http://sardouzami.com

درسته که از سوراخ دراومدیم، اما دلیلی نداره که هی برگردیم توی همون سوراخ (از سخنان عمو رجبعلی.)

 

نقد را جدا می‌نویسند، مشکل سوراخ را جدا

 

شش هفت روز پیش اتفاقی رفتم روی وبلاگ شیندخت و کشف کردم که مهستی شاهرخی هم وبلاگ دارد. چرخی روی صفحه‌هاش زدم و رسیدم به توضیحی که راجع به اکبر سردوزامی داده است (توضیح به خواننده)، زیر لینک نگاهی به دو کتاب از اکبر سردوزامی. همان وقت که این نقد را نوشته بود من هم مطلبی نوشتم به اسم انعکاس پریشانی در تار و پود وجود ما.(پدف) هر کس این دو مطلب را بخواند یا خوانده باشد خودش می‌تواند حدّ شعور یا بی‌شعوری‌ی نویسندگانش را قضاوت کند.

من اصلا قصد ندارم جواب آن توضیحات مهستی شاهرخی را بدهم، چون آن قدر دروغ‌ و آن قدر حرف‌های مبتذل کنار هم چیده است که اصلاً نیازی نمی‌بینم واردش شودم. این جور مزخرفات را هر کسی می‌تواند روی وبلاگش بنویسد. یعنی نه آن کسی که آن مزخرفات را می‌نویسد می‌تواند حرف‌هایش را ثابت کند نه من. مثال زدن هم نیاز ندارد، چون تمام کلماتی که پشت هم ردیف کرده است ازاین دست است. برای توضیح دادن این مبتذلیاتِ مهستی شاهرخی من باید یک مدت طولانی وقت صرف کنم، چون این مبتذلیات برای من یک مشکل فرهنگی است و فقط هم به مهستی شاهرخی مربوط نمی‌شود و دست کم مدتی است که شده است دکان بقالی‌ی فمینیست‌های چُسکی.

پس تا وقتی که بتوانم این مشکل فرهنگی را بنویسم فعلا فقط چندتا از جمله‌های این خانم نویسنده و منتفد را که دوتا لیسانس دارد و تا نزدیک‌های دکترا رفته است این جا توضیح می‌دهم.

مهستی شاهرخی نوشته است: اکبر سردوزامی به شکل مفلوکانه ای مثل استادش گمان می برد که زن فقط سوراخی است که بایست بدان وارد شد و بس. منظور از کلمه‌ی استاد، هوشنگ گلشیری است.

من مدافع هوشنگ گلشیری نیستم. آن قدر هم ابله نیستم که به خاطر این جمله‌ی مسخره‌ عصبانی شوم و بنویسم مهستی شاهرخی هم مرد را فقط یک کیر می‌بیند که هی می‌خواهد برود توی سوراخ‌های او. فقط می‌خواهم بگویم ممکن است یک مردی که هوشنگ گلشیری باشد یا اکبر سردوزامی همین قدر ابله باشد که خانم مهستی شاهرخی گفته است. خُب، هوشنگ گلشیری ابله است، اکبر سردوزامی ابله است، اما تو که فقط سوراخ نیستی خانوم عزیز. تو زن هستی که به قول خودت 49 ساله‌ای، نویسنده‌ای، منتقدی، دوتا لیسانس داری، تا نزدیک‌های دکترا رفته‌ای، فمینیست هم تازه هستی بعضی از روزها توی زندگی‌ت، و توی فرانسه زندگی می‌کنی، و فرانسه هم طویله‌ی توی رمان جای خالی سلوچ نیست که هوشنگ گلشیری یا اکبر سردوزامی واردش شود و تو هم آن زن دهاتی نیستی که توی آن رمان گاییده می‌شود و بعد هم سرش را می‌اندازد پایین و می‌رود و جیک هم اصلاً نمی‌زند، و این یکی از صحنه‌های شاهکار ادبیات فارسی است، و فقط به یک زن و یک مرد مربوط نمی‌شود و یک مشکل گوز اجتماعی است که به کل تاریخ و جامعه‌شناسی و روانشناسی‌ی آن خاک قحبه مربوط است، و در این مجموعه‌ی خاک بر سری که ما هستیم، جدا کردن زن و مرد، به این شیوه که تو می‌کنی، فقط حرف فمینیست‌‌های چُسکی است و وقتی مشکلی به کل جامعه مربوط باشد، پس به تو هم مربوط می‌شود که از روشن‌فکر بودن فقط اداش را درمی‌آوری و از فمینیست بودن هم به همچنین، و آن قدر شجاعت نداری که وارد این مقوله بشوی و این مقوله را با مثال و روز و تاریخ دقیقش توضیح بدهی که بعد از این هیچ کسی نتواند به خودش اجاره دهد که به تو یا به هر زن دیگری به عنوان یک سوراخ نگاه کند، و اگر هم یکی مثل من تلاش کند با فلاکت و پاره پاره و شکسته بسته، و گور و گم، چیزی شبیه آن را، که فقط به تو و استادت مربوط نمی‌شود، و جزئی از زندگی من هم بوده است، و جزئی از فلاکت من، و یک مشکل گوز فرهنگی‌ی ایرانی جماعت است، ثبت کند، مساوی می‌شود با استادش و استادت که در این مورد خاص، من قبل از تو، و در زنده بودن استادت توضیح داده‌ام که استاد آن روز تو، استاد آن روز من، در این مورد خاص، یک تکه گوز ناب بود!

