http://sardouzami.com

 

نگاهی به رمان فریدون سه پسر داشت (آرتمیو کروز یک دختر)

 

مرگ آرتمیو کروز، نوشته‌ی کارلوس فوئنتس، ترجمه‌ی مهدی سحابی است که در سال 1364چاپ شده و یکی از رمان‌های معروف این نویسنده است و کار زیبایی است و بکر هم هست و برای اولین بار من (یعنی وقتی که می‌خواندم) با رمانی رو به رو شدم که به این شیوه روایت می‌شد:

من

تو

او

و بعد از این رمان هم در آثار غربی‌ها هنوز رمانی ندیده‌ام که به این شیوه نوشته شده باشد، یعنی بجز آرتمیو کروز هیچ رمان غربی‌ای ندیده‌ام که فصل‌هاش این طوری شروع شود:

من

تو

او

اما این سومین بار است که می‌روم فریدون سه پسر داشت، را بخوانم و می‌بینم به همین شیوه‌های:

من

تو

او

روایت شده است.

تا این‌جای کار به نظرم خیلی جالب است. چون نشان دهنده‌ی تفاوت بنیادی‌ی عباس معروفی است با نویسندگان غربی. خُب تفاوت داشتن که خیلی خوب است. همین تفاوت‌هاست که من را از تو و عباس معروفی را از کارلوس فوئنتس جدا می‌کند. فقط بدیش این است که خواننده را یک کمی بفهمی نفهمی زاورا می‌کند. یعنی دفعه‌ی اول که من رفتم فریدون سه پسر داشت را بخوانم، فکر کردم ترجمه‌ی آزادی است از مرگ آرتمیو کروز. یکی دو صفحه که خواندم دیدم اشتباه نمی‌کنم. خُب، ارتمیو کروز با من شروع می‌شود و توی بیمارستان و عباس معروفی هم همین طوری شروع می‌شود. (منظورم رمان اوست.) بعد رفتم آرتمیو کروز را آوردم، دیدم ولی انگار عباس معروفی در این ترجمه اسم آدم‌های داستان را هم عوض کرده.

راستش من توی کار ترجمه زیاد وارد نیستم. دوتا نمایشنامه‌ای هم که چند سال پیش ترجمه کردم بیش‌تر برای این بود که فهمیده بودم توی دانمارک یک جایی هست به اسم نمی‌دانم چی چی‌ی ادبیات که برای ترجمه و گسترش ادبیات دانمارکی به زبان‌های دیگر و ترجمه‌ی زبان‌های دیگر به دانمارکی کمک مالی می‌کند. این جوری بود که رفتم دوتا نمایشنامه ترجمه کردم. وقتی دیدم به من یکی پولی نرسید، یادم آمد که من مترجم نیستم. یعنی تجربیات من توی ترجمه در این حد است. البته گاهی توی همان دوتا ترجمه برای انتخاب یک جمله که می‌شد توی فارسی پنج شش جور نوشت گریه‌ام می‌گرفت که بالاخره کدامش را باید بنویسم. ولی با این همه توی انتخاب اسم‌ها مشکلی نداشتم. بعد یک کمی که دقت کردم دیدم عباس معروفی مکان‌ها را هم انگار عوض کرده. (یعنی این بیمارستان، اگر چه بیمارستان است، اما انگار همان بیمارستان نیست.) راستش گیج شدم و رفتم بیرون کمی قدم بزنم، بعد هم قضیه را فراموش کردم.

