دو سبک کهن و سه
روش نگارش: در یونان باستان و ایران سدههای میانه*
سعید هنرمند
سقراط
مخالف نوشتن بود. چرا؟ بر آن بود که نوشتن میتواند خواننده را منحرف کند، زیرا
نویسنده همراه متنش نیست و نمیداند که نوشتهاش چه تاثیری روی خوانندههایش
میگذارد. از دید او دانش و حد ادراک هر فرد متفاوت است و بنابراین بعید است که دو
نفر به یک درک همسان از متن برسند. متنی که برای یک نفر قابل فهم و روشن است برای
دیگری به دلایل مختلف مبهم است و گنگ. تنوع نظر بر مبنای درک و تجربه متفاوت خود
گونهی دیگری از تفاوت درک را پدید میآورد. به همین دلایل بود که سقراط هیچگاه
ننوشت و بجای آن از شیوهی بحث و گفتگوی زنده در طرح نظراتش استفاده کرد. از دید او
گفتگو تنها راه برای انتقال سخن و نظر است، زیرا با بحث و گفتگو است که میتوان حد
و میزان دانش و ادراک مخاطب را دریافت و بر پایهی آن بحث را ساده یا پیچیده کرد.
او بر این باور بود که نوشتن از چنین امکانی برخوردار نیست. نوشته یا میتواند برای
آدمهای نخبه نوشته شود یا برای آدمهای ساده. اگر برای نخبگان نوشته شود مردم عادی
نمیخوانند و اگر برای مردم کم دانش نوشته شود در این صورت نخبگان و کتابخوانهای
حرفهای از خواندنش خسته میشوند. افزون بر آن، چون در پخش نوشته هم کنترلی نیست،
بنابراین اگر یک نوشتهی پیچیده و بهخصوص فلسفی به دست آدم سادهای با درکی نه
چندان پیچیده بیفتد در این صورت خطر آن هست که مقصود نوشته را درنیابد یا به
برداشتی کاملا نادرست و انحرافی برسد. از دید او این کار مسئولیتی سنگین و گرانبار
بر دوش متفکران میگذارد.
استدلال
سقراط ساده بود: در نوشته شما نمیدانید با چه نوع خوانندهای سر و کار دارید، یا
اینکه او به دنبال چه چیز است، یا چه چیز را میفهمد و چه چیز را نمیفهمد؛
بنابراین باید با مخاطب رو-در-رو سخن گفت مگر بتوان با توجه به ’سطح دانش او‘ بحث
را ساده یا پیچیده و در یک کلام قابل فهم کرد. در این روند تصور او بر این بود که
با تاکید بر بخشهایی که شنونده نمیفهمد و یا برعکس بیشتر علاقه دارد، میتوان
موضوع را بهتر و روشنتر برایش باز و حلاجی کرد. مبنای پرسش و پاسخ در روش سقراطی
از همین نگرش ناشی میشود. هر پرسش نشان از حد مشخصی از درک دارد. پاسخ نیز باید در
همان حد باشد. پس نخست باید دریافت که مخاطب چه اندازه میداند، آنگاه و بر اساس حد
ادراک او پاسخ را بر او عرضه کرد.
تردیدی در
این نیست که این شیوهی بسیار موثر و مهمی در انتقال تمدن و فرهنگ است. چنانکه
میدانیم بخش اعظم دانش و هنر از طریق درس و مدرسه منتقل میشود. نیز اینکه کلاس
درس بهگونهای بر پایهی چنین روشی شکل میگیرد و معلمان درس را تابع درک
شاگردانشان ساده یا پیچیده میکنند. سال اولیها با درآمدی از بحث آشنا میشوند،
سال دومیها کمی عمیقتر با اصطلاحات و مبانی نظری آن آشنا میگردند، و سال آخریها
خود به بحث در این امور و تفاوت دیدگاهها میپردازند. بدون تدریس طبقهبندی شده
امکان انتقال این همه دانش و هنر نیست، اگر هم باشد میزان انتقال اندک است.
بنابراین روش سقراط بهنوعی یک اصل مهم آموزشی است و جایگزینی هم ندارد. اما این
روش محدودیتها و ضعفهای خود را نیز دارد. مخاطبها و زمان انتقال بنا به شرایط
زمانی و مکانی اصولا محدود میشوند به توانائیها و امکانات موجود. نیز اینکه بدون
نوشته همهی معلمان و استادان به یک میزان نمیدانند و نمیتوانند همه چیز را منتقل
کنند.
افلاطون
برعکس استادش به نوشتن رو میآورد. او با این کار در اصل تن به خطری میدهد که
پیشتر سقراط دربارهاش هشدارهای جدی داده بود. اما عمل نوشتن توسط افلاطون به معنی
این نیست که او نظر استاد را نمیپذیرفت، برعکس و با توجه به استدلال اصلی او بود
که افلاطون روش خاص خودش را در نوشتن بنیان میگذارد. بهسخن دیگر، عمل نوشتن برای
او تابع همان معیارهای سقراط شکل میگیرد. او خطر را میشناخت و هشدارهای سقراط را
نیز بهخوبی میفهمید و میپذیرفت، با این همه خطر کرد و نوشت. چرا؟ دلیل او از
زاویهی سبک نوشتن بسیار مهم است. او میخواست که بحث و اندیشه را در غیاب مولفش
نیز همچنان ادامه دهد. نوشتن تنها شیوهای بود که میتوانست چنین امکانی را فراهم
آورد، چنانکه هنوز نیز چنین است. نوشته بردی فراگیر دارد و هر دو بُعد زمان و مکان
را بهآسانی درمینوردد. از نوشته هم میتوان مستقیم و حضوری بهره برد و هم بعد از
قرنی و یا در مکانی به دور از مولفش. افلاطون چنین امکان و قدرتی را نمیخواست
نادیده بگیرد. اما در ضمن متوجهی محدودیتها و خطرات احتمالی آن هم بود، یعنی
متوجه بود که آنچه سقراط دربارهی تفاوتهای ادراکی مخاطب میگوید امری معتبر و
قابل اعتناست و در نوشته بیش از گفتگو روی میدهد. از این رو افلاطون سعی میکند
که هنگام نوشتن مخاطبهای مختلف را همزمان مد نظر داشته باشد و تلاش کند که نوشته
را در سطوح مختلف بنویسد مگر هر کس بقدر فهمش از آن خوشه برچیند. اما چگونه؟
پرسش
بنیادی او چنین بود: چگونه میتوان از امکانات توانمند نوشتن بهره برد و همزمان از
خطر نفهمیدن آن کاست؟ افلاطون برای این مشکل راهحلی بنیادی مییابد. راهحلی که
بعدها بدل به یک روش و نیز سبک نگارشی مسلط در دنیای مسیحی و اسلامی میشود. در
واقع او روشی از نوشتن را اختراع میکند که ساختار و منطق بحث (دیسکورس در معنای
قدیمش)، استدلال، بیان تمثیلی در دل آن شکل میگیرد. کلید کار او پذیرش تفاوتهای
ادراکی مخاطبها بود. او خوانندهها را به سه دسته بخش میکند و نوشته را نیز تابع
آن برای سه مخاطب مینویسد. در لایهی اول با بیان تمثیلی/روائی برای خوانندهی
غیرحرفهای پاسخی فراهم میآورد. در لایهی دوم با استدلال به خوانندهی حرفهای
پاسخ میدهد و در لایهی سوم با بحث تجریدی خود را روبروی نخبهای میگذارد که با
درکی همسان دارد اثر او را میخواند.
