من و ابراهیم گلستان و مد و مه

 

و اما... یکی هم این است که ابراهیم گلستان باشی و یک عمری هارت و پورت کنی و بعد اجازه بدهی کتاب مد و مهات را که دویست و هفت صفحه است تبدیل کنند به هشتاد صفحه و بعد هم عین هر نویسنده‌ی ذلیلی که دلش به چاپ یک کتاب خوش است بنویسی:

این داستان نزدیک به چهل سال پیش در کتابی به نام مد و مه در آمد همراه با دو داستان دیگر. پهلوی هم بودن آن سه نه از سر تصادف بود، بلکه برای نمایاندن روحیه ها و حرکت عمومی جامعه یی در گیرودار تحول بود.

جدا کردن این یکی از آن جمع در این جا ناچار به ترکیب کلی و معنایی آن کتاب خلل می آورد اما کاری به ترکیب و قصد خود این داستان ندارد. این تنها ماندنش به اقتضای نشر بوده است در امروز. (از وبلاگ آدم و حوا کپی شده)
وقتی روی یکی از همین سایت‌های اینترنتی خواندم که فقط به همین یک داستان از کتاب مد و مه اجازه‌ی چاپ داده‌اند، فکر کردم ابراهیم گلستان، به اعتبار تمام نوشته‌هایی که تا به امروز از او خوانده‌ام به چنین تحقیری تن نمی‌دهد. تحقیر مگر شاخ و دم دارد؟ این داستان جزیی است از کتاب مد و مه و در این مجموعه قرار گرفتنش هم به قول خود نویسنده از سر تصادف نبوده است. پس چطور می‌شود نویسنده‌ای که ابراهیم گلستان باشد چنین تحقیری را بپذیرد؟ اگر نویسنده‌ای جوان بود و دلش لک زده بود برای چاپ یک داستان، می‌شد آدم یک جوری خودش را قانع کند. اما آخر ابراهیم گلستان چه نیازی دارد به تأیید وزارت ارشاد؟ آن هم امروز که به وسیله‌ی اینترنت می‌شود هر متنی را نه تنها برای خوانندگان ایران که برای خوانندگان سراسر جهان منتشر کرد.

راستی که این حرف‌های ابراهیم گلستان که زمانی برای من طنینی باشکوه داشت امروز و الان چه مضحک است:

من خود را نگاه خواهم داشت بگذار هر که میخواهد هر جور میخواهد خود را بیاندازد در قعر این عفونت متنوع.

و هر چه ادامه دهم مضحک‌ و مضحک و مضحک‌تر از پیش می‌شود:

من از بس که روی لجنزار دیدم حباب عفن ترکید دارم دیوانه میشوم. من باید عقلم را نگه دارم، عقلم که از تن و شرف و عشق من مجزا نیست.

راستش من از حذف شدن نصف بیش‌تر این کتاب ناراحت نیستم. فقط دلم از این می‌سوزد که خواننده‌ها نمی‌توانند این پاراگراف زیبا را توی آن هشتاد صفحه‌ای که چاپ شده بخوانند. پاراگرافی که لابد اگر جوان بودم خیلی دلم می‌خواست توی چشم‌های ابراهیم گلستان نگاه کنم و جمله های خودش را با صدای بلند بخوانم:

ما از سبیل تو امید داشتیم. امید داشتن از آدمی خریت است. نارو زدی سبیل. تقصیر ماست که جبران ناتوانی خود را در هیکل درشت تو دیدیم. باید میان زندگی و وهم خط کشید. با وهم ما حتی هیکل ترا درشت گرفتیم. تو آنقدرها هم هیکل درشت نیستی. تو اصلا درشت نیستی.

اما آن‌قدرها جوان نیستم که این جمله‌ها را با صدای بلند، آن هم توی چشم ابراهیم گلستان بخوانم. تازه من فقط یک عکس از او دیده‌ام که بدون سبیل بوده است. و از این‌ها گذشته سال‌هاست که من فهمیده‌ام امید داشتن به ابراهیم گلستان هم حتی خریت است.

ادبیات فقط یک مشت جمله است. همین و بس.

 

http://sardouzami.com