من به دروغ ودبنگ متوسل نمی‌شوم خانوم خانوما. من پای هر جمله‌ی ناچیز و با چیزی که تا به امروز نوشته‌ام ایستاده‌ام سفت و سخت و با تمام وجودم.

من ثبت کرده‌ام این بخش از وجود استادم را که گوز بود.

اما تو هم روی دیگر سکه‌ی همان گوزی، که استادم بود، و آن زن بیچاره‌ی توی رمان جای خالی سلوچ بود، با این تفاوت که او دهاتی بود و بی‌سواد بود و عین مادر من بود و تو نویسنده‌ای با دوتا لیسانس و چهارتا دکترا و یک زنبیل پر از دروغ و دبنگ، و این هم لابد یکی از مشکلات تاریخی‌ی فمینیست چُسکی جماعت است، و باید پله پله تمام پله‌های نردبانش را بالا برود تا برسد به آن زن آزاده که این جاست و توی این اروپایی که من توش زندگی می‌کنم و تو، که هنوز روی پله‌های اولی، و اولین پله‌ انگار تا با امروز همین سنگر گرفتن بوده است پشت سوراخ‌های خود، و من هر چه هم که ابله باشم این یکی را خوب می‌فهمم، اما تو هم چاره نداری خانم نویسنده و منتقد، هیچ چاره‌ای نداری مگر این که این سنگر را رها کنی، چون هیچ کس نمی‌تواند پشت سوراخی سنگر بگیرد که طبیعتش وابسته به وجود یک مشت هرمون است، و کافی است هرمون‌ها بالا بزنند و سنگر را از درون به لرزه بیندازند.

این سنگر توی همان حول و حوش طویله‌های رمان‌های جای خالی سلوچ کاربرد دارد خانوم خانوما. این‌جا طویله نیست، آدم از سوراخش می‌آید بیرون و توضیح می‌دهد.

این جا اروپاست عزیزم.

این جا زن برابر مرد است.

این‌جا هیچ کس از این که زن است شرمنده، هیچ، اصلا نیست!

این جا قانون همان قدر از زن دفاع می‌کند که از مرد.

این جا هیچ کس نمی‌تواند پشت سوراخی چُسکی پناه بگیرد و کل هستی استاد و مُستادش را فرو کند توی چاه مستراح خودش.

مشکل سوراخت را با استاد و مستادت جدا بنویس!

نقد را جدا بنویس!

این باعث می‌شود که پریشانی را از خودت دور کنی و ننویسی جوابش را دادم که دیگر رفت پی کارش تا آن فحشنامه ی 20 صفحه ای را به امر پدرخوانده ی جدید و توده ای اش برایم نوشت.