دفعه‌ی دوم تا آمدم شروع کنم یادم آمد من و تو و او توی  فرهنگ غربی احتمالاً ممکن است یک ربطی هم به پدر و پسر و روح‌القدس داشته باشد. (برای خواننده‌ای عامی که من باشم یک چیزهایی این جوری است.) یعنی احتمالاً ربطی دارد به مسیحیت. بعد هی فکر کردم عباس معروفی که مسیحی نیست. بعد تازه دیدم من هم مسیحی نیستم. پدرم مسلمان بود، مادرم هم. خودم هم تا پانزده سالگی کم و بیش توی تمام سینه‌زنی‌های کوچه‌ی آبمنگل شرکت می‌کردم. اما خودمانیم چه عشقی داشت. تا ماه محرم شروع می‌شد توی کون من عروسی بود. صبح سر ساعت شش بلند می‌شدم، اول می‌رفتم خانه‌ی حاجی گوزالله، که ده روز اول محرم چایی شیرین می‌داد با نان قندی، یک چایی شیرین و یک مشت نان قندی می‌خوردم، بعد می‌رفتم خانه‌ی حاجی ریغ‌الله، که نان دوبار تنور می‌داد و چایی شیرین، بعد هم گریه‌ام می‌گرفت، چون می‌دیدم سیر شده‌ام اما هنوز خانه‌ی آن یکی که نان شیرمال می‌دهد نرفته‌ام. ده روز اول محرم زیباترین روزهای زندگی‌ی من بود و بچه‌‌محل‌هام. ولی روز عاشورا خیلی بهتر بود، چون هم صبحانه می‌خوردیم،‌ هم بعد از یک کمی حسین حسین، سینه‌زدن ناهار می‌خوردیم و هم بعدش با یک کاسه‌ می‌رفتیم توی صف و برای مادرمان ناهار می‌گرفتیم (که بیش از این که براش غذا باشد، براش تبرّک داشت.) و تازه همان طور که توی صف می‌ایستادیم (معمولاً پشت یک دختر می‌ایستادیم، و بعضی از دخترها اگر می‌توانستند جلو یک پسر می‌ایستاند) امورات‌مان را هم توی فشار فشار دادن‌ها لای لمبرهای داغ خواهرهای نازمان می‌گذراندیم.

زیباتر و کامل‌تر از روزهای عاشورا در زندگیم هرگز نداشتم!

روز عاشورا روزِ کمال ِ بودن ِ من بود.

همه چیز کامل بود روز عاشورا.

غذای جسم تمیز و قشنگ و کافی بود.

غذای روح هم به همچنین.

رسیدن به غذای جسمی و روحی مرا توی قوس و قزحی غرق می‌کرد که با غم غریبی‌ی حسین شروع می‌شد که بغض بود که تل‌انبار می‌شد روی بغض و بغض، و با شادی و لذتِ جسم و روح غریب‌تر از غریبِ حسین‌ام تمام می‌شد، در کربلای فقر و فلاکتِ بود و نبود من.

 

2

بد نیست بگویم که من حافظه‌ی خوبی ندارم. اهل یادداشت برداشتن از رمان‌ها و خلاصه‌نویسی و این‌ها هم نیستم. کتاب‌هایی را که دوست دارم می‌خوانم،‌ کتاب‌هایی را هم که دوست ندارم معلوم است که نمی‌خوانم. وقتی مرگ آرتمیو کروز را خواندم عصبانی شدم. (من یک خواننده‌ی عامی هستم.) یعنی از این نگاه خداگونه خیلی بدم می‌آید که یک آرتمیو کروز پفیوز طوری نوشته شود که آخر رمان آدم او را ببخشد. این نگاه یک خواننده‌ی معمولی است که یک کمی انتقام‌جو باشد. دست کم وقتی دارم کتاب می‌خوانم یا فیلم می‌بینم این جوری هستم: نامرده حتماً باید به سزای اعمالش برسد، وگرنه عصبانی می‌شوم. یعنی اول عصبانی می‌شوم بعد مأیوس. خب برای این که شک ندارم توی دنیایی که نامردها به سزای اعمال‌شان نرسند، من یکی نمی‌توانم زندگی کنم. در ضمن این جوری هم قبول ندارم که آرتمیو کروز را وقتی که دم مرگ علیل و ذلیل شده ببینم، وبا دیدن ذلت عام ِ هر موجودِ دم مرگ، احساس کنم که دارد تقاص پس می‌دهد. نه خیر، من تو کت‌ام نمی‌رود!