بهسخنی،
او نوشته را در لایههای مختلف ساده به پیچیده مینویسد، بهطوری که مخاطب کمدانش
مطلب را در خطوط کلی داستانیاش دریابد و مخاطب حرفهای و نخبه در حد پیچیدهاش آن
را دنبال، درک و بحث (گفتگو) کند. از این رو نوشتههای او از دو شگرد اصلی
برخوردار-اند: در لایهی ساده با طرح مسئله در یک حکایت یا نمودی تمثیلی به مخاطب
امکان میدهد که با مثالی تجربی یا بیرونی موضوع را دریابد؛ سپس در لایههای
پیچیدهتر و با طرح و زبانی تجریدی مبنی بر استدلالهای منطقی و قیاسی بحث را در
پیچیدهترین زاویههایش دنبال میکند. این دو شگرد اساس کار تولید هنری و بهویژه
شعر و داستان هم میشود. معروف است که افلاطون شاعرترین فیلسوف جهان بوده. علت نخست
اینکه، او واقعیت را امری آسمانی میدید و درک آن را نیز با واسطهی مظاهر زمینیاش
امکانپذیر میدانست. اما علت دوم او ناشی از روش نوشتن و استدلال کردنش بود.
نوشتههای او، اصولا، مشحون از روایتهایی، بهویژه اسطورهای، هستند که بهشیوهی
مجازی یا استعاری پرداخته شدهاند. او همزمان در دل این روایتها از استدلال و منطق
نیز بهره برده است. اما چگونه این امر را ممکن میسازد: با بهرهگیری از روش مناظره
یا گفتگو. چنانکه میدانیم اغلب آثار افلاطون بهشیوهی گفتگوئی و با هدف اقناع طرف
مقابل نوشته شده است. او، همانطور که با تمثیل غار دو جهان دون (مادی) و عالی
(آرمانی) را مقابل هم میگذارد، در نوشته نیز با برابر گذاردن دیدگاههای متنوع به
این مقصود میرسد. خیلی ساده شیوهی نوشتن او را میتوان بدینگونه خلاصه کرد:
گفتگو، و استفاده از گفتگو برای طرح مسئله بهشیوهی تمثیلی، الگوری یا تجریدی. او،
مثلا، فیلسوفان مختلف را کنار هم مینشاند و در گفتگوهایشان بر سر موضوعی مشخص
لایههای مختلف بحث را به خواننده ارائه میدهد. در این گفتگوها دائم از سطح تجرید
به تمثیل و نمونههای داستانی میرود و دوباره به آن بازمیگردد.
در
مهمانی[1] (Symposium)، بهعنوان نمونه، این روش افلاطون
بهخوبی دیده میشود. او، همچنان وفادار به سنت گفتگوئی سقراط، بجای طرح مسئله و
معنای عشق در یک بحث تجریدی از مناظرهی فیلسوفان با یکدیگر بهره میگیرد. پرسشها
را اغلب سقراط است که طرح میکند و دیگر فیلسوفان هر کدام از یک زاویه و بر پایهی
باوری که دارند عشق را نخست تعریف، سپس با مثال یا حکایت عینی و قابل فهمش میکنند
و در پی آن به استنتاجی تجریدی از نظر خود میرسند. طبعا سقراط در آن میان حرف آخر
را میزند و آن را عاقبت در عشق شاگرد به استاد، که همانند است به عشق انسان به
خدا، از دیگر گونهها متمایز میکند. این رساله از عشق تعریفی ساده و ملموس به دست
میدهد. نظر تجریدی سقراط، که همان نظر افلاطون است، نیز بهصورتی خیلی کلی طرح
میشود. اما اگر میخواهیم تعریف عشق از دید افلاطون را در یک بحث تجریدی دنبال
کنیم میباید به سراغ فیودروس
برویم.[2]
در این اثر افلاطون عشق را در تجریدیترین حالت و در رابطه با دریافتهای حسی آدمی
به بحث میگذارد. در این اثر دیگر کمتر خبری از آن نمونههای تمثیلی و داستانی
مییابیم، بجایش مسئله در یک نظام پیچیدهی استدلالی طرح و ارائه میشود.
شیوهی
گفتگوئی سقراط و شیوهی ’نگارش گفتگوئی‘ افلاطون دو روش بسیار مهم در سنت فلسفی غرب
و حتی فارسی سدههای میانه بوده است. هنوز هم این دو شیوه در غرب نقش مهمی در شکل
دادن به گفتمانها دارند، گرچه دیگر ساخت آن پیچیده شده و در طرح پرسشها و
پاسخهای مجزا یا روایتهای درونی و بیرونی و کلنجارهای خودآگاه و ناخودآگاه پیش
میرود.
گفتیم که
روش گفتگوئی سقراط بنای سنت پرسش و پاسخ را گذارده است، روشی که معمولا پایههای
مقدماتی پژوهش بر آن استوار است. در واقع بدون پرسش نمیتوان نوشت؛ اگر هم نوشته
شد، معمولا در دل یک گفتمان نیست و بنابراین مخاطب روشنی را پیش رو ندارد. از آن
سو، پرسش پدید نمیآید مگر آن زمان که مسئله و مشکلی پدید آمده باشد و یا ما آن را
بهعنوان مشکل و مسئله ببینیم، حال چه این مشکل یک معضل اجتماعی و فرهنگی باشد و چه
یک مسئلهی فلسفی. بسیاری بر آنند که طرح پرسش از خود پاسخ و بحث مربوط به آن مهمتر
است. اگر پرسش هنگام طرح از بنیادی درست و واقعی برخوردار باشد در این صورت خود
مبنائی میشود برای رسیدن به پاسخی درخور. اما اگر پرسش مبنای اصولی درستی نداشته
باشد و یا چارچوب طرحش فاقد یک روش و دیدگاه باشد پاسخ نیز طبعا به بیراهه میافتد.
بهسخنی و به زبان امروز در گفتمان است که پرسش آفریده و پاسخش فراهم میشود. پس
طرح پرسش در اغلب موارد چارچوب پاسخ را شکل میدهد. مهمتر از آن، پرسش دقیق خود
امکان تولید پرسشهای بعدی را نیز در خود میپرورد. اگر بحثی پرسشبرانگیز باشد
باید به آن شک کرد و اصول و مبنای پرسش اولیهاش را دوباره مورد بررسی قرار داد.
