ماجرای
کیر و کُس و
مترجمهای بیجنبه
راستش
الان هوا خیلی
خوب است و من
ترجیح میدهم
بروم توی این
پارک محله
قدم بزنم تا این
که به ادبیات
فارسی فکر
کنم، و بخصوص
به ماجرای کیر
و کُس و بیجنبه
بودن بعضی از مترجمها.
البته انصاف این
است که مترجمهای
ایرانی را از
بقیهی ایرانیها
جدا نکرد، چون
واقعیت این
است که اصولاً
ایرانی به دلیل
فجایعی که بر
سر و تهش
آمده است تا
آنجا که تجربیات
شخصیی من
نشان داده است
با دیدن یا شنیدن
این کلمات
خوشگلی که همین
بالا آوردم
دست و پای
خودش را گم میکند.
حالا تا جایی
که این دست و
پا گم کردن
مکتوب نشود،
طرف میتواند
از زیرش در
برود و بگوید
کی؟ کجا؟ اما
وقتی مکتوب میشود...
گفتم
که خیال دارم
بروم قدم بزنم
و حیف است
وقتم را صرف این
ادبیات فارسی
کنم.
همین
قدر بگویم که
به نظر من این
مترجم و البته
نویسنده و
البته منتقد
گرامی در
ترجمهی این
شعر به محض این
که چشمش به یک
کُس (بخصوص
چون صحبت از لیسیدن
آن بوده)
افتاده است و
به یک کیر دست
و پاش را گم
کرده است و ریدمون
زده است توی
زبان فارسی:
شعرهای
عاشقانهی ریموند
کارور
درآمد،
گزینش و
برگردان: کوشیار
پارسی
حالا
وارد این بحث
نمیشوم که هر
مترجمی وقتی چیزی
از کسی ترجمه
میکند برای این
که مطلب روی
هوا نماند
ناچار است چند
جملهای هم
راجع به آن نویسنده
یا شاعر یا
شعر بگوید و
هر مترجمی هم
که چیزی را
ترجمه میکند
معلوم است که
آن را گزینش
کرده. چون گویا اول آدم گزینش می کند و بعد ترجمه (البته
عکس آن هم عملی است). هیچی، منظورم این است که آقا
چرا یکی میدهی
و سه تا با ما
حساب میکنی؟
این جوری:
درآمد
گزینش
برگردان:
کوشیار
پارسی
همان
طور که گفتم حیف
است هوای به این
خوبی را فدای
این ادبیات گاهی
وقتها تخمیی
فارسی کرد...
اما
بحث اصلی این
است که چرا ایرانی
جماعت به محض
دیدن کیر و
کُس و کون دست
و پاش را گم میکند.
سند
اول (تصویر
است):

که
مترجم ما با دیدن
کیر (که البته چند سطر پایینتر میآید) حواسش پرت
شده و دو بار
پشت سر هم
نوشته است «آن
گاه»، البته
منصفانه این
است که بگوییم
بار دومش را به جای «آن
گاه» نوشته است وقتی، که
اگر ترجمهاش
کنیم به فارسی
میشود همان
«آن گاه».
سند
دوم(تصویر
است):

که گویا منظور مترجم این بوده است که وقتی دیگران برای خوردن همبرگر بیرون رفتهاند... چون هر کسی حتی اگر ترجمهی تحتالفظیی انگلیسی باشد(من با انگلیسی کاری ندارم) ربطی به زبان فارسی ندارد. بعد هم روشن است که در زبان فارسی هر کسی در چنین ساختاری به کار میرود:
بیت:
هر کسی از ظنّ
خود شد یار
من، هیچکدومش
من نفهمیدم
چرا پس از
درون من نجُست
اسرار من
گفتم
که میخواهم
بروم کمی قدم
بزنم وگرنه
توضیح میدادم
چرا به جای
برگرداننده
از کلمهی
مترجم
استفاده کردهام.
