http://sardouzami.com

 

نامه‌ای برای تو

راجع به انجل لیدیز

 

پرسیده‌ای چرا از این کار خوشم آمده؟ جزئیاتش را زیاد یادم نیست.

من این کار را همان روزها که روی نت منتشر شد خواندم. الان فقط پرهیبی از آن در ذهنم مانده است که زیباست. برای این که راجع به آن حرف بزنم باید دوباره بخوانمش. اما آن چه یادم مانده است به این سادگی است: کارهای دیگران را تکرار نمی‌کند. ابتدایی‌ترین کار یک نویسنده گویا همین است که در حیطه‌ی ایرانی جماعت به ندرت پیداش می‌شود. خُب حُسن کار دوامی این است. شق‌القمر هم نمی‌کند، در هر کاری انگار یک نکته‌ای را کشف می‌کند. همان برای تازه بودن کارش کافی است و برای جذب کردن خواننده. (همین خودش شق‌القمر و الشمس است، برای آدمی که می‌داند شق‌القمر افسانه‌ای است ساخته‌ی ذهن‌های خالی‌بند.) یادم هست در رودخانه‌ی تمبی یک چنین کاری می‌کند، خیلی هم ظریف. چون کارهایی که در حیطه‌ی توضیح مسائل سیاسی می‌گذرد آن قدر دستمالی شده است توی خاطرات سیاسی‌ها و زندگی‌نامه‌ها و چی و چی که رفتن طرف‌ آن‌ها و نغلتیدن توی جریان‌های خطی‌ی سیاسی ظرافتی لازم دارد که کار هر کسی نیست. این ظرافت را در رودخانه‌ی تمبی به کار می‌برد. ناچارم از گلشیری اسم بیاورم چون از همه روشن‌تر گوشه‌هایی از این فضا را توضیح داده است یک کمی هم دیگرانی مثل رضا دانشور (در نماز میّت و یکی دو داستان کوتاه) و نسیم خاکسار (در چندتا داستان کوتاه و بلند) و ... نزدیک‌ترین آن‌ها به کار دوامی، که بدون شک آن را دقیق خوانده است «واقعه‌ی میدان احمدیه» از مختار پاکی است که سال‌ها قبل چاپ شده است و اولین داستان مختاراست و در کل دوتا داستان کوتاه بیش‌تر ننوشته است و رمانی هم دارد که من دوبارشروع کردم بخوانمش و نتوانستم. خب دوامی در آن کار یک پیچ،‌ یک خم، یک هر چیز دیگری که می‌خواهی اسمش را بگذاری، در این ماجراهای سیاسی کشف می‌کند. (چیزی از خانواده‌ی آن‌چه در «واقعه‌ی میدان احمدیه» خوانده‌ایم- از دریچه‌ای دیگر.) کار او در همین حد است. و همین خیلی است برای یک داستان کوتاه. خُب ادای نثر دیگران را هم درنمی‌آورد، کله‌معلق صدتا یک غاز هم نمی‌زند. (من این داستان کوتاه را به ده تا رمان تخمی‌ی پانصد صفحه‌ای ترجیح می‌دهم.)

داستان انجل لیدیز هم در فضای داستان‌نویسی‌ی ایرانی تازه است و دوامی توانسته قشنگ آن را توضیح بدهد و بسازد، وراجی‌ هم نکرده، خیلی جمع و جور پیش رفته. (البته این نوع فضا را ما در فیلم‌های مختلف غربی یک چیزهاییش را دیده‌ایم، اما مهم این است که در دایره‌ی داستان‌نویسی ایرانی تازه است.) دیالوگ نویسی‌ خوب بلد است، جمله‌ها را مفت و مجانی به کار نمی‌برد، در وصف صحنه‌ها هم کلمات را ضایع نمی‌کند. (اصولاً حواسش به این ریزه‌کاری‌ها هست، دلیلش شاید این باشد که هنوز در حیطه‌ی داستان گفتن چرخ می‌زند، نه در حیطه‌ی شیوه‌های براتیکان و وونه گات که اساس داستان گفتن را نفی می‌کنند. (و البته شاهکار کرده‌اند با این کار و دست‌خوش دارند 1.)