سنت
سقراطی گفتگو را میتوان در قرن بیستم در آثار اندیشمندانی چون باختین یافت.
نظریهی گفتگوئی باختین در اصل بازگشتی است به سنت سقراطی-افلاطون. او با فاصله
گرفتن از اسلوبهای فکری ارسطو و روی آوردن به منطق گفتگوئی سقراط-افلاطون تلاش کرد
که برای جفتهای متضاد (paired opposite) در فلسفهی آلمانی پاسخهایی درخور
فراهم آورد. نمونهی این روش را میتوان در کتاب تخیل گفتگوئی او یافت.[3]
وی، در این اثر، روایتهای پیش-رمانی را تکصدائی مینامد و در مقابل رمان را ژانری
میبیند که در آن صداها قویتر از خواستهها و ایدئولوژیها به گوش میرسند. شیوهی
رسیدن او به این نظریه در اصل بر مبنای روش تفکر گفتگویی استوار بوده است. برای
همین هم نام کتاب را تخیل گفتگوئی گذارده. از دید او گفتگو امری گسترده است
و تنها میان آدمها روی نمیدهد. از این زاویه او مثلا ژانر حماسه را در مقابل رمان
میگذارد و بهشیوهی گفتگوئی میپرسد: چرا ژانر رمان جای ژانر حماسه را میگیرد؟ و
اینجا است که پیوند گفتگو و دیالکتیک را در شیوههای جستار همراه میکند. برای
باختین وجود عناصر دوگانه و یا متضاد در دو ژانر مبنای مقایسه میشود و با این شیوه
این دو را مقابل یکدیگر میگذارد تا تفاوتها را استنتاج کند، چیزی که هست نیروی
این تحول را نه در خود آثار که در تحولات اجتماعی، فرهنگی و دیدگاهی میبیند.
استدلال پایهای او این است که اگر ما میتوانیم با خود و بر مبنای جفتهای متضاد
گفتگو کنیم، متنها نیز که آفریدههای ذهنی ما هستند به همینگونه باید گرایشهای
دوگانهی ذهن ما را داشته و نشان دهند.[4]
گفتمان خود محصول چنین گفتگویی در مقطعهای مختلف تاریخی است. در تخیل
گفتگوئی
او به مسئلهی دوگانهها در تمام عرصههای هنر میپردازد و گفتگو را حاصل حضور این
جفتهای متضاد میبیند.
از سوی
دیگر منطق گفتگویی باختین از گفتگو میان افراد فراتر میرود و با بحث میان خود و
ابرخود[5]
بهنوعی به مسئلهی تقابل خودآگاه و ناخودآگاه فروید نزدیک میشود. از این نظر نیز
باز شاهد آنیم که باختین حتی بحثهای درونی را نیز حاصل نوعی گفتگو میان خود (شخص)
و ابرخود (کلیت فرهنگ و دانشی که فرد حاصل کرده) میبیند. از دید او هرچه ابرخود یک
نفر قویتر باشد به همان میزان مباحث و مجادلههایش پیچیدهتر میشود.[6]
بازگردیم
به افلاطون، او، بهعنوان آغازگر این روش، مبنای اصلی روش پرسش و پاسخ سقراط را حفظ
میکند و با لایهای کردن بحث تلاش میکند که دوگانهها را برای مخاطب در دو سطح
ساده و پیچیده طرح کند. روش نوشتن افلاطون بعدها بدل به یکی از شیوههای مسلط در
بحث و جدل فلسفی و فلسفهی دینی میشود.
این روش
به ادب فارسی نیز راه مییابد و در شکلبخشی به بسیاری از آثار فلسفی و ادبی کمک
میکند؛[7] باید
متوجه بود که روش پایهای سقراط در فلسفه و ادب اسلامی-ایرانی جای پای محکمی باز
نمیکند. شاید به این دلیل که نگرش دینی، یا اسطورهای طبعا، همه چیز، و از جمله
پرسشها، را در پسمتنی (context) دینی میدیده و از این نظر تنها به
پرسشهایی اجازهی طرح میداده که در مسیر دینی به پاسخهای مورد قبول برسند. بر
این پایه است که مبنای پرسش و پاسخ بیشتر تکیه بر استدلال داشته تا پژوهش. نیز از
این زاویه است که میبینیم شیوهی افلاطونی در این سنت به شیوهی ارسطوئی پیوند
میخورد. استدلال بر طبق منطق زبانی چارچوب و بنیان طرح پرسش و یافتن پاسخ را
میگذارد. از این نظر باید گفت که روش سقراطی در شیوههای نگارشی ما بسیار کمرنگ
میشود و بجای آن روش افلاطون و ارسطو با یکدیگر پیوند میخورند.
فلسفهی
شریعت ما در استدلال بیشتر بر منطق ارسطوئی تکیه دارد. دلیل آن روشن است: برای
اثبات خدا، از پایههای مهم در باور دین، راهی جز استدلال منطقی نیست. سندی دال بر
وجود خدا نمیتوان یافت. تجربه و آزمون نیز به این میدان راهی ندارند، بنابراین
میماند روش استدلالی. آیا خدا وجود دارد؟ بله، چون هر چیز آفریدهای دارد و جهان
نیز آفریدگاری که ما او را خدا مینامیم. این بحث بر مبنای رابطهی علت و معلولی
است که خود از ابزارهای مهم مغز ما است. تمام مباحث دینی را، هر دینی که باشد، اگر
دنبال کنیم میبینیم که از چنین روش استدلالی بهره گرفته است، زیرا دینها به
اموری، چون علت و هدف هستی میپردازند که ورای واقعیتهای مورد دسترساند و
بنابراین غیرقابل تجربه و بررسی. از این رو استدلال وجود خدا یا بر قیاس استوار است
و یا ایقان. ابنسینا بحث را با استدلالهای قیاسی پیش میبرد و سهروردی از راه
شهود اشراقی. روش قیاسی کل را با جزء تبیین میکند؛ شهود اما از رهگذر تمثیل حس و
نیازِ به نیروئی ورای هر چیز را در آدمی برمیانگیزد. این کار نیز ممکن نمیشود مگر
با روایت که ابزار سوم در روش شناخت ما از جهان است. از این نظر است که ادبیات
عارفانهی ما به روش روائی رو میآورد و از این طریق به افلاطون بازمیگردد، البته
بدون آنکه به پرسش و پاسخ سقراطی میدان گستردهای داده باشد.
آثار
کسانی چون غزالی، ابنسینا و دیرتر خواجه نصیر بیشتر به روش ارسطوئی نگاشته
شدهاند.[8]
در مقابل آثار کسانی چون ناصرخسرو، سهروردی، عطار، مولانا، و اغلب شاعران صوفی بر
روش و تکنیکهای نگارشی افلاطون شکل گرفتهاند. البته ناصرخسرو حد میانی این گرایش
را نشان میدهد و در آثارش از هر دو شیوه بهره میگیرد. آثار کسانی چون عطار و
مولانا با بهرهوری از شگردهای روائیای چون تمثیل، مجاز و استعاره بیشتر در حوزهی
هنر جای میگیرند تا فلسفه به مفهوم اخصاش.
