من و اطلاعیهی ساسان قهرمان و مشکل یک تیتر
والله روی این صفحه یک مطلبی بود به اسم «مینویسم چون ناچارم بنویسم، جناب ساسان قهرمان»
این مطلب همان طور که از صبح تا الان که ساعت هشت شب است یک چند هزار نفری آن را خواندهاند، راجع به چرندیاتی بود که ساسان قهرمان در نشریهی شهروند راجع به یادداشت من به اسم «دوران خر تو خر و الاغ توی الاغ» نوشته بود. و با این جملهی کلاشانه شروع میشد که همان طور که میبیند ناچار شده بودم نصفش را رنگی کنم تا بتوانم راجع بهش توضیح بدهم:
همکار گرامي، اکبر سردوزامي، در يادداشت کوتاهي در سايت شخصي خود، ضمن ابراز عدم پسند خود از نوشتههايي امثال «به بچهها نگفتيم»، به کليه نويسندگان و منتشرکنندگان کتاب، «در خارج از کشور» اتهام وارد کردهاست...
و بعد با این جمله شروع کرده بودم که از کی تا حالا توضیح دادن فضای خارج از کشور مساوی شده است با اتهام وارد کردن به کلیهی نویسندگان و منتشرکنندگان کتاب؟ و باز همان چیزهایی را توضیح داده بودم که توی مطلب «دوران خر تو خر و الاغ توی الاغ» و باز هم تأکید کرده بودم که نوشتن توی فضای خارج زمین تا آسمان متفاوت است با نوشتن کسانی مثل محمد رضا صفدری توی ایران، و خلاصه با رفیقبازی و این حرفها هم نمیشود یک مشت جملهی کنار هم نوشته شده را اسمش را گذاشت رمان «به بچهها نگفتیم» و بعد هم قرارش داد کنار رمان «من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود، تاکم» که محمد رضا صفدری سالها وقت براش تلف کرده.
خلاصه به قول یکی از دوستانم (که یک کمی بیتربیت است) یک کمی ریده بودم به «ساسان قهرمان» و بعد هم یک کمی به نشریهی شهروند که چرا این قدر بیپرنسیپ است که حتی یک لینک هم به مطلب من نداده است که خواننده بتواند به آن رجوع کند و از این حرفها.
بعد یکی از دوستانم (همون که گفتم بیتربیت است) در ضمن توی ئیمیلش نوشته بود اکبر این تیتری که گذاشتهای روی این مطلب خیلی تخمی است، آن «جناب» هم خیلی تخمیتر است.
این دوستی که به من ئیمیل زد، (اگر چه یک کمی بیتربیت است) از آن دوستهایی نیست که تخمی تخمی به آدم بنویسند این تیترت خیلی تخمی است. برعکس از آن دوستهایی است که (با این که یک کمی بیتربیت است) هر کسی داشته باشد، روی حرفهای تخمیاش هم حساب میکند. من هم که گاهی وقتها هر چی هم آدم مهمی باشم، باز هم بیشتر از هر کسی نیستم، ناچار روی حرفش حساب کردم.
اول یکی دو بار تیتر را با خودم تکرار کردم و شک کردم که تخمی است یا نیست. بعد یک کمی به تیتر نگاه کردم، و همان جور که نگاهش میکردم دوسه بار دیگر آن را تکرار کردم. بعد رفتم جملهی آخر مطلب را هم نگاه کردم که با همین تمام میشد که در واقع گذاشته بودمش جای تیتر، و دیدم راست میگوید، تیتر خیلی تخمی است.
بعد از چند دقیقه فکرکردن و تکرار کردن تیتر و نگاه کردنش، به نظرم آمد اشکال توی این کلمهی «ناچارم» است، چون بالای صفحه توی چند سطری مشخص کرده بودم که من از نوشتن این کلمات کیف میکنم، و خوب وقتی آدم بالای مطلبش نوشته باشد از نوشتن این کلمات کیف میکند، دیگر نمیتواند توی تیتر کلمهی «ناچارم» را به کار ببرد. این بود که «ناچارم» را تبدیل کردم به «باید» و شد مینویسم برای این که «باید» بنویسم، جناب ساسان قهرمان.
فوراً پرونده را ضبط کردم و رفتم توی اف تی پی و پستش کردم روی نت.
بعد که سایت را باز کردم، دیدم مشکل اصلی فقط کلمهی «ناچارم» نبوده است و همان طور که دوستم نوشته است، بیش از هر چیز این «جناب» تخمی است که همچنان این جاست.