و یکی از دلایلش هم حتماً این است که گویا آن جا که دوامی زندگی می‌کند چند نفری هستند که دور هم بنشینند و برای هم داستان بخوانند و نقد کنند، همان دستاورد جنگ اصفهان را کم و بیش به کار بگیرند که البته زبل‌هاش از آن خوب استفاده می‌کنند. دوامی زبل است. می‌داند جرقه‌های اصلی را از کی بگیرد و چه جوری از صافی‌ی خودش بگذراند و تبدیلش کند به شعله‌ی خود، حتی اگر که خرد باشد، اما شعله‌ی خودش بشود.

خب ماجرای انجل لیدیز به این سادگی است که چند نفر می‌روند به خودشان برسند، خودشان را پیدا کنند، و از جمله راوی‌ی داستان، که زیاد هم با این چیزها جور نیست اما سرگردان است و می‌رود در دایره‌ای بچرخد که زیاد هم انگار به آن اعتقاد ندارد اما از روی پریشانی و سرگردانی می‌رود. مثل این که آدم بگوید امروز را هم بگذارانم تا فردا ببینم چه می‌شود. (تا این‌جای کار هیچ چیز نویی توی داستان نیست. داریم می‌رویم توی همان دایره‌ی ابلهانه‌ی مرید و مرادی بچرخیم. (حالا نه در خانقاه که در گوشه موشه‌های دره‌ی مرگ.) ولی آن‌جا برای به خود رسیدن باید خود را رها کنی (گویا فقط در رهایی است که آدم به خود می‌رسد.) در اوج این رها شدن، یادم هست هر کسی شعری، آوازی، صوتی از خودش خارج می‌کند که انگار خالص خودِ اوست، و صوتی که از گلوی راوی بیرون می‌زند یادم نیست صدای اذان است یا آیه‌ای از قرآن که از دوران کودکی درونش سفت و سخت جاخوش کرده،‌ نشسته است. ناگهان تن آدم می‌لرزد از این کشف؛ از این شناخت خود؛ از این که ریشه‌اش این است.

و یک کار خیلی ساده اما محشری هم که دوامی می‌کند این است که آخر داستان، وقتی «داریوش» می‌خواهد یک داستان کلیشه‌ای و دستمالی‌ شده‌ی هزاران بار گفته شده را برایمان بگوید (که فلاکت همیشگی‌ی ماست) دیگر برای ما نمی‌گوید که خمیازه بکشیم یا بگوییم باز هم که همان ننه من غریبم بازی‌های اجدادی شد، بلکه آن را برای کسی می‌گوید که باید بگوید؛ یعنی خطاب به فرهنگی دیگر می‌گوید؛ با زبانی دیگر می‌گوید؛ انگار آدم خودش را که شناخت موظف است این شناخت را به فرهنگ دیگری منتقل کند. یا اصلاً بودن در فرهنگ دیگر و زندگی کردن در کنار فرهنگی دیگر خود به خود مبادله‌ی همین‌هاست.

همین قدر که یادم مانده است برایم به این معنی است که این را در هیچ کار دیگر ایرانی ندیده‌ام و نخوانده‌ام. و خب همین برای یک کتابی که اگر جمع و جور چاپ شود صد صفحه هم نمی‌شود کافی است.

در ضمن کله معلق زدن‌های بیش‌تر نویسندگان امروز کاری است خیلی خیلی ساده. اما نوشتن چنین کاری تلاشی است که باید جمله به جمله ساخته شود و واقعاً کون و پیزی می‌خواهد.

--------------------

والله براتیکان و مراتیکان و وونه گات و مونه گات تنها حُسنی که داشته‌اند این بوده است که خیلی خیلی خودشان بوده‌اند. بکت تنها حُسنی که داشته است این بود است که فقط بکت بوده است. ننه‌ی من هم هم همین حُسن را داشت چون فقط ننه‌ی من بود. من با خواندن وونه گات قاه قاه می‌خندم. از این که خودش را و داستان و داستان‌نویسی را، و خواننده را به قول لات و لوت‌ها کیر کرده است کیف می‌کنم. از این که با همه چیز طوری بازی می‌کند که انگار دنیا با تمام فجایع ریز و درشتش به تخمش است کیف می‌کنم. اما وونه گات را خود وونه گات بهتر از هر کس دیگر نوشته است. وونه گات ادای وونه گات را درنمی‌آورد. وونه گات برای این دوست داشتنی است که خود ِ خود ِ وونه گات است.