گفتیم
ناصرخسرو کمتر از دیگر فیلسوفان و شاعران از روش افلاطونی بهره برده است. علت آن در
این بوده که او برای طرح و اقناع مسائل فلسفی-دینی ناب استدلال قیاسی را نیز در
کنار روش تمثیلی مورد استفاده قرار داده است. ناصرخسرو در واقع جزو اولین فیلسوفانی
است که مسائل فلسفی و دینی را به زبان فارسی مینویسد. از این نظر زبان فارسی مدیون
او است، چون تا آن زمان فلسفه و فلسفهی شریعت فقط به زبان عربی نوشته میشد. اما
با آثار دینی و فلسفی ناصرخسرو فارسی تبدیل به زبان دوم دنیای اسلام میشود. آثار
فلسفی او بیشتر به صورت نثر هستند، مثلا خوان الاخوان و گشایش و رهایش.
در کنار آنها در شعر به طرح مسائل فلسفی و حکمتآمیز میپردازد. در هر دو دسته آثار
چنانکه میتوانیم دید شاعر قبادیان از حکایت و مثال در کنار بحث تجریدی بهره برده
است تا بدین وسیله هر دو مخاطب ساده و نخبه خود را بهرهمند کرده باشد، گرچه در نثر
کمتر رعایت این شگرد را کرده و بجای آن بیشتر به استدلال روی آورده است.
بهعنوان
نمونه، در گشایش و رهایش
ناصرخسرو فیلسوف با طرح پرسشهایی، که تا حدی نزدیک به سنت سقراطی است، به سی
مسئلهی فلسفی پاسخ میدهد. پرسش را از دهان ’برادر‘ دینیاش مطرح کرده آنگاه پاسخ
میدهد. مثلا در مسئلهی نوزدهم میپرسد: ”چرا کفۀ گرانتر ترازو فروتر از کفۀ سبکتر
آن است؟“ در پاسخ به این پرسش به مسئلهی سبک و سنگین بودن چهار عنصر نسبت به
یکدیگر میپردازد و اینکه خاک در این میان گرانترین و آتش سبکترین است.[9]
آب از خاک و هوا از آب سبکتر است و بنابراین هر آنچه از جنس آب باشد بالای خاک و
زیر هوا قرار میگیرد و هر آنچه از جنس هوا باشد بالای آب و زیر آتش. پس زمین
گرانترین چیز است و ترازو هر چیزی را با زمین سبک و سنگین میکند. میبینیم که این
پاسخ مبنای تجربی و مشاهدهای دارد و نه ایقانی. با پاسخ دادن به این پرسش بلافاصله
در مسئلهی بیستم به پرسشی میپردازد که از دل مسئلهی نوزدهم بیرون میآید. این
پرسش چنین است: ”نبات که نه به خاک ماند و نه به آب چگونه سر سوی آسمان کشد؟“ یعنی
خلاف گران بودنش که باید آن را به سوی خاک بکشد چرا به سوی آسمان میرود. اگر متن
را به دقت دنبال کنیم میبینیم که شیوهی استدلال ناصرخسرو بیشتر متکی است بر منطق
ارسطوئی، پرسش و پاسخها را هم از این زاویه نگاه طرح و بسط میدهد.[10]
همو اما
در شعر بیشتر از شیوهی افلاطونی استفاده میبرد. در اینجا دیگر او از مبنای پرسش و
پاسخ استدلالی دست میکشد و بجای آن تا حد زیادی به تمثیل و مثال روی میآورد، با
این همه باز مبنای کارش استدلال و قیاس است و در ادامه هم به اندرز میرسد، زیرا در
همه حال او با مخاطب خود، که باورمندی محتاج پند و دلایل اقناعکننده است، روبرو
است. بیان تمثیلی او دیرتر در آثار عطار و سپس مولانا به اوج شکوفائی ادبی و سبکی
میرسد. میتوان گفت ناصرخسرو در شیوهی نگارش تلفیقیاش از سه روش سقراط، افلاطون
و ارسطو بهره برده است، که از این نظر در مقایسه با مثلا سهروردی حد متعادلی را نگه
داشته، حتی آنجا که با خدا مجادله میکند:
نهال فتنه در دلها تو کشتی /// در
آغاز خلایق آفریدن
...
تو در روز ازل آغاز کردی /// عقوبت
در ابد بایست دیدن
تو گر خلقت نمودی بهر طاعت /// چرا
بایست شیطان آفریدن
او در این شعر
برای اینکه منظور خود را روشن کند دائم با مثالهای ساده و عامهفهم موضوع را پیش
میبرد:
خدایا راست گویم فتنه از تست ///
ولی از ترس نتوانم جغیدن
لب و دندان ترکان ختا را ///
نبایستی چنین خوب آفریدن
که از دست لب و دندان ایشان /// به
دندان دست و لب باید گزیدن
...
به آهو میکنی غوغا که بگریز /// به
تازی هی زنی اندر دویدن
به ما فرمان دهی اندر عبادت /// به
شیطان در رگ و جانها دویدن[11]
میبینید
که استدلالهای فلسفی او با مثالهای ساده و همهفهم در هم تنیده و موضوع را
سادهفهم و ملموس کرده است. این شیوه را آنجا هم که میخواهد به مومن همباور خود
پند دهد میتوان دید، مثلا در قصیدهی صفحههای 46 و 47 با مطلع:
بر تو این خوردن و این رفتن و این
خفتن و خاست /// نیک بنگر که که افکند وزین کار چه خواست
یا در قصیدههای
صفحههای 80-82، 117-120، و 120-121. در این اشعار شاعر اغلب بهنوعی دوگانگی و
پارادوکس برای طرح استدلالی نظرات خود روی میآورد. مثلا:
این تخت سخت و گنبد گردان سرای ماست
/// یا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست
لابد که هر کسش به مقدار عقل خویش
/// ایدون گمان برد که خود این ساخته مراست
داناش گفت معدن چون و چراست این ///
نادانش گفت نیست که این معدن چراست...
این جفتهای متضاد
بنیادین مانند است به همان شیوهی گفتگوئی، گرچه اینجا و آنجا میدان به اندرز
میدهد و اندیشه را از ژرفش بازمیدارد. برای همین هم هست که در آثاری چون
روشنائینامه
و سعادتنامه، که حکمت و پند را با هم درآمیخته، دیگر کمتر ردی از این شیوه
را میتوانیم یافت. در این آثار مبنای استدلال بیشتر حجتگونه میشود یعنی با
استناد به آیات و قصههای
قرآن و تا حدی از اسطورههای مورد پذیرش مردم. او در اینجا میخواهد خواننده
را با استناد به قرآن
اقناع کند.
