دوران
خر تو خر و
الاغ توی الاغ
راستش
من نفهمیدم
بعضی از این ایرانیهای
مثلا فرهنگی
خودشان الاغ
تشریف دارند یا
خواننده ها را
الاغ حساب میکنند.
آخه یک مشت
جمله را همین
جوری کنار هم
گذاشتن و بعد
هم اسمش را
گذاشتن رمان «به
بچهها نگفتیم»
این همه هارت
و پورتهای کت
و کُلُفت صدتا
یک غاز ندارد.
هر
چندتایی
مثلاً نویسنده
و مثلا مصاحبهگر
و مثلاً منتقد
با هم تشکیل یک
«خانواده» میدهند،
این قربون آن
میرود، آن
قربون این میرود،
گاهی هم البته
این به آن میگوید
الهی فدات
بشم، موهاتو
خوب شونه نکردی،
و آن به این میگوید
نگو، وای،
بذار الان من
خودم، زودی،
فدات بشم، اما
به خدا سه روز
پیش شونه کرده
بوده بودم.
و همین
جور پیش میروند
و چهارتا
کافکا و مافکای
بدبخت و شیشتا
پُست مُدرن ِ
دم دستتر از
پُستخونهی
ما را هم میچپانند
توی جملههایشان
که بتوانند
پشتش سنگر بگیرند.
و در این الاغ تو الاغ کردن «من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود، تاکم» رمان محمد رضا صفدری را که سالها تلاش پشتش خوابیده (گیرم ناموفق هم باشد) میچسبانند به یک مشت جمله که میشود در عرض سه روز پشتِ سرِ هم نوشت و اسمش را گذاشت «به بچهها نگفتیم» نوشتهی نویسندهی کبیر ِ ساسان قهرمان، فرزند نمیدانم چی چیی قهرمان و نوهی نمیدانم چی چیتر او.
و اصلا به روی خودشان و حتی به زیر
خودشان هم نمیآورند که این جمله پُشتِ سرِ هم کردنهای توی خارج از کشور، زمین تا
آسمان متفاوت است با جان کندنهای امثال محمد رضا صفدری توی آن رمان و توی آن
سرزمین گوز، و هیچ جا هم بین این همه کافکا مافکا ردیف کردن و پُستمدُرن
ِ پُستخونهای،
یک اشاره هم
به وزارتهای
مختلف این
خارج از کشور
و این امکانات
خارج از کشور
نمیکنند.
من این
چند جمله را
برای
خوانندگان
درون ایران مینویسم
که بدانند در
این خارج از
کشور، چه
اسکاندنیاوی
باشد چه
مسکاندیناوی،
بابت این جمله
ردیف کردنها،
پولها میشود
گرفت (کافی
است طرف
بتواند
خانوادهاش
را، یعنی نویسنده
و مصاحبهگر و
منتقدش را تشکیل
دهد).
و بابت این
چیزها بورسهای
مختلف میشود
گرفت و خرج
سفرهای فرهنگی
و مرهنگی و چی
و چی (اگر آدم
توی خانوادهاش
باشد).
و این
جا که خارج از
کشور باشد، سرزمین
ِ گوز ایران نیست
که امثال محمد
رضا صفدریها،
برای کنار هم
گذاشتن جملههای
رمان «من ببر نیستم...»
دهن و دماغ و
چشم و گوششان
گاییده میشود.
(البته در
خارج هم لابد تک
و توکی استثنا
داریم.)
در
اسکاندیناوی
و مسکاندیناوی
همهی اینها
در حوزههای
متعلق به خودش
ثبت میشود.
مثلا شما اگر
به مجله یا
نشریهی
کولتور رودت
سوئد رجوع کنید
زیر اسم اکبر
سردوزامی
حتماَ میتوانید
بخوانید که به
اولین کتابش:
پرسه
در کوچه پس
کوچههای
ناآشنا 24000 کرون
پول تعلق
گرفته است.
برادرم
جادوگر بود
(چاپ اول)
گمانم 15000 کرون.
حدیث
غربت من هم به
نسبت تعداد
صفحاتش گمانم
چیزی در همین
حدود.
و اینها
به همین شکلها
بود تا وقتی
که اکبر
سردوزامی در
«من هم بودم»
نوشت که کتاب
چاپ کردن هم
شده است بقالیی
ایرانی جماعت
و چون کتاب میرفت
توی همان
کولتور رودت (چون
باید از همان
جا پول میگرفت)،
باعث تغییر
دادن سیستم
کولتور رودتِ
سوئد شد (یا
یکی از باعثهاش
لا اقل همین
جملههای من
در آن کتاب
بود) و بعدش دیگر
به نویسنده
پول نمیدادند
و عوضش به
ناشر میدادند،
و باز هم
اوضاع همان
گوزی بود که
بود، چون از
آن به بعد
ناشرها پولها
را به جیب میزدند
و کم و بیش
همان کُس
شعرها را
منتشر میکردند.
و
امثال اکبر سردوزامی
توی این خارج
از کشور، به
پشتوانهی این
کلمات میتوانند
بورسها بگیرند،
خرج سفرهای
فرهنگی بگیرند،
و مخارج پروژههای
مختلفِ من غریبم
و غربتی، و
مهاجر و
پُهاجر بگیرند،
و هر
سال میتوانند
به شکلهای
مختلف از
وزارتها و بنیادهای
مختلف پول و
بورس و مورس
بگیرند.
و اما
اینها،
معمولا (وقتی
خانواده
خودشان را پیدا
میکنند)
خودشان را گم
میکنند و یادشان
میرود که وقتی
از دل بنویسی،
حدّ اقل حاصلش
میشود «گُسل»
و وقتی درگیر
حقارتهای
روزمره شوی
حاصلش میشود
«به بچهها
نگفتیم» که
البته به بزرگترهاش
هم اگر نمیگفتند
خیلی سنگینتر
بودند.
و
بعدش هم این یکی
میگوید الهی
فدات شم، چه
پُستخونهی
نازی، آن یکی
به این یکی میگوید
نه تو رو خدا
بذار من فدات
بشم، بیرون
پُستخونه.
و اینها
فکر میکنند
جهان در همین
دایرهی
حقیر محدود میماند
که اینها محدود ماندهاند، و تصور
نمیکنند که
فردایی هم
وجود دارد، و
هر دورهای پایانی
دارد، و این
دوره هم، هر چی خر تو خر و الاغ در الاغش کرده باشند، باز
گذراست، مثل
هر دوران دیگری.
و بالاخره بین
همین خارج نشینان
هم ممکن است یکی،
بیرون از
خانوادهی آنها
تاریخ ادبیات
بنویسد.
برای
دیدن شمهای
از این خر تو
خری کردنها میتوانید
به این جا
رجوع کنید.
*****************
(این جا یک توضیح اضافی بود که پاکش کردم.)
خیلی غم انگیز است. توی عصری که ما زندگی می کنیم، به هر طرف که نگاه کنی آینه است، و شیشه های بیش تر مغازه ها عین آینه است و شیشه های اتوبوس ها و تاکسی ها و قطار ها کم و بیش کار آینه را انجام می دهند، اما کجاست آن که دست کم گاه گاه توی این همه آینه ی دور و بر، به چهره ی خودش نگاه کند؟