اما
قبل از رفتن
ناچارم بگویم
چون این جور
شعرها خیلی
برای این جور
مترجمها
جذابیت دارد
در همان
خواندن اول
شروع میکنند
به ترجمه
کردن، و چون
ذهنشان هنوز
دور و بر کیر و
کُس دور میزند،
دچار
اشتباهات تاریخی
هم میشوند.
ما که
رفتیم قدم بزنیم
اما این هم کل شعر
که فکر نکنید
کیر و کُساش
را من از خودم
درآوردهام،
در ضمن چندجای
دیگرش را هم
قرمز کردم که
خودتان ببینید
با چه جور
ترجمهای سر و
کار دارید:
خیابان
اتحاد: سان
فرانسیسکو،
تابستان ۱۹۷۵
آن
روزها هنوز به
جایی میرفتیم.
آن یکشنبه
عصر اما آرام
بودیم.
نشسته به دور
میز، نوشیدن و
گپ خودمانی.
جشنی که گه
گاه دست میداد
از آن جمعهی
سال پیش.
آن گاه که
وقتی معشوق ِ
همسر ِ گای*
او را از
آپارتمان بیرون
انداخت، آمد
بالا.
ناسلامتی،
جشن تولد گای
نزدیک است.
هفتهای یکدیگر
را ندیدهاند،
چیزی از این
دست.
گای او را در
آغوش میکشد،
اندکی، چیزی
براش میریزد.
جایی براش سر
میز دست و پا میکند.
هر کسی میخواهد
بداند حال زن
چطور است و غیره
و غیره.
اما زن محل نمیگذارد.
به این الکلیها.
به روشنی
حالش بد است
و مثل همیشه
حاضر در جمعی
ناجور.
میخواهد
بداند، گای
لعنتی کدام
گوری بوده
است؟
جرعهای مینوشد
و نگاهی به او
میاندازد
انگار که مغزش
از کار
افتاده.
جوشی بر چانهش
میبیند، موییست
رشد کرده در زیر
پوست
اما پر از چرک
و بد شکل.
زن در حضور
همه میپرسد:
"کُس ِ چه کسی
رو این اواخر
لیس زدی؟"
با نگاهی از
خشم به جوش ِ
چانهی او.
مست بودم و به یاد
ندارم او در
جواب چه گفت.
شاید گفت:"نمیدونم
کی بود؛ اسمش یادم
رفته." چیزی
با زرنگی.
به هرحال، زنش
چیزی تاولگون
داشت،
شاید تبخال،
بر گوشهی لب،
پس بهتر بود
دهاناش را
ببندد.
بعدهم مثل همیشه
پیش میآید:
گرفتن دستان یکدیگر
و خندیدن، مثل
ما، به چیزی
اندک یا هیچ.
بعدتر، در
اتاق نشیمن
وقتی فکر کرد هر کسی برای
خوردن همبرگر
بیرون رفته
است،
کیرش را ساک
زد جلوی تلهویزیون.
و گفت:"از
ته قلب، حرومزاده!"
و عینک از چشماش
برداشت.
عینک به چشم
داشت وقتی با
او عشق ورزید.
به اتاق رفتم
و
گفتم:"دوستان
این کارو با
هم نکنین."
محل نگذاشت و
از خود نپرسید
من از زیر
کدام سنگی پیدام
شده.
تنها چیز که
گفت:"کی از تو
چیزی پرسید،
ولگرد عوضی؟"
گای عینک به
چشم گذاشت.
شلوار بالا کشید.
همه به
آشپزخانه رفتیم
و چیزی نوشیدیم.
چیزی دیگر.
و اینگونه
جهان از عصر
به درون شب
رفت.
واقعیت
این است که
برای خراب
کردن یک شعر
همین چند مورد
باید کافی
باشد، یا شاید
هم من حالیم
نیست و باید
چندین مورد
دیگر هم وجود
داشته باشد تا
بشود گفت این
شعر خراب شده
است.
این
هم لینک به
اصل مطلب
که حسابی علاف
بشوید.