بعد فکر کردم شاید چون دوستم برام نوشته است، من هم روی این «جناب» حساس شدهام و به نظرم میآید تخمی است. اما وقتی بلند شدم یک کمی توی اتاق قدم زدم و یک کمی از پنجره به بیرون نگاه کردم و یک کمی هم الکی به گلدانهام ور رفتم، دیدم نه خیر، این «جناب» واقعاً تخمی است. بعد خواستم «جناب» را بردارم، ولی دیدم بد جوری چسبیده است به «ساسان قهرمان» و هر کاری میکنم ازش جدا نمیشود. یعنی دیدم اگر تیتر این جوری باشد : مینویسم چون که باید بنویسم، «ساسان قهرمان» بدون «جناب» تخمی است، اگر بنویسم: مینویسم چون باید بنویسم، «جناب» بدون «ساسان قهرمان» تخمی است.
بعد فکر کردم نکند اشکال از قسمت اول تیتر است. یعنی شاید بهتر باشد قسمت اول را حذف کنم. و وقتی این کار را کردم فقط ماند، «جناب ساسان قهرمان» که دیگر تخمیترین تیتری بود که میتوانستم بگذارم روی سایتم.
بلند شدم، رفتم روی مبل نشستم، از روی میز کوچک قدیمیی نقلی که همیشه چندتا کتاب و دفترچه، و قندون و استکان و کنترل تلویزیون و کنترل ویدئو و چندتا چیز دیگه خیلی صمیمانه زیر و روی هم قرار دارند، پاکت توتون اسکورت را برداشتم و بستهی کاغذ زایتکس را که لای کتاب «اتاقی از آن خود» بود برداشتم و همان طور که به این «جناب» تخمی و «جناب ساسان قهرمان» تخمیتر و «ساسان قهرمان» بدون «جناب» اما همچنان تخمیتر فکر میکردم، یک برگ کاغذ کشیدم بیرون و طبق معمول چهار میلیمتر از بغلش را آرام بریدم، انداختم توی سطل کاغذ که سمت چپ مبل است و در پاکت توتون را باز کردم و یک کمی توتون ریختم روی کاغذ و پیچیدم و تف زدم و چسباندم و روشن کردم و باز به کل تیتر تخمیام فکر کردم.
فکرم به جایی نمیرسید.
هی دور میزدم.
هی میگفتم مینویسم چون که باید بنویسم، میدیدم بدون بقیهاش تخمی است. میگفتم مینویسم چون باید بنویسم «جناب». میدیدم بدون «ساسان قهرمان» تخمی است. میگفتم مینویسم چون باید بنویسم، «جناب ساسان قهرمان»... نه خیر، هر کاریش میکردم همچنان تخمی بود که بود.
سیگارم تمام شده بود و کامپیوتر هم ویز ویز میکرد. بلند شدم رفتم توی آشپزخانه. فکر کردم فعلاً یک چیزی بخورم تا بعد. اما ذهنم همچنان روی این تیتر تخمی زوم کرده بود و هیچ راه چارهای هم به عقلم نمیرسید.
لباس پوشیدم رفتم بیرون. فکر کردم شاید اگر کمی هوا بخورم چیزی به ذهنم برسد. یک کمی توی پارک قدم زدم و هوا خوردم، دردی دوا نشد. یک کمی بیشتر قدم زدم و بیشتر هوا خوردم، حاصلش فقط این بود که گرسنهام شد. رفتم توی خیابان و یک شاوارما با یک عالمه فلفل خوردم، اما همچنان تیتر من با «جناب» و بی «جناب»، با «ساسان قهرمان» و بی «ساسان قهرمان» تخمی مانده بود و بود.
خلاصهی مطلب این که از وقتی ئیمیل دوستم رسید تا همین الان که دارم این جمله را مینویسم، هر چی فکر کردم چه طوری این تیتر تخمی را تغییر بدهم، هنوز چیزی به ذهنم نرسیده است. تنها چیزی که به ذهنم رسیده است همان است که چند بار نوشتم. یعنی یک بار فکر میکنم قسمت اول تخمی است، یک بار فکر میکنم جناب تخمی است، یک بار فکر میکنم ساسان قهرمان تخمی است و دست آخر هم که نگاه میکنم میبینم همهاش در مجموع تخمی است. اما این که باید چه کارش کنم، چیزی به ذهنم نمیرسد.
و من که تا به امروز هیچ تیتر تخمیای روی سایتم نبوده است که دوستم برام بنویسد این تیترت خیلی تخمی است، هر چه سعی میکنم این تیتر را زیر سیبیلی رد کنم، میبینم نمیشود.
پس تا انتخاب تیتر جدید ناچارید به خواندن همین ماجرای تیتر رضایت بدهید.