ریشه یابی ِ اصطلاح کُس ِ شعر(طلب بخشش از «کُس»)
خانمی برام نوشته بود یعنی چی؟ مگر قشنگترین چیز برای شما مردها کُس نیست؟ بیشتر در گیریهای زندگیتان برای به دست آوردن کُس است؛ بیشتر جنگهاتان سر کُس است؛ به خاطر کُس است که این همه از صبح میدوید تا انتهای شب؛ بخش عظیمی از رنجهای زندگیتان سرِ کُس است؛ تمام دعواهای ناموسیتان سر کُس است؛ به خاطر کُس است که شاهرگ هم را پاره میکنید؛ بالاترین لذّت زندگیتان وقتی است که درون کُس فرو میکنید و شیهه میکشید از چیزی که هم درد و هم لذّت است و ناب؛ برای کُس است که به هر جاکشبازی تن میدهید. بعد هم نوشته بود خُب این کُس که این همه توی زندگی شما تعیین کننده است و زیباست و معنای زندگی است، چرا میگذاریدش کنار شعر تا بشود کُس شعر؟ بعد هم نوشته بود چرا از مال خودتان مایه نمیگذارید، و روش نشده بود بنویسد چه کلمهای باید به جاش گذاشت، (البته کُسهای قبلی را هم سر بسته نوشته بود و من برای این که مشخص حرف میزنم خودش را نوشتم.) اما با توضیحی که داده بود و خودش گفته بود عین دستور آشپزی شده، منظورش ساختن اصطلاح کیر و شعر بود یا چیزی تو مایهی کیری.
راستش نامهی این خانم بد جوری روی من تأثیر گذاشت. یکی این که متوجه بلاهت خودم شدم که اصطلاحی را که ابلهی ساخته است بدون فکر و تعمق به کار بردهام، دوم این که با به کار بردن این اصطلاح باعث شدهام یکی دیگر، از جنسی دیگر گرفتار همین بلاهت من بشود و به فکر بدل زدن بیفتد و بخواهد اصطلاح کیر و شعر را جایگزین آن کند.
این بود که فکر کردم مهمترین کاری که امروز باید بکنم این است که ببینم این اصطلاح کُس ِ شعر از کجا آمده. تنها مرجع بدردخوری که توی خانه دارم فرهنگ دهخداست که در بعضی موارد اصلاً نمیشود اسم مرجع روی آن گذاشت. یک نمونهاش این است که درست توی یک صفحه یک کلمهی مرکب را که در مثالهای مختلف به کار برده گاهی سر هم نوشته و گاهی جدا و با نیمفاصله، یعنی اگر آدم بخواهد فرهنگ دهخدا را مرجع حساب کند اصلاً نمیفهمد در مورد آن کلمهی خاص چه گُهی باید بخورد. (باز هم یک اصطلاح دیگر به کار بردم.) به هر حال به دهخدا رجوع کردم و دیدم کُس را توضیح داده است، شعر را هم توضیح داده است اما کُس و شعر یا کُس ِ شعر را اصلاً ثبت نکرده است. همین طور که به مثالهاش نگاه میکردم یک دفعه متوجه شدم که انگار قرنها به کُس ظلم کردهاند و من هم که حالا در سال 2006زندگی میکنم همان قدر ظالم هستم که این شاعر کُس مشنگ که گفته است:
دزدی به کُس مادر خود برد کفش من
صد شکر میکنم که در او پای من نبود
یا این کُس مشنگتر که این را نوشته است:
آبرو ننگ است بهر بکر دنیا ریختن
خصم مردان است تف بر این کُس ِ قُطامه کن
راستش یک کمی از این که اسم چنین کُس مشنگهایی شاعر باشد سرخ شدم و به جای آن ها خجالت کشیدم و از این که مثلاً رگ و ریشهی فرهنگیی من کُس مشنگی باشد که شاهکارش این است:
کسی کالای خود در حجرهی کُسّ زنت ننهد
که تا اول تو سرقفلی برای خویش نستانی.
