http://sardouzami.com

آلن رب گری‌یه و بهرام بیضایی

 

هفته‌ی پیش جام شکسته‌ی آلن رب گری‌یه را دست گرفتم. دو فصل از آن را خواندم و نیمه‌کاره گذاشتمش کنار. از حضور این مرد کیف می‌کنم. از این که در هشتاد سالگی خلق می‌کند کیف می‌کنم. کتاب را بعد از دو فصل ول کردم اما هی به اسمش نگاه کردم و هی کیف کردم. از این که آلن رب گری‌یه، آلن رب گری‌یه است کیف می‌کنم. از این که در زمان و مکان است. از این که آن چیزی را می‌نویسد که خاص آلن رب گری‌یه است.

جهان به اعتبار این‌هاست که هست؛ این‌ها که خود هستند؛ بی‌هیچ قر و غمزه‌ای خود اند.

بعد گهواره‌ی گربه را برداشتم. دیدم این کورت وونه‌گات هم عجب موجود محشریست. هفتاد هشتاد صفحه‌ای خواندم و کلی هم خندیدم و بعد گذاشتمش تا بعدها وقتی که خواستم برای خودم حال کنم بروم سراغش. اما هی به اسمش نگاه کردم و هی به چهره‌ش که پشت کتاب است نگاه کردم و کیف کردم هی.

جهان به اعتبار این‌هاست که هست؛ این‌ها که خود هستند؛ بی‌هیچ قر و غمزه‌ای خود اند.

و بعد یادم آمد که یک ماهی می‌شود که اتفاق خودش نمی‌افتد از بهرام بیضایی را خریده‌ام اما نخوانده‌ام. فیلم‌نامه‌است، باشد. هنوز تخیلم خوب کار می‌کند. کتاب را برداشتم و یک نفس خواندم و بعد کمی سکوت کردم با خودم. و باز صحنه‌های فیلمی را به یاد آوردم که خوانده بودم و البته هیچ خنده هم نداشت.

بیضایی را همیشه دوست داشته‌ام، چه آن وقت که پهلوان اکبر می‌میرد را می‌خواندم چه آن وقت که آدم مبتذلی (پس از فیلم غریبه و مه) در مجله‌ی مبتذلی، چهره‌اش را چسبانده بود روی تنه‌ی یک سامورایی و لابد برای خودش حال کرده بود، چه وقتی که همراه صحنه‌های باشو عین دوران جوانی‌ام بغض می‌کردم، چه در فیلم سگ کشی که انگار درست خودِ من بودم که در آن اتاق دربسته گاییده می‌شدم.

نه، من هیچ شک ندارم!

جهان به اعتبار این‌هاست که هست. این‌ها که خود هستند؛ بی‌هیچ قر و غمزه‌ای خود اند. این‌ها که در زمان و مکان راه می‌روند؛ در زمان و مکان نفس می‌کشند و شهادت می‌دهند به بودن خود و دیگران؛ و غمزه‌ای اگر گاه می‌آیند جزو بودن آن‌هاست.