سرخ / كه از
جانب بانه مى
كشد .
-
اين
تصوير عينى
شروع مى شود
ولى بعد يك
حالت ذهنى به
خود مى گيرد .
اين نوع بازى كرد با
تصوير كه حاصل
لحظات شدت
تمركز است دير
يا بند . اين
چيزها شعر را
چند لايه مى
كند . امكان تعبير
وامكان سهيم
شدن خوانده را
در شعذ
فراهم مى سازد
. ابن در
واقع ايجاد
مكان ارتباط
است .
q
شما از
چند لايه بودن
شعر صحبت مى
كنيد وارتباطى
كه بوسيله ى
سهيم شدن
خواننده در
شعر اتفاق مى
افتد . مسلم
است در كنار
زبان و
استفاده از
عناصر
ارتباطى چون تصوير
، ساخت شعر در
ايجاد ارتباط
، بسيار موثر
است .در
شعر« شامگاهى »
، مثالى كه
خود مى زنيد ،
تبديل حركت
عينى به ذهنى
، يك بازى ساختارى
ست . من فكر مى
كنم تمهيدات
خاصى در ساختار
شعرهايتان به
كار مى بريد
كه ابن تمهيدات
، حجم ارتباطى
وگستره ى
تاويل را امكان
پذير مى كند .
-
ببينيد ، زبان
امكانات بى
نهايتى در اختيار
شاعر مى گذارد
. من وقتى شعر
را شروع مى كنم
، از جايى به
بعد اين زبان
است كه مرا در
اختيار مى
گيرد و البته
در هرشعرى به
گونه اى . براى
مثال ، وقتى
شعر «عشق، آرى
عشق » را مى
نوشتم ، شروع
آن ، تحت تاثير
زمينه اى
عاطفى بود :
-
برگچه
بربيد سرخ
-
امشب
-
بعد از
غروب
-
چه
آسمان سبزى
خواهم داشت
-
گلدان
كوچك
-
و
-
شاخه ى بلند
-
تا اين
جا كه رسيدم ،
آن چه بايد از
فضاى عينى كه
در آن قرار
گرفته ام ،
گفته شود ، به
تصوير در آمده
است .بيد سرخ
همان شاخه هاى
بلند وزيبا
وسرخى ست كه
در گل فروشى
ها ديد ه ايد . انى شاخه
ها ، برگچه
هاى سبزى هم
دارند . در
سطرهايى كه
نوشتم كلمه
هاى « سرخ » ، « سبز
» ، « بلند » آمده
بودند ، همين
كلمه ها ،
سطرهاى آخر را
در اختيارم
نهاد :
-
عشق
-
آرى
عشق
-
هميشه
چنين بوده است
-
سبز
-
سرخ
-
بلند
-
بديهى
است كه اين
شگردِ خاص اين
شعر است . هر
شعر ، شگرد
خود را دارد . ام پشت
اين كلمه ها
سنت هم هست و
همين است كه
شعر راتاويل
پذير مى كند .
وقتى بلند را
نوشتم ، اين بيت
حافظ ، در پشت
ذهنم بود كه :
-
گفت
كان يار كزو
گشت سر دار
بلند
جرمش اين بود
كه اسرار
هويدا مى كرد .
-
حلا
از همين بيت
مى توان راز
كلمه ى « سرخ » را مه
دريافت . پشت
اغلب شعرهاى
من سنت ادبى
گذشته حضور
دارد و همين
است كه با
خواننده
احيانا ارتباط
برقرار مى كند
.
q
سوالى
كه ذهن مرا پر
كرده ، مربوط
به نحوه شكل گيرى
ساختار است .
اين ساخت را
عواملى از
جمله زبان ،
تم ، محدوديت
هاى واژگانى و
. . . تعيين مى
كنند ؟
- همه ى اين عوامل دست اندر كارند . گاهى موسيقى كلام . گاهى كلمه وگاهى حتى قافيه . مثل