http://sardouzami.com


حرف‌های بی‌ربط آقای بهارلو

 

اگر قرار باشد داستان را و بخصوص زبان داستان را به این شکل بررسی کنیم که محمد بهارلو کرده است( به گزارش سایت دیباچه) از این به بعد همه باید عین محمد بهارلو، یا بهارلوها بنویسیم.

اول این که این جمله‌های بهارلو که دوتا خط هم زیرش کشیده‌ام، به این شکل کلّی، کاملاً پرت است:

  از حيث عنصر گفت‌وگو نه فقط در اين داستان بلکه تقريباً در همه داستان‌هاي گلستان اين‌طور به نظر مي‌رسد که هر کسي دارد براي خودش حرف مي‌زند و کسي جواب کسي را نمي‌دهد. در حقيقت سخنان آدم‌ها کيفيت گفت‌وگووار ندارد، و نويسنده همواره بر آن است تا خواننده را انگشت به دهن کند.
جمله‌ی بالا نه در مورد داستان خروس (یعنی کل داستان) صادق است و نه در مورد داستان‌های دیگر ابراهیم گلستان. اگر چه گاهی آهنگ کلام به معنا لطمه می‌زند، اما این نقص (که جدا از سلیقه‌ی من و تو به ندرت در داستان‌های گلستان دیده می‌شود) بیش از آن که انگشت به دهن کردن خواننده باشد، ناتوانی در نوشتن است که حاصل ِ شیفتگی‌ی نویسنده است به آهنگ کلام، و اتفاقاً یکی از هنرهای ابراهیم گلستان در دیالوگ نوشتن است.
چون کتاب را الان توی خانه ندارم فقط جمله‌هایی را این‌جا می‌آورم که می‌توانم مستقل از کتاب مثال بزنم. رنگ سبز از بهارلو است و سیاه از من است:

ـ ساختار شرطي جمله سطر دوم، «اين ديگر اذان نبود اگر پارس هم نبود.» به سياق زبان فارسي نيست. سیاق زبان فارسی یعنی چی؟ کاری که نویسنده یا راوی با این جمله می‌کند به این سادگی‌ است. ا- صدایی شنیده است، 2- صدایی که اذان نبوده، 3- صدایی که پارس سگ نبوده. حالا چرا این جمله به سیاق فارسی نیست؟ به چه دلیل؟

ـ «درياي گرم» که ما معمولا «ي» نسبت را اول نمي‌آوريم. وقتی ما داریم راجع به داستانی خاص و زبانی خاص حرف می‌زنیم کلمه‌ی معمولاً یعنی چی؟

ـ «قايق را به روي شن رسانيدند... کشانيدند» که هردو فعل «رسانيدند» و «کشانيدند» از فعل‌هاي مهجور و عتيق هستند. «رساندند» و«کشاندند» مگر خار دارد. اگر نویسنده‌ای بتواند پیوندی ایجاد کند بین کلمات یا افعال مهجور و غیر مهجور، آن هم در جمله‌ای که این همه مفهوم است، رسانیدند و کشانیدند هم گمان نمی‌کنم خار داشته باشد.

ـ در بند پاياني همان صفحه راوي از کارهايي که انجام نداده شرحي آورده است که طبعا نقل‌شان لزومي نداشته، چراکه در داستان کاري را که انجام نداده‌ايم توصيف نمي‌کنيم. «رفتيم بي‌تفنگ تماشا» يکي از همين موردها است. يا «ما کارمان شکار هم نبود». چه کسی و در کجای جهان می‌تواند چنین اصلی را به یک داستان نویس تحمیل کند؟

ـ «با اين‌که مي‌دانستم کاري نمي‌توانم کرد ـ از اين که مي‌دانستم کاري نمي‌توانم کرد ـ گفتم...» که مطلقاً فرمودن «ادبيات» است و لابد به سبک اختصاصي و اختراعي. گویا رمان خروس هم ادبیات هست، ها! و گویا اگر بخواهیم این جمله را مثلاً به شیوه‌ی (حتی بچه‌های کلاس هشتم) تجزیه تحلیل کنیم باید بگوییم جمله‌ دوم به عمد و برای تأکید آورده شده است و اگر احیاناً نچسب باشد، باید گذاشت به حساب ناتوانی‌ی نویسنده در ساختار داستان، نه زبان.

 

ـ «من يک قدم عقب رفتم تا سر را بالا بگيرم.» مثلا اگر مي‌گفت «يک قدم عقب رفتم تا نگاه کنم» طبيعتا ما فکر مي‌کرديم که سرش را هم بالا گرفته. «سر را بالا بگيرم» زايد است. بابا جمال‌ این جور بررسی کننده را (سه تا نقطه). گویا این نویسنده هر کسی که هست می‌خواسته مشخص بنویسد من یک قدم عقب رفتم تا سر را بالا بگیرم. و نمی‌خواسته مثل آقای بهارلو یا من بنویسد «یک قدم عقب رفتم تا نگاه کنم» و گویا مهم این است که این جمله کاملاً مفهوم است. حالا اگر با سلیقه‌ی من یا آقای بهارلو نمی‌خواند، حرف دیگری است.

 

ـ«بانگ خروس بالا رفت» که مي‌توانست «خروس خواند» باشد. و می‌تواند بانگ خروس بالا رفت باشد البته.

 

ـ «از ما براي حاجي گفت» که «از ما مي گفت» مي‌توانست باشد. و از ما برای حاجی می‌گفت هم البته نقص ندارد.