2
من گمانم آدم منصفی هستم. یا درستترش شاید این باشد که تلاشم این است که منصف باشم. مثلاً آن قدر انصاف دارم که همینجا یادآوری کنم اولین بار مینا اسدی سال پیش چنین چیزی را به من گفت. اما من حرفش را زیاد جدی نگرفتم، چون دیدم مسئله فقط و فقط به کُس شعر ختم نمیشود و همین که آدم کُس شعر را زیر سئوال ببرد، آغاز زیر سئوال بردن کلمات دیگر است و همین طور سر سری که کمی بهش فکر کردم به نظرم آمد که هر جملهای مستقل و برای خود در دایرهی خاصی که قرار دارد معنا میدهد، اما این بار که کمی بیشتر بهش فکر کردم دیدم درست است که هر جملهای برای خود مستقل است اما به هر حال هر جملهای یک ربطی هم به جملههای دیگر دارد و در مجموع میشود گفت هیچ چیزی مستقل از چیزهای دیگر معنایی ندارد. این بود که فکر کردم باید برای این کُس شعر یک کاری بکنم. یا حذفش کنم یا چیزی جایگزین آن کنم. بخصوص که هی جملهی مهربان آن خانم یادم میآمد که نوشته بود آخه همهی شما مردها که کُس را دوست دارید، و این جمله چنان مرا تکان داد که به یاد اولین کُسی افتادم که در هفت سالگی دیده بودم و مال جمیله دختر همسایه بود و یادم آمد بارها، ساعتها، کنار جمیله بودم و با او بازی میکردم و همراه او به هر کجا که میرفت میرفتم تا فرصتی دست بدهد و او یک جوری بنشیند که من از وسط خشتک پارهاش بتوانم کُس قشنگش را ببینم. خُب این دیگر گفتن ندارد که برای بچهی هفت سالهای که من بودم، و بخصوص توی آن خانوادهی گدا گودول و بیفرهنگی که من بودم، که حتی چهارتا داستان کودکان هم کسی برایم نمیخواند، و خیلی از چیزهای روزمره و ابتدایی برام بیمعنی بود، اصلاً مفهومی از کُس و کارکردش نداشتم که این همه به آن علاقه داشته باشم، با این همه وقتی برای اولین بار کُس جمیله را از میان خشتک پارهاش دیدم همهاش هی میخواستم نگاهش کنم. اولها یواشکی دید میزدم اما بعدتر با توافق خودش. یادم هست کّلی آب نبات قیچی و لواشک و تمبر هندی بهش میدادم که بگذارد یک لحظه به کُس قشنگش نگاه کنم. الان که بهش فکر میکنم میبینم فقط کُس او قشنگ بود، چون یک بار هم نشد که او بخواهد به دول من نگاه کند. اصلاًّ دودول ارزشی نداشت. هر چی قشنگی بود خاصهی کُس بود که فقط لای پای جمیله بود.
(یک لحظه اندوه غریبی به من هجوم آورد. یعنی دیدم کُس جمیله هنوز همان جور کُس مانده است و دودول من تبدیل شده است به موجود خشن و همیشه مهاجمی که اسم آن کیر است و این اصلا عادلانه نیست.)
من اصلاً از توصیفهای قدیمی که قد را به سرو تشبیه میکنند و پستان را به ترنج، خوشم نمیآید، اما واقعاً هر کس که برای اولین بار کُس را به هلو تشبیه کرده است خیلی آدم با استعدای بوده است، چون توصیفش ازلی ابدی است، فقط باید یک زیر نویس میداده و زاویهی دید را نسبت به هلو روشن میکرده، چون وقتی کُس عین هلوست که هلو را از بغل نگاه کنیم. اما خُب وقتی صحبت از یک دختر پنج شش ساله باشد باید از هلوی خاصی گفت که به نظر من چیزی بین هلو باشد و زردآلو. به هر حال مال جمیله بیش از آن که هلو باشد عین یک زردآلوی کوچولو بود (حتماً باید تأکید کرد که وقتی از پهلو نگاهش کنی)، با آن خط نازی که دوتا هلال ماهوارش را از هم جدا میکند (و فرو میرود توی تن هلو)، و با این همه از هم جدا اصلاً نمیکند. من دست کم صدبار به این هلوی کوچولو نگاه کرده بودم (برای هر بارش از یک آبنبات قیچی یا لواشک یا هلو خشک گذشته بودم) و اگر چه