
هوشنگ گلشیری
اصلاً شنل
نداشت
من
نمیدانم این
جماعت ایرانی
چی میگویند.
یکی میگوید
از زیر شنل
گلشیری در
آمده، یکی میگوید
از زیر
پالتوش، یکی
از زیر کاپشناش.
البته قصد
ندارم از این
حرفهای
احساساتی
بزنم که وقتی
میشنونم
عباس معروفی از زیر
شنل گلشیری در
آمده، دلم
برای شنل او
چنان کباب میشود
که باید بنشینم
تا سالگرد
دیگرش زار زار
بگریم. مسئله
این است که تا
جایی که من
اطلاع موثق دارم
گلشیری اصلاً
شنل نداشت.
واقعیت
این است: همان
طور که من
صندلی نداشتم
گلشیری هم شنل
نداشت. یک کت
تیره تنش بود
که قالب تنش
بود و هیچ کس
هم نمیتوانست
از زیرش در
بیاید یا برود
زیرش. درست قالب
تن خودش بود
عین صندلیی
من که دست کم
تا آن روز درست
اندازهی
نشیمن من بود
و این چیزی
است که هیچ کس
نه در تاریخ
ثبت کرده است
و نه در تاریخ
ادبیات (کی حوصله
دارد آن تک
صندلیی مرا
ثبت کند؟) و من
هم که مینویسمش
برای این است
که امروز نگاه
کردم دیدم
دوتا صندلیی
چوبیی خوشگل
توی این اتاق
دارم که کنار
یک میز چوبی و
چتولی و خوشگل
است که آقای
گلشیری اگر
بخواهد میتواند
روش بنشیند و
تازه کلاسُرِ
چرمیی نقش و
نگار دار کار
اصفهانش را هم
بگذارد روش و
دستش را هم
مثلا بگذارد
روی کلاسُرش
یا اصلاً
کلاسُرش را
بگذارد روی
میز و خودش
بنشیند روی
مبل خوشگل و
شیکی که کمی
این طرفتر از
صندلیها
نزدیک تخت است
و جلوش هم یک
عسلیی خوشگل
چوب گردو یا
همچین چیزی
است که چون قدیمی
است و خراطی
شده و این جور
چیزها مرا به
یاد چخوف میاندازد
و جان میدهد
برای این که
آقای گلشیری
که اصلاً شنل
نداشت و الان
هم ندارد
بنشیند کنارش
و پاکت سیگارش
را هم بگذارد
روش، یعنی این
تنها میزی است
که برای اولین
بار توی
زندگیم به دست
دوم فروشیی
خیابان نوآبرو
صد و پنجاه
کرون پول
بابتش دادم
(آخه من مبل و صندلی
و تخت و این
چیزها را از
توی انبارک
توی حیاط میآورم
که بعضیها به
دلیل تغییر
دکوراسیون
خانهشان میاندازند
دور.) تازه توی
آن اتاق هم
لنگهی همین
مبل را دارم
که میتواند
برود بنشیند
روی آن و به
کتابهای توی
قفسه نگاه کند
نه این که به
در رو به روش که
به اتاق عبدی
باز میشد و
کتابهای من
آنجا بود و
آقای گلشیری
اینجا بود و
همان طور که
گفتم شنل
نداشت و کُتش اگر
چه سفارشی دوز
نبود اما فقط
قالب تن خودش بود
و اگر مثلاً
من تنم میکردم
باعث خندهی
خلایق میشد و
به تن عبدالعلی عظیمی هم
احتمالاً یک
چیز مسخرهی
میشد چون هم
قدش کوتاهتر
از گلشیری بود
و هم کت و کولش
یک کمی پُرتر،
کامران بزرگ نیا هم که
هیچی، خودش یک
پالتو داشت که
مخمل کبریتیی
یشمی بود (از دست دوم فروشی خریده بود
80 تومن اما تمیز بود و قشنگ بود) و با
این که به نظر
میآمد خیلی
گشاد است و
چند نفر میتوانند
بروند زیرش یا
از زیرش بیرون
بیایند اصلاً
از این خبرها
نبود، یعنی
کامران اصلاً
اهل این حرفها
نبود که
چیزهای شخصیاش
را با کسی
قسمت کند و
حتی اگر
گلشیری کتش را
در میآورد و
میگفت بزرگ
اینو بپوش
ببینم چه جورییه،
پالتوش را که
انداخته بود
روی دستش نشان
میداد و میگفت
من اینو دارم
آقا.(خب توی آن
فصل که پالتو
نمیپوشید و
اگر پالتو روی
دستش بود برای
این است که من الان
لازم دارم روی
دستش باشد.
یعنی خُب
نویسنده و غیر
نویسنده این
است یک مشت
کلمه دارد که
یا مکتوب است
و یا شفاهی و
به محض این که
پالتو کامران
را لازم داشته
باشد میدهد
دستش، همان
طور که به محض
این که شنل
گلشیری را
لازم داشته
باشد میرود
زیرش. اتفاقاً
عشقی هم میکند
که نگو.)
