دلیل بازنویسیی این متن این است که به آن چه در متن قبلی راجع به تبلیغات روی سایت دوات نوشته بودم کمی شک کردم و دیدم انصاف این است که آن نکته را از این متن حذف کنم.
دیگر این اصل ابتدایی را فهمیدهام که ساخت یعنی بسته شدن در دایرهای محدود کنندهی هر چیز. دلیل زنده بودن شازده احتجاب برای من این است که از ساخت میزند بیرون. این کار ساده که راوی سوم شخص هست و نیست در آن، و هی جا عوض میکند، هم در آن روزگار و هم همین امروز اولین قدم است برای حذف ساخت. اما این هم خودش یک ساخت یک نظام میسازد. من شیفتگیی جوانهای امروز را به همین وردی که بزغالهای بخواند به جای برهها میفهمم. اما آنها ناتوانیی ماندن مرا توی ساخت گمان نمیکنم که بفهمند. مثل همیشه شیفتهی چهارتا اصطلاح میشوند و دوتا کون و کپل، و یادشان میرود (بعضیهاشان اصلا ندیدهاند که یادشان رفته باشد) که عباس پهلوان (که اگر اشتباه نکنم، همچین هم کسی نبود توی دایرهی ادبیات) سالها پیش صدتا کون و کپل و کیر و خایه را کنار هم نشانده است، و اصلا یادشان میرود که حتی صادق چوبک قبل از او این کار را کرده است و من از هدایت چیزی نمیگویم از بس که هر بیخایهای هم بر اساس آیهی واعتصموا، چنگ می زند به خایههای مبارکش.
و ساخت در اینجا منظورم از نظام بازار است، از نان خوردن به نفع جیب خود است که جای فردیّت را گرفته است، اگر چه تاریخ زندگیی شخصیی من نشان داده است که بجز تک و توکی که همیشه در میان جمعیت گم میشوند و باید با منقاش از میانشان بیرون کشید، حتی آنجا هم که صحبت از جمع میکنیم و مردم و جمعیت، باز به نفع جیب مبارکمان کار میکنیم، و این فقط هم مخصوص ایرانی جماعت نیست، یک اصل انسانی- جهانی است، اما من فقط با بخش ایرانیاش کار دارم.
گفتم منظورم از ساخت، نظام بازار است و این یعنی که تو میآیی نگاه میکنی میبینی نظامی که در آن قرار داری همین نظامی است که همه چیز در هوا منتشر میشود (پس قوانیناش را میآموزی و به کار میگیری) و میآیی این نظام را مثل هر نظام دیگری در خدمت جیب مبارکت به کار میگیری و کامنت گذاریی مبتذل و روزمره را وارد حیطهی ادبیات میکنی فقط برای این که امروز و در این لحظات به نفع توست؛ از طرفی از تفکر حرف میزنی و از طرفی به گسترش ابتذال دامن میزنی، چون با متوسل شدن به این ابتذال میتوانی صدای خودت را به گوش دیگران برسانی، و صدای خودت فقط صدای خودت است به نفع جیب خودت، و کاری هم نداری که قبل از تو کسانی بودهاند که زندگیشان را روی ادبیات گذاشتهاند، و این دوتا کون و کپلی که تو به کار میبری، از آنها (از پدرانت) گرفتهای و هیچ کس را هم به گذشتهی ادبیاتت رجوع نمیدهی و هی زارت و زورت میکنی که این منم که من منم که رفتهام و زدهام کیر غول را شکستهام.
کلمات دیگران را وام میگیری، نظام ذهنی دیگران را تکه تکه وام میگیری و ملغمهای میسازی به نام خود و همهی اینها از ناگزیری است چرا که هیچ کس چیزی بجز تکرار مجموعهی قبل از خود و از گذشته نیست، اما وقتی همه چیز را به نام و به نفع خود ثبت میکنی توی همان دایرهای میچرخی که اسمش برای من دایرهی حقیر بقالان است.
منظورم از نظام این است که صفحهای درست میکنی روی سایتت، و تذکر میدهی که هر که از من نوشت میآید توی این صفحه، و با این کارت عدهای را که شاید اصلاً به تو فکر نمیکردند، یا چیزهای دیگری داشتند به آن فکر کنند، وارد این دایره میکنی تا از تو بنویسند، و ناگهان تمام زارت و زورتهایت را راجع به تفکر و رمان-تفکر فراموش میکنی، و متوسل میشوی به دمکراسی، که خیلی هم قشنگ است و خیلی هم ناز است، و ابتذال را گسترش میدهی به نام دمکراسیی ادبی، و از همهی اینها فقط و فقط به نفع جیب مبارکت...
ابتذال یک ساخت است.
یادم نرود ابتذال یک ساخت است.
اگر چه همیشه دایرهاش گسترده بوده است، اما امروز که دیگر کلمات توی هوا منتشر میشود به طور وحشتناکی گیتیانه است و تو حتی نمیتوانی از آن دوری کنی و حتی وقتی که داری از آن حرف میزنی میتواند تو را ببرد زیر چتر خودش و لینک کند به مجموعهای که مبتذل است.
اینجاست که آدم دلش درد میگیرد از ناتوانی، آخه ابتذال یک ساخت است که هیچ کس را از آن گریز نیست، و تو حتی اگر سالها به ساختارشکنی فکر کرده باشی، یا اصلاً جزو وجودی ات باشد یا نباشد، به شکل مبتذلی برت میدارد میبردت میگذاردت توی دایرهی خودش.
ابتذال یک ساخت است،
و سفت،
و سختتر از هر ساخت دیگری کار میکند.
اما هر ساختی از درون خود آن ساخت، و در چهارچوب همان ساخت در هم شکسته میشود.
چون آدمی مثل من را هم در خود میگیرد.
و من در درون و از درون همان ابتذال میگویم که ابتذال یعنی این.
به تاریخ گوزِ گوزِ گوز