اما این جور وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم انگار روح یک حزب الهی‌ی واقعی در من ورجه وورجه می‌کند. یعنی خُب، تا به کلمه‌ی تقاص می‌رسم، یاد قطع کردن دست و سنگسار کردن و دار زدن با جرثقیل و این جور چیزها می‌افتم که به هر حال در حیطه‌ی ایرانی می‌شود به‌ش گفت افکار فلسفی، (گفتن ندارد که این جور وقت‌ها عبدالکریم سروش هم یک جایی دور و برم پرسه می‌زند.) و خلاصه این افکار که معمولاً به ساطور و سنگ و طناب‌دار و جرثقیل ربط دارد، همین جوری هجوم می‌آورند توی کله‌ام. بعد، چون از این جور چیزها (و عبدالکریم سروش) خوشم نمی‌آید، بی‌خودی بی‌خودی عصبی می‌شوم و هی می‌گویم این چه جور افکار فلسفی است که دست از سر من برنمی‌دارد و هر وقت دلم می‌خواهد یک فیلم ببینم یا یک رمان هی پیداش می‌شود؟

هیچ کس باور نمی‌کند که توی فیلم پدر خوانده‌ی شماره‌ی یک وقتی آل پاچینو قرار بود برود آن یارو پلیسه و یکی از دیوث‌ها را توی آن رستوران بین راه نمی‌دانم کجا بکشد، من از ترس این که نتواند این کار را بکند داشتم اسهال می‌گرفتم. وقتی دوتا گلوله زد توی ملاج‌شان، زدم روی دکمه‌ی استاپ ویدئو و همچین قشنگ ِ قشنگ ریلکس شدم. یا توی پدرخوانده‌ی دوم، وقتی دون کورلئونه توی راه پله‌ی آن یارو طیّب ِ آمریکا قایم شده بود تا بیاید، از ترس این که لو برود، دل و روده‌ام داشت بیرون می‌آمد، و بعد که یک گولّه زد توی سینه‌ش و لوله‌ی هفت تیرش را کرد تو دهن طیّب آمریکا و یک گولّه هم زد تو دهنش، خیالم راحت شد. باور کنید وقتی رمان سیسیلی‌ها را می‌خواندم و دیدم قهرمان اصلی به دست نزدیک‌ترین رفیقش کشته شد، همان‌طور که گریه می‌کردم تند تند بقیه‌ی صفحه‌ها را می‌بلعیدم تا مطمئن شوم که یکی می‌رود و آن رفیق خیلی خیلی نارفیق را می‌کشد و روی سینه‌اش همان یادداشت محشر را می‌زند که از اول رمان روی سینه‌ی هر نارفیق دیگری می‌زد:

این سزای کسی است که به دون کورلئونه خیانت کند!

البته اسم آن بابا دون کورلئونه نبود، اما چون این رمان ماریو پزو از نظر تاریخی قبل از پدرخوانده‌ها قرار می‌گیرد، من هی فکر می‌کنم طرف دون کورلئونه بوده است. یعنی این جوری که می‌گویند نیما پدر شعر نو است، خُب پس آن دون کورلئونه‌ی توی سیسیلی‌ها هم اگر چه دون کورلئونه نبود، اما پدر همین دون کورلئونه است. (دلیل دیگرش هم این که این رمان توی فضای فئودالی می‌گذرد.) حالا که این را گفتم بگذارید این را هم بگویم که خیلی دلم می‌خواست یک نویسنده‌ی ایرانی دست کم یک رمان مثل سیسیلی‌ها نوشته بود که مثلا توی خراسان رخ می‌داد و توی روستاهاش. اما بدبختی این است که حتی از توی روستایی‌های ماریو پزو، دون کورلئونه در می‌آید ولی از توی روستاهای ما سلوچ. البته زارمحمد، شیرمحمد هم داشته ایم اما به هر حال شیرمحمد هر چی هم شیر باشد باز برای من یکی دون کورلئونه به هیچ شکلی نمی‌شود.

صادقانه بگویم این کمبودها خیلی مرا رنج می‌دهد. 

الان اگر بخواهم وارد جزئیاتش شوم گریه‌ام می‌گیرد. آخه نه دون کورلئونه دارم نه ... ولش کن. آخر شب است و من حوصله ندارم که دوباره توی چیزهایی چرخ بزنم که دچار دپرسیونم می‌کند.