سبک گفتمانی افلاطون در آثار سهروردی مشهودتر و
برجستهتر دیده میشود. طبیعی است که نگرش اشراقی سهروردی در اینباره نقش مهمی
داشته است. فلسفهی سهروردی از جنبههای مختلف به فلسفهی افلاطونی نزدیک است.
برکنار از نگرشها و نگرههای همانند، سبک کارشان نیز همسانیهایی دارد. هر دو در
طرح مسائل از اسطورهها و شیوهی بیان روائی استفاده کردهاند. افلاطون اغلب
فیلسوفان را رو-در-روی یکدیگر میگذاشت تا در یک مناظرهی چند سویه نظراتشان را به
سنجش بگذارد. در دل این شیوه افلاطون حتی نگرههای اسطورهای و نیمهاسطورهای را
بهصورت فلسفی بر خوانندگانش عرضه میداشت. سهروردی گرچه از شیوهی گفتگویی استفاده
نمیکند، اما شیوهی رایج در فلسفه و اندیشههای ایرانی-اسلامی را به کار میگیرد؛
یعنی رو-در-رو گذاردن مخاطب فرضی. از قول مخاطب مسئله را طرح میکند، آنگاه نظر
فلسفی خود را در آن باره، بهگونهای که نظر تمام اهل فن است، ابراز میدارد. مثلا
فیحقیقه العشق را نخست با یک رباعیگون آغاز میکند:
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی ///
چندین سخن نغز که گفتی؟ که شنودی؟
ور باد نبودی که سر زلف ربودی ///
رخسارهی معشوق به عاشق که نمودی؟
آنگاه با این
عبارت ادامه میدهد: ”بدان که اول چیزی که ...“[12]
با این جمله مخاطب را ندا میدهد. رباعی خود دو لایه دارد: بیت اول که تجریدی است،
و بیت دوم که روایتی است بر پایهی مشاهده. آنچه در بیت اول در یک مفهوم کلی بیان
میشود در بیت دوم با یک مثال ساده، که میتوان اینجا تصویر شعریاش خواند، دریافتی
حسی مییابد. بدینترتیب آنچه در بیت اول بهعنوان یک مقوله مطرح میشود در بیت دوم
با یک تجربهی ملموس با واقعیت انسانی درک میشود. به دنبال آن رساله را با خطاب
مستقیم ادامه میدهد تا با مخاطبش مستقیم سخن گفته باشد. این شیوهی غالب در آثار
او است. در آغاز رسالهی لغت موران مینویسد: ”یکی از جملۀ عزیزان... التماس
کرد کلمهای چند در نهج سلوک اسعاف کرده آمد،... آن را ’لغت موران‘ نام نهادیم.“[13]
هیاکل النور را با خطاب مستقیم آغاز میکند: ”بدان که...“؛ پرتونامه
نیز به همین گونه با ’بدان که...‘ آغاز میشود. تقریبا اغلب رسالههای سهروردی یا
با عبارت ’بدان که‘ آغاز میشود و یا با مقدمهای دربارهی کسی که از او پرسشی کرده
و او تلاش کرده بدان پاسخ بدهد. همه هم در جهت آنکه مخاطب حس کند روبروی نویسنده
نشسته، حسی که سقراط اصرار به نگهداشتنش داشت و افلاطون در منطق گفتگوئیاش
بهشیوهای متفاوت به کار میگرفت.
در سنت
نگارش فارسی این شیوه اغلب جایگزین شیوهی گفتگوئی سقراط و افلاطون شده است. حتی در
شکلی گستردهتر و البته بیمعنیتر میبینیم که بسیاری از داستانها و کتابها به
درخواست کسی، معمولا صاحبمنصبی، نوشته یا گردآوری شدهاند. مولفان اغلب در آغاز
کتاب خود در بخش ’علت نوشتن کتاب‘ به این موضوع اشاره کردهاند، مثلا سعدی در آغاز
گلستان
از مجادلهاش با دوستی سخن میگوید و اینکه او بوده که قانعش کرده دست به نگارش این
اثر ببرد. تنها اثری که از این کار سر تافته
مثنوی
مولانا است که نه از خدا میآغازد و نه از کسی دیگر، مگر انسان در عمیقترین و
حسیترین حالتش - جدائی.
اما از
این موضوع که بگذریم میبینیم که رسالههای سهروردی اغلب در قالب یک داستان و
معمولا یک داستان اسطورهای نقل شدهاند. این داستانها اغلب حالت تمثیلی دارند و
با موضوع مورد بحث در رساله ارتباطی مستقیم، بهطوری که بدون این داستانها بحث
گنگ، نامفهوم و ناقص باقی میماند. برای نمونه در عقل سرخ
نویسنده از داستان اسطورهای رستم و اسفندیار بهره میبرد. در این رساله، که
در حقیقت یک ’رساله الطیر‘ است و بنابراین همانند با منطق الطیر، به داستان
مرغانی میپردازد که در اتحاد با یکدیگر به کوه قاف میرسند. او در صحرا به ’اولین
فرزند آفرینش‘ برمیخورد. از او از عجایبی میپرسد که در عمر دراز خود دیده. وی از
هفت چیز عجیب سخن میراند که در اصل بیانی تمثیلی است از شیوهی کیهانآفرینی (cosmogony). عاقبت هم به مدد
داستان رستم و اسفندیار به مسئلهی تعصب و کوری ناشی از آن میپردازد. در رسالهی
فیحقیقت العشق تمثیل اصلی بر بنیان شهر تن است، مسئلهی عشق نیز تابع آن طرح
شده است.[14]
در تمام
این آثار، سهروردی از داستانهای اسطورهای به گونهی تمثیل بهره برده تا به مسائل
تجریدی بُعدی ملموس بدهد. از این نظر کارش بسیار مانند است به شیوهی افلاطون.
سهروردی بر این باور بود که ادراک تنها از طریق شهود اشراقی رخ میدهد – با توجه به
تمثیل غار این نیز البته بنیادی افلاطونی دارد و خود از سویی متاثر از نگرشهای
زرتشتی بوده. بهخاطر این نگرش استدلال ارسطوئی برای او کمترین کاربرد را دارد. وی
در گریز از منطق ارسطوئی، که در حکمت الاشراق
نقدش کرده، به اسطورهها و تمثیلها و بیان آنها در چارچوب فلسفی رو میآورد.
تمثیلها و اسطورهها در کار او نقش حجت و درک حسی را دارند و کاملا جای استدلال
ارسطوئی مینشینند. او بر آن بود که هر کس به اندازهی توانش از هستی درکی مییابد.