خانم نویسنده و منتقدی که دوتا لیسانس داری و در آینده لابد چهارتا دکترا، تو ممکن است بتوانی با چندتا کلمه‌ی زن و آزادی زن و فمینیسم و این حرف‌ها چهارتا لاک پشت رنگ کنی، اما هر خواننده‌ای که آن نقد مرا بخواند می‌بیند که با احترام تمام از تو حرف زده‌ام.

خانم نویسنده و منتقد، دوتا لیسانس که هیچی، تو اگر شانزده‌تا دکترا هم داشته باشی، خواننده‌ای که کتاب‌های اکبر سردوزامی را خوانده باشد، می‌داند که یکی از مخالفان سفت و سخت هر چه توده‌ای و شبه توده‌ای بوده است، آن هم نه حالا که دیگر حزب توده وجود ندارد و حتی تو هم که با این مقولات، هیچ وقت، اصلا کاری نداشتی می‌توانی با زدن نام آشغالش توی سر این و آن برای خودت کاسبی کنی؛ من آن روزها علیه توده‌ای‌ها نوشته‌ام که برای حرف زدن علیه این جماعت یک جفت خایه‌ی سفت و سخت لازم بود. اما توده‌ای همین تو بود عزیزم، اشتباه دریافت کرده‌ای که توده‌ای یعنی وابسته به حزب توده و چی و چی و چی چی؛ توده‌ای همین دروغ و دبنگ بود که امروز این توای!

نقد را جدا می‌نویسند!

مشکل سوراخ را جدا!

وگرنه جمله‌های آدم این همه ابلهانه می‌شودما همگی شور جوانی و شورش در سرداشتیم و خیلی انقلاب زده بودیم و به کارگر بودن اکبر امتیاز بسیار می دادیم و سعی می کردیم جای خانواده و یا خواهر و یا اطرافیان نداشته و یا گم شده اش را پر کنیم. و آدم یادش می‌رود که در پریشانی فقط به در و دیوار است که هی کوبیده می‌شود و سخن‌گوی کسانی می‌شود که هیچ ربطی به او هرگز نداشته‌اند و خواننده‌ای که در این عصر زندگی می‌کند ناچیزترین‌ش اکبر سردوزامی است که می‌پرسد ما کدام است، خانم نویسنده و منتقد؟ما چه اشخاصی هستند خانوم خانوما؟ امتیازها کدام بوده است و در چه مورد بوده؟

نقد را جدا می‌نویسند!

مشکل سوراخ را جدا!

وگرنه هفت‌تا لیسانس هم که داشته باشی با هفتادتا دکترا، این جمله‌ای را که راجع به اکبر سردوزامی نوشته‌ای با هفتصد کیلو چسب هم به او، چسبیده، اصلا، نمی‌شود و سپس با ورود به فضای روشنفکری کارگر پسند و دنیای دیزی و عرق خوری و به آواز سوسن گوش دادن در کافه های لاله زار و اداهای مردمی روشنفکران آن وقت، گیج تر شد چون اکبر سردوزامی از شانزده سالگی به صدای سوسن گوش می‌داده است، یعنی وقتی که هنوز کلاس هفتم شبانه را شروع نکرده بود و توی هیچ کافه‌ای اصلا راهش نمی‌داند و هنوز کلماتی مثل مردمی و روشن‌فکر توی فرهنگ حقیر و خاک بر سرش اصلا، وجود، هیچ، نداشت.

نقد را جدا می‌نویسند!

مشکل سوراخ را جدا!