خیلی وقت است که فکر می‌کنم کم و بیش حال ندارم. اما دکترم می‌گوید مال کون گشادی است؛ به خودت فشار نمی‌آوری؛‌ زحمت نمی‌کشی. می‌گویم ذهنم خوب کار نمی‌کند، می‌گوید مال کون گشادی است. می‌گویم هر چی می‌خوانم یادم می‌رود، می‌گوید مال کون گشادی است. می‌گویم هر وقت می‌آیم بنویسم می‌بینم دون کورلئونه را ننوشته‌ام، می‌گوید مال کون گشادی است. می‌گویم وقتی هم که می‌نویسم دون کورلئونه‌اش می‌شود حسن علی جعفر، تازه ایتالیایی هم حرف نمی‌زند مثل رابرت د نیرو. می‌گوید مال کون گشادی است. دکترم خیلی سرحال و سرزنده و شوخ است. ازش خوشم می‌آید. می‌گوید باید بروی بدوی، دوچرخه سواری کنی؛ بدنت که سرحال باشد، ذهنت هم خوب کار می‌کند. می‌گویم حتی وقتی ذهنم خوب کار کند، درست مثل غربی‌ها، می‌بینم غربی را دارم فارسی فکر می‌کنم. می‌گوید مال کون گشادی است.

گاهی تصمیم می‌گیرم شروع کنم به دویدن. یعنی همین جوری که پشت کامپیوتر نشسته‌ام، تصمیم می‌گیرم بروم بدوم. می‌گویم الان بلند می‌شوم.

اما هنوز نشسته‌ام.

می‌گویم الان گرمکن می‌پوشم.

اما هنوز نشسته‌ام.

می‌گویم آن کفش آدیداس را که سال‌هاست مخصوص دویدن خریده‌ام، می‌پوشم.

اما هنوز نشسته‌ام.

می‌گویم یک دور، دور پارک می‌گردم.

اما هنوز نشسته‌ام.

می‌گویم وقتی یک دور دویدم و به نفس نفس افتادم، یک لیوان چایی عجیب می‌چسبد! بعد می‌بینم درست است و شکی نیست که بعد از این همه دویدن واقعاً یک لیوان چایی عجیب می‌چسبد! آن وقت فوراً بلند می‌شوم نه یک لیوان، که یک قوری چایی درست می‌کنم و می‌بینم اشتباه نکرده‌ام.

چایی همیشه بعد از دویدن عجیب می‌چسبد!

خُب، گاهی در زندگی‌ی هر کسی پیش می‌آید که اشتباه اصلاً نمی‌کند. ولی این بیش‌تر به چایی مربوط می‌شود، وقتی صحبت مرگ آرتمیو کروز باشد معلوم نیست که چی به چیست.

بی‌خود شروع کردم.

امشب وقتش نبود.

فسفر مغزم کم است.

فردا باید یک کمی میگو یا ماهی بخورم که گویا در این مورد خیلی کارگر می‌افتد.

بله.

باید فردا شب شروع کنم. اول مرگ آرتمیو کروز را یک نگاهی می‌کنم، بعد فریدون سه پسر داشت را، (درست نیست که آدم حتی نتوانسته باشد یک فصل از رمانی را بخواند ولی از آن حرف بزند.) و آخرش فقط می‌خواهم به یک سئوال برسم که به نظرم آن قدر فلسفی است که به عبدلکریم سروش هم گفته است زکی! آن سئوال خیلی فلسفی این است:

چرا عباس معروفی یک شیوه‌ی چهارم به رمان آرتمیو کروز اضافه کرده است؟ آرتمیو کروز به این قشنگی در سه شیوه‌ی «من، تو، او» چه نقصی دارد؟

یا داشته؟

هان؟

نکند اصلا آرتمیو کروز هم چهار فصل داشته من یادم رفته است؟

 

3

فردا شب معلوم می‌شود.

بله فردا شب حتماً معلوم می‌شود.