اصلاً نمیدانستم به چه کاری میآید، باز هی دلم میخواست یک آبنبات قیچیی دیگری داشتم تا میدادم به جمیله. یک روز حتی تمبرهندی خواهرم را بلند کردم و بردم برای جمیله. خُب همهی اینها نشانهی محق بودن جملههای آن خانم بود که دست کم من به کُس علاقمند هستم. تازه این فقط هفت سالگی بود. هنوز مانده است تا بعدهاش که این زردآلوی هلو شده چه نقشها که در زندگیی من بازی کرده و کرد و هنوز میکند. اولین نقشی که در زندگیی من بازی کرد این بود که آرزو میکردم که کاش من جمیله بودم و به جای دودول یه کُس ناز لای پایم بود تا میتوانستم هی آبنبات قیچی و چُس فیل و چی و چی از پسری بگیرم و درست عین جمیله با افتخار و عشوه و ناز فقط یک لحظه زردآلوی کوچولوی قشنگ و نازم را به او نشان بدهم. آن قدر که اصلاً نتواند ببیند چه رنگی است و حسرت شکل و شمایلش به دلش بماند تا آبنبات قیچیی بعدی. و بعد فاطمه هم بود و بعد لیدوش ارمنی و مریم و حوری و شهلا و عصمت و رعنا. و از همه ویران کنندهتر این کاترینا زِتاجونز است و جولیا آرموند که هستند و نیستند؛ که میآیند و میروند و دیگر اصلاً مسئلهی هلو و زردآلو هم بین چشم و مو و لبخند و تکان گل و گردن گمشده است و آدم در حسرت تصویر دوران کودکی میماند که همهی آن چیزی که اسم آن کُس بود همان هلال ماهوار دوپاره بود که انگار یکدست بود و هیچ پاره نبود و گرمی و نرمی دست و لب و پستان هم در آن میانه کارهای نبود، و حالت نگاه، و رفتن، آن طور که زِتاجونز در فیلم شیکاگو میرود یا سرگذاشتن روی شانه، آن طور که جولیا آرموند سر میگذارد روی شانهی آدم، و از همه بدتر موهای نمدار اوست لامصب! لامصب! وقتی که از حمام بیرون میآید توی فیلم دوران غولها، و آدم چنان بیچاره و ذلیل میشود که یک حرکت دست، یک تکان شانه، تکان رشتهی مو، یک لبخند و یک هر چیز دیگری بدون این که ربطی به شکل و شمایل آن ماه دوپاره داشته باشد، انگار خودِ خودِ آن ماه دوپارهی ویران کننده است و وزنهی این لبخند یا تکان شانه و ابرو سنگینتر از وزنهی هزاران ماه دوپاره است.
جمیله!
آه جمیله!
آه ای کُس کوچولوی زردآلو رنگ و زردآلو شکل و مکندهی آبنباتهای قیچیام!
آه ای هلال ماهوارِ قرار گرفته کنار هلال ماهوار دیگری!
جمیله!
آه جمیله!
آه ای کُس ِ بدون ترشح، کُس!
آه ای کُس ِ بدون فلاکت، کُس!
ای کُس بدون نیاز به فرو رفتن تا انتهات، ای کمال ِ کُس!
ای مستقل ز دست و دهان و لمبر و هر عضو دیگری،
اه ای فقط میان ِ خشتک ِ پاره،
آه ای کُس ِ قشنگ ِ دوران کودکی،
شیرینتر از هر چه آبنبات قیچیی توی دکان ِ سید اکبر بقال ِ اذانگو،
ای ترشتر از هر چه تمبرِ هندی و هر چی لواشک آلوست!
آه آه آه ای کُس ِ دوران ِ کودکی!
ای کمال ِ کُس!
3
دیگر نمیتوانم، نه اصلاً نمیتوانم به تحقیق خود ادامه دهم. اصلاً چه کار دارم که ریشهی کُس شعر و کُس مشنگ چیست. مهم این است که کُس ِ بیچاره این وسط مظلوم واقع شده است. من به سهم خودم شرمندهام از «کُس» و با تمام وجودم طلب بخشش میکنم که فکر نکرده در دایرهی کُس مشنگها قرار گرفتهام و به آن ظلم کردهام.
مرا ببخش ای کُس ِ کوچولوی قشنگِ جمیلهی دوران کودکیم!
مرا ببخشید ای کُسهای ناز دوران جوانیام که فقط در تخیلم بودید!
مرا ببخشید ای همهی کُسهای ناز دوران پیریام!
شرمندهام با تمام قطره قطرهی خونم!
شرمندهام تمام!
----------------------------------
آن قدر تحت تأثیر واقع شدهام که غلط گیری هم نمیکنم.