و تنها اولیاء خدا هستند که قادرند به کنه هستی نزدیک شوند، آن هم در یک فرایند
طولانی و در جریانی مرحله به مرحله. فرد در هر مرحله از سیر و سلوک حدی از حقیقت را
درک میکند. آخرین مرحله زمانی است که به لقاءالله میپیوندد. در آن لحظه تمام
پردهها فرومیافتد و حق خود را به آن انسان والا مینمایاند. این مرحله در تصوف با
اصطلاح کشفالمحجوب معروف است. چنانکه میبینیم برای طرح این کیهانشناسی شیوهی
استدلالی کمترین کارکرد را دارد. استدلال زمانی کاربرد دارد که بتوان آن را
بهگونهای ثابت کرد – مثلا با منطق زبانی در روش ارسطوئی، یا مشاهده و مقایسه، یا
تجربه و آزمون در روشهای مدرن. اما شرح کوه قاف و سیمرغ و درخت طوبی را نمیتوان
با تجربه، مشاهده، یا روش منطقی بیان کرد، چون هم از حدود تجربهی ما خارجاند و هم
در نظام منطقی نمینشینند. این مسئله همانطور که گفتیم اساسا دربارهی هستی،
آفرینش و جهان بعد از مرگ نیز مصداق دارد؛ به این معنی که نمیتوان آنها را در
تجربه، مشاهده و یا نقل مشاهدهای فهمید یا دریافت. بجای آن اما این باور است که
کارکرد دارد. به این دلیل این مقولهها را ما بیرون از حوزهی دانش میبینیم و طرح
آنها را به دین و فلسفه حواله میدهیم تا با استدلال ارسطوئی یا اشراقی بر مخاطب
مبرهن شوند. استفاده از اسطورهها طبعا کار سهروردی را به حوزهی روایت میبرد و از
فلسفه و بهویژه فلسفهی شریعت دور میکند، درست بدانگونه که در مورد افلاطون
میتوان دید.
دربارهی
عطار باید پیش از همه سخن میراندیم، چون که او یکی از بهترین و از لحاظ ساختی
کاملترین آثار را بر پایهی این نگرش و سبک به وجود آورده است. اما به پیروی از
روند تاریخی او را گذاشتم بعد از ناصرخسرو و سهروردی و پیش از مولانا. همهی این
اندیشمندان از تمثیل در کنار پرسش و پاسخ گفتگو-گون برای بیان بحثهای مورد نظر خود
استفاده کردهاند، اما تفاوتهای سبکی و فکری نیز میان آنها هست که باید بدانها
توجه داشت. زبان ناصرخسرو و سهروردی بیشتر فیلسوفانه است – گرچه دو بن اندیشگی
متفاوت دارند. عطار زبانی بیشتر ادیبانه و صوفیانه دارد، زیرا تمثیل و الگوری در
کار او نقش اول را بازی میکنند و پرسش و پاسخ نقش دوم را. مولانا در کنار او
میایستد، گرچه او فراتر از عطار پرسش و پاسخها را بهشیوهای ادیبانه محو میکند
و فلسفه و آرمان و تمثیل را در هم میآمیزد و با رنگی از استعاره و مجاز
شاعرانهترش میکند. تاثیر عطار بر مولانا عظیم است بهویژه از لحاظ ساختهای روائی
که خود مجال و کاری دیگر میطلبد.
باید گفت
منطق الطیر عطار برجستهترین اثری است که همهی عناصر مورد بحث ما را با
ساختاری منسجم و قابل ردگیری در خود جمع دارد و از این نظر یگانه و متمایز از دیگر
کارها است. آیا کار او برآمدی از یک سنت دیرینه است؟ احتمال آن زیاد است چون وجود
گونهای کیهانشناسی صوفیانه همراه با ساختار و منطقی منسجم این گمان را قوت
میبخشد؛ نیز وجود چهارده رسالهالطیر که عقل سرخ
سهروردی از جملهی آنها است، دلیل دیگری بر این ادعا است.[15]
ساخت
منطق الطیر از جنبههای مختلف قابل بررسی است، اما ما اینجا تنها به رابطهی
این ساخت با منطق گفتگوئی بسنده میکنیم. اثر در کل از سه بخش تشکیل میشود. این سه
بخش انطباق کاملی دارند با نگرش صوفیه: دور افتادن، نیاز به پیوستن، و سپس خودِ
پیوستن به خدا. این نگره را سهروردی پیشتر با سه عنصر عشق، حزن، و حسن تبیین کرده
که دیرتر بدان اشاره میکنیم. از زاویهی اندیشههای عطار، بخش اول را میتوان
مرحلهای دانست که در آن انسان جدا افتاده از ”اصل“ یا ”بن“ درمییابد که در
حفرهای از نیاز گرفتار آمده و نیاز دارد آن را پر کند. اما این حفره از سر نیاز به
نان، یا شهوت و ثروت نیست که رخ مینماید – بهسخنی آز نیست؛ برعکس نیازی است برای
رهائی از آنها که حتی با رسیدن به آنها امکانپذیر میشود. بدینمعنی که حتی با
چشمپُری از هر یک از این چیزها انسان نه تنها این حس تهیبودگی و نیاز را از دست
نمیدهد، بلکه قویتر احساسش میکند. به دنبال این حس، حفرهی نیاز دهانگشودهتر
روان را به چالش میگیرد. اینجاست که انسان عزم میکند که به این نیاز پاسخ گوید.
در
منطق الطیر
مرحلهی اول در همایش اول هدهد و دوازده پرندهی مهم به نمایش درمیآید. این دوازده
پرنده مهماند چون هر کدام نماد یکی از پیمبران مهم (مگر پیغمبر اسلام) در تورات
و قرآن هستند. این به معنای آن است که حتی پیمبران بهرغم داشتن توانائیهای
مختلف همچنان نیاز به پیوستن به خدا را دارند. نشانههای این موضوع در خود متن
تعبیه شده و نیاز به آوردن نیست. البته تعداد پرندگان در کل متن بیش از این است و
خود در یک کلیت نمایندهی مردمان و اندیشههای مختلف با ویژگیها و توانائیهای
مختلف هستند. تنها بهعنوان نمونه میگوییم که بلبل، از میان دوازده پرندهی نخست،
نماد داوود پیغمبر است که صدای خوش داشت. یا طاووس حضرت آدم است که تنها اندیشهاش
بازگشت به بهشت است. همهی پرندگان بهنوعی مغرور از هنر یا توان خود هستند. بلبل
به صدایش دلخوش است و در وهلهی اول گمان میبرد که با آن به همه چیز دست خواهد
یافت. در این حالت او گرفتار کبر و غرور است. اما آنگاه، که ورای این توان حس جدائی
بر او غلبه میکند، خود بدل به نقطهی قوتش میشود – نیاز میتواند نقطهی قوت
باشد. در این زمان است که از خود میپرسد: بعد چه؟ پاسخ به این پرسش نیاز به پیوستن
به نیروی برتر را در او برمیانگیزد. این روند در تمام مرغان طی میشود و همه
درمییابند که قدرت برتری که به آنها کمال میبخشد یک شاه است و آنها باید برای
رستگاری و جاودانگی به او بپیوندند. مرحلهی دوم با جستجو برای یافتن چنین شاهی
آغاز میشود و در نهایت با تجربهی هر یک از شاهان و قدرتهای زمینی آنها را به یک
نتیجهی واحد میرساند: سیمرغ (خدا) شاه اصلی است. در این مرحله مرغان به کمک هدهد
یکی پس از دیگر به توانائیهای درونیشان پی میبرند و به دنبال آن راه خود به سوی
سیمرغ را مییابند (چون این توان همیشه در آنها بوده در اصل آن را بازمییابند).
مرحلهی سوم تن به خطر دادن است و رفتن به سوی کوه قاف. مراحل نخستین بیشتر فردی
است، اما در ادامه هفت مرحلهی سلوک راهی است که در نهایت همه باید طی کنند. گرچه
هر کس بنا بر توانش تنها مرحله یا مراحلی از آن را طی میکند.
در تمام
این مراحل هدهد که مانند است به فیلسوفی ژرفاندیش، تلاش میکند مرغان را در یافتن
سه چیز یاری رساند: نیاز واقعی، نیروی واقعی، و راه واقعی. اما شیوهی کار او نه بر
پایهی حکم و ایقان بلکه بر پایهی پرسش و پاسخ و استدلال است. به دنبال آن نیز
حکایتهای تمثیلی میآورد تا مرغان را در درک و پذیرش آنها یاری دهد. هدف او بیشتر
برانگیختن حس نیاز در مرغان است. هدفش نیز درک شهودی جدائی و نیاز به پیوستن است.
از همین رو هم تا زمانی که معلوم نشده ’شاه واقعی‘ کیست، او تنها نقش گفتگوگری را
بازی میکند که با پاسخهایش پرسشها و خلاءهای تازه را در ذهن مرغان میآفریند.
اما زمانی که بر همه معلوم شد که نیاز به پیوستن به ’او‘ دارند و برای آن باید راهی
پرخطر را طی کنند و نیاز به رهبری دارند در همایش بزرگ و اصلی از همهی مرغان
میخواهد رهبری برای خود برگزینند. و این زمان است که مرغان او را بهعنوان رهبر
برمیگزینند.[16]
نکتهی مربوط به بحث ما اینکه پرسشهای متن خاستگاههای گوناگون تجربی، اعتقادی و
فلسفی دارند. نقطهی پیوندشان نیز مرغان را به پرسشهای واقعی میرساند. پاسخهای
هدهد هم در یک کلیت با ارجاع به این سه خاستگاه قابل درک است. فلسفه، و در یک معنا
علم کشف نیاز، نخست راه طرح پرسشها را پیش پا میگذارد. باور گفتمانی است که زمینه
یا پسمتن استدلالیشان را فراهم میآورد. و تجربه و حس نیز در تمثیلها به آنها
پوست و گوشت میدهند. هر پرنده نخست از توانائیاش میگوید و اینکه بهرغم آن
تهیبودگی را همچنان احساس میکند. هدهد با دلیل بر او مینماید که علت اصلی جدائی
از نیروی غائی است و باید برای پر کردن حس تهیبودگی کاری کند. آنگاه با تمثیل هر
مرغ، و در اصل مرغان، را به فضای تجربه و حس میبرد. حس و تجربه حضور آن تهیبودگی
را در آنها مسلم میکند و آنها را وامیدارد برایش کاری کنند
این ساخت سهلختی بهنوعی با داستان اسطورهای
ناهید و خرداد و امرداد، یا صورت عربیاش زهره و هاروت و ماروت پیوندهای ساختاری
دارد. نیز صورت فلسفیدهای که سهروردی در فیحقیقه العشق آورده و
بهصورتهای نمادین: داد (قانون) و عشق (نیاز پیوند) و حُسن (هماهنگی و همخوانی
میان آن دو) به نمایش درآمدهاند. از دید او اینان سه برادر بودند که روزی از هم
جدا میافتند. ’داد‘ دچار حزن میشود، ’عشق‘ دچار نیاز و ’حسن‘ ناگزیر در پردهی
بیهدفی میافتد. حسن و عشق یکدیگر را مییابند و سپس حزن به آنها میرسد. آنگاه در
اتحاد با یکدیگر حزن برمیخیزد و شادی جایش مینشیند. سهروردی داستان ”یوسف و
زلیخا“ را بر اساس این بنمایهی اسطورهای بازتاویل میکند. وی یوسف را حسن،
زلیخا را عشق، و یعقوب را حزن میبیند که جدائیشان حاصلی جز اندوه و درد و در پرده
ماندن ندارد. پیوندشان اما بازآورندهی شادی ازلی است. این همان نگرهای است که
حافظ در این بیت بهنوعی بازگو کرده است:
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم
مخور/// کلبهی احزان شود روزی گلستان غم مخور
این
بنمایه را در منطق الطیر در کلیت ساختی داستان بازمییابیم. بخش نخست جدائی
است و پس حاصلی جز غم ندارد. بخش دوم یافتن قویترین نیروهای انسانی، و مهمتر از
همه عشق است، برای پیوستن به معشوق و فائق آمدن بر غم جدائی. بخش سوم اما راههایی
است که این پیوستن را امکانپذیر میکند. بر پایهی این ساخت است که میبینیم پرسش
عشق به معشوق زمینی و تبدیل آن به عشق آسمانی در مرکزیترین جای داستان میآید و
داستان ”شیخ صنعان“، بلندترین و مهمترین حکایت این متن، درست در اینجا و برای
بازنمائی معنای دوگانهی عشق زمینی و آسمانی آورده میشود. داستان از واقعیت آغاز
میکند، از حس عشق که در هر انسانی هست و نیاز به یافتن جفت. انسان در نخستین واکنش
به این نیاز به معشوق زمینی روی میآورد. عطار مخالف عشق زمینی نیست، اما بر آن است
که نباید بدان محدود ماند و مهمتر باید آن را وسیلهای کرد برای فراتر رفتن و رسیدن
به عشق آسمانی. در این داستان سویهی زمینی و آسمانی عشق نشان داده میشود. در کلیت
متن نیز، تا این نقطه، همه چیز در حال نزول است؛ اما از این لحظه به بعد و با تبدیل
شدن عشق صنعان و دختر ترسا به عشقی خدائی صعود آغاز میگردد. بعد از آن مرغان طی
مراحل سلوک را آغاز میکنند و مرحله به مرحله به کوه قاف نزدیکتر میشوند تا عاقبت
خودباخته خویش را در سیمرغ بازمییابند. پیام این است: یکها همه میشوند و همه یک.
مولانا
نیز مانند سهروردی و عطار با دیدگاهی اشراقی به جهان و هستی مینگرد. از این رو، او
نیز در شیوهی بیان و یا نگارش از همان عناصری استفاده میکند که سهروردی و عطار
بهره بردهاند. بدین معنی که با تمثیل مفاهیم تجریدی را برای مخاطبش ملموس و حسی
میکند. یعنی بحث فلسفی را بدل به تجربهی داستانی میکند. برای این کار او از
اسطورهها و داستانهای قرآنی و همزمان ایرانی استفاده کرده است. مولانا این سبک را
بهخصوص در مثنوی معنوی به بهترین شکل به کار برده است. دلیل آن اینکه در
این اثر او خواسته مسائل فلسفی و عرفانی را برای همهی مخاطبها طرح کند. تاثیری که
این اثر روی خوانندگان میگذارد عظیم و البته متفاوت است. یکی از مهمترین دلایلش
شیوهی طرح مسائل است. او تارهای مفاهیم و نگرههای تجریدی را با پودی از قصههای
اسطورهای و تمثیلی در هم بافته و بدینترتیب اثری آفریده چند لایه و چند زبان.
