وصیّتنامهی
آقای جهان
دوست
منوچهر
محجوبی
چو من
بگذرم زین
جهان قشنگ
کنید ای
رفیقان به
دفنم درنگ
که من
عاشق این
جهانم هنوز
بر آنم که
اینجا بمانم
هنوز
اگر چه
مرا نیست مال
جهان
ولی دوست
دارم خصال
جهان
مرا عشق
گیتی نه
کاریست خُرد
که
بتوانمش هرگز
از یاد بُرد
منم عاشق
ذرّههای
جهان
که بر عشق
باشد بنای
جهان
جهانی به
این خوبی و
دلکشی
بود جای
سر زندگی و
خوشی
نه جای
وفاتست و نه
تسلیت
نه گریه،
نه زاریّ و،
نه تعزیت
جهان را
نه جای شهادت
بُوَد
نه این که
شهادت سعادت
بُوَد
جهان چیست
گر من نباشم
در آن؟
فضایی که
گریند مردم بر
آن
جهان از
ازل بهر من
ساختند
روی بام ِ
آن جایم
انداختند
که: راحت
کنم لنگ خود را
دراز
بکّلی ز
مُردن کنم
احتراز
از اول
کجا گفت آقای
چرخ؟
که بگذارد
این چوب را
لای چرخ
کجا داشتم
با جهان این
قرار؟
که دستم
نهد در حنا
بینِ کار
که من نگذرم
زین جهان تا
ابد
به اُردنگ
و تیپا و مشت و
لگد
مگر آن که
در خواب خوش
بیخبر
به ناگاهم
آید زمانه به
سر
اگر بگذرم
زین جهان وقت
خواب
نخستم
بپاشید بر
چهره آب
اگر
برجهیدم ز
خواب گران
که: پس
زندهام
عینهو دیگران
وگر آنکه
پیدا نشد
جنبشی
نمایید
بار دگر کوششی
بگیرید از
پهلویم
نیشگون
چنان سخت،
کاید سر جاش
خون
اگر زنده
گشتم، که
بسیار خوب
وگرنه،
بیارید یک
دانه چوب
ازان چوبهای
بلند و زمخت
که با آن
سر و کلهام
بوده اُخت
ازانها،
که خوردم پس
از کودتا
ز جهّال ِ
آن جیزه خوار
ِ کذا
ازانها،
که خوردم پس
از انقلاب
ز عمّال ِ
آن مردکِ بد
لعاب
بیارید
زان چوب مغزآشنا
بکوبید بر
مغز من بیهوا
که تا
شاید از ضرب
آن چوب سخت
بپّرم سوی
سقف از روی
تخت
پریدم
اگر، وضع من
عالی است
شوم زنده
و عین خوشحالی
است
اگر باز
هم جُم نخوردم
ز جام
بگیرید بیمعطلی
دست و پام
کنیدم فرو
داخل حوض یخ
که در حوض
یخ برجهم چون
ملخ
وگر باز
هم مانده بودم
خموش
بیارید یک
بادیه آب جوش
بریزید آن
را روی صورتم
(و حتی کمی
هم روی عورتم)
که: این
تجربه باشدم
از «اوین»
هم آن عهد
جور و هم این
عهد کین
به هوش
آورد مُرده
ناب را
بپّراند
از هر سری
خواب را
اگر حال من
باز ننمود فرق
ببندید بر
گردنم سیم برق
(نه سخت
آنچنانی که
گردم خفه)
پیاپی مرا
شوک دهید این
دفه
به من داد
این گونه شوک
را «ساواک»
که زیر
شکنجه نگردم
هلاک
اگر بودهام
زنده این چند
سال
همه بوده
از آن شوک بیمثال
کنون هم
اگر جستم از
جای خویش
که هستم
دگرباره آقای
خویش
شوک برق
هم گر که
بیهوده بود
ندارد دگر
جهدتان هیچ
سود
یقین است
این دفعه من
مُردهام
وزین خانه
تشریف خود
بردهام
کنون
«پیکرِ این
شهید ِ عزیز»
روی
دستتان مانده
خیلی تمیز
چه بهترکه
آن را ز سر وا
کنید
به هر جا
که جا شد، مرا
جا کنید
ولی، خوب،
البته، با این
وجود
که داند
که تدفین من
نیست زود؟
خلاصه
نباشید
اینسان عجول
به دفن من
بینوای خجول
خدا را چه
دیدید؟ شاید
که من
بود جانم
اندر زوایای
تن
ولی گیر
کردست در گوشهای
چو یک تکه
کاغذ توی پوشهیی
از این
روی، آن پوشه
را وا کنید
زوایای آن
را تماشا کنید
اگر یافت
شد جان در آن
گوشهها
که اصرار
من بوده خیلی
بجا
ببندید آن
پوشه با
احتیاط
که در لای
آنست قرنی
حیات!
وگر در
زوایای آن جان
نبود
بگشتید و
آثاری از آن
نبود
بدور
افکنیدش، که
بیهوده است
ازان اولش
هم همین بوده
است
من آن
پیکر بیروان،
نیستم
مرا کم
مگیرید، آن
نیستم
که من زنده
در پیکر مردمم
اگر چند
در ازدحامش
گمم
درین
کهکشان ذرّه
سان زیستم
گر او
نیست من نیز
هم نیستم
نمیمیرم
اصلا، که من
زندهام
جهان تا بُوَد،
باعث خندهام