البته همیشه یک استثناهایی همهجا و
توی همه چیز هست اما حتی استثناها هم گاهی اثبات کنندهی همان قاعده هستند. مثلاً
اولین بار که آمده بود
خارج که هلند بود و بعد توی استکهلم، یادم نیست کت داشت یا
کاپشن، اما هر چه بود مرتضی ثقفیان یک کاپشن خیلی شیک برایش خریده بود (یکی از
حُسنهای مرتضی این بود که همیشه چیزهای شیک میخرید) و من که کاپشنم احتمالاً گلی
شده بود و شسته بودمش یک ساعتی آن را پوشیده بودم و به تنم زار
میزد و بعد
هم که مرتضی
گفت آقا اینو
فقط اکبر یه ساعت
تنش کرده،
دیدم قشنگ قد
و قوارهی
خودِ اوست (خُب
مرتضی همیشه
بلد بود چی را
برای کی بخرد).
اما به هر حال
آن هم به هیچ
شکلی شنل
نبود.
صندلی
و مبل و عسلیی
خوشگل من هم
که ربطی به
شنل ندارد که
امروز توی این
کپنهاگ است و
آن روز هم که
گلشیری توی
خانهی من بود
لابد باز توی
کپنهاگ بود
چون توی خانهی
من فقط یک میز
تحریر بود و
یک صندلی و
سال گمانم سال
هزار و سیصد و
گوز بود چون
هنوز کانون
نویسندگان را
ویران نکرده
بودند و
گلشیری برای
اولین بار قدم
زنان آمد خانهی
من که یکی
دوتا کوچه
پایینتر از
کانون بود و
طبقهی اول
ساختمان بود و
اندازهاش هم
احتمالاً سه
در سه بود چون
به راحتی یک تخت
یک نفره توش
جا میشد و یک
میز تحریر و
یک صندلی و
آقای گلشیری
که شنل نداشت
وقتی دید همین
یک صندلی توی
اتاق است پشت
به دیواری که
بالاش پنجرهی
اتاق من بود
روی زمین نشست
و هر چی اصرار
کردم روی
صندلی بنشیند
گفت راحتم و
من گُه گیجه گرفته
بودم کجا
بنشینم، چون
اگر روی صندلی
مینشستم
بالاتر از او
قرار میگرفتم
که اصلاً جای
من نبود و آن
طور که او روی
زمین پاهای درازش
را جمع کرده
بود جلو شکمش،
نشستن روی زمین
هم حتی جای من
نبود، و هی
وول میخوردم
و به بهانهی
این که قرار
است چای درست
کنم یا کنارش
میایستادم و
خم میشدم به
حرفهاش گوش
میدادم یا میرفتم
طرف آشپزخانه
و بعد هم که
لیوان چای را که
که یکی از چیزهایی بود که خانهی مرا به
خانهی او
پیوند میزد
برایش آوردم، صندلی
آن جا بود؛
و
خالی بود؛
و
گلشیری روی
زمین چهارزانو
نشسته بود؛
و من
هنوز هی وول
میخوردم؛
و باز
هم هی الکی میرفتم
این ور و آن
ور؛
و
صندلی بد جوری خالی
بود؛
و روی
زمین نشستن
هم حتی جای من
نبود.
امروز تمام صندلیهای
خانهام خالی
است؛
و مبل
هم خالی است؛
اما چه باک وقتی که او به صندلی یا مبل اصلاً نیاز هیچ نداشت؛
و همین الان اگر بروم توی
آشپزخانه و
برگردم، زیر
پنجره هم
ننشسته است که
زمین آن چوب
سفید قشنگ است و بدون
فرش؛
اما خُب هست؛
همین دور و برها توی تن هواست؛
بدون
نیاز به صندلی؛
بدون نیاز حتی به زمین کف اتاق؛
و به من میگوید اکبرم، دست کم چند جملهای بنویس و بگو که هوشنگ گلشیری اصلاً شنل نداشت.
زیرنویسی که شاید مهم تر از متن است: چند سال پیش گمانم توی مالمو بودم. رفته بودم پشت جلسهای (چون معمولاً توی جلسات ایرانی نمیروم) دیدن نسیم خاکسار، که البته چند نفر دیگر هم بودند. کتابی آن جا دیدم، مجموعه داستانی، که به مفت هم نمیارزید با مقدمهی عباس معروفی که یکی، کی؟ (یادم نیست و مهم هم نیست) گفت البته این مقدمه را برای این نوشته است که طرف که وضع مالیاش خوب است بودجهی یک شماره ی مجلهاش را داده است، (که اصلاً مهم نیست راست گفته باشد یا دروغ چون به ایرانی جماعت چندان اعتماد نیست)، اما برای من جالب بود که کتابی را که عباس معروفی آن قدر حلوا حلوا کرده است بخوانم و ببینم چی به چیست و وقتی یکی دو تا از داستانهاش را خواندم دیدم بیست و پنج اور، یعنی یک چهارم کرون دانمارک هم نمیارزد.
یعنی حتی اگر روزی ثابت شود که هوشنگ گلشیری شنل داشته است و من اشتباه کردهام، هوشنگ گلشیریای که من دیدهام و دیگران دیدهاند با هیچ شامورتی بازیای امکان نداشت و ندارد که بتواند از زیر شنلاش چیزی به اسم عباس معروفی در بیاورد.