بهطوری که خواننده هر جا در مفهومی تجریدی گم شود داستانی همراه با حس و
تجربههایی اینمکانی به یاریاش میآید و او را در درک مضامین همراهی میکند.
بهسخن دیگر با داستانها حسی تجربی را در خواننده برمیانگیزد تا اگر از آن
مقولهی تجریدی درکی حاصل نمیکند حداقل از لحاظ حسی دستخوش تجربهای شده باشد و
نیز به مفهوم عرفانی و یا فلسفی نزدیک شود. برای مخاطب حرفهای و ورزیده نیز باز با
پیوند استدلال و تجربه موضوع را سه بعدی میکند.
زبان
مولانا از این نظر تکیه دارد بر واژهها و بنمایههای اسطورهایی که از یک سو ریشه
در قرآن و اسرائیلیات دارند و از دیگر سو در اسطورههای ایرانی که پیشتر توسط کسانی
چون فردوسی و نظامی به شیوهی روائی طرح شده بودند. مولانا با معناهایی ویژه این
واژهها و بنمایهها را مورد استفاده قرار میدهد تا آنچه را در ذهن دارد به
خواننده منتقل کند. این همان کاری است که پیشتر سهروردی و دیرتر حافظ میکنند. چیزی
که هست در مولانا این زبان همچنان به آن بنیان روائیاش نزدیکتر است و در سهروردی
در مرز میان استدلال و مثال قرار دارد و در حافظ تبدیل میشود به استعارهای دوباره
تجریدیشده. در اینجا دیگر حافظ تکیه میکند بر آگاهی جمعی از این اسطورهها و
بدینترتیب تنها حاصل اندیشه و تجربهی خود از آنها را عرضه میکند. از این نظر
میتوان گفت که زبان حافظ شیرهی تجریدی گفتمان روائی حاکم بر ادبیات فارسی است.
شیوه و
سبک افلاطونی در ادبیات متصوفه به اوج مینشیند، اما در همان جا نیز راه بیراه را
پیش میگیرد. برای همین است که در شاعران سبک هندی و بعد از آن، عرفان همچنان حضور
اندیشگی خود را دارد، اما دیگر از سبک گفتگوئیاش جدا میافتد و بدینترتیب زبان به
انقیاد میگراید. همزمان تمثیلها هم دیگر از گفتگوها جدا میافتند و آنچه میماند
یا حکایتهایی هست رنگ باخته از آنچه پیشتر داشتهایم و یا تجریدی که در استعاره و
مجازی مضمر فروغلتیده.
*
لازم است اینجا از آقایان محمد رحیم اخوت، سعید یوسف و اکبر سردوزامی برای خواندن و
نکاتی که دربارهی این نوشته دادهاند تشکر کنم. بدیهی است که هر گونه اشتباهی
متوجهی نگارنده است.
[1] Plato,
Symposium
and Phaedrus, edited by Candace Ward, Dover Publications, Inc. 1993.
تصور میکنم این
رساله با عنوان ضیافت
به فارسی ترجمه شده باشد.
[2] فئودروس، همان. متاسفانه من خبر از ترجمهی این
اثر به فارسی ندارم و نمیدانم عنوان این رساله در فارسی چیست.
[3] Bakhtin,
M. M., The Dialogic Imagination: Four
Essays, edited by Michael Holquist, translated by Caryl Emerson, University of Texas Press, 1981.
[4]
تئوری شناخت سه ابزار بنیادی برای فرایند شناخت میشناسند: جفتهای متضاد، رابطهی
علت و معلولی، و روایتگری.
[5]
ابرخود باختین متفاوت است از ابرمن (superego) فروید. ابرخود او بیشتر شبیه است به ناخودآگاه فروید.
[6]
تزوتان تودوروف، منطق گفتگوئی باختین، ترجمهی داریوش کریمی، نشر مرکز،
تهران 1377، صص 65-86.
[7]
شاید هم از دوران ساسانی و پیشتر بهصورت موازی در هر دو فرهنگ وجود داشته و بعد از
اسلام از آن طریق وارد ادبیات فارسی شده است. نمونهی همخوان اسطوره و این ساخت را
در منطق الطیر عطار دید که ساختار محکمش نشان از قدمت این سبک دارد.
[8]
شیوهی استدلالی از دیرزمان در میان اهل دین رایج بوده است. مثلا در رسالهای به
نام علمای اسلام شاهد جدال عالم زرتشتی با مسلمانان هستیم. نویسندهی این
رساله سعی میکند با پاسخهایش نشان دهد که دین زرتشتی دین بر حقی است. نگا:
[9]
شیوهی توجیه سبک و سنگینی اشیا و سقوط و یا صعود آنها پیش از کشف نیروی جاذبه.
[10]
ناصرخسرو قبادیانی، گشایش و رهایش، با تصحیح و مقدمۀ استاد سعید نفیسی، به
کوشش عبدالکریم جربزهدار، انتشارات اساطیر، تهران 1380. مسائل نوزدهم و بیستم در
صفحههای 72-80 آمدهاند.
[11] ناصرخسرو قبادیانی،
دیوان اشعار، بهکوشش مجتبی مینوی، نشر دنیای کتاب، تهران 1372، صص
364-368. برخی این شعر را منسوب به ناصرخسرو میدانند. دلیل آن باید یا مضمون
بحثبرانگیزش باشد یا از دید برخی سستی بعضی ابیاتش.
[12]
شهاب الدین یحیی سهروردی، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 3، تصحیح و مقدمه سید
حسین نصر و مقدمه فرانسوی هانری کربن، نشر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی،
تهران 1380، صص 268-291.
[13]
همان، ص 294.
[14] این شهر تن بهنظر همسان است به شهر
آرمانی ایرانی و حتی آنچه در آثار ودائی و هندی میتوان در این مورد یافت.
[15]
نگا: فریدالدین عطار نیشابوری،
منطق الطیر، به کوشش دکتر محمد جواد مشکور، ’مقدمه‘، انتشارات تهران 1353،
صص چهل و سه – پنجاه و چهار.
[16]
انتخاب هدهد در این جلسه شاید تنها نمونهی الگویی در ادبیات فارسی دربارهی انتخاب
رهبر توسط مردم باشد. گذشته از این نگرهی قدرت و شیوهی ادارهی همایشها و
گفتگوها از زاویهی فلسفه و نظام سیاسی جالب هستند. شیوهی پیشبرد این سه مرحله نیز
خود جای مطالعهی دقیقی دارد.