وگرنه قاطی می‌کنی عزیزم، قاطی می‌کنی خانوم خانوما، و یادت می‌رود که وقتی اکبر سردوزامی در سال 2000 آمد فرانسه، تو، یعنی مهستی، یعنی دوست قدیمی‌ش، دو روز و دو شب یا سه روز و دو شب مدام در کنار او بودی:

توی تئاتر اودتون در کنار او بودی،

بیرون تئاتر اودئون در کنار او بودی،

توی هتل در کنار او بودی،

توی اتاقش در کنار او بودی،

توی اتاق نسیم خاکسار در کنار او بودی،

و دیگری هم بود،

و نه یک دیگری که سه چهارتا دیگری هم بود،

و تو که مهتسی بودی، شاد بودی،

و سر حال بودی،

و فمینیست چُسکی نبودی،

و حرف‌های چُسکی هم نمی‌زدی،

و داستان می‌خواندی،

و داستان می‌شنیدی،

و خاطرات می‌گفتی،

و خاطرات می‌شنیدی،

و گاهی ساعت نه شب با تاکسی می‌رفتی خانه‌ات و با چند صفحه برمی‌گشتی،

و شب تا نزدیک‌های صبح تنها کسی که کنار اکبر سردوزامی بود، تو بودی،

که مهستی شاهرخی نبودی،

و دوتا لیسانس نداشتی،

و تا نزدیک دکترا هم نرفته بودی،

و یک تار مویت به هزار و سیصد و هفتاد و نه تا لیسانس و دکترا و مکتراش می‌ارزید،

چون دروغ و دبنگ نبودی،

و یکی از همان زیباترین رفقای ناز من بودی،

خودت زیبا بودی،

و قلبت زیبا بود،

و غبغب نه چندان برجسته‌ی هنوز جوان زیر چانه‌ات زیبا بود،

و مهربانی و قاه قاه خنده‌ات از شادی، تمام شکوه و جلال این خاک قحبه بود؛ حتی وقتی که از عاشق کُردت می‌گفتی که زنگ می‌زد و هی زنگ می‌زد، هر روز، زنگ می‌زد، بعدش با یه لهجه‌ی یه کمی کردی، یه کمی رشتی می‌گفت دُلمه درست کرده‌ام، بیارم برای تو؟ ادبی حرف می‌زد مثلا...

نقد را جدا می‌نویسند عزیزم، مشکل سوراخ را جدا!

وگرنه همین جوری هی گوز را به شقیقه وصله می‌زنی سرانجام در زیر سایه ی استاد اعظم که برایش پدری بود پناه گرفت و از مریدانش شد و در سایه ی مریدی استاد گم شد. اکبری که من در دانشکده ی هنرهای زیبا شناختم سالهاست که گم شده است و چه گم شدنی. و یادت می‌رود توی همان کتابی که از اکبر سردوزامی خوانده‌ای و مثلاً نقد کرده‌ای و سال 1991 نوشته شده است و سال 1992 چاپ شده است، درشت و خوانا نوشته شده:

می‌گویند محمد در چهل سالگی به بعثت رسید.

من یکی اگر بتوانم فقط به خلوص برسم شاه‌کار کرده‌ام.

گلشیری نمازخانه‌ی کوچکش را برای من نوشت که درمقابل هیچ کسی عریان نشوم.

برای من یکی عریانی خالص این انسانی است که منم.

گلشیری معصوم پنجم را برای من نوشت که بدانم تعهد، ذاتاً حامل معصومیت است.

من یکی گمان نمی‌کنم بشود نقش هر کسی را بازی کرد و بعد هم معصوم بود.

نقد را جدا می‌نویسند دوست قدیمی، مشکل سوراخ را جدا!

وگرنه آدم یادش می‌رود که سال 1363 هنوز مهستی شاهرخی وجود نداشت،

و مهستی فقط سه چهارتا داستان گاهی خوب و گاهی هچل هف نوشته بود،

و فقط برای اکبر سردوزامی کسی بود، که خودش هم البته، اصلا،ً کسی نبود،

و برای کامران بزرگ نیا،

و برای یکی دوتا دیگر،

و هنوز مهستی شاهرخی نویسنده و منتقد نبود که وبلاگ چشم بیدار داشته باشد،

و صد پله بالاتر از ابتذال را بنشیند، تلاش کند با اخ و با تف به من بچسباند،

و آن روزها اکبر سردوزامی رفیق او بود،

و کامران بزرگ نیا هم رفیق او بود،

و خیلی خیلی هم با هم رفیق مفیق بودند،

و هوشنگ گلشیری هم آن روزها این همه اخ و تف نبود که امروز و الان برای آدم‌های تازه به دوران رسیده است،

و استاد مهستی بود،

و در آن مجموعه‌ی گند و گوز ایرانی، با تمام خاک بر سری‌هاش یکی از شریف‌ترین‌ها بود، (با یک تکه ان دماغ خشکیده، روی سبیل یا زیر چانه یا هر کجا، روی هیچ انسانی خط نمی‌کشند، می‌نویسند ان دماغ روی صورتت را نگاه کن استاد!)

و کسی بود که امثال مهستی خانوم و خود مهستی خانوم آرزو داشت که فقط داستانش را بخواند،

و اصلاً فقط نگاه کند و ببیند که یکی مثل مهستی وجودکی دارد،

و مهستی خانومی که چهارتا داستان دوتاش هنوز نیم‌بند نوشته باشد توی هیچ مملکتی اسمش نویسنده هرگز نمی‌شود،

و آن قدرها پنبه ندارد که هوشنگ گلشیری و هفت هشت نفر دیگر بخواهند بنشینند و پنبه‌اش را پیف، پیف، هی بزنندبه خصوص سردوزامی که یادم هست یک بار بدون اجازه ی من کارم را برده بود و در یک جلسه ی مردانه بدون حضور بنده کار را بررسی و تحلیل کرده بودند تا به قول خودشان پنبه ی مرا بزنند. در حالی که یک نویسنده هرگز کار چاپ نشده ی نویسنده ی دیگر را بدون اجازه و اطلاعش به دست دیگران نمی دهد.

نقد را جدا می‌نویسند، رفیق قدیمی‌ی پریشان‌تر از خودم، و مشکل سوراخ را جدا، وگرنه آدم ادبیات تطبیقی هم که خوانده باشد و از خود هاروارد هم که فارغ التحصیل شده باشد، راجع به مطلب خیلی خیلی ساده‌ای که یک دانش آموز کلاس چهارم ابتدایی هم می‌فهمد دارد از چه چیز حرف می‌زند این جوری گاف می‌زند مرگ سوسن و خواندن مطلبی از سردوزآمی حاکی براین که این ما بودیم که سوسن را بزرگ کردیم دلم را به درد آورد.

نقد را جدا می‌نویسند!

مشکل سوراخ را جدا!

من در هیچ کدام از داستان‌ها و نوشته‌هایم (خوب یا بد) با هیچ کسی مشکل شخصی نداشته‌ام. تو هم نمی‌توانی به این دلیل که زبان من و نوشته‌های من مثل بقیه نیست هر گند و گُهی را به من نسبت بدهی و بعد هم احساس کنی خیلی فمینیستی، ارواح عمه‌ات!

آغاز فمینیست بودن تو، یعنی من و تو با هم برابریم.

من فکر می‌کنم و شک ندارم این که می‌نویسم یکی از مشکلات گوزِ فرهنگی‌ی من است، وگرنه تو کی هستی که من تو را سوراخ ببینم یا تو مرا کیر یک الاغ از قبرس آمده به فرانسه.

دنیا پر از سوراخ است و پر از کیرهای رنگارنگ، و فقط در افغانستان و بین ایرانی‌های مثل تو سوراخ سنگر است.

محض اطلاعت می‌نویسم من آن قدرها به سوراخ نیازمند نبوده‌ام توی زندگیم، و حتی همین الان هم در 54 سالگی هنوز به تنهایی جلق می‌زنم، و جلق زدن جزئی از بودن من است، همان طور که به تخت کوبیدن جزیی از وجود آدم جماعت است.

نقد را جدا می‌نویسند!

مشکل سوراخ را جدا!

----------------------------------

 

در ضمن تو که این قدر قانون سرت می‌شود که این را زده‌ای روی سر در وبلاگت:

 

 

باید بدانی که عکس‌های خصوصی‌ی اکبر سردوزامی هم شامل همین قانون می‌شود و هیچ کس حق ندارد بدون اجازه‌اش آن‌ها را بگذارد روی وبلاگش.

 

به تاریخ گوز